انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ | 9:1

سه ماه پیش رفتم دکتر چشم برای عمل گفت فعلا نمیشه

شماره چشمامو که گرفت دیروز رفتم با همون عینک گرفتم ۳ میلیون و ۴۰۰ و چشمتون روز بد نبینه دیدم چشم راستم ضعیف تر شده

فعلا ۶۰۰ تو ضررم

ان شالله حل شه حداقل

الانم اومدم ارایشگاه ابرو بردارم دم آخری

تا سه ساعت دیگه هم باید برم بینایی سنج هم ابرومو درست کنم هم برم کار یه مریضو راه بندازم هم یه سری وسیله جمع کنم که برگردیم خونه

خداکنه لااقل نوبتم شه زود

توسط ... | یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ | 2:49

خواهر من بزرگی کرد چهارماه تقریبا ده روز یه بار یه شب اجازه داد بمونم خونه ش همیشه درش باز بود به روم دستشم میبوسم. نمیخوام نمکدون بشکنم.

اما یه مسئله ای هست که نمیتونم نادیده ش بگیرم.

خدایا چرا افتادم تو این موقعیت؟ حکمتتو شکر کاش ببینمش

دیدن دعواهاش با بچه هاش هربار اشکمو درمیاره و تپش قلب بهم میده

اینا دردناکه

ولی دردناکتر ازون اینه که این دعواهارو بیست سال پیش با من کرده. بدترشم کرده چون آدم معمولا نسبت به بچه ش رحم بیشتری داره تا خواهرش. و هنوزم آثارشون هست

و این باعث میشه همه زخمام سر باز کنه و هر بار ک میام گریه م بگیره

توسط ... | شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ | 17:33

رمز داره

بهم بگین و آدرس بذارین، بهتون رمز میدم

ادامه مطلب

توسط ... | یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 17:4

من هنیشه برام جالب بود ک چرا آدمای دور و برم از لحاظ شرایط شبیه منن. ینی کسی به اون صورت پولدارتر خوشبخت تر یا برعکس بدبخت تر نیست که من باهاش ارتباط نزدیکی داشته باشم.

یه مبحث جالبی تو روانشناسی یونگ و یه سریای دیگه :/ هست به اسم مدارهای انرژی روانی آدما.

ینی هر انسانی تو یه مداریه عین الکترون دور یه اتم. تو اون مدار امکانات مختلفی براش هست. از سطح به اصطلاح شانس گرفته تا امکان برای پولدار شدن یا اتفاقات ناگوار و...

وقتی تو اون مداری با آدمای همون مدار هم در ارتباطی به همونا جذب میشی.

وقتی یکی از اون مدار پایین تر میاد یا بالاتر میره ناخودآگاه ارتباطت قطع میشه باهاش.

مثلا من یه دوستی داشتم یهو خیلی پولدار و معروف شد. خواه ناخواه ارتباطم قطع شد باهاش. انگار خودم دیگه نمیخواستم باهاش ارتباط داشته باشم حس میکردم شاید دیگه وقت برای من نداره یا هرچی

یه دوستیم داشتم یهو ارتباطم قطع شد باهاش بعد اینکه یه سری کارا کرد(خودکشی و ازدواج با یه آدم نادرست و...)

این مدارها قابل تغییرن. تغییرش یکم سخته ولی شدنیه. یه دوره داره سوده هروی که چهار قسمتش تو یوتیوب هست به اسم (جذابیت درونی) که راه هاشو گفته که چی زیادش میکنه و چی کم.

یکی از مهمترین هاش ایستایی در مقابل تمایلاته. مثلا سال کنکورت تو خودتو محروم میکنی در مثابل تمایلاتت و هی درس میخونی هرچی بیشتر این کارو بکنی رتبه بهتری میاری و در نتیجه میری یه دانشگاه خوب و یهو مدارت میره بالا و اونجا با ادمای سطح بالاتری میری و میای.

یه سری چیزای دیگه هم هست مثل مشکلات روحی طلسم های روانی عقده ها و تله ها و... که‌مشکلاتی هستند که در ما ریشه کردن و بشدت مدار رو میارن پایین.

اینا باعث میشن که یه آدمی که سالها تلاش کرده کونش پاره شده درس خونده با یکی ازدواج کنه که هرگز اندازه اون تلاش نکرده.

ولی چون مثل اون عقده و طلسم و مشکلات روانی ایحاد شده در کودکی نداره، هم سطح اونه!

این عقده و طلسم و سایه و... هم قابل درمانن. فقط پیدا کردنشون یکم تلاش میخواد و درمانشون هم همت. بعدش یهو میبینی مدارت رفته بالا.

اگر به این مباحث علاقه دارین بگید ک بیشتر براتون بنویسم درباره شون.

توسط ... | یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 16:54

رفتم دماغمو آنزیم زد برام

ژل رو شست رفت

یکمم بوتاکس زد شاید رفت بالا

ولی در کل دلم میسوزه برای اون سه تومنه

باز خداروشکر درست شد و دماغم چیزیش نشد

دیگه تصمیم گرفتم باهاش کاری نداشته باشم

واقعا اونطورام نیست بخوام انقد ور برم باهاش

توسط ... | دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 16:42

از نظر روانشناسی بهش میگن مدیتیشن صبحگاهی

از نظر علم انرژی بهش میگن تایم بالاترین انرژی در طول روز

از نظر مذهبی بهش میگن نماز صبح

خلاصه از هر نظر ک مطالعه کردم به این رسیدم که اگر میخواید یه پاکسازی توی ذهنتون انجام بدین به منبع انرژی وصل شید، به خدا نزدیک شید و در طول روز تمرکز بیشتری داشته باشید و درست تر تصمیم بگیرید، صبح موقع اذان پاشید نماز بخونید یا مدیتیشن کنید یا هردو، شکرگزاری و خلاصه یه بیست دیقه با خودتون و خداتون تنها باشید.

کاش کانش رو داشتم همیشه اینکارو میکردم.

توسط ... | دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 9:48

یکی از روش های بازگشت به نماز و روزه خوندن که برای من جواب داد تغییر دیدگاهم بهشون بود.

قدم اولی ک باید برمیداشتم و واقعا برام شخت بود حذف کلیشه هایی بود ک تو مغزم کاشتن

اینکه مثلا اگر نماز نخونی تو فلان جای جهنم میسوزوننت

اگر تو نمازت فلان قسمتش فلان‌مقدار نکشه یا اگر سرت به پایین نباشه یا فلان طور نباشه نمازت درست نیست.

مولانا که خدای معنویته میگه:

ما در نماز سجده به دیدار میبریم,

بیچاره آنکه سجده به دیوار میبرد

ینی اینکه بخوای طبق قانون نماز بخونی و هی یه سری ذکر که نمیدونی ینی چی تکرار کنی سجده به دیوار بردنه.

اینکه حین نمازت واقعا به خدا فکر کنی و ذکرهارو با معناشون بخونی(تو دلت) و درک کنی ک چقدر مهربونه و سخت نمیگیره سجده به دیدار بردنه

توسط ... | یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ | 17:15

رفتم سه میلیون دادم ژل بینی زدم و دماغم کج شده و غمگین ترینم

توسط ... | شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳ | 14:53

من دیگه کم کم داشتم از نماز و روزه میفتادم(از نماز خیلی وقته افتادم) تا اینکه با مفهوم جذابیت درونی آشنا شدم.

خیلاصه که امروز روزه م

ماه رمضونتون پر خیر و برکت❤️💛

توسط ... | یکشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۳ | 16:33

پذیرفتم برم مطب جدید :/

دیشب خودمو جر داد مانقد که به موقشنگ گفتم میشه منو دلداری بدی؟ من ناراحتم! :/

آخرش گفت: ببین تو پارسال دربه در کار بودی الان چندتا جای خوب میخوانت این ینی پیشرفت کردی.

همین آرومم کرد :/

آخه‌پسرا چرا پارتنرتونو آروم نمیکنید؟ شما نمیدونید ولی پارتنرتون خیلی از حرفتون تاثیر میپذیره

گاهی شاید واقعا ناتوانه از آروم کردن خودش یا براش سخته

وارد عمل شین انقد نرین تو گوشیتون و نادیده نگیرید. آفرین

توسط ... | شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ | 17:30

شمردم امسال ۱۵ تا مطب جدید رفتم!

تو بعضیاش کار کردم تو بعضیاش نکردم و فقط برای صحبت رفتم، شرایطش خوب نبوده برگشتم.

چیز عجیبی ک هست رفتن به جای جدیدی هی برام سخت تر و سخت تر میشه!

و نمیدونم چرا واقعا!

امروز دوست داشتم گریه کنم اما جای جدیدی که بهم پیشنهاد کار شده نرم!

شاید دلیلش سایه "وابستگی و تمایل به سکون" باشه

(بحث سایه رو دوست داشتین سرچ کنید جالبه.)

یا میتونه دلیلش این باشه که چون توی هر کدوم ازین مطبا یه جوری اذیت شدم، از تجربه دوباره اذیت شدنام میترسم.

بله بله فک کنم پیدا کردم! همینه!

یکی از اصولی ک جدیدا یاد گرفتم اینه که هروقت استرس داری یا حالت بده بشینی بنویسی هرچی تو دلته تا دلیلش پیدا شه. اونوقت میتونی با خودت همدردی کنی و به خودت آرامش بدی.

آقای همینه! من توی این ۱۵ مطب خیلی اذیت شدم!

توی بعضیاش بهم دروغ گفتن، بعضیا خواستن ازم سواستفاده کنن و بعضیا برابر با شان کاریم نخواستن بهم پول بدن و یه جورایی میخواستن بیگاری بکشن!

ولی آیا قراره همه جا همین باشه؟

نه هلی عزیزم! اتفاقا بعضی جاها خیلیم با احترام باهات برخورد شده و چیزای خوبی بدست آوردی.

پس توکلت به خدا باشه

توسط ... | شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ | 12:32

امروز دنبال هرکاری میرفتم انگار با یه طناب کلفتی از پشت میکشیدنم انقد ک تنبل بودم

خوشبحالتون اگر تنبل نیستید

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .