انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | شنبه سی ام دی ۱۴۰۲ | 16:5

تو یه سایت خارجکی خوندم که ادمایی که افسرده ن همدم های بهتری برای سختی و تنهایی و غم ادم هستن. بیشتر درک میکنن و کمتر قضاوت میکنن.

اخ که راست میگه. افسردگی از من یه ادم جدید ساخت. من ادمی بودم به شدت اهل قضاوت بقیه و فک میکردم هرکار من میکنم درسته. نمیدونم تا چه حد هنوز این رفتارا در من هست اما افسردگی من رو خیلی تغییر داد. بعد از افسردگی بیشتر دیگران رو درک میکردم و همیشه وقتی میخواستم کسی رو قضاوت کنم اول خودمو میذاشتم جاش یا اینکه فکر میکردم زندگی ادما خیلی پیچیده س و ممکنه یه چیزایی پیش بیاد که ادم رو به هر چیزی وا بداره. حتی یادمه دخترداییم داشت در مورد یه دختره که ج... هست و از 13 سالگی این کار و کرده و تو همون 13 سالگی بچه سقط کرده و اینا حرف میزد و بهش فحش میداد و من تو دل خودم میگفتم خب شاید تو همچین شرایطی بزرگ شده. قطعا کارش اشتباهه ولی خب من حق ندارم درباره زندگیش نظر بدم. عجب ادم مهربونی بودم!! هه هه

مورد بعدی که مبارزه با افسردگی به من یاد داد به شخم گرفتن حرف دیگران بود. واقعا دیگه به اندازه قبل به حرف مردم اهمیت نمیدادم و سعی میکردم همه رو به شخمم بگیرم و خیلی لذت بخش بود و باعث شد خیلی تو زندگی پیشرفت کنم و واقعا هم اونطوری که فکر میکردم وای اگر این کارو کنم مردم فلان حرف رو بهم میزنن و اینا نبود و وقتی مردم میدیدن با چه شجاعتی دارم کاری رو انجام میدم که براشون تابو هستش خفه خون میگرفتن و حتی حسرت میخوردن.

یکی از مثال هاش تنها زندگی کردن بود. حتی وقتی ازدواج کردم خانواده داماد کسی بودن که انقدر فکرشون عقب بود که بعضی عروساشون هنوز با خانواده مادرشوهر تو یه خونه زندگی میکردن! چه برسه به اینکه یکی بخواد تنها خونه بگیره تو یه شهر دیگه اونم دختر!

ولی من به شخمم گرفتم و بارها در مورد خونه مجردیم باهاشون حرف زدم و خداروشکر فعلا که چیزی نشنیدم. هر چی هم بگن باز هم میگم به تخم چپ سگ خدابیامرز ترامپ :)

خلاصه افسردگی مرحله فوق العاده سختی بود. یک سال و نیم از زندگیم رو رسما نابود کرد. از مرداد 98 تا پاییز 99 تو همین وبلاگ شواهدش موجوده. ولی خب انگار مرحله ای بود که برای بزرگ تر شدنم لازم داشتم بگذرونم. هنوزم جرات نکردم قرص هام رو قطع کنم انقدر که سخت گذشت ولی خب یه خوبی هایی هم داشت که امیدوارم پابرجا بمونن

توسط ... | شنبه سی ام دی ۱۴۰۲ | 15:52

دیروز از شیفت اومدنی رفتم خونه خواهرم و برنگشتم خونه خودم. از دلایلم هم یکیش اینکه موقشنگ خونه نیست و تا ششم شیفته و اینکه خیلیییی دلم برا خواهرزاده ی یک سال و نیمم تنگ شده بود و یکیم اینکه خب خیلی اصرار کردن ولی طبق معمول پشیمون شدم :|

ناهار سیب زمینی کبابی کم و خیلی بد مزه که دو تا اسلایس خوردم کلا. میوه اینا هم که خودم برمیداشتم از یخچال و شام هم یه اش دوغ بازم بی مزه و بعدشم که برای فرداشون قیمه درست کردم البته گفت برنجشو فردا میذارم. شبم طبق معمول دعوای بین خواهرزاده بزرگم و بابا و مامانش و بعدشم تشک و بالش خیلی غیر استاندارد و بدون پتو و فرداش سینوس درد و گردن درد.

کسی نیست به من بگه اخه مرض داری میری اونجا که بهت بد بگذره بعدشم بیای اینجا اینارو بگی و نمکدون بشکونی؟ میری پلاس میشی اونجا انتظارات هم داری. والاااا

ولی قسمت خوبش که خیلی چسبید خوابیدن تو بغل اون ووروجک بود ووویییی که چقد این بشر قنننده. دیابت میگیری میبینیش ینی.

خیلاصه امروز برگشتم و در خدمت شما هستم. خواهرمم برام قیمه گذاشته بود و یه کته گذاشتم و جای شما خالی عجب چیزی پوخته کردم.

+ گوشیم به چاک رفته و کلا قسمت تماس هاش مشکل پیدا کرده. فک کنم خیلی از شیائومی ها بعد مدتی اینجوری میشن. اینم دیگه عمر خودشو کرده بدبخت. از اوایل طرحم ینی چهار سال و اندی هست که دستمه و اندازه ده تا خر ازش کار کشیدم. این وسط بی پول تشریف داریم و بنده نمیخوام از سفر بگذرم در نتیجه خواستم وام بانک مهر بگیرم و گوشی بخرم که این بیشوورا معدل حساب منو یه روز یهو پنج میلیون اوردن پایین و نمیدونم چرا و فردا باید برم دنبالش. گوشواره هم ندارم و گوشام سوراخاش داره بسته میشه. گوشواره های نقره م در بحبوحه ی عروسی گم شد و طلاهای خودمم تا اخرین سوت فروختم برای جهیزیه و گوشواره ی خوانواده داماد هم بشدت مجلسی و بلنده و به درد روزمره نمیخوره باید یه کوچیک بخرم اونم یه پولی لازم داره که ندارم. به غیر از نقره و طلا هم حساسیت دارم.

توسط ... | جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ | 22:29

خوبی و بدیش رو نمیدونم اما برای من مردن دو نفر بیگناه همشهریم با دونفر تو اکراین یا غزه فرقی نداره.

میدونم ۹۹ درصد ادما اینطور نیستن و احتمالا دلایلی هم داره ولی دست خودم نیست من اینیم که هستم! نمیتونم برای کسی که تنها اشناییش با من همشهری بودنه و هیچوقت ارتباطی باهاش نداشتم بیشتر از یه ادم بیگناه اون سر دنیا ناراحت شم.

غیر از اینه همه روح آدمی در بدن دارن؟ اذیت و آزار فرق داره؟

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 16:27

اقا یه مقصد جاذاب برای سفر بدین

هزینه ش با خورد و خوراک و هتل و وسیله نقلیه واسه سه شب دو نفر کمتر از بیست میلیون باشه

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 14:50

مشکل گردنم که ۷ ساله باهاش دست و پنجه نرم میکنم گاهی خیلی اذیتم میکنه و بی حوصله م میکنه

اگر یک هفته ورزشای گردنم رو انجام ندم بشدت درد میگیره و کارایی مثل تایپ و نوشتن و روی زمین چیزی رو نگاه کردن فوق العاده سخت شده برام.

اون روز یه صفحه کاملا استاندارد تایپ کردم و بعدش گردنم صاف نمیشد. نوشتن هم که اصلا

حالا امسال درد شونه راستمم بهش اضافه شده.

انقد گاهی درد داره که نمیتونم رو پهلوی راست بخوابم.

خدایی تو پنجاه سالگی من قراره چه شکلی شم؟

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 14:36

ینی تنبل تر از من وجود نداره!

فک کنم از وقتی ازدواج کردم تنبل ترم شدم

امروز یه بسته میخواستم از پست بگیرم یکیم پست کنم میدونین کی رفتم؟ ۱۴:۱۶!

چرا؟ چون خواب بودم!

بسته رو گرفتم ولی موفق نشدم پست کنم. چقدم دویدم تو این سرما

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 7:9

میدونین چی شد؟؟؟

موقشنگ قرار بود هشت صبح بره و من برای ناهارش شب گوشت گوساله بار گذاشتم.

ساعت ۱۰ اینا بود. رو کمترین حالت کوچیکترین شعله گذاشتم و ساعت دو که خواستم بخوابم دیدم شعله خیلی کم بوده و نپخته.

منم گوشیمو تنظیم کردم برای ۴ که پاشم شعله رو خاموش کنم و به موقشنگ گفتم اگر میخوای خونه آتیش نگیره حواست به زنگ گوشی من باشه.

آقا چشمتون روز بد نبینه ساعت ۷ موقشنگ بیدارم کرد :/

گفت پاشدی؟ بعد دوباره خوابش برد

گوشیمو برداشتم ساعتو دیدم ۷!!! اونطور که متوجه شدم زنگ خورده تو خواب خاموش کردم.

گفتم دیگه از دنیای دیگه در خدمتتون هستم اما شاید باورتون نشه ولی گوشته یه قطره آب کم نکرده بود!!! انقد که شعله کم بوده. هیچی دیگه یه صدقه باید بدم.

