انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ | 21:40

آه خدایا گاهی آرامش و تنهایی و سکوت چقدر خوبه

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ | 11:13

من هر وقت از یه جایی درمیام و یه حس دلهره ی خفیفی ته دلمه میدونم که یه چیزی جا گذاشتم یا یه کاریم ناتموم مونده. یعنی انگار ناخودآگاهم خبر داره ولی خودآگاهم هرچند زور میزنه چیزی یادش نمیاد.

مثلا وقتی از مطب میام بیرون و یه جوریم به احتمال زیاد یا یه دستگاهو خاموش نکردم یا یه کاریو ناتموم انجام دادم.

دیروز اما اومدم بیرون و این حسو داشتم و هرچقدر فک کردم و چک کردم همه چی درست بود.

چند قدم که دور شدم منشی زنگ زد گفت یه مریض جامونده تو راهه داره میاد 🥲 با اینکه به من گفته بودن مریضا تموم شده و من اصلا خبر نداشتم یه مریض مونده بازم به طرز عجیبی حس ناتموم موندن شیفتم ولم نمیکرد تا منشی زنگ زد!

واقعا باید به حس ششم ایمان بیارم؟

توسط ... | دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ | 18:19

توی زندگی متاهلی و شخصیم این روزا به چالش ها و حس و حالای عجیبی برخوردم که برام ترسناکه

خدابخیر کنه

توسط ... | شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ | 12:2

دیروز یه مفهوم جدید کشف کردم

خودت رو ببخش برای تمام اشتباهاتت حتی اونایی که هنوز مرتکب نشدی.

از اون لحظه انگار همه چی آسون تره حتی کارامو بهتر انجام میدم.

یه تحقیقی خوندم که نبخشیدن و تنبیه اثر عکس میده!

چیزی که باید بعد کوتاهی و کار بد وجود داشته باشه "عواقبه" نه تنبیه.

توسط ... | پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ | 1:39

دوست ندارم درمورد هیچی صحبت کنم

حالم خوب نیست ولی آرومم خداروشکر

دلتنگم ولی آرومم

توسط ... | سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ | 22:18

شماهم تو پریودی میخواین شوهرتونو خفه کنید یا فقط من اینطوریم؟

توسط ... | دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ | 19:16

آدما میتونن خیلی دوستت داشته باشن و در ظاار خیلی باهات خوب باشن ولی بهت آسیب بزنن

این نه از بدجنسیشونه نه از بدخواهیشون، بلکه از طرز فکر و شیوه بزرگ شدنشونه

خانواده رو مقدس نکنیم و حرف‌نزدیکان رو الگو نذاریم.

توسط ... | دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ | 1:2

امروز یه خانوم‌حدودا ۶۰ ساله اومد

سه بار گفتم به پشت ینی روبه بالا رو تخت بخواب

اخرش روشکم خوابید

بعد سه بار گفتم بیا سمت من یه بار ازم دور شد یه بار چرخید و یه بارم بر و بر منو نگاه کرد!

این فقط مختص ایشون نیست

۷۰ درصد مردم وقتی میان همینن

نه میدونن پشت و شکم کجاست نه تاریخ تولدشون رو میدونن نه کد ملی نه حتی میدونن نفس عمیق یعنی چی

بعد داشتم فک میکردم برای حرف اینا میخواین بچه بیارین؟ میگین مادرشوهرم نمیدونم کی و کی زورم میکنن بچه دار شم یا فلان و بهمان کارو کنم؟

خدایی به خاطر حرف مردمی با این سطح از هوش؟

توسط ... | دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ | 0:35

از غروب که برگشتم، بی حواس، پکر، خسته... ۲۵ تومن پول اضافه اشتباهی ریختم واسه صاب خونه

درد کمرم داشت منو میکشت

فک کردم فک کردم... گفتم عه دارم پریود میشم. گفتم نه بابا تاریخم ۱۶ بود. گوشیمو چک کردم دیدم ای دل غافل امروز تایمم بود.

هیچی دیگه...

بازم پریودم و با هیچکسم میل سخن نیست...

توسط ... | شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ | 23:11

اخر هفته خونه مادرشوهرم بودیم و قشنگ زره پوش رفتم! انصافا خانواده خوبین ولی یه سری اخلاقای تخمی دارن که خیلی منو اذیت کرد و تصمیم گرفتم باهاشون مقابله کنم.

مادرشوهرم خیلی به لباس پوشیدن و نشست و برخواستم پیش‌همسایه و فامیلشون گیر میده و انتظار داره از من فمنیست شهرنشین که عین زنی رفتار کنم که چهل ساله گوسفند میدوشه! نمیشه خواهر من! عروس کم خرج کم زحمت میخوای باید قبول کنی همزمان نمیتونی عروس خونه دار و ادایی داشته باشی.

خیلاصه چندبار سر گیرای الکیشون زدم زیر گریه و مقاومت کردم و خداروشکر خوب‌پیشرفت.

از تایمی که خودشناسی رو شروع کردم ینی از یه سال پیش که رو خودم کار میکنم، یاد گرفتم چطوری تو دعوا زبونم دراز باشه.

وقتی یکی بهم بی احترامی میکنه، تهمت میزنه و... اصلا نه صدامو بلند میکنم نه فحش میدم. فقط میگم خیلی بی احترامی، حق نداری با من اینطوری حرف بزنی. حالا اگر جایی باشه که بقیه هم باشن جلو گریه مم نگیرم بهترم میشه :)

یهو یکی میمونه که به تو بی احترامی کرده و تویی ک در کمال خانومی نه فحش دادی نه تلافی کردی فقط محکومش کردی.

یه چیزیم ک فهمیدم اینه که خیلی خانواده شوهرم گس لایتم میکنن.

خیلی بهم میرسن و غذا و هی بردار بذار جلوش و... که بگن خیلی خوبیم بعد یهو یه تهمتی چیزی ک زدن میگن شوخی کردیم هه هه خیلی حساسی که ناراحت شدی!

جدیدا اعتماد بنفس پیدا کردم میگم این حساسیت نیست بلکه تهمته یا بی احترامیه و قطعا به این مسئله باور دارم و ممنون میشم با من این طوری رفتار نکنید!

توسط ... | شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ | 19:30

حالتون چطوره این روزا؟

توسط ... | سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ | 0:1

امروز شوکه م

خیلیم شوکه

فهمیدم منشی و خدمات یکی از مطبایی ک میرم رسما به همممه میدن

حالا خدمات متاهله

بازم اعتراف کرد که به همه میده

حالا از جزئیاتشم میگفتن

حالم بد شد اصن

منشی اون یکی مطب هم اعتراف کرد از در عقب تو دوران نامزدیش مهمون داشته و زگیل تناسلی گرفته. البته دلم برای اون سوخت بیچاره

خدایی من چقد خبر ندارم از دنیا

هیچکس باورش نمیشه با وجود تمایلات بسیار بنده، کسی جز شوهرمو حتی نبوسیدم.

توسط ... | دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ | 11:47

من بارون میخوام :(

چرا خبری نیست؟

ده روزه باسنمون یخ زده از سرما اما از بارون خبری نیست.

توسط ... | شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ | 9:36

یه غذایی داریم با نخود شبیه آبگوشته ولی نخودش زیادتره

دیروز اونو درست کردم و چشمتون روز بد نبینه یک نفخ و ناراحتیی گرفتم که هیچی درمانم نکرد.

دو تا دایمیتیکون، پسته کوهی، عرق نعنا، زنجبیل هرچی فکرشو کنین خوردم خوب نشدم.

با اینکه نخودارو هم قشنگ ۱۲ ساعت خیس کردم ولی بازم فایده نداشت.

حس میکنم یه مدته حساس تر شدم به حبوبات. خصوصا نخود

:)

توسط ... | جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ | 2:21

مکالمه بی من و مریضم:

من: داروهات چند شد؟

مریض: ۲ میلیون و نیم

من: چقد گرون شده😢

مریض: اشکال نداره از مردم میگیرم.

من: مگه چیکاره ای؟

مریض: پخش لباس زیر دارم.

+ شاید باورتون نشه ولی تو همین ایران خودمون یه سریا هستن که نه تورم براشون مهمه، نه زنن و نه اقلیتن که حقوقشون پایمال شه. کلا هیچی اذیتشون‌نمیکنه که هیچ! انقدر خودمختارن که بهترین مکان دنیاس براشون... خوشبحالشون

از طرف من که هم حقوقم کارمندیه و با دلار بالا نمیره، هم اقلیت زبان و مذهب هستم، هم زنم!

توسط ... | چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ | 13:28

فک‌کنم دوستم میخواد اولین رابطه شو برقرار بفرمایه

میترسم دخالت تو زندگیش باشه اگر بگم صب کن حداقل بیان خواستگاری بعد

اخه ۳۰ سال خودشو نگه داشته یه چهار ماهم روش نه؟

ولی خب من متنبه از نظر دادن به دوستام چیزی نمیگم بهش

توسط ... | سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴ | 22:20

تابستون پرماجرایی رو پشت سر گذاشتم

دانشنامه مو بعد سه سال گرفتم، برای رفتن به خانواده مادرشوهر مقاومت کردم و بی برقی و گرما کشیدم و سبک جدیدی از آلرژی رو تجربه کردم. حسابی کار کردم و مقصد مهاجرت رو تغییر دادم.

جنگیدم... جنگیدم... جنگیدم...

از خودم راثب بودم خداروشکر❤️

امیدوارم پاییز خوبی داشته باشیم 💛🧡🤎

توسط ... | سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴ | 1:52

وای فک کن الان کیف و دفتر نو رو گذاشتن بالا سرشون خوابیدن که صبح برن مدرسه :)

خوش نه به حالشون!

عجب چیز مزخرفی بود مدرسه

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .