انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ | 2:27

اگر ان شالله همه چیز خوب پیش بره امشب آخرین شبیه که مجردی تو این خونه میخوابم

همه چیز چقدر زود گذشت. زندگی سخته ولی خوبیش اینه میگذره

امشب یه منتال برک داون رو تجربه کردم سر تمیز کردن حموم بعد اینکه همسایه پایینی زد پودرمون کرد بابت سروصدا کردن، بعدم گیرای خانواده ی موقشنگ و نظرات مزخرف که میخواستن نصب شبی تو بارون و خستگی بینهایت مارو بندازن تو جاده بعد عروسی که بریم خونه خودمون! نمیتونستن صب کنن فرداش بریم انگار برای کردن دیر میشه!

بعد رد کردن منتال برک داون فک کردم که موقعی که داشتم عقد میکردم فشار خیلی خیلی بیشتری روم بود ولی حتی نمیتونم به یاد بیارم که برای چی!! انقد زندگی گذراست!!

+دو آذر یه مراسم کوچولوی عروسی میگیریم تو رستوران... دعا کنید همه چی بخیر بگذره...

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ | 11:13

هفته ی پیش زنگ زدم نوبت بگیرم برای اصلاح فرم بینی پیش دوستی که خیلی هم صمیمی بودیم قدیما و یه سالی بود اصلا ارتباط شخصی نداشتیم و تو این یه سال مطب زده بود و حسابی سرش با شوهر و کار و مطب گرم بود.

زنگ زدم به شماره ش دیدم منشیش برداشت :)

شماره ی شخصیشو عوض کرده و این شده شماره مطبش...

چه غم انگیزه زندگی

نتونستم برم حضوری ببینمش، نوبتو لغو کردم. نمیدونم اسممو دیده بود لای نوبتا یانه ولی هیچ خبری نشد ازش...

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ | 11:9

باورم نمیشه زمانی تو این وبلاگ مینویسم که ازدواج کرده باشم و سر خونه زندگیم باشم

چقد زمان زود میگذره... چقد پیر شدم!!

توسط ... | چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ | 16:10

میگن بری خارج همش باید با کتونی و کوله در حال دویدن باشی

داداش من تو ایرانم همینم

امروز به قیافه خودم خنده م گرفت که با کتونی و کوله دنبال تور لباس عروس بودم

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ | 22:50

واقعا آدم تا نره سر یه کاری مثل کار کردن تو بیمارستان، نمیدونه چقدر آدم نامرد و نفهم تو جامعه س‌.

از دیدن آشنا و همکار متنفرم فک میکنن خونه باباشونه

همچنین مردمی که آی کیو بشدت پایینی دارن و باید هشت بار توضیح بدی یه کارو کنن آخرشم اشتباه انجام میدن و غرشو سر ما میزنن دیوونه م میکنه

همکار سمی تو بخش هم که جای خود دارد

امروز یه منتا برک داون دیگه رو تجربه کردم

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ | 14:22

سرما خوردم، پریودم، دو شبه نخوابیدم و هنوز حتی حلقه نخریدیم.

توسط ... | شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ | 22:59

جالب اینجاست من این مدت خودمو پاره کردم با چیدن خونه و... ولی هیچ کاری برای عروسی نکردم!

من چه مرگمه؟

دو آذر مراسمه، یه مراسم کوچولو

ولی باز من هیچ کاری نکردم.

امشب داشتم دنبال مدل ناخن میگشتم که حوصله م سر رفت و گفتم چه کار بیهوده ای! یهو به خودم اومدم فهمیدم من نرمال نیستم فک کنم :/ چه مرگته دختر؟ یکم دختر باش!

توسط ... | پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ | 10:51

وسط همه گیر و کار این روزا دوست پولدارم پریروز اومد خونه م و کادوی تولد برام یه کیف از مارک زارا گرفته بود!!! یه کیف کنف کوچوله ولی باز حداقل ۴۰۰ قیمتشه

والا من نه هیچوقت کادوی چهارصد تومنی برای اون گرفتم نه بابت همچین چسه کیفی چهارصد میدم

باز دمش گرفت ماهم یه زارا داشته باشیم هرچند ارزونترین پروداکتش، مگه چی میشه

عکس کیف

توسط ... | جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ | 0:52

نمیدونم افتخار کنم یا نگران و متاسف باشم که به این شدت سرم شلوغه و دارم له میشم؟

صبح تا شب فیکس درگیر کار کردنم و جنازه برمیگردم سر تخت خوابم

خونه رو هنوز کامل نچیدم و کارای مطب و بیمارستان و کلاس زبان و خرید مراسم کوچولوی عروسی هم بماند

توسط ... | چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ | 10:8

چرا امسال انگار پاییز پاییز همیشگی نیست؟

برای من اینطوریه یا شما هم؟

دیر برگا زرد شدن

تولدمم حس نکردم

توسط ... | سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ | 11:28

این روزا انقد سرم شلوغه که کلاس زبانمو مثل یه شاگرد تنبل دارم دنبال میکنم. چیزی که تجربه شو نداشتم و سخته برام.

خونه قبلی رو تحویل دادم و انقد کار رو سرم ریخته که نمیدونم کدومو انجام بدم.

راستی اینجا من تخت دارم! یه تخت دو نفره با یه تشک خوب که تنهایی روش میخوابم

میز ناهارخوری و ماشین ظرفشویی دارم و این چیزا رو هنوز هضم نکردم!!

توسط ... | یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ | 10:14

خسته شدم انقد که هر رووووز با این مردم حروم خور دعوا کنم

یه روز سر گوشت خریدن

یه روز سر وسیله فروختن...

توسط ... | دوشنبه یکم آبان ۱۴۰۲ | 12:9

تولد هلی تون مبارکا باشه❤️🍁

توسط ... | دوشنبه یکم آبان ۱۴۰۲ | 2:54

هلی تون از عروسی برگشت و هنوز زنده س

ولی بازم هیچی دستگیرش نشد که چرا واقعا مردم از رفتن به عروسی های این چنینی لذت میبرن.

من به شخصه عروسی فارس زبان هارو نرفتم ولی ظاهرا خوش میگذره.

عروسی ما ک والا هیچوقت به من خوش نگذشت!

جماعت میشینن دور هم قاطی. از خجالت خیلیا نمیتونن برقضن یا راحت برقصن. سرشاااااار از قضاوت همدیگه و فیلم برداری صد در صد آزاد و حرکات رقص محدود و نجیب! و جو سنگین. خلاصه به ما که خوش نگذشت با اینکه میگفتن این میتونه بهترین ورژن عروسی باشه که میریم. عروس دوماد هم که افسرده!

خرج زیااااد غذای چرب و چیلی و خوشمزه! ولی زیاد نخور شکمت نزنه بیرون و...

خلاصه دویست درصد مطمئن شدم که عروسی نمیخوام بگیرم!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .