توسط ...
| سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ | 10:54
دیروز یه خانمی برای نازایی اومده بود
معلوم بود اعصابش به مویی بنده
میگفت شوهرم خیلی باهام بده مریضی اعصاب گرفتم
گفتم برای چی میخوای ازش بچه دار شی؟
گفت دیگه سنم رفته بالا بیخیال جدایی شدم، یه دخترهم دارم گناه داره
:)))))))
طبیعیه نشستم برای بچه دنیا نیومده غصه خوردم؟ ینی تنها چیزی ک این وسط مهم نبود اون بچه بود
مهم تنها نبودن خودش و دخترش و بالا رفتن سنش بود. چه سمی بشه این زندگی
ولی بعدش فک کردم بیخیال... زندگی راه خودشو پیدا میکنه. شاید یک صدم درصد این بچه یکی شد مثل "حسین اورا" کسی ک تو بدبختی مطلق بزرگ شد و یه همچین آدم بزرگی شد.