انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ | 0:59

خب خدمتتون عرض کنم که

هنوز تاهل رو درک نکردم

فقط میدونم شدید سرم شلوغ شده

به زودی با آپدیت جدیدی از احساساتم میاد خدمتتون

اینم عرض کنم که موفق نشدم گیفتارو بدم چون مهمونا خیلی کم بودن

موند برا عروسی ان شالله

موقشنگ چند روز قبل عقد از استرس بد اخلاق شده بود عین پریودا

منم از استرس حساس شده بودم و خلاصه کلی دعوا کردیم که بحمدلله به خیر گذشت

کلی پول خرج کردم، کلی حرص خوردم، کلی هم خوش گذشت

خداروشکر

هنوزم باورم نمیشه متاهلم

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 8:59

هلی تون امضای آخرو زد و مزدوج شد

توسط ... | یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 21:53

کله ایرانیا باید یه چند سایز بزرگتر بود از بقیه کشورا

من تعجب میکنم چطور باد نمیکنه از این همه حرصی که هرروز میخوریم

توسط ... | دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 11:49

اومدن رفتن بسلامتی

بعد سختیای فراوان اینم گذشت

خداروشکر که خوب گذشت

یه سری سوتی ها داده شد که بیخیالش بقیه ش خوب بود

بابام که کلا نو کامنت بود و فقط خاطره تعریف میکرد و مجلسو در دست گرفته بود. مامانمم گیر داده بود به سبیلای موقشنگ

خواهرمم که هر دو دیقه یه بار میومد میگفت این ساعت کادوی موقشنگو در بیار از دستت زشته

یه لباس کردی رنگ رزگلد با سیخمه یا همون جلیقه آبی با پولکای رنگارنگ پوشیده بودم با یه روسری محلی که عکسشو شاید با رمز گذاشتم برای همراهان همیشگی اینجانب

بابام دیروز موقع رفتنشون گفت که منم میخوام بیام خونه زندگیتونو ببینم(انگار خونه زندگی ما چی داشت :)) بعد شب کلی غر زدم که من کلا یه هفته آفم و فلان و بهمان کی میخوان برگردن برای خاستگاری که به اذن خدا صبح بابام پشیمون شده بود و خدا کنه پشیمون باقی بمونه!

فعلا معلوم نیست کی میان برای خاستگاری

تا اخبار بعدی همراه ما باشین

راستی گفتم 340 تومن دادم میوه خریدم براشون؟؟؟

توسط ... | یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:44

آقا اومدن :))))))

خدا بخیر کنه

تا حالا دوتا نموره سوتی دادیم ولی خب دیگه

یکی به اینا بگه من و موقشنگو بفرستن یه اتاق حرف بزنیم

ینی چی ما این رسمو نداریم

آقا ما میخوایم بریم درس بخونیم باهم :)

توسط ... | یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 10:53

پنج تا جوش مجلسی زدم

پدر و مادرم سرما خوردن

با آب سرد حموم کردم

لباسم کثیف شد

قرار بود مراسم لغو شه باز

و بسیاری اتفاقات دیگر در مراسم آشنایی خانواده خای هلی و موقشنگ تا به این لحظه

با ما همراه باشید

توسط ... | شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 20:24

فردا ظهر میان و نمیدونین چه بلاهایی که سرم نیومده و چه سختی هایی که امروز نکشیدم.

فقط بدونید که از اول امسال هییییچ چیز‌ مضری نخوردم و الان سه تا پفک جلومه که آرومم کنه.

توسط ... | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:52

عکس گیفتا همراه با دمپایی و جوراب بنده در ادامه مطلب

البته! هنوز تموم نشده و قراره اسم و تاریخو با یه کاغذ قلبی کاهی کوچیک آویزون کنم از دارچینه

ادامه مطلب

توسط ... | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 14:31

خب دوستان دارم میرم خونه منتظر غرهای تو خونه پدر من اونم حین خاستگاری باشید

امشب واسه ناستنکا خاستگار میاد براش دعا کنید :)

خداقوت دختر

+ چجوریه وقتی با یکی صحبت نکردین و نمیشناسین میان خاستگاری؟ ما این مدو نداریم

دختر پسر همو میپسندن، خانواده ها دورادور همو قبول میکنن بعد میرن خاستگاری

توسط ... | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 12:29

امروز میخاستم برم خونه که فعلا ماشین گیرم نیومده و خب به نفعم تموم شد چون دوساعت کشید تا پشمای دست و پا و صورتمو بزنم و لعنت به اونایی ک وقت لیزر به من ندادن

خلاصه پشمامو زدم دونوع ماسک زدم به صورتم و خداکنه صورتمو داغون نکرده باشم با اون لایه برداره.

توسط ... | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 8:14

هرچی بیشتر میگذره و بیشتر به ناخنام نگاه میکنم اعصابم بیشتر ریده میشه

انگار یکی ریده رو ناخونام

خیلی اعصابم خورده و هی میگم کاش میرفتم پیش گرونه

توسط ... | جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 7:22

ناخونای بنده بسیار پهن و با صدف بزرگ میباشد

تلاش کردم ناخونامو بلند کنم و خودم لاک بزنم و دیگه نرم آرایشگاه که متاسفانه حین عملیات کار با دستگاه های سنگین و داغون بیمارستان پوتا ششکست و دیروز عصر درحالیکه از خستگی داشتم تلف میشدم مجبور شدم برم آرایشگاه و آرایشگره یه جورایی، میشه گفت رید به ناخنام

کلی بهش گیر دادم که اینجا مشکل داره اینجا فلانه آخرشم یه چیزی تحویلم داد که از دور قشنگه ولی ناخونامو که خودم نگاه میکنم ریدمان ایشون رو میبینم.

نمیدونم اگر یکم ناخونا دربیاد دیگه چه چیز داغونی قراره بشه

ازم ۲۸۰ گرفت و خدایی قیمتش نسبت ب جایی ک پارسال ی بار رفتم خوب بود.

هفت ماه پیش اون دختر ازم چهارصد گرفت! ولی خب کارش خوب بود. اما ازونجایی ک تو مضیغه (مضیقه، مظیقه، مزیقه، مظیغه) مالی هستم همین کارمو راه میندازه برای خاستگاری تا ببینم تا زمان عقد چه غلطی کنم.

توسط ... | چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 23:32

امروز ۱۳ تا گیفت درست کردم و گردنم ساییده شده

بیست تاش مونده.

حدودا دویست تومن خرج برداشت ۵۰ تا گیفت

گیفت مکرومه درست کردم بافته روی چوب دارچین

فقط یه مشکلی ک دارم ما هیچوقت گیفت نمیدیم تو عروسیا و مراسما نمیدونم کی و کجا باید گیفتارو بدیم :) لطفا کمک بنمایید

من میخام گیفت بدم چون بنظرم یادبود قشنگیه و موندنیه

توسط ... | سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:35

دارم میرم شیفت

امیدوارم امروز مثل دو شیفت پیش زن کتک خورده توسط شوهر کونی نیارن وگرنه همونجا شوهره رو از چیزش آویزون میکنم.

شیفت قبل یه دختر ۱۶ ساله اومد شوهرش زده بود شونه شو ناکار کرده بود. نمیدونم همسر آزاری بود یا کودک آزاری، در هر صورت شماره ۱۲۳ رو دادم بهش و گفتم اگر کسی کمکت نکرد زنگ بزن بیان شوهرتو بگان.

توسط ... | دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 17:26

امروز به خانواده م دروغ گفتم

من هیچوقت دروغ نمیگم بهشون چون برام مهم نیست چه فکری درباره م کنن. فقط خودمو دور میکنم ازشون.

امروز موقشنگ گفت مرگ فامیلمون اشکال نداره ما همون پنج شنبه طبق قرار قبلی میایم. ولی من که بشدت خسته بودم و پنجشنبه هم شیفت برداشته بودم چون فکر کردم نمیان، بهش گفتم نه یکشنبه بیاین.

بعد به خانواده م گفتم همکارم بلیط سفر گرفته دیگه نمیتونه باهام شیفتیو که ازش گرفتم عوض کنه (درحالیکه اصلا باهمکارم حرف نزده بودم) گفتم: پنجشنبه وقت نمیکنم باید همون یکشنبه بیان. انقدددر ناراحت شدنا :/ ینی ندیده بودم هیچ خانواده ای انقد بخواد دخترشو شوهر بده.

حالا خوبه نموندم رو دستشون و هیچ مسئولیتی براشون ندارم و خاستگار اولمم نیست.

توسط ... | دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 17:18

به دوستم زنگ زدم میگم دارن میان خواستگاری، اولین سوالی که پرسید فکر میکنید چی میتونه باشه؟

تو دوران عقد...؟ :/ یا نگه میدارین بعد عروسی؟

توسط ... | دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 2:21

خب من مدتیه که یه چیزیو از شما پنهان کردم

و عامل درگیری های ذهنی و پول خرج کردنام اینه

خواستم مثلا یهویی بیام بگم سورپرایز شین

اما خب خیلی داره به مغزم فشار میاد و حس میکنم اینکه بیام اینجا بنویسم ممکنه یکم کمکم کنه

خانواده موقشنگ میخوان بیان برای آشنایی و...

بالاخره مجبور شدم قبول کنم که به ازدواج تن بدم.

همیشه ترس بدی ازش داشتم چون متاسفانه اطرافیانم همیشه مشکلات خصوصی وحشتناکشونو برای من تعریف کردن و من از تجربه های بد اونا خیلی ترسیدم

ولی خب دو سال و نیم دوستی تو خانواده ی سنتی به سختی قابل قبوله و از طرفی کم کم نیازهام سر در می آوردن و بالاخره صبر بیشتر جایز نبود.

این سه ماه همونطور که مستحضرید بیکار بودم و خیلی سخت گذروندم.

قضیه از بهمن ماه شروع شد که یه روز موقشنگ زنگ زد و گفت که خانواده ش با یه انگشتر اومدن خونه و گفتن که اگر موافق باشه بریم خواستگاری و موقشنگ هم بدش نمیومد و منم بعد کلی چس ناله و... گفتم که وایسین تا بعد ماه رمضون، علاوه بر عدم آمادگی ذهنی تو موقعیت خیلی بدی از نظر کاری و مالی بودم و درگیر گرفتن مدرکم بودم و اصلا نمیتونستم تمرکز کنم.

گذشت و بعد عید که بعد تعطیلات و عید دیدنی برگشتم خونه خودم، تصمیم گرفتم یکی دوتا کار زیبایی که میخواستم انجام بدم و انجام بدم. از موقشنگ پول گرفتم یه مقداریشم قرض کردم و رفتم ژل بینی و زیر چشم زدم.

چند روز بعدش شروع کردم به گشتن دنبال لباس مناسب که اگر عقد کنم یه لباس داشته باشم که بپوشم. میدونم مسخره میاد که حتی وقتی پدرم خبر نداشت من قراره برام خواستگار بیاد دنبال لباس بودم! دلیلش این بود که اولا من پول کافی نداشتم و باید خیلیییی میگشتم تا یه چیز قیمت مناسب پیدا کنم و ثانیا اگر برمیگشتم شهر خودم دیگه هیچ خریدی نمیتونستم بکنم.

همزمان تو اون گشتن ها من پولم رو گذاشته بودم بورس و یک قرون هم نداشتم.

و باز هم همزمان درگیر تمدید طرحم بودم و هر روز صبح باید میرفتم ستاد دانشگاه ببینم په غلطی باید بکنم و میفتم کدوم شهر؟

و باز هم همزمان تو مطب شیفت میدادم که یه چندرغاز پیدا کنم باهاش زندگی کنم.

طرحم تمدید شد تو شهر خواهرم خداروشکر زیاد دور نیست ولی بازم شهر دیگه س. شیفتای طولانی شروع شدن و برای اینکه برنامه بیمارستانم با برنامه خواستگاری و... تنظیم باشه چند روز بحث و دعوا داشتم.

همزمان داشتم خریدامو انجام میدادم. خرجای زیاد، دو میلیون تومن لوازم آرایشی، درست کردن دندونام و... بشدت داشت شیره مو می کشید.

قصد داشتم عقد خیلی ساده باشه و اصلا خرج زیاد نکنم یه لباس ساده و خودم ارایش کنم و والسلام اما خواهرام و موقشنگ منو تحت فشار گذاشته بودن که عقد نباید ساده باشه و حتما لباس درست حسابی باید بگیرم و حسابی خرج کنم.

لباس عقد چهارو نیم میلیون و لباس شب اشنایی یک میلیون برام آب خورد.

تا تونستم پولای بورسم رو در بیارم هر روز باید از این و اون پول قرض میکردم.

پولارو هم که در اوردم باز کم اوردم و مجبور شدم یه تیکه از طلاهامو بفروشم.

این وسط بابام فقط تونست یک میلیون و هفتصد بهم پول بده که قول دادم بهش برگردونم.

من واقعا هنوز درک نکردم که چطور دخترای مردم در حالیکه بیکارن عروسی انچنانی میگیرن؟ یعنی واقعا پدرشون تمام ساپورتشون میکنه؟

تو این مدت مجبور شدم اولین دروغ و پنهون کاریامو نسبت به موقشنگ انجام بدم. بهش نگفتم که دارم طلاهامو میفروشم چون نمیخوام بدونه در حالیکه خانواده اون همه خرج عروسیشو میدن خانواده من هیچی ندارن یا نمیخوان که بدن.

از اون طرف هم بهش گفتم پدرم داره تحقیق میکنه از طریق خواهرام در حالیکه پدرم روحشم خبرنداشت که خواهرام تحقیق میکنن و همینجوری اوکی رو داده بود که بیان! خب من نمیخواستم حس کنه که برای پدرم بی ارزشم که انقد آسون اجازه دادنشونو داد و اینکه ممکنه به همون صورت هم بی دلیل یهو بگه نه!

از طرفی هم کلاس زبان و اینکه نمیتونستم مشقامو بنویسم خیلی اذیتم میکرد.

هرچی جلوتر میرفتم و بیشتر خرج میکردم باز چیزای جدید میومد سرراهم مثلا تصمیم گرفتم برای مراسم مکرمه ببافم و... تمام اینا باز وقت میگرفت و ذهنم رو درگیر میکرد.

گذشت و گذشت تا اینگه چند روز پیش که میخواستن تماس بگیرن و به بابام بگن که میخوان بیان گفت یکی از فامیلامون داره میمیره و ممکنه عقب بیفته.

موقشنگ ادم خیلی بی ثباتیه و همش کاراشو عقب میندازه و مشخصا بهم نمیگفت که چه غلطی قراره بکنیم و من سرم داشت منفجر میشد و بیشترش بخاطر شیفتام بود که با کلی دعوا جابجا کرده بودم و موقشنگ رو تهدید کردم که اگر این مدت ازدواج نکنیم تا پاییز ازدواج نخواهم کرد که بالاخره دیروز زنگ زدن که پنج شنبه میان و امروز فامیلشون فوت شد!

بهش زنگ زدم و گفتم برنامه مو یکم جابجا میکنم شما بعد هفتم بیاین گفت باشه و قطع کرد و من برنامه مو با همکارم جابجا کردم و عصر که زنگ زد طبق معمول حرف عوض کرد و گفت که شاید همون پنج شنبه بیان و تا فردا شب که مراسم فامیلشون تموم بشه وقت لازم داره که بهم بگه و منم ذهنم بشدت درگیر بود. فردا مجبورم یه تیکه دیگه طلا برای کرایه خونه و... بفروشم باید برم برای 6 میلیون وام بانک اقدام اخر رو بکنم و برم شیفت و تازه وسایلمم جمع کنم و... از طرفی دیگه شیفتم رو جابجا کردم و بعید میدونم همکارم راضی شه شیفت رو برگردونه و همه اینا دست به دست هم داد که من تولد موقشنگ و دوست صمیمیم رو یادم بره و البته اینکه ده روز قرصامو نمیخوردم هم بی تاثیر نبود.

الان تصمیم دارم اگر امکانش باشه اشنایی رو بندازم عقب همون دهم یازدم که وقت داشته باشم یکم ذهنم باز بشه و بتونم به خودم بیام و برای اولین بار تو این مدت خودم تو اولویت باشم نه حرف بقیه

واقعا اینهمه فشار رفت وامد بین سه شهر کلاس زبان، حرف این و اون، اماده شدن، کارای مراسم، استرس اومدن اونا و شیفت و... رو نمیتونم هندل کنم

توسط ... | دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 1:28

اصلا باورم نمیشه تولدت موقشنگ و دوست صمیمیم هردورو فراموش کردم تبریک بگم!!!!

چه بلایی داره سرم میاد!!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .