توسط ...
| جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ | 9:9
+این پست مال دیشبه که به خاطر سردرد کامل نشده و پست نشد.
اومدم باغ و جاتون خالی دلی از عزا دراوردم و بعد دو هفته (حتی) ندیدن آسمون، بالاخره اومدم تو دل طبیعت.
جای شما خالی و شکر خدا تقریبا نیم کیلو شایدم بیشتر انواع میوه بردم و خوردم.
الانم یه عقرب دم در حموم پیدا کردیم.
یه ذره بی حالم و یه جورایی هر روز عصر سردرد میگیرم نمیدونم از ضعیف شدنمه یا از کم خونی یا چی. تغذیه م که خداروشکر خیلی خوبه.
فقط یه ذره استرس دارم. اتفاقات زیادی در پیش دارم و توکل میکنم به خدا.
از شیفتای عجیب و غریب جدید گرفته تا رفتن و نرفتن به شبکه بهداشت و پانسیون و عروسی و خواستگاری و...
۱۷ روزه با اقای دوست تلفنی حرف نزدم و فقط پیام دادیم و خب طبیعتا جفتمون دلتنگ و بدخلق شدیم. باز شکر همین پیاما هم نبود باید با عذاب روحی اونم میساختم.
امروز یه دخترا یه استوری گذاشته بود از یه اهنگ که کاملا منو برد به پاییز ۹۷
فصلی که به تمام معنا جوونی کردم و عشق و حال و گشت و گذار با رفیق شفیق هانی
اون موقع هانی با یه پسر پرستار دوست شده بود و اون پسر چندتا رفیق داشت که دوتاشون از من خوششون اومده بود و اقای دوست که اون موقع دوست اجتماعیم بود رو دک کردم که مثلا به این اقا با تعهد بیشتری صحبت کنم.
کاملا به قصد ازدواج بود و تقریبا میشه گفت تنها پسری بود که تاحالا باهاش حرف زدم که عجیب و غریب نبوده! کاملا همه چیش نرمال بود، از علایق و دوستاش گرفته تا خانواده ش و رشته ش و همه چی. قیافه شم خوب بود. هرچند خیلی صحبت کوتاهی بود و من دیگه خیلی پخته شده بودم و در حد یه روز در میون نیم ساعت پیام میداد ولی آثار روحی بدی روم به جا گذاشت.
شاید من معمولی و نرمال نبودم!
شماره مو خواسته بود از دوستم و گفته بودم بهش بده. بارها مستقیما وقتی من نبودم، با هانی و دوستش درباره پیشنهاد دادن به من و برنامه هاش حرف میزد اما یک ماه گذشت و پیشنهاد مستقیم نداد و همش غیرمستقیم و بی حوصله چرت و پرت میگفت. تا اینکه یه شب بهش گفتم من نمیتونم با کسی صحبت کنم که هدفم باهاش ازدواج نباشه. گفت باشه!!! و من یک ماه منتظر بودم که برگرده و بیاد مستقیما پیشنهادشو مطرح کنه. تو اون مدت هر روز می دیدم دختر همسایه اتاقمون همیشه تو سالن تلفنی حرف میزنه. بعد یه ماه فهمیدم دقیقا همون شبی که من ازش خداحافظی کردم، تو یه مراسم بود و این دخترو نشون کرده و بهش پیشنهاد داده و دیگه هیچوقت بهم پیام ندادیم. بعد اون یه ماه آقای دوست برگشت و گفت انقد حالش بد بوده که همون روزا که گفتم منو تو باهم راهی نداریم و پیام ندادیم، تصادف کرده تا همین اواخر هم گیر دادن قرضای تعمیر ماشینش بود.
راستش الان که فکر میکنم خداروشکر که نشد! و دیگه پیام نداد.
گاهی آدم حکمت بعضی چیزا رو دیر میفهمه.
من معمولی نبودم ولی فک میکردم معمولیم و میتونم با معمولیا بپرم. یه زندگی نرمال داشته باشم و با کسی که ویژگیای مدنظر خانواده مو داره ازدواج کنم.