دلمه پختم
انقدر مزه ش بد شد که نمیخوام درباره ش حرف بزنم :/
امیدوارم برای فردا یکم جا بیفته بهتر شه
دلمه پختم
انقدر مزه ش بد شد که نمیخوام درباره ش حرف بزنم :/
امیدوارم برای فردا یکم جا بیفته بهتر شه
بماند به یادگار از بامداد ۲۵ تیر ۱۴۰۴
توی بالکن نشستم، بارون میاد
دارم دعا میکنم برای اتفاقات پیش روم
خدایا روتو ازم برنگردون
مثل همیشه حواست به این بنده ت باشه❤️
خیلی دوستت دارم❤️ حست میکنم
میدونم یه روزی برمیگردم و اینارو میخونم و میگم دیدی خدا باز مراقبت بود؟
امروز تو دمای ۳۷ درجه، ۵ تا هیسترو داشتم تو مطب دکتر ت. با موفقیت بدون اینکه حساسیت به گرما بدم گرفتم و به خودم افتخار میکنم.
تو موقعیت ملتهبی از زندگی هستم
تو یکی از مطبا تو این دو هفته سه بار تا نزدیکای دعوا رفتم
کلا یه سری اتفاقات خوب و بد داره میفته خدا به خیر کنه
اگر برگردم به ده سال پیش چیکار میکنم؟
هر پسری که بهم بی احترامی کنه بلافاصله بلاکش میکنم، نه توضیح نه هیچی، من باارزش ترم ازینکه یکی بهم بی احترامی کنه و اصلا فرصت دوباره نمیدم چون بعدها باید سالها سر این مسئله بجنگم
هرکسی بیینم به هردلیلی خانوادگی، قیافه و... بهم نمیخوره از اول بهش فرصت نمیدم
انقدر خودمو سرگرم کار و پیشرفت میکنم و با دوستای خوب میگردم که نیازی به شریک عاطفی بد نداشته باشم
تا شناخت کافی پیدا نکنم، خودمو به هیچ دلیلی به هیچ کس متعهد نمیکنم
تا حداقل دو یا سه ماه بعد شروع رابطه توش عمیق نمیشم
از اول چیزایی ک برام مهمه رو بهش میگم و پاشون میمونم به هر قیمتی، مثل حق طلاق، محل زندگی، کار کردن، فانتزی های ج*سی و بچه دار شدن و...
مرتب روی روان خودم کار میکنم که پیشرفت داشته باشم و تروماهامو درمان کنم ک بتونم آدم بهتری رو وارد زندگیم کنم و بعدا نیاز نباشه که با کس دیگه ای سر تروماهام بجنگم.
این مسئله رو به خودم یادآوری میکنم که هیچوقت برای ازدواج دیر نیست، ما توی دنیای مدرن زندگی میکنیم و قرار نیست به سبک قدیم بریم جلو.
عاشق میشم ولی قطعا سلامت جسم و روانم، پیشرفت و شادیم و ارزش و احترامم رو فدای عاشقی نمیکنم.
دیروز یه خانمی برای نازایی اومده بود
معلوم بود اعصابش به مویی بنده
میگفت شوهرم خیلی باهام بده مریضی اعصاب گرفتم
گفتم برای چی میخوای ازش بچه دار شی؟
گفت دیگه سنم رفته بالا بیخیال جدایی شدم، یه دخترهم دارم گناه داره
:)))))))
طبیعیه نشستم برای بچه دنیا نیومده غصه خوردم؟ ینی تنها چیزی ک این وسط مهم نبود اون بچه بود
مهم تنها نبودن خودش و دخترش و بالا رفتن سنش بود. چه سمی بشه این زندگی
ولی بعدش فک کردم بیخیال... زندگی راه خودشو پیدا میکنه. شاید یک صدم درصد این بچه یکی شد مثل "حسین اورا" کسی ک تو بدبختی مطلق بزرگ شد و یه همچین آدم بزرگی شد.
دقت کردم اکثر مریضای سرطانیم بدنهای سفت و خشک و منقبض دارن.
حالتی دارن انگار خشکشون زده
انرژی پایینشون حس میشه
(اینا مرحله تشخیصن و خبر ندارن سرطان دارن)
دیشب تو بالکن رو به آسمون نشستم دعا کردم
گفتم خدایا... خواهش میکنم خلاصم کن ازین درد
چیه که باعث میشه هفته ای یه بار یاد آلبوم و عکس عروسیم بیفتم و گریه کنم؟ ینی واقعا انقد به همچین چیز بیخودی باید اهمیت بدم؟ چیه این درد عمیق پشتش؟ چی پشتشه که انگار یه آلبوم و چندتا عکس از درون داره پاره پاره م میکنه؟
اومدم تو، یه ساعت نگذشت نمیدونم چی شد که قهو به دلم افتاد: شوگرکوت کردن!
شوگرکت کردن ینی یکی برینه بهت از طرفی ولی جوری قضیه رو جلوه بده که خودتم باورت بشه بهت لطف کرده! و این یکی از عمیق ترین تروماهای من و بزرگترین علت های افسردگیم بود. زیاد بهش توجه نکرده بودم واسه ی همین درون من ناله میکرد. من در کودکی انقدر در گوشم خونده بودن این جمله رو که : هیچکس اندازه تو نازشو نکشیدن! ما انقدر بیجاره بودم فلان بودیم بهمان بودیم تو انقد خوشبختی! در حالیکه شاید باورتون نشه اما تا همین یه سال پیش فک میکردم کودکی خیلی خوبی داشتم! ولی هرچی مرور کردم بیشتر وحشت اون دوران برام زنده و آشکار شد. نمیخوام باز کنم چیا بهم گذشته بیخیال
قضیه آلبوم و فیلم شاید انقدر بزرگ نبود برای من، اما ریشه ی بسیاااار عمیق و بزرگی داشت.
به من گفته بودن و خودمم حتی به خودم گفته بودم که ببین برات آلبوم گرون قیمت خریدن! ببین برات خرج کردن و چیزی نگفتن. ببین برای مردم طلا نخریدن و برای تو خریدن!
پس چرا انقدددر ناراحتی؟
دیشب بعد اون جرقه و یهو رسیدن اون آگاهی و درک عمیق، به خودم گفتم: عزیزم بازم شوگرکت کردن قضیه رو برات! تو حقت بود آلبوم خوب فیلم خوب و طلای خوب داشته باشی و همه ش هم به میل خودت، اینا حقته لطف نیست!
اینکه به زور همه رو به بدترین شکل کردن تو پاچه ت لطف نکردن بهت!
اینکه ریدن به فیلمت و حتی نذاشتن عکسای آلبومتو انتخاب کنی و به بدترین شکل بدون اجازه ت و درحالیکه گفتی نمیخوایش خودشون چاپ کردن و منت قیمتشم روت گذاشتن ظلمه! با نکردنش فرقی نداره! خوب کردی پاره کردی انداختی دور که بفهمن چه خبره.
برای طلاهم اینکه نذاشتن جایی ک میخوای و حتی خیلی ارزونتر بود بخری و به زور و تو بدترین شرایط و مریضی و گرما مجبورت کردن بری جایی ک میخوان تو یه شهر دیگه و انتخاب کنی و بعدشم به زور و درحالیکه چشمات پر اشک بود و مریض و بشدت معذب بودی و صدبار گفتی نمیام و سوار نمیشدی به زور بردنت خونه شون که مثلا بهت لطف کنن بهت دو لقمه غذا بدن بهت، لطف نبوده عزیزم! تلاش برای خوب نشون دادن خودشون به شیوه ای بوده که خودشون دلشون میخواد! اگر واقعا میخوان خوب باشن یه بار فقط یه بار بیان نظرتو بپرسن بگن تو چجوری دوست داری؟ یا حداقل وقتی نظر میدی عین وحشیا بهت حمله نکنن و همه چیو به زور نکنن تو پاچه ت. از مهمونیای پاگشای عذاب آور زوری گرفته تا انتخاب طلا و آلبوم و عکس.
هیچکس هیچوقت به نظر من احترام نذاشت و آخرش همه حتی خودم به این نظر بودیم که چقد خوبن که طلا خریدن! چقد خوبن مهمونی دعوت کردن چقد خوبن همه کار کردن.
و اینجاست که به خودم گفتم هلی جان! درد تو واقعیه! دردتو واقعیه! کسی بهت لطفی نکرده وظیفشونه و وظیفه شونم درست انجام ندادن و با شوگرکت کردن عذابت دادن.
قضیه شوگرکت کودکیم رو کجا فهمیدم؟ وقتی جندماه پیش خونه خواهرم بودم همون ک خیلی اذیتم کرده. خواهرزاده ی هفت ساله م که هرروز ازش فحش و کتک میخوره و تحقیر میشه کنارش نشسته بود و بهش گفت: هیچ دختربچه ای اندازه تو خوشبخت نیست! گفتم خدایا چقدر این جمله آشناست! یادم اومد بعله! صدبار اینو به من گفته تو بچگی
من درونیش کردم و همیشه از خودم بدم میومد ک چرا با وجود شرایط خوب افسرده م
و از دیشب، انگار یه آب سردی ریختن رو آتیش درونم...
دیروز بعد یه سال بالاخره آلبوم عروسیمو انداختم دور
انقددددر یک ماه اخیر سرش گریه ودعوا کردم آخرش موقشنگ گفت بندازش دور
متنفر بودم ازش
آلبومی که بدون اجازه من چاپ شده بود
عکاس و فیلمبرداری که فامیل شوهرم بودن و انگار کور بودن انقدر عکسارو بد گرفته بودن، حتی چون فامیل بود نذاشتن عکسارو انتخاب کنم گفتن زشته، گفتم آلبوم نمیخوام گفتن نه زشته! گفته باید باشه!
آخرشم خداروشکر دقیقا دوبرابر جاهای دیگه ازشون پول گرفتن. کلی هم منت گذاشتن روم ک گرون درومده
آلبوم گرون قیمت اومد تو خونه م به زور
متنفر بودم از عکساش، حتی قشنگاش به چشمم نمیومد
گفتم ینی اینا قراره تا اخر عمر جلو چشم من باشن؟
زدم اول عکسای خودمو خط خطی کردم گفتم حق نداری بدون اجازه کسی عکساشو چاپ کنی
بعد ک دید اینجوری شده گفت بنداز دور
همه شو پاره کردم با البومی ک دیگه به درد نمیخورد انداختم سطل آشغال
دنیای عجیبیه
یه عروس دیگه همونجا عکساشو سوزونده بودن ناراحت بود من آرزوم بود کاش عکسای من میسوخت
تو کل زندگیم آرزوی فیلم و عکس قشنگ داشتم تو عروسیم ولی ریدن به همه چی
حتی چندتایی ک قشنگ
هفته پیش رفتم کلی هزینه کردم دندونمو عصب کشی کردم و پر کردم
انقد اندژی منفی دادم گفتم از دکتر رفتن بدم میاد ک انگار خوب نبوده کارش :/ قشنگ غذا میگیره و هنوزم درد داره
ان شالله فردا بتونه درستش کنه
امروز مدیتیشن کردم بعد یه هفته
و دیدم چقد از بدنم دور شدم، چقد ترسیدم و واقعا انگار سرم باد کرده...