انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 19:7

امروز یه نیمچه مطبی داشتم

اینجا یه مدل عکس جدید میگیرن، تو اصطلاح عامیانه عکس رنگی از رحم بهش میگن که تو بیمارستانای دولتی مگر چطور باشه وگرنه نمیگیرن. تقریبا غول مرحله آخر شغل ماست و هرکی بلده خب هم کار براش بیشتره هم تواناییش بیشتر محسوب میشه.

برای اینکه خودمو جا کنم گفتم که قبلا گرفتن درحالیکه در حد تماشا و همکاری کار کردم.

جلسه اول بلد نبودم درست دارو رو بکشم و همش دکتر انجام میداد و حسابی ضایع شدم. ولی بعد دوتا مریض کارو دستم گرفتم و خیلی خوب شد. اما امروز بازم ریدم. به جای دهانه دارو رو کردم تو یه سوراخ دیگه که معلوم شد اصلا سوراخ نبود و سرابی بیش نبود. البته ناگفته نماند خود دکتر هم نتونست اولش انجام بده.

خیلاصه

کلی حس ضایع بودن کردم. انقدر هم مریض جیغ و داد کرد که فشار خودمم افتاد. ولی خب هلی عزیز تو الان کار درست درمون نداری و مجبوری این روزا رو هم بگذرونی پس خوشحال باش لااقل اینجایی

توسط ... | شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 12:42

راستی وام ازدواجم رو ریختن و گوشی خریدم!

نمیدونم چرا یادم رفت اینارو بگم

وام ازدواجم رو بالاخره بعد هفت ماه ریختن و دقیقا وقتی شد که واقعا بهش نیاز داشتیم.

گوشی جدید هم مبارکم باشه. اس 23 اف ای سامسونگ خریدم. خوبه فقط انتظار یه باتری بهتر داشتم.

خیلی دوسش دارما ولی نمیدونم چرا اون ذوقی رو ندارم که قبلا برای گوشی خریدن داشتم. یادش بخیر حدود پنج سال پیش گوشی قبلیم رو که خریدم اینجا کلی پزشو دادم و همه مسخره م کردن که به دنیای 4 جی خوش اومدی :)

توسط ... | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 22:43

پنجره رو باز کردم و نشستم وسط هال و گه گاه یه هوای خنک شبیه آخرای شهریور که برای اولین بار سرما رو حس میکنی، میاد تو و خیلی لذت بخشه.

دلم هوای اخرای شهریورخواست. این علاقه من به شروع پاییز هیچوقت از بین نمیره. عجیبه.

ولی امسال انصافا سرما خوب طول کشید. هنوزم شوفاژا یکم روشنه و شاید باورتون نشه ولی گاهی دلم هوای گرم میخواد هرچند میدونم یکی دوماه دیگه پشیمون میشم ولی بازم جای امیدواری داره که هلی دلش گرما میخواد!

بعد از پریودی قبلیم بازم عفونت گرفتم و بعد کلی دوا درمن خونگی بعد دو هفته بهتر شدم ولی با شروع دوباره پریود روز از نو روزی از نو.

چقد گاهی زن بودن سخته!

همه چی مثل قبله و فعلا تغییری نداشتیم. سه روزه موقشنگ رفته خونه باباش به کارای کشاورزی برسن و منم نشستم توی خونه و دارم از هزار تا ایده ای که هر روز به ذهنم میرسه بهره میبرم بلکه به جایی برسونمشون.

توسط ... | یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 0:49

دو روزه برگشتیم خونه مادرم من بلد نیستم مث موقشنگ دروغ بگم و هرکی پرسید گفتم کار نداریم

و اونجاش من روانی میشم که شروع میکنن به سوال پرسیدن.

وقتی دیدین کسی بیکاره نه براش از آزمون استخدامی صحبت کنید نه سوالی بپرسید نه اگر واقعا کمکی از دستتون بر میاد حرفی بزنید. فقط بگید «ان شالله هرچی به صلاحته برات پیش بیاد و کارات به بهترین نحو پیش میره. »

الان ساعت نزدیک یکه و از ساعت دوازده خواستم مث همیشه برم نیم ساعت تو حیاط با مامانم بشینم شب قبل رفتنم که اصلا خوش نگذشت. بهم میگه میخوای برم پیش فرماندار و نمیدونم کی و کی که دوباره استخدامت کنن :/

مگه میشه آخه؟ و سوال و سوال...

میگه برو اعتراض بنویس نمیدونم چیکار کن چیکار نکن

آخه مادر من اعتراض به کی؟ به رئیس جمهور؟

گفتم تنها راهی که به قول خودت «استخدام» بشم اینه که یه بیماری عظیمی مثل کرونا بیاد و یک سال طرحم تمدید بشه تمام.

چه زبطی به فرماندار داره؟ مگه ما همونایی نبودیم که کونمون تو کرونا پاره شد آخرش کسی که شش ماه سربازی باباش افتاده بود مدرسه مناطق جنگی رسمی شد جای ما؟ بعدشم حنجره مون درد گرفت صدامون به این کونی ها که نرسید هیچ، شرایطم سخت تر کردن؟

اصلا اوکی نیستم، نمیدونم فقط از وضعیته یا پی ام اس هم باهاشه.

صورتم پر جوش شده دوست دارم فقط بخوابم.

توسط ... | جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 0:29

امروز ده سال و شش ماه از روزی که شروع کردم برای بیمارستان نشین شدن درس بخونم( یعنی سوم دبیرستان) میگذره

و امروز روزی بود که حس کردم دیگه خارج شدم از اون شغل

دیگه این شغل من رو قبول نمیکنه و سرنوشت انگار میخواد راهمو عوض کنه

تو این چند ماه هر چی به آب و آتیش زدیم که این مطب و اون بیمارستان و... کار مرتبط پیدا کنیم، نشد و همه راه ها به طرز عجیبی به روی شغلی که از کادر درمان داریم بسته میشد

طرحم تمدید نشد و حدود سه چهارتا مطبی که میرفتیم یا قرار بود بریم مارو پس زدن و گرفتن مدرکمم یه جورایی به بن بست خورده فعلا

انگار نمیخواد بشه، باید رها بشه

میخوایم کار آزاد شروع کنیم چی پیشنهاد میدین؟

توسط ... | چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 10:30

بعد مدتها سلام

خب اینکه چرا نمینویسم این روزارو، دلایلش زیاده

یکیش اینه که انقد اتفاقات زیاده که واقعا نمیدونم کدومو ثبت کنم بکی هم اینکه انقد حالم ناپایداره که نمیتونم ثبت کنم

یکیم اینکه وارد این قضیه انرژی و اینا شدم و میترسم بنویسم

ولی خب دیگه امروز تحمل نکردم

دلم برای اینجا و دوستام تنگ شده بود

این روزا خیلی خیلی فشار مالی و عجیبی رومه

داره لایه های جدیدی از شخصیت موقشنگ رو میشه که اصلا دوستوشن ندارم

شایدم قبلا میدونستم و خودمو میزدم به اون راه

ولی ببینید خیلییییی متفاوته با حرفاش قبل ازدواج

تقصیر خودشم نیست دروغ نگفته

یه مبحثی رو دیدم جدیدا تحت عنوان «سایه» حالا خواستین ببینین تو یوتیوب

آدما بعضی چیزا شدیدا ناراحتشون میکنه و اون چیزا دقیقا اون ویژگی هاییه که خودشون دارن ولی قبول ندارن که دارن!

ینی ممکنه مشا با یکی بری بیرون بگه من رو فلان چیز خیلی حساسم و اصلا انجامش نمیدم و... ولی دقیقا اون سایه یا ویژگی نهفته ش باشه که سعی در سرکوبش داره.

قضیه موقشنگ هم به احتمال زیاد همینه

هرچی هست بسیار اذیت کننده س

قضیه کار خوب پیش نمیره و هردو خیلی ذهنمون درگیره

سه تا مطب داشتیم یکی قالمون گذاشت یکی زنگ زد گفت نیا قراره دوستم بیاد و یه دونه مونده اونم کم کم شیفت میده

هرروز اتفاقات خوب و بد زیادی میفته و وضعیت اصلا ثابت نیست

واسه همین نمیشه برنامه ریزی کرد

چیزی که این روزا حالمو بهتر نگه داشته همین دوره جذابیت درونی سوده هروی بود

دعا کنید برامون❤️

توسط ... | چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 2:2

اون روزی که پست قبلی رو گذاشتم واقعا تو پایین ترین حالت انرژیتیک خودم از لحاظ روحی بودم و خداروشکر اینجا هست ادم خوشو خالی کنه.

ولی خب ذات آدمی اینه که باید بلند شه و باز شروع کنه

سوده هروی رو کسی میشناسه گایز؟

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .