واقعا ینی چی که برای اومدن بهار جشن میگیرن اما برای پاییز نه؟ والا پاییز واجب تره
رفتن از بیماری های مختلف گوارشی و تنفسی و گرمای طاقت فرسا و زندانی شدن تو خونه به یه هوای قشنگ رنگارنگ برای من قطعا جشن گرفتن داره.
واقعا ینی چی که برای اومدن بهار جشن میگیرن اما برای پاییز نه؟ والا پاییز واجب تره
رفتن از بیماری های مختلف گوارشی و تنفسی و گرمای طاقت فرسا و زندانی شدن تو خونه به یه هوای قشنگ رنگارنگ برای من قطعا جشن گرفتن داره.
هرچندوقت یکبار وب شیوا پشمامو میریزونه
سرت سلامت که به بقیه میگی چه خبره اینجا و ما نمیدونیم
یه بیماری تحت عنوان" میخوام بدبخت بمونم" یا "پشت پا زدن به بدبختی" وجود داره که جدیدا متوجه شدم بخش بزرگی از جامعه خصوصا خانوما دنبالشن. خصووووصا هرچی فرهنگ پایینتر اونم بیشتر
این بیماران حتی وقتی بهشون یه کار یا زندگی بهتر هم پیشنهاد میشه ترجیح میدن تو بدبختی قبلیشون دست و پا بزنن با وجود اینکه اطرافیانشون رو به ستوه آوردن انقدر که از شرایط گله کردن.
مثال این آدمها یکیش منشی یکی از مطباییه که میرم کار میکنم. ایشون فرمودن که اینجا به من پول نمیده و فلان و بهمان اگر کار بود حتما بهم بگو. حالا چقد کار میکنه ایشون؟ ۱۲۰ ساعت در ماه و با حقوق ۳ میلیون و ۴۰۰ هزارتومان!
که از این مقدار ۸۰ درصدشو میده کرایه
من رفتم یه کار خوب و با کارفرمای خوب و با بیمه و قانون کار پیدا کردم براش رفتم بهش گفتم، میگه: آخه اینجا یه ماهه (بعد از سه سال) منو بیمه کرده دیگه.
گفتم بپوس و لذت ببر!
مثال بعدی خواهر و مادر و مادر شوهر منن که گوش مارو ساییدن با غر زدن اینکه مردا کمک حالشون نیستن و وقتی شوهر یا پسرشونمیان کمکشون میگن نههههه خودم انجام میدم :/
مثل بعدی که زیاد البته مطمئن نیستم از داستانش منشی این مطب دیگه س که اون روز دیدم کارشون تقریبا به کتک کاری با دکتر کشید و دکتر فحش عالم و عادم رو بهش داد.
گفتم این دیگه اینجا نمیاد که هیچ! دیگه هیچوقت دنبال شغل منشی گری نمیاد انقد که تراماتایز شده. بعد امروز دیدم خوشحال و شاد و خندان سرکارشه!!!
من چرا باید بیام اینجا در مورد دماغم بنویسم؟
+ چون حس میکنم این ماه منو از زندگی انداخته
کمبود اکسیژن پیدا میکنم کل روز بی حالم
انقد دماغمو کشیدم بالا دیگه آنزیم مانزیم اثرش نمونده
این مدت چندتا توپ دسمال کاغذی تموم کردم
نمیدونم کروناس، آلرژیه چی چیه
هر چی هست هلی دماغش مدتهاست آویزونه
و حتی گاهی بخاطر همین سرگیجه میگیرم
آخرین پستم مربوط به ۲۷ مرداده
ازون موقع اتفاقات زیادی افتاد
از ۶ مرداد که افسردگی فصلیم شروع شد تا به امروز، آبله مرغون گرفتم، کرونا گرفتم و هنوز خوب نشدم، حدود دو هفته طول کشیده، آلرژی هم که هست همچنان
جسمی و روحی خیلی کشیدم این مدت
ولی خیلی خوشحالم که ظاهرا از دو روز دیگه هوا خنک میشه
قرصامو دوباره شروع کردم اما فازی(دوست صمیمی دانشگاهم) گفت که باید رو کودک درونت کار کنی وگرنه تا اخر عمرت باید قرص بخوری.
منم برای مبارزه با افسردگی تقریبا برای اولین بار یکی از تمرینای کودک درون یعنی حرف زدن با بچگیای خودم و حمایت کردن ازش رو امتحان کردم و کلی عر زدم حینش.
امروز هم رای اولیه دادگاه برای گرفتن مدرک دانشگاهم اومد و رای منفی بود! اصلا باورم نمیشد که پرونده به این سادگی رو قاضی رای منفی داده
زنگ زدم به وکیلم و گفت که رای رو اشتباهی دادن! یعنی به یه پرونده دیگه دادن!
والا من که دیگه نمیدونم به این وکیله اعتماد کنم یا نه
ولی کم کم دارم به این نتیجه میرسم که انگار خدا نمیخواد که حل شه
انگار یه حکمتی توشه که هی نمیشه
شاید آینده من تو همین مملکت بهتر باشه
گفتن این حرفا برام سخته
ولی انگار که قسمت نیست...
چیکار میشه کرد