انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

فانی

توسط ... | جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ | 23:10

بپذیر هلی

هیچ چیز موندنی نیست

آمادگی از دست دادن همه چیز تو زندگیت رو داشته باش و تا هست ازش لذت ببر و قدرشو بدون.

نه والدینت موندین نه پارتنرت نه پولت نه حتی جسمت! زندگی نامردتر از این حرفاست که دلش به حالت بسوزه.

پس رها کن! و لذت ببر! و همزمان بجنگ!

غیر از خدا و نیکی همه چیز فانیست‌‌..‌

۳۰ خرداد ۹۹

توسط ... | جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ | 21:15

جای همگی واقعا خالی، دارم از هوای پشت بوم خونه مون تو باغ لذت میبرم.

با مامان سیب زمینی تنوری و ماکارونی درست کردیم.

بابام با درد و لنگان از باغ برگشت. جدیدا خیلی شکسته شده و حتی درست نمیتونه راه بره. دیابت و چربی خونش داره کار دستش میده.(خدایی نکرده) با این حال یه دلستر دستش گرفته و داره هورت میکشه :))) به این میگن مقاومت تا لحظه آخر!

فک کنم این اخرین سالی باشه که بتونه تو باغ کار کنه.

اگر نگرانی مریضی اونو شیفتای بیمارستانم و اینده مبهمم و بی پولی و گرون شدن دلار نبود خیلی دیگه لحظه ی خفنی می شد :))

امروز تو یه کانال تارگتای بعدی دلار رو پیش بینی کرده بود. تا حدود شش ماه دیگه گفته ممکنه برسه به ۲۴ هزارتومن و اون موقع دیگه مثل دفعه پیش حباب نیست که بعدا افت کنه.

غمگینم. ۲۴ هزارتومن خیلی زیاده. قرار نیست حقوق زیاد شه و واقعا نمیصرفه و نمیتونم پس انداز کنم اون مقداری که میخوام.

خدایا توکل به تو.

آهنگ

توسط ... | جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ | 10:51

داشتم پستای قبلیو میخوندم که این نظرمو جلب کرد:

«شبیه یه آهنگ غمگینم، که تا یه قرن کهنه نمیشه»

۲۹ خرداد ۹۹

توسط ... | جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ | 9:9

+این پست مال دیشبه که به خاطر سردرد کامل نشده و پست نشد.

اومدم باغ و جاتون خالی دلی از عزا دراوردم و بعد دو هفته (حتی) ندیدن آسمون، بالاخره اومدم تو دل طبیعت.

جای شما خالی و شکر خدا تقریبا نیم کیلو شایدم بیشتر انواع میوه بردم و خوردم. 

الانم یه عقرب دم در حموم پیدا کردیم.

یه ذره بی حالم و یه جورایی هر روز عصر سردرد میگیرم نمیدونم از ضعیف شدنمه یا از کم خونی‌ یا چی. تغذیه م که خداروشکر خیلی خوبه.

فقط یه ذره استرس دارم. اتفاقات زیادی در پیش دارم و توکل میکنم به خدا.

از شیفتای عجیب و غریب جدید گرفته تا رفتن و نرفتن به شبکه بهداشت و پانسیون و عروسی و خواستگاری و...

۱۷ روزه با اقای دوست تلفنی حرف نزدم و فقط پیام دادیم و خب طبیعتا جفتمون دلتنگ و بدخلق شدیم. باز شکر همین پیاما هم نبود باید با عذاب روحی اونم میساختم.

امروز یه دخترا یه استوری گذاشته بود از یه اهنگ که کاملا منو برد به پاییز ۹۷

فصلی که  به تمام معنا جوونی کردم و عشق و حال و گشت و گذار با رفیق شفیق هانی

اون موقع هانی با یه پسر پرستار دوست شده بود و اون پسر چندتا رفیق داشت که دوتاشون از من خوششون اومده بود و اقای دوست که اون موقع دوست اجتماعیم بود رو دک کردم که مثلا به این اقا با تعهد بیشتری صحبت کنم.

کاملا به قصد ازدواج بود و تقریبا میشه گفت تنها پسری بود که تاحالا باهاش حرف زدم که عجیب و غریب نبوده! کاملا همه چیش نرمال بود، از علایق و دوستاش گرفته تا خانواده ش و رشته ش و همه چی. قیافه شم خوب بود. هرچند خیلی صحبت کوتاهی بود و من دیگه خیلی پخته شده بودم و در حد یه روز در میون نیم ساعت پیام میداد ولی آثار روحی بدی روم به جا گذاشت.

شاید من معمولی و نرمال نبودم!

شماره مو خواسته بود از دوستم و گفته بودم بهش بده. بارها مستقیما وقتی من نبودم، با هانی و دوستش درباره پیشنهاد دادن به من و برنامه هاش حرف میزد اما یک ماه گذشت و پیشنهاد مستقیم نداد و همش غیرمستقیم و بی حوصله چرت و پرت میگفت. تا اینکه یه شب بهش گفتم من نمیتونم با کسی صحبت کنم که هدفم باهاش ازدواج نباشه. گفت باشه!!! و من یک ماه منتظر بودم که برگرده و بیاد مستقیما پیشنهادشو مطرح کنه. تو اون مدت هر روز می دیدم دختر همسایه اتاقمون همیشه تو سالن تلفنی حرف میزنه. بعد یه ماه فهمیدم دقیقا همون شبی که من ازش خداحافظی کردم، تو یه مراسم بود و این دخترو نشون کرده و بهش پیشنهاد داده و دیگه هیچوقت بهم پیام ندادیم. بعد اون یه ماه آقای دوست برگشت و گفت انقد حالش بد بوده که همون روزا که گفتم منو تو باهم راهی نداریم و پیام ندادیم، تصادف کرده تا همین اواخر هم گیر دادن قرضای تعمیر ماشینش بود.

راستش الان که فکر میکنم خداروشکر که نشد! و دیگه پیام نداد.

گاهی آدم حکمت بعضی چیزا رو دیر میفهمه.

من معمولی نبودم ولی فک میکردم معمولیم و میتونم با معمولیا بپرم. یه زندگی نرمال داشته باشم و با کسی که ویژگیای مدنظر خانواده مو داره ازدواج کنم.

چویس

توسط ... | پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ | 1:23

همینا که الان با دیدن اشکای من یهو جوگیر میشن و میگن دیگه نرو سرکار، شش ماه دیگه وقتی بی پول و  بیکارشدم میان میگن خودت کارتو ول کردی! کار همینه! سختی های خودشو داره! تقصیر خودته!

همونطور که الان از نظر بقیه انتخاب رشته دوران دبیرستانم و برگشتنم به این خراب شده تقصیر هیچکس نیست جز خودم.

از من به خودم و به شما نصیحت: کاری که دلتون میخواد و فکر میکنین درسته انجام بدین. چون حتی اگر باب میل دیگران هم عمل کنین باز اگر خوب دربیاد اونا گفتن و اگر بد در بیاد انتخاب خودتون بوده!

خوش رفتاری با کادر درمان

توسط ... |

بیمارستان نشین

| چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ | 23:33

گفت: شب بوده و نوبتش شده که تو پذیرش بشینه. یه خانوم و آقای مریض اومدن و نوبت سی تی خواستن و گفته شبا نداریم. بهش حمله کردن و دفتر گنده نوبت دهی رو کوبیدن به پشتش و غش کرده.

این داستان یکی از دوستامه تو همین روزا.

یه دوست خوب تو دانشگاه داشتم که از ترم یک هم اتاقی و هم کلاسیم بود. یکم تنبل تشریف داشت ولی درکل دختر مهربونی بود. خیلی خیلی آروم بود و هیچوقت دعوا نمیکرد. همیشه تلاشش برای بحث منطقی بود.

اون الان تو یکی از بیمارستانای شهر خواهرم همینجا که تا دیروز بودم کار میکنه و قرار بود بیاد منو ببینه. راستش دلم راضی نبود بخاطر کرونا و دیگه نشد که بیاد.

داستان ازین قرار بود که شیفت شب بود و فرداش قرار بود بیاد اما صبح پیام داد که حالش خیلی بده و نمیتونه.

وقتی پیگیر شدم داستان بالا رو تعریف کرد. کلی ناراحت بود و سرخورده از این همه درسی که خونده و تلاشی که کرده که به اینجا برسه و این همه بی احترامی بهش بشه و حتی کتک بخوره. اونم وسط دوران سخت کرونا تو بیمارستان.

 

+درسته کادر درمان بداخلاق زیاد داریم اما برخلاف اون چیزی که اکثرا تصور میکنن، تو بیمارستان غیر از پزشکا بقیه تو دادگاه پشیزی ارزش ندارن و همیشه حق با مریضه. پس اکثر کادر درمان لعد کتک و فحش خوردن شکایت نمیکنن چون میدونن آخرش خودشون بازنده ن و همه چی به حقوق بیمار برمیگرده. الکی هزارتا تهمت به آدم میزنن چه برسه به اینکه کوچکترین نگاه چپی کرده باشه به مریض‌.

کاش این روزا خواب بود

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ | 22:38

کاش الان از خواب بیدار شم و چشمم به منظره همیشگی چوبای تخت بالایی تو خوابگاه بیفته. صدای خنده و شیطنت بچه ها از تو سالن بیاد و بگم آخیییششش، عجب خواب بدی بود! خدارو شکر

۲۸ خرداد ۹۹

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ | 22:35

با رئیسم بحثم شد سر برنامه ماه بعد

از تاریخ 3 برا من شیفت نوشته بود. 7تا 24 ساعت و 9 تا تک صبح! ینی رسما میخوان کون منو پاره تر کنن. نمیدونم این دیگه چه صیغه ایه!!! ۳۷ تا شیفت سنگین تو یه ماه. بخاطر حاملگی یکی از خانوما اینطور شده.

کلی گریه کردم و مامانم و خواهرم عصبانی شدن و گفتن دیگه نباید بری کلا. فک میکنن انقد آسونه‌. ۱۲ سال مدرسه با کنکور طاقت فرساش که دو سال از عمرمو حرومش کردم به علاوه چهار سال دانشگاه که البته فضیلت دیگری برام داشت و یک سال عذذذذااااابببب کار تو بیمارستان. خیلی ترسناکه اگر بخاطر پنج ماه ونیم ول کنم و مدرکشو بهم ندن.

مجبورم فقط توکل کنم به خدا چون چاره دیگه ای ندارم.

امروز فکر میکردم شاید من یه ترسوم. چرا همون موقع که فهمیدم من به درد اینجا نمیخورم ول نکردم و نرفتم؟

دروغ چرا؟ ترسیدم! بهم گفتن اگر نیای مدرکت معلق میشه. ممکنه بندازنت جای دور و بد دیگه ای

از سرزنشای خانواده م ترسیدم. از لال شدن جلو بابام و عدم تواناییم برای توجیهش.

الان با این وضعیت نیرو ممکنه دیگه حتی نتونم برم شبکه بهداشت

توکل به خودت، هوامو داشته باش

رسیدنم بخیر!

توسط ... | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ | 15:3

رسیدم خونه

سخت گذشت، ولی خداروشکر گذشت و خوبم. بالا نیاوردم و دراز کشیدن تو ماشین به اون مشقتی که فکر میکردم نبود. یک ساعت آخر از شدت گرما و آفتاب زننده یکم اذیت شدیم. وسطاشم دسشوییم گرفته بود و هرجا میرفتیم به خاطر کرونا بسته بود. بقیه ش انقدرا بد نبود شکر خدا.

 

+برعکس همه زندگیم امسال از روز تعطیل خیلی بدم میاد.

برای شغل من تعطیل و غیر تعطیل فرقی نداره.

امسال تعطیلات تنها چیزی که برام داره دردسر اینه که ادارات بسته س و نمیشه بعضی کارارو انجام داد. بورس خاموشه و پست کار نمیکنه و سفارشا دیرتر میرسه.

۲۷ خرداد۹۹

توسط ... | سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ | 14:11

خب دوران خوش و خرم و خوردن و خوابیدن و رسیدگی هم به سر رسید :)

هرچند یه روز جونمو به لبم رسوندن اونو فاکتور بگیریم خوش گذشت نسبت به اوضاع این مدت شکر خدا :)

فردا برمیگردیم و هنوز نمیتونم درست بشینم. امروز پنج دیقه برای صبونه نشستم و موقع تعویض پانسمان دیدیم خون اومده از زخمم.

نمیدونم چطور و با چه حالتی تو ماشین بشینم تو دمای ۳۷ درجه :/

کاش فردا ابری باشه

توکل به خدا. فردا هم میگذره مثل همه این روزا

+کاش زودتر پاییز شه. من عاشق پاییزم. تابستون خیلی اذیتم میکنه، من آدمیم که عین آبشار عرق میریزه تو هوای گرم و زود چرکو و بوعرقی میشه و تابستون باید دائم الحموم باشه و این خیلی سخته.

از طرفی یکم شوکه و ناراحتم! پاییز ۲۴ سالم میشه. ۲۴ سالگی سن عجیبیه برام دیگه حس خامی و جوونی ندارم :/ حس میکنم عمر گران گذشت.

+تا ۱۰ تیر فعلا استعلاجی دارم. دکتر خر گفت بعدا برات تمدید میکنم اگر خوب نشدی. چه تمدیدی اخه!؟ من که اصلا اینجا نخواهم بود! نمیدونم قراره چی بشه! کسی هم نیست برام تحویل بگیره و بفرسته.

+ حداقل باید یه میلیون بابت کادوی عروسی پیاده شم. با توجه به لطفی که از شش سال پیش این بشر به من داشته و حتی لپ تاپمم اون خریده، باید کادو خیلی بیشتر از اینا میبود ولی ندارم فعلا. از طرفی هم‌ باید لوازم آرایش بخرم. پلت سایه خوب، براش، هایلایتر، مداد لب

خیلی غم انگیزه که پولمون انقد بی ارزشه. در به در دنبال لوازم ارایش به نسبت خوب و ارزونم و در بهترین حالت سه برابر ارزش پول یه وسیله ارایشی عالی برای مردم کشورای پیشرفته درمیاد.

مثلا اونا با یک صدم حقوق یه ماهشون خفن ترین پلت سایه رو میخرن و من اینجا باید با یک سوم حقوق یه ماهم اونو بخرم تازه اگر پیدا بشه!

بورس

توسط ... | دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ | 10:46

دیگه داره اعصابم بهم میریزه

از کی من دارم مطالعه میکنم درباره بورس

هنوز نمیتونم یه تحلیل ساده بکنم یه سهمو

نمیدونم مشکل کجاست

منابعم خوب نیست یا تمرین ندارم

آخه تمرین بدون معلم نمیشه واقعا

مخم گوزیده

اژدها

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۹ | 17:56

همش فک میکنم خداروشکر که مهر و محبت پدر و مادری هست وگرنه اینا این بچه رو تا حالا ده بار دور انداخته بودن :)))))

۲۵ خرداد ۹۹

توسط ... | یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۹ | 12:10

خب مامانم نرفت! هیچکس نمیدونه قضیه چی بود!؟ چرا بابام یهو عصبانی شد و بعد یهو آروم شد و ظاهراااا گفته که مامانم نباید بدون من برگرده.

انقد دیروز قضایا پیچیده شد که فقط میدونم کل این داستانا سر زبون سه تا زن بود(مادرم و دوتا خواهر ۴۱ و ۳۹ ساله م) که هر کدوم به نفع خودشون مسئله رو تعریف میکنن و به زور و طی چندتا نقشه و با آزار روانی من میخواستن امروز منو برگردونن شهرمون و هنوزم نمیدونم هدف اصلیشون چی بود.

بعدشم که مقاومت کردم و گفتم اگه شده عین داستانای جنگ جهانی خودم دست بکار شم و زخممو درمان کنم برنمیگردم.

خلاصه! نفهمیدم چی شد ولی میدونم این سه تا مادر و دختر اصلا به فکر من نیستن و میخواستن با فشار روانی و استفاده از بابام یاهرچی منو با این حال داغونم تو کرونا و هوای گرم و جاده بد هفت ساعت به صورت دمر خوابیده پشت ماشین مردم برگردونن!

انگار مامانم ندید که اون روز پنج دیقه راه تا مطبو بالا آوردم! میگه همون روز میتونستیم برگردیم!!!

+یک هفته دیگه هم مرخصی از دکتر گرفتم😎 شاید پولشو ندن ولی نباید شیفتشو بنویسن. پس حداقل تا ده تیر خونه م ان شالله و شکر خدا

+ خیلی دلم میخواد زودتر بسته سفارشی مواد آرایشی و بهداشتی که از موتنرو سفارش دادم رو ببینم. فعلا تازه امروز میخوان بفرستن! ان شالله شنبه میرسه.

بعدشم که باید برای عروسی برم و حضوری چند تا وسیله آرایشی بخرم که متاسفانه حسابم داره ته میکشه. یک و هشتصد شاید تو حسابم دارم تا آخر ماه اگر! حقوقمو به موقع بریزن البته.

دویستش هزینه برگشت میشه. نمیتونم چیز زیادی بگیرم :(

هفت میلیون بهمن و اسفند ماه قرض دادم و احتمالا تیر بهم پس بدن. خب قرض چیز خوبیه ولی دست خودم نیست همش فک میکنم الان اگر اون هفت تومنو سرمایه گذاری میکردم حداقل دوبرابر میشد و ارزشش از بین نمیرفت.

سردرد

توسط ... | شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۹ | 19:14

خواهرزاده ی من ازینایی میشه که تو خوابگاه امون بقیه رو میبرن.

میره بالکن از ظهر تا شب با دخترای همسایه دعوا میکنه و فازش مشخص نیست طرف کیه. کلا صدای جیغ جیغ و من قهرم تو قهری از پنجره میاد.

این بچه واقعا نه ژن درست داره، نه تربیت درست، خیلی نگرانشم.

 

+ از حال آقای دوست بگم که سرگیجه همچنان داره. اینکه عمل میشه یا نه رو نمیدونم اما دوستش گفته درمان نداره. ان شالله که اینطور نباشه.

سرکارش خیلی اذیتش میکنن. قبلا خوب بود اما مدتی لج افتادن با رئیسشون و هی قضیه کشدار شد. طوری ک با این حالش بهش مرخصی ندادن و انداختنش بدترین پایگاه. چندبار گفته میخواد استعفا بده بعد ده سال. نمیدونم چقدر روحرفش هست و جدیه یا نه ولی من خیلی موافقم‌. حس میکنم تو بازار آزاد و ایده های کاریی که تو ذهنش هست خیلی بیشتر میتونه موفق باشه تا چندرغاز حقوق اونجا و شیفتای طاقت فرسا.

+از صبح فکر میکنم و هنوزم برام قابل درک نیست. رئیس بیمارستان وقتی رئیسه دیگه باید اون یکی شغلشو فراموش کنه درسته؟ به چه حقی باید بیاد گیر بده که من پیش اون عمل نکردم و پیش یه دکتر دیگه عمل کردم و بخاطر همین مرخصیمو امضا نکنه؟ به عنوان رئیس بیمارستانی که مرخصی استعلاجی امضا میکنه چرا باید مسائلو قاطی کنه؟

تا کی باید برم پیششون و زنگ بزنم به این اشغالای عوضی برای جور شدن کارام التماس کنم؟ اصلا همچین آدمی نیستم ولی انقدر تو این مدت از شروع طرحم مجبور شدم مظلومانه درخواست کنم ازین عوضی ها که شخصیتم زخمیه.

حالا اگر اون امضا نکنه راه به هیچ جا ندارم! رسما غیبت میخورم و مشکلات اساسی پیش میاد. تو این سیستم، هیچ جاییم نیست بهش اعتراض کرد و درست و درمون جواب گرفت‌. دیگه بالاتر از خودش میشه کی؟ رئیس دانشگاه! برفرض چندماه دربه در شکایت رفتم و اومدم ورسید گوشش، عمرا حق رو به یه طرحی بدن تا همکار کله گنده خودش‌ون.

 

گریه های بی پایان

توسط ... | شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۹ | 15:22

هلی عزیز، هروقت این متنو خوندی، امروز رو یادت باشه که چطور تو حال بیماری و فشارهای مختلف خانواده ت پشتتو خالی کردن.

بدون کوچکترین درکی خانواده م عصبانی شدن و سرم داد کشیدن که برگردم و مادرم بدون هیچ اهمیتی به من کاملا موافقه که بره و منو با این حال بذاره و فردا صبح این کارو می کنه.

امروز دوبار به ذهنم رسید که همه چیو بردارم و برم شهر دانشگاه و زنگ بزنم بگم که دیگه دختری به اسم من ندارید.

هر روز روحیه سرکش بودنم قوی تر میشه و بیشتر دلم میخواد خودمو گم و گور کنم. از این خونه، این بیمارستان و این شهر برم.

مادرم ده روز، البته در حالیکه به زور نگهش داشته بودم بهم رسیدگی کرد و لباسمو شست و پانسمانم کرد. بخاطر همین چیزی بهش نمیگم و در سکوت مطلق میخوام پول بلیطشو بدم که بره.

الهی هیچ وقت محتاج دست هیچکس حتی پدر و مادرمون نشیم.

توسط ... | شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۹ | 14:2

از دیروز همش دارم فکر میکنم اگر تو اون خراب شده زندگی نمیکردم شاید هیچکدوم ازین اتفاقا نمیفتاد. میدونم حرف منطقی نیست و شاید هرجا بودم مشکلات خودشو داشت.

اما واقعا امروز تحت فشار بودم. همه چی سخت میگذره، خیلی سخت...

صبح نامه استعلاجی که فرستاده بودم طبق معمول تو پست شهرم سرگردون بود و معلوم نبود کجاست و دست کیه. بعد 12 تا زنگ بالاخره پیدا شد. بعد الان رسید دست رئیس و کلی اذیتم کرد، گفت حق شغلتو نمیدن و سه هفته رو تایید نمیکنن و... بعد برد پیش رئیس بیمارستان و اونم که خودش جراحه گفته چرا اینجا عمل نکرده من امضا نمیکنم! حالا زنگ زدم اصرار و دلیل و... تا زبانا راضی شده حالا نمیدونم چی میشه. فقط تا رسیدن نامه استعلاجی دست رئیس انقد دردسر کشیدم، خدا بقیه شو به خیر کنه.

ازونطرف بابام زنگ زده عصبانی!‌ این چه مریضیه که تو گرفتی که نمیتونی برگردی؟ اصن چرا اینجا عمل نکردی؟! پاشین برگردین!

نمیدونم چی شده که این حرفو زده چون قبلا میگفت بمونین تا هروقت که خوب شدی.

غمگینم... خیلی

خدایا توکل به تو

۲۳ خرداد ۹۹

توسط ... | شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۹ | 1:29

چند روز بود مامانمو دعوا میکردم بخاطر اینکه میخاد منو با این اوضاعم برگردونه شهرمون، درحالیکه هیچکس اصراری به برگشتش نداره و کار مهمی هم جز درست کردن مربا و چیدن سبزی هاش نداره.

امروز فهمیدم که از دومادمون میترسه چون چند نفر تو محل کارش کرونا گرفتن. نمیدونم چی بگم. حق بدم بهش یا ندم. خب نگرانه و باید به نگرانیش احترام گذاشت.

 

+امشب بازم انگشتمو کردم تو زخمم و خراشیدمش. بیشتر از اینکه درد داشته باشه، ترسناک بود. آخرای موقعی که مامانم با گاز داخلشو تمیز میکنه، بدنم داغ میشه و عرق می کنم.

+قضیه استعلاجی کمم منو مصمم تر میکنه که برم شبکه بهداشت، چون فشار کارش کمتره. ولی مشکل مرخصی هامه و نمیدونم میتونم ازشون بگیرمشون یانه.

+ ذهنم امروز بشدت درگیر بود و فردا باید بشینم خوب فکر کنم. این هفته باید برگردم شهرم چون تا اخر هفته بیشتر اینا‌خونه نیستن خودشون. از طرفی قضیه عروسی و استعلاجی کمم و...

هنوز نمیدونم چطور میشه برگشت با این حال. نه میتونم بشینم و نه تو ماشین دراز بکشم. اونم هفت ساعت تو گرما و اون جاده که بدتر از جاده چالوس پیچ و خم داره.

میدونم پیش بینی کار خوبی نیست ولی دست خودم نیست، منتظر دردسرا و بحثای تو بیمارستانم همش و نگرانم. اونا وحشی هایی بیش نیستن و در هر صورت ذره ای دلشون به حال آدم نمیسوزه.

همه چی قاطیه

الهی توکل به تو...

کامنت نمیاد

توسط ... | جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹ | 16:5

کامنتا نمیاد یا نمیذارید؟ :/

پیلونیدال

توسط ... | جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹ | 1:23

شاید باورتون نشه ولی در حالی که تو ضدعفونی کننده ای که زخمو عین آب نمک میسوزونه نشسته بودم؛ دستکش دستم کردم و گاز پانسمان پیچیدم دور انگشتم و تا نصفشو بردم تو زخمِ بازِ پایینِ پشتم، چرخوندم توش و تا حدودی خراشیدمش. فاصله کمم تا استخون دنبالچه رو قشنگ حس کردم زیر انگشتم.

دکتر گفت باید زخمو اینطوری تحریک کنی وگرنه بافتش خیلی دیر رشد میکنه 

نمیدونم به همه همچین دستوری داده یا فقط به من بینوا؟

واقعا وحشتناک بود و قطعا اگر قبلا بارها زخم و خون و استخونِ لخت نمیدیدم، غش میکردم.

فقط ده روز از مرخصیم مونده و واقعا نمیدونم این حفره چطور قراره خوب شه تو ده روز!؟

از من به شما نصیحت موهای بالای شیار کونتون رو تا یه انگشت بعد شروع شیار حتما هممممیییشششه بزنید حتی اگر نازکن. واقعا عمل سختیه.

دوست

توسط ... | سه شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۹ | 21:53

واقعا دوست تو زندگی (خصوصا) بچه ها خیلی مهمه!

خواهر زاده ۹ ساله م هر روز غروب میره بالکن و با دخترای طبقه های دیگه حرف میزنه و بعدش هر شب میاد بهونه یه چیز جدید میگیره که اونجا بقیه بچه ها درباره ش حرف زدن.

مثلا پریروز بهونه پیتزا گرفته بود و دیروز بهونه اینکه میخواد موقع برگشتن به شهرمون حتما چمدون جدا داشته باشه و اونو خودش ببنده.

امروزم شنیدم بچه های همسایه درباره فیک و اصل بودن لباساشون حرف میزدن!!! بیچاره میگفت فیک چیه و داشتن براش توضیح میدادن.

خداروشکر خواهرزاده من بچه ی نداری نیست. وای به حال بچه ای که نه تو خونه شون بتونه پیتزا بخوره، نه هیچوقت سفر برن و نه لباس درست حسابی داشته باشه، چه برسه به اصل بودن.

غم انگیز تر از این مسئله خواهرمه که به جای تربیت بچه ش همش در تلاشه یادش بده با گفتن اینکه چیزای گرون قیمت تر و باکلاس تر میخره و میخوره جلو دوستاش کم نیاره.

 

ادامه مطلب

۲۰ خرداد ۹۹

توسط ... | سه شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۹ | 14:17

خب عرض کنم خدمتتون که دیروز یه خبر خوب دادم به خانواده. تا حالا هیچوقت یه همچین خبر خوب گنده ای نداده بودم! حس کردم بعد سالها نازایی دارم خبر حامله بودنمو به شوهرم میدم!

خبر ازدواج یه نفر بود که کلی ذوق کردن به خاطرش. خیلی هاااا

و طبق معمول گیر های بعدش که چرا‌ تو ازدواج نمیکنی و...

+حال محل عمل چندان خوب نیست و امروز موقع تعویض پانسمان اشکم در اومد.

با این اوضاع میخوان منو برگردونن شهرمون به خاطر مراسمات ازدواج. نمیدونم چقدر میتونم مقاومت کنم.

خب راستش شکرخدا اینجا بهم خوش میگذره! علاوه بر وضعیتم کلا بدم نمیاد یکم دیگه بمونم نسبت به خونه خودمون بهتره. الان فازم اینه!

دیروز از سایت موتنرو ۳۵۰ تومن لوازم آرایشی و بهداشتی خرید کردم با کلی تخفیف. فک کنم چهار پنج ساعت تو سایتشون بودم تا ۱۲ تا چیز انتخاب کردم انقد که بین برندای مختلف مونده بودم :d

دوتا ژیلت خفن ست مردونه و زنونه برنده شدم و به اقای دوست گفتم هروقت دیدمت مردونه شو میدم بهت ولی راستش الان پشیمونم و میگم کاش میدادم به بابام اون بیشتر نیاز داره :))))

خدا کنه این وسایل برسن تا مراسم عقد، چون چندتاشو نیاز دارم.

پلت سایه و هایلایتر و ریمل ابرو و... هم باید بگیرم که حضوری میگیرم ان شالله هروقت برگشتم. چون قراره عروسو من آرایش کنم. البته این نظر من و عروسه بقیه اگر مخالفت نکنن! حالا میام میگم عروسی کیه.

 

+طبق معمول آقای دوست مریضه و تو محل کار جدیدش خیلی اذیتش میکنن و استعلاجیشو قبول نکردن.

یه روز ک رفت حموم آب رفت تو گوشش انقد ور رفت باهاش که گوشش عفونت کرد بعد شستشو دادن و الانم مایعش جابجا شده و دکتر گفته اگر خوب نشه تا هفته دیگه باید عمل کنه. الهی توکل به تو.

۱۹ خرداد ۹۹

توسط ... | دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۹ | 10:48

دیروز داشتم با آقای دوست درباره میزان استعلاجیم و اینکه کی برمیگردم بیمارستان حرف زدیم. نشستم زار زار گریه کردم :/

راضی به بیماری و... نیستم ولی واقعا خودمم برام قابل هضم نیست ینی انقد اذیت شدم ک وقتی اسم اونجا میاد گریه میکنم؟

 

+امروز شاید برای دیدن زخمم برم دکتر

ان شالله خوب باشه.

دلم برای نشستن تنگ شده.

درد داره کمابیش.

+بورس امروز نزولیه. چون چیز زیادی بلد نیستم میترسم بفروشم و باید بشینم همینجوری نگاه کنم! به امید خدا دیگه. من بلند مدت خریدم دست نمیزنم ببینم چی میشه. 

برید دانشگاه!

توسط ... | یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹ | 20:18

از نظر من دانشگاه رفتن برای اکثر افراد لازمه.

نه اینکه بخاد تخصص پیدا کنه یا کار در آینده!

بلکه بخاطر اینکه واقعا دانشگاه و خوابگاه محلیه برای خودشناسی و در معرض جامعه قرار گرفتن و مستقل شدن!

من با رفتن به دانشگاه یاد گرفتم که عزت نفس نداشته‌م رو بدست بیارم و کمتر دنبال تایید دیگران باشم. به این نتیجه رسیدم که منم زیبام جذابم و ممکنه کسانی منو دوست داشته باشن.

قبلا از بس اعتماد بنفس نداشتم هیچوقت از خودم عکس نمیگرفتم.

یاد گرفتم اضطراب و خشم خودم رو بیشتر کنترل کنم.

فهمیدم تو زندگی چه اصولی خیلی برام مهمه تو فردی که باهاش تعامل دارم و بدون ترس از کشف زندگیم و خجالت از بعضی اوضاعم تونستم دوستانی داشته باشم. آدمای شبیه خودمو پیدا کردم.

متوجه شدم من اصلا مناسب فرهنگ و محدودیت محل زندگیم نیستم و زندگی جای دیگه ممکنه خیلی بهتر باشه!

خیلی چیزا یاد گرفتم مثل آشنایی با انواع خوردنیا مثل تخم شربتی و پاستا آلفردو و املت پنیری! و شیوه های زندگی قشنگ مثل ورزش کردن و تور رفتن یا چیزای معمولی که تو خانواده ما یاد نداده بودن.

فهمیدم من خیلی بیرون رفتن رو دوست دارم! فهمیدم که عادت هست اما ترک عادت هرچند سخته ممکنه خیلی قشنگ تر از ادامه اون عادت باشه!(خیلیییی چیزا! مثلا عادت به زندگی تو شهر کوچیک و کنار خانواده که اولش خیلی سخت بود)

تقریبا سبک زندگی قبل دانشگاه رو به یاد ندارم! انقدر که هرچی هست اونجا یاد گرفتم!

+برید دانشگاه! دانشگاه چیز خوبیه...

روانشناسطوری

توسط ... | یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹ | 16:14

این متون روانشناسی مثبت اندیشانه هست.

که میگه امروز بهترین روز توئه! دنیا چقدر زیباست چقد همه چی خوبه!

وای که چقد بدم میاد ازین سبک! فک میکردم فقط من اینجوریم که دیدم پیج دکتر چاوشی هم دیروز همینو نوشته! نوشته بود یه سری اپلیکیشنا هستن که مثلا میخان صبح حالتو خوب کنن، نوتیفیکیشن میدن که من بهت افتخار میکنم!

آخه لعنتی تو مگه منو میشناسی که میخای بهم افتخار کنی؟؟ به چی من افتخار میکنی؟ :))))

شاید بعضیا حس خوبی بگیرن ولی به نظر من مثبت اندیشی خیلی مسخره س. به جاش واقع بینی خیلی بهتره.

شایدم من اشتباه میکنم.

به قول دکتر چاوشی: امروز یه روز دیگه از زندگی توئه، با قدرت برای روبه رویی با چالش های جدید آماده باش. اینا قراره از تو آدم قوی تری بسازن!

پنل جدید بلاگفا

توسط ... | یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹ | 9:26

بلاگفا، یه اپلیکیشنم بسازی دیگه میترکونی :)))

ممنون از سورپرایزای گاه و بی گاهت!

تغییر سخته، ولی خوبه! ان شالله عادت میکنیم به پنل جدید بعد ده سال کار با پنل قبلی.

زمان حضور

توسط ... | شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹ | 22:36

عاشق میانگین زمان حضورتون تو وبلاگم :)))) معمولا ۵ تا ۱۰ دیقه س. راضیم ازتون

خیلی وقته دیگه اجازه ندادم بره تو بروز شده ها

خواننده اصیل مونده برام :))))

۱۷ خرداد ۹۹

توسط ... | شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹ | 20:1

دومادمون روز اول که اومدیم مشخص بود که نگرانه بابت اینکه من آلوده نباشم.به خواهرم به شوخی حالا یا جدی میگفت بهش نزدیک نشو و شیلد بزن جلوش و من خیلی خجالت کشیدم. خب کار کردن تو بیمارستان اونم دقیقا محل تشخیص کرونا مثل یه انگ شده روم و همه ازم میترسن و حق هم دارن.

راضی نبودم به والله ولی امروز که اومد گفت یکی از همکاراش آلوده شده و کلی خودشو ضدعفونی کرد و گفت که گفتن خودشو قرنطینه کنه. الان ازون بیشتر میترسن تا من.

 

+ امروز حالم بهتره :))))

خدایاشکرت

راضی به بیماری و بیکاری و... نیستم ولی نرفتن به اون بیمارستان خیلی خوبه :)))) خدایا نذاری پای ناشکری!

گلوله

توسط ... | جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ | 22:25

این چند روز هر بار که گالری رو باز کردم چشمم افتاد به عکس گرافی دختر ۱۶ ساله ای که اخرین شیفتم مریضم بود که به عنوان کیس خاص بدون اسم برا خودم نگه داشتم.

یه دختر ۱۶ ساله ساده ی روستایی اومد. دستشو که گذاشت رو میز با انگشتای کج و کوله و قطع شده ش رو به رو شدم و جا خوردم. مشخص بود که بعد اون اتفاق درمان نشده و گذاشتنش به امون خدا و همون جور کج و کوله استخون انگشتاش جوش خورده‌.

گفتم مشکلت چیه چرا اینطور شدی؟ گفت لای در مونده!!

لای در موندن اصولا اینطور نیست که یکی در میون انگشتات له بشه.

تو گرافیش دیدم که دستش پر ساچمه های فلزی شلیک شده بود!

همراهش رفته بود صندوق رفتم تو و گفتم شکایتی نداری؟ گفت نه! گفتم مطمئنی؟؟ و با یه پوزخند گفت نه بابا!

دختر رفت و مثل خیلی از مریضای دیگه برام یه علامت سوال موند که چه بلایی سرش آوردن.

مثل خیلی از زنایی که کتک میخورن و دروغکی میگن که تصادف کردن از ترس و یا از خجالت.

یا دختر جوونی که از فشار عصبی علائم سکته داشت و همراهاش هزارتا دروغ تحویل دادن.

چقد سخته ببینی و نتونی کاری کنی‌.

نمیدونم آدم باید چیکار کنه که لایق این همه خشونت باشه. مردا هم وقتی اشتباه میکنن مورد خشونت خانواده قرار میگیرن؟

ورزش

توسط ... | جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ | 21:1

دلم ورزش میخواد.

فعلا که تا پنج شش ماه دیگه بخاطر عمل تعطیله. خیلی دلم میخواد برم سراغ ورزشی ک عضله سازی کنه. از فانتزیامه که همه چربی های بدنمو بسوزونم عضله کنم.

واقعا ورزش خیلی خوبه. خیلی حال جسم و روحو خوب میکنه‌.

خداروشکر ک یه سال و نیمه هرچقدر سبک ولی ورزش کردم.

خدایا پلیز کمکم کن ادامه بدم.

+بهونه زود زود رفتن شهر دانشگاه و لیزر مو هم جور شد. جلو مامانم به دکتر گفتم برم لیزر که کیست برنگرده ؟ گفت حتماااا

مامانم الان میگه حتما برو. بهش گفتم دستگاهی که به پوست سبزه و موهای زیاد طلایی و نازک من بخوره فقط شهر دانشگاه هست.

۱۶ خرداد ۹۹

توسط ... | جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ | 20:39

امروز رفتار آقای دوست خیلی عجیب شده و اصلا اون آدم منطقی سابق نبود

ان شالله که موقتی باشه. 

خیلی میترسم یه روزی تغییر کنه یه روز برسه که دیگه مثل قبل نباشیم. ولی خب این ترس تو هر رابطه ای هست و نمیشه بخاطرش همه چیو ول کرد!

رابطه لانگ دیستنس سختیای زیادی داره. تو شرایط الانم جز چندتا تکست در روز چیزی از هم نداریم‌.

 

+بی حسی عمل داره از بین میره و کم کم جاش درد میگیره.

دارم کلافه میشم و مامانم اذیت میکنه هی میگه میخوام برگردم کار دارم تو باغ.

میگم نمیشه پس کی پانسمان کنه زخم بازمو؟ میگه توهم باید برگردی. میخواد باز کلی پول پیاده شم تو این کرونا و گرما به صورت دراز کش هفت ساعت تو ماشین مردم بخابم و برگردم و یه بارم مسیر عوض کنیم تازه.

اونم تو این راه سخت و پر پیچ و خم که وقتی سالمم خیلی باید شانس بیارم که بالا نیارم.

+باید استعلاجیمو بفرستم بیمارستان. فک کنم پست بهترین راهش باشه.

یکم معذبم هی باید بگم کارارو دومادمون بکنه. اگه من بودم کلافه میشدم لابد اونم شده. امیدوارم بتونم جبران کنم براشون. خیلی بدم میاد که زحمت بشم رو گردن دیگران.

+ خواهرزاده ی بزرگم نه سالشه. به شدت پرحرف و حسووود و نامرتبه. دیروز دختر بچه همسایه از بالکن میخوند، رفتیم کلی تشویقش کردیم و گفتیم صدات خوبه. از دیروز خواهر زاده م چندبار اومده برامون خونده و میگه صدام خوبه؟؟ همشم چرت و پرت میگه چون هیچ آهنگی رو حفظ نیست. از دیروز شاید پنج بار با دختر همسایه دعوا کرده. عصر که خوابیده بودیم دختر همسایه داشت میخوند خواهرزاده م به بهونه این که روتوت فرهنگیاش حشره نشسته یه جیغ و دادی وسط خوندن دختره راه انداخت که همه با دلهره از خواب پریدیم. همیشه با بوه مهمون دعوا میکنه اگر توجهی به بچه بشه یا چیزی داشته باشه که اون نداره.

قطعا بچگی سختش و دربه دریش به خاطر شغل خواهرم بی تاثیر نیست ولی به نظرم بخش اعظمیش برمیگرده به ژنتیکش چون از بدو تولد همین بود! 

به نظرم که به روان درمانی احتیاج داره ولی خب خواهرم هیچوقت عیب بچه شو قبول نمیکنه.

+دیروز و پریروز خوش گذشت و خوب بود کلا. اما امروز کلافه م اما به بیمارستان رفتن فعلا ترجیحش میدم.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .