انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 12:27

دیروز یه مریض داشتم واویلا

شلوار و کفششو که دراورد و رو تخت دراز کشید و پاشو باز کرد، بوی پاهاش، عرقش و عفونت واژنش سگو بیهوش میکرد

البته بگم این مدلی خیلی کم پیش میاد

ولی خدایی شوهراتون نمیگن اقا بو میدی!!!

با رفیقاااام...

توسط ... | دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ | 11:22

من به این نتیجه رسیدم که سبک بیرون رفتن با دوست، فقط پیاده روی!

کافه و رستوران و حتی خونه و ماشین و... هیچکدوم اندازه پیاده روی نمیچسبه

توسط ... | یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ | 19:34

پاییز خوشکلم رسیده

خوش اومدی عشق من

بریم هودی بپوشیم و قهوه و دمنوش داغ بخوریم 🍂

توسط ... | یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ | 1:17

حسابی پاییز شده و منم توانایی بدنم بهتر

امروز هوا سرد بود و با صبح با دوستم بودم

ظهر با موقشنگ یک ساعت و چهل و پنج دیقه تو ماشین بودم، عصر رفتم شیفت و شب پیاده برگشتیم (چهل دیقه پیاده روی) و شب خسته نبودم!!

اون اول تابستون ی بار از چت جی پی تی پرسیدم چرا تو هوای گرم خسته م؟ گفت چون تولید عرق و ضربان قلب بالا میره و انرژی بیشتری مصرف میکنی

جالب بود

خواهر؟ خار؟

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 1:56

خواهرم زخم بزرگی بود روی روح و روان و زندگی من

هرکی بگه آره برات خوب هم بوده آره. دوبار چاقو میزد یه بار چسب زخم، دوتا زخم چاقوی عمیق با یه چسب زخم خوب میشه؟

چقدر دلم خنکه که از زندگیم انداختمش بیرون.

چقد چسبید روزی که بعد طبق معمول بی احترامیا و فحشای بی دلیل و زننده ش بهش برای اولین بار بعد ۲۸ سال گفتم که دیگه حق نداری دهنتو باز کنی هر چی دلت میخواد به من بگی و قهر کرد و دیگه باهام حرف نزد. و الان دوماه و نیمه که قهره و اصلا قصد ندارم اشتی کنم اونم فهمیده من دیگه کیسه بکسش نیستم برخلاف همیشه اصلا‌نیومده حرف بزنه. خیلی ازین وضعیت خوشحالم و قصد دارم ادامه ش بدم.

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 1:51

خیلی سوالا برام حل شده ست

ولی یکی از چیزای یک آزارم میده اینه:

وقتی با شوهرت مشکل داشتی، نون شب نداشتی، افسردگی داشتی، مریض بودی، چی شد تصمیم گرفتی بعد ۶ تا بچه یکی دیگه دنیا بیاری؟ به چه امیدی؟ بعد که دنیاش آوردی چرا مجبورش کردی از اول زندگیش بشینه غصه بخوره برات و تو چهارپنج سالگی شروع کردی دردودل کردن باهاش و گفتن بدبختیات؟ بعدشم اجازه دادی اطرافیان هرطور دلشون‌خواست بکوبنش.

هرروز که میرم سرکار و زنایی رو میبینم که حتی تو ۳۰ درصد موارد بالا میخوان بچه دار شن، خیلی عصبانی میشم و حالم بد میشه. چون این سوال هموز برام حل نشده.

ممکنه بگین: خیلیا از دل سختی اومدن. یکی باید بیاد که نجات بده و...

چند درصد اونایی ک از دل سختی اومدن درخشیدن؟ چندتایی که تو دل خوشبختی دنیا اومدن درخشیدن؟

صدبرابر هزار برابر؟

نباید امکانات اولیه بچه دار شدن فراهم باشه؟ حداقل نون شبش، کتک نخوردنش، فحش نخوردنش‌...

چقدر امروز دلم تنگه

چقدر بجنگم تا اون همه درد رو پاک کنم؟

خدایا اگر این سوال جوابی داره جوابو بهم برسون که دردش رهام کنه

توسط ... | دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 0:50

قطع رابطه با خواهرم از بهترین اتفاقات زندگیم بود که خود به خود افتاد

توسط ... | سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ | 2:51

امروز ۱۷ مرداد ۱۴۰۴ بود و من برنامه خوبی برای زبان خوندن ریختم ولی هنوز گیج و خسته م. خودمو‌معطل میکنم ولی از طرفیم میترسم فشار بیارم به خودم.

باورتون میشه بعضی وقتا از پشت پشتای مغزم دلم میخواد یهو حامله شم مجبور نشم تلاش کنم!

بشینم و بخورمو بخوابم!

ولی خدانکنه فعلا

توسط ... | یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 21:37

ینی تا صد سال دیگه که دوباره ماه بگیره چه اتفاقاتی میفته؟ ینی میشه مردمم آزاد و خوشحال و سیرو بدون عذاب باشن و بشینن ماهو ببینن؟

توسط ... | یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 1:28

روزی که عروس شدم، چقدر معصوم بودم... چقدر دلم به حال خودم اون روز آتیش میگیره...

چقدر نمیدونستم چطور خودمو دوست داشته باشم و دووم بیارم در مقابل فشارای بقیه و خواسته های مزخرف خانواده ها

چقدر آرزو داشتم، چقد ذوق داشتم و نشد..

برای خودم میخواستم پرده مکرومه ببافم و ببرم تو طبیعت پشتش عکاسی کنیم :) نصفشم بافتم... ولی انقدر فشار کار و خونه و جهیزیه و شیفت تنهایی رو دوشم بود که نت نتونستم. چقد برنامه های اینجوری و ذوق ها داشتم

آخرش انقدر فشار بهم اومد ک شبش نخوابیدم و مجبور شدم برم یه ارایشگاه مزخرف ک الان اصلا دلم نمیخواد اون ارایش و مدل موی مزخرف ک اصلا بهم نمیومد رو رو چشای خسته و خوابالودم ببینم تو عکسا واسه همین آلبوممو پاره کردم.

الهی بمیرم واسه خودم... چیا میخواستم و چقدر تحت فشار بودم و حتی نمیدونستم که این شرتیط نرمال نیست. بورسیت شانه گرفتم و بعد دوسال و اندی هنوز خوب نشدم.

الهی بمیرم واسه خودم... هلی چی کشیدی... چقدر کسی نفهمیدت. چقدر تنها بودی... چقدر ذوق داشتی و نشد... چقدر قلبم درد میکنه برات، چقدر هیچکس حتی خودت پشتت نبود

توسط ... | سه شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۴ | 16:44

امروز یه تیکه از یه فیلم عروسی دیدیم از یه دخترخاله ی موقشنگ که خیلیم ازدواج مزخرفی کرد

گفتم چقد قشنگه فیلمش چقد بد که ما فیلم بدردبخور نداریم... موقشنگ باز شروع کرد که خودت تالار نخواستی و فلانه و بهمانه

منم جوابشو میدادم که تالار چه ربطی به فیلم و عکس داره و...

ولی حقیقت این بود که وقتی من روز عروسیم یکی از سخت ترین و مزخرف ترین روزای زندگین بود چرا باید انتظار فیلم و عکس خوب ازش داشته باشم؟

وقتی از فامیلای خودم بدم میاد و اصلا حوصله معاشرت با فامیلای موقشنگ رو ندارم و هیچ دوستیمم اونجا نبود که دعوتش کنم چه فیلمی میخواستم داشته باشم؟

من حتی ۲ تا خواهرای خودمم برام غیر قابل تحملن.

داداش موقشنگ برام غیر قابل تحمله.

چه فیلمی؟ چه عروسیی؟

وقتی اون روز سراسر فشار و خستگی و اجبار بود چه فیلمی چه عکسی؟

بشین سر زندگیت زندگیتو بکن عزیزم

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .