توسط ...
| دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 2:21
خب من مدتیه که یه چیزیو از شما پنهان کردم
و عامل درگیری های ذهنی و پول خرج کردنام اینه
خواستم مثلا یهویی بیام بگم سورپرایز شین
اما خب خیلی داره به مغزم فشار میاد و حس میکنم اینکه بیام اینجا بنویسم ممکنه یکم کمکم کنه
خانواده موقشنگ میخوان بیان برای آشنایی و...
بالاخره مجبور شدم قبول کنم که به ازدواج تن بدم.
همیشه ترس بدی ازش داشتم چون متاسفانه اطرافیانم همیشه مشکلات خصوصی وحشتناکشونو برای من تعریف کردن و من از تجربه های بد اونا خیلی ترسیدم
ولی خب دو سال و نیم دوستی تو خانواده ی سنتی به سختی قابل قبوله و از طرفی کم کم نیازهام سر در می آوردن و بالاخره صبر بیشتر جایز نبود.
این سه ماه همونطور که مستحضرید بیکار بودم و خیلی سخت گذروندم.
قضیه از بهمن ماه شروع شد که یه روز موقشنگ زنگ زد و گفت که خانواده ش با یه انگشتر اومدن خونه و گفتن که اگر موافق باشه بریم خواستگاری و موقشنگ هم بدش نمیومد و منم بعد کلی چس ناله و... گفتم که وایسین تا بعد ماه رمضون، علاوه بر عدم آمادگی ذهنی تو موقعیت خیلی بدی از نظر کاری و مالی بودم و درگیر گرفتن مدرکم بودم و اصلا نمیتونستم تمرکز کنم.
گذشت و بعد عید که بعد تعطیلات و عید دیدنی برگشتم خونه خودم، تصمیم گرفتم یکی دوتا کار زیبایی که میخواستم انجام بدم و انجام بدم. از موقشنگ پول گرفتم یه مقداریشم قرض کردم و رفتم ژل بینی و زیر چشم زدم.
چند روز بعدش شروع کردم به گشتن دنبال لباس مناسب که اگر عقد کنم یه لباس داشته باشم که بپوشم. میدونم مسخره میاد که حتی وقتی پدرم خبر نداشت من قراره برام خواستگار بیاد دنبال لباس بودم! دلیلش این بود که اولا من پول کافی نداشتم و باید خیلیییی میگشتم تا یه چیز قیمت مناسب پیدا کنم و ثانیا اگر برمیگشتم شهر خودم دیگه هیچ خریدی نمیتونستم بکنم.
همزمان تو اون گشتن ها من پولم رو گذاشته بودم بورس و یک قرون هم نداشتم.
و باز هم همزمان درگیر تمدید طرحم بودم و هر روز صبح باید میرفتم ستاد دانشگاه ببینم په غلطی باید بکنم و میفتم کدوم شهر؟
و باز هم همزمان تو مطب شیفت میدادم که یه چندرغاز پیدا کنم باهاش زندگی کنم.
طرحم تمدید شد تو شهر خواهرم خداروشکر زیاد دور نیست ولی بازم شهر دیگه س. شیفتای طولانی شروع شدن و برای اینکه برنامه بیمارستانم با برنامه خواستگاری و... تنظیم باشه چند روز بحث و دعوا داشتم.
همزمان داشتم خریدامو انجام میدادم. خرجای زیاد، دو میلیون تومن لوازم آرایشی، درست کردن دندونام و... بشدت داشت شیره مو می کشید.
قصد داشتم عقد خیلی ساده باشه و اصلا خرج زیاد نکنم یه لباس ساده و خودم ارایش کنم و والسلام اما خواهرام و موقشنگ منو تحت فشار گذاشته بودن که عقد نباید ساده باشه و حتما لباس درست حسابی باید بگیرم و حسابی خرج کنم.
لباس عقد چهارو نیم میلیون و لباس شب اشنایی یک میلیون برام آب خورد.
تا تونستم پولای بورسم رو در بیارم هر روز باید از این و اون پول قرض میکردم.
پولارو هم که در اوردم باز کم اوردم و مجبور شدم یه تیکه از طلاهامو بفروشم.
این وسط بابام فقط تونست یک میلیون و هفتصد بهم پول بده که قول دادم بهش برگردونم.
من واقعا هنوز درک نکردم که چطور دخترای مردم در حالیکه بیکارن عروسی انچنانی میگیرن؟ یعنی واقعا پدرشون تمام ساپورتشون میکنه؟
تو این مدت مجبور شدم اولین دروغ و پنهون کاریامو نسبت به موقشنگ انجام بدم. بهش نگفتم که دارم طلاهامو میفروشم چون نمیخوام بدونه در حالیکه خانواده اون همه خرج عروسیشو میدن خانواده من هیچی ندارن یا نمیخوان که بدن.
از اون طرف هم بهش گفتم پدرم داره تحقیق میکنه از طریق خواهرام در حالیکه پدرم روحشم خبرنداشت که خواهرام تحقیق میکنن و همینجوری اوکی رو داده بود که بیان! خب من نمیخواستم حس کنه که برای پدرم بی ارزشم که انقد آسون اجازه دادنشونو داد و اینکه ممکنه به همون صورت هم بی دلیل یهو بگه نه!
از طرفی هم کلاس زبان و اینکه نمیتونستم مشقامو بنویسم خیلی اذیتم میکرد.
هرچی جلوتر میرفتم و بیشتر خرج میکردم باز چیزای جدید میومد سرراهم مثلا تصمیم گرفتم برای مراسم مکرمه ببافم و... تمام اینا باز وقت میگرفت و ذهنم رو درگیر میکرد.
گذشت و گذشت تا اینگه چند روز پیش که میخواستن تماس بگیرن و به بابام بگن که میخوان بیان گفت یکی از فامیلامون داره میمیره و ممکنه عقب بیفته.
موقشنگ ادم خیلی بی ثباتیه و همش کاراشو عقب میندازه و مشخصا بهم نمیگفت که چه غلطی قراره بکنیم و من سرم داشت منفجر میشد و بیشترش بخاطر شیفتام بود که با کلی دعوا جابجا کرده بودم و موقشنگ رو تهدید کردم که اگر این مدت ازدواج نکنیم تا پاییز ازدواج نخواهم کرد که بالاخره دیروز زنگ زدن که پنج شنبه میان و امروز فامیلشون فوت شد!
بهش زنگ زدم و گفتم برنامه مو یکم جابجا میکنم شما بعد هفتم بیاین گفت باشه و قطع کرد و من برنامه مو با همکارم جابجا کردم و عصر که زنگ زد طبق معمول حرف عوض کرد و گفت که شاید همون پنج شنبه بیان و تا فردا شب که مراسم فامیلشون تموم بشه وقت لازم داره که بهم بگه و منم ذهنم بشدت درگیر بود. فردا مجبورم یه تیکه دیگه طلا برای کرایه خونه و... بفروشم باید برم برای 6 میلیون وام بانک اقدام اخر رو بکنم و برم شیفت و تازه وسایلمم جمع کنم و... از طرفی دیگه شیفتم رو جابجا کردم و بعید میدونم همکارم راضی شه شیفت رو برگردونه و همه اینا دست به دست هم داد که من تولد موقشنگ و دوست صمیمیم رو یادم بره و البته اینکه ده روز قرصامو نمیخوردم هم بی تاثیر نبود.
الان تصمیم دارم اگر امکانش باشه اشنایی رو بندازم عقب همون دهم یازدم که وقت داشته باشم یکم ذهنم باز بشه و بتونم به خودم بیام و برای اولین بار تو این مدت خودم تو اولویت باشم نه حرف بقیه
واقعا اینهمه فشار رفت وامد بین سه شهر کلاس زبان، حرف این و اون، اماده شدن، کارای مراسم، استرس اومدن اونا و شیفت و... رو نمیتونم هندل کنم