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۲ | 13:0

امروز رفتم بیمارستان ملاقات زن عموم🗿

پسرش همراهش بود همونکه پارسال خواستگارم بود و خب ناخواسته این کرم ریخته شد که من تیپ زدم و رفتم اونجا

ولی خب خط چشم نکشیدم چون خط قرمز موقشنگه

گفتم خیلی حساس نشه

تیپ زدنمم برا اینجور جاها همیشه هست واسه همین میگم ناخواسته بود

خیلاصه

پسر عموم هم کلی در مورد موقشنگ و کارش و اینا پرسید🗿 به نظرتون چیکار به کار شوهر من داره؟🤣

احتمالا نگرانه بره بیمارستان رودر رو شه باهاش. همونطور که نیومد عروسیم اونجام نمیخواد بره

توسط ... | شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲ | 9:15

وای بچه ها خیلی کامنتاتون حسای خوب داد بهم❤️ تنکع یو واقعا

اگر میدونستم زودتر میذاشتم عکسارو

توسط ... | جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ | 21:37

یکی از دلایلی که هیچوقت به ماشین و رانندگی فکر نکردم تصادفات و خرج ماشین بوده که با ازدواجم با کسی که ماشین داره دچارش شدم🗿

امروز مو قشنگ یه تصادف ریزی دم در کرده و حداقل تو این فشار باید سه تومنی پیاده شیم

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ | 19:9

چرا واقعا من شب و روز غصه ی کلایمت چنج رو میخورم ولی بازم چیزی درباره ش نمینویسم؟

هلی تو زندگیش زمستون بی برف و سرمای کشنده ندیده بود، ولی امسال برف ندیده!!!

همیشه خونه م سرده ‌و تا میتونم انرژی کم مصرف میکنم. همش عذاب وجدان دارم که داریم دنیا رو گرم میکنیم :(

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ | 17:14

تیموتی شالامی؟ جذابترین مرد جهان؟

کاماااان! من تنها نظری که میتونم بهش داشته باشم به عنوان خواهر کوچیکترمه 🗿

به نظر من تام هاردی، حامد بهداد، بوراک اوزچویت و انریکه از جذاب ترینای دنیان. در زمان های قدیم رو اشکان خطیبی هم کراش داشتم اما بعد دیدنش از نزدیک کراشم خوابید🗿

ولی درکل بین همه بالایی ها من موقشنگ رو انتخاب میکنم.🗿

نظر شما چیه؟

توسط ... | چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ | 21:16

دیشب یه مسئله ای رو برای چندمین بار تو اینستا خوندم و برای اولین بار عمیق درکش کردم.

یه دختری رو نشون داد ۲۲ ساله که پستونک میذاشت و عروسک داشت و همیشه دوست داشت موقع رابطه ج نقش بچه رو بازی کنه که طرفش بهش تجاوز میکنه. این دختر تو سن ۱۱ تا ۱۳ سالگی مرتبا بهش تجاوز شده بود توسط سرپرستش و هیچوقت محبت کودکی ندیده بود.

اون میخواست که دوباره اون موقعیت رو تجربه کنه که حس سلطه رو به اون موقعیت سخت بدست بیاره.

«ما آدما سراغ چیزی میریم که در گذشته ازش آسیب دیدیم، بخاطر اینکه میخوایم دوباره به جنگش بریم و به خودمون ثابت کنیم که بهش تسلط داریم.»

من پدر ساده و عصبی داشتم، سر این مسئله مادرم و ما آسیب دیدیم و من دقیقا با کسی ازدواج کردم که این ویژگی رو داره و وقتی سر چیز کوچیک استرس میگیرتش و عصبی میشه باهاش مقابله میکنم و وقتی در بحث برنده میشم احساس لذت میکنم. انگار دوست دارم این شرایط رو!

موقشنگ خیلی تنبلی میکنه و بابت هر کاری که حتی وظیفه ش باشه باید زورش کنم و وقتی مجبورش میکنم انجامش بده حس لذت میکنم.

وقتی تو جامعه م و برای کوچک ترین حقم میجنگم، وقتی برنده میشم احساس لذت میکنم.

تو بیمارستان ناخودآگاه خودمو مینداختم جلو برای بحث کردن با مردم سر نوبت دهی که لذت پیروزی تو بحث با اونا و گرفتن حقمون رو بچشم.

من تو خانواده پر جمعیت فرزند آخر بودم که همیشه زیر دست و پا بود و هرکی ناراحت بود سر من خالی میکرد و اگر به داد خودم نمیرسیدم زیر دست و پا له میشدم.

من تو جامعه و مدرسه ای بزرگ شدم که بشدت توش ناعدالتی بوده. از همون اول ابتدایی که دختر معلم رو گذاشتن جلوی کلاس و من رو بردن عقب تا راهنمایی و دبیرستان که نفر اول شورای مدرسه شدم اما نتیجه انتخابات رو به نفع یکی از دختر معلما عوض کردن تا کنکور و سهمیه ها و استخدامی و بازم سهمیه ها و پارتی و...

من یاد گرفتن که بجنگم و نگران آینده ی خودمم. ظاهرا عادت دارم برم سمت چیزایی که لازمه براش بجنگم و آرامش رو حق خودم نمیدونم. حتی تو روزمره هروقت وقتم خالیه یه کاری برای خودم میتراشم چون نمیتونم آرامش خودمو ببینم.

کاش میدونستم چطور میشه این تله رو نابود کرد...

توسط ... | چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ | 19:10

اینم لباس عروسم قسمت بالاییش با وضوح بیشتر با همون رمز قبلی

کلیک

توسط ... | سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ | 20:47

ازونجایی که کامنتا رسید به 20 تا بنده خوش قولی میفرمایم و عکسمون رو میذارم

رمزش اینه:

رمزرمز

کلیک

+توضیحات این عکس:

این عکس از معدووود عکساییمونه که دوسش داشتم. چون اصلا میکاپ و شینیون و عکاسمون رو دوست نداشتم و این مدل عکس هم به اصرار من در آخر گرفته شده که میخواستم عین خارجیا که راه میرن میخندن و دهنشون عین تمساح بازه عکس بگیریم و گرفتیم.

لباسم لباس محلیه(مثلا) یه چیز بین محلی و لباس عروس معمولی

خودم تماااام گل هاش رو نگین و مروارید دوختم و طرحی شال هاش رو هم خودم انجام دادم و روی توری دوختم

اینکار باعث شد که درد شونه ی راست بگیرم و الان شش ماه گذشته و هنوز خوب نشدم :/

کرم دارم دیگه.

لطفا همگی کامنت بذارید و بنده را شاد گردانید با تیشیکور

توسط ... | دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲ | 2:21

یه معتادی عاشق یه دختری میشه، هی مزاحمش میشه، میگه: به مولا دوشت دارم، شرمو میدم برات.

این دختر هی پا نمیده‌. روزی روزگاری که امروز غروب باشه معتاده از دیوار خونه دختره میره بالا و خودشو پرت میکنه رو دختره!!! دختره رو آورده بودن بیمارستان، بخش ما، بدبخت دماغش له شده بود :/

خدایا ببخش که بابت خواستگارایی که داشتم ناشکری میکردم.

توسط ... | دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲ | 1:53

ایح ایح ایح

رفتم دیدم کوله پشتی و لیسکی که اینجا تعریفشو کردم ناموجود شده

نزنید تو ذوقم بذارید تو توهمات خودم، سیس بلاگر میلیونی هارو بگیرم بگم واااای بچه ها بذارید دو دیقه از معرفی بگذره بعدا همه رو بخرید😁 سولد آوت شد که !!!

توسط ... | یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ | 15:59

همکار تنبلم خودشو زده به مریضی

اینکه واقعا مریضه رو کار ندارم. مشکل ابنه همیشه همینه. همیشه یه مریضیی کاری چیزی داره که کار نکنه. اول شیفت اومد تو بعد سلامش گفت من میرم سرم میزنم بعد تو میمونی و مریضا :/

منم خودمو زدم به مریضی🗿 ینی واقعا پریودم و درد دارم ولی نه به اندازه ای که نشون میدم🗿

توسط ... | یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ | 12:55

انقد از ظرفشوییمون اینور اونور تعریف کردیم که خراب شد :/

چند دوره که خوب نمیشوره و گربه شور تحویل میده. تمیز کردم جرم گیری کردم ولی درست نمیشه نمیدونم چه مرگشه و این مشکل جدیدمونه.

خریدای دی جی جون رسید یه سریاش. عکسش تو دوتا پست قبلی ادامه مطلب هست‌.

عرض کنم خدمتتون که وردنه(کج بود) و قالب کیک (کوچیک بود) و روتختی (بخاطر رنگش) به درد نخوردن و میخام مرجوع بزنم ولی با بقیه خیلی حال کردم. خصوصا با کوله. تخفیفش کاملا واقعیه و این کوله یک و نیم میلیونی بود میدادن ۷۰۰. پس اگر پول دارید و لازم دارید درنگ نکنید و کوله پشتی کاتر پیلار مدل ۱۲۶ رنگ زرشکی رو از دی جی کالا سفارش بدین و عشق کنید.

لیسک سیلیکونی هم عالی بود. من تمام زندگیم دنبال همچین چیزی بودم که راحت بشه اطراف قابلمه رو باهاش تمیز کرد و قششششنگ کف قابلمه رو هم زد باهاش و ضرر هم نداشته باشه پلاستیکش و اینا. بالش هم که از مدل قبلی خودمه برای مو قشنگ خریدم و جالبه که چند مرتبه تو دی جی موجود بود از ۷۵۰ تا ۱ میلیون و اندی که من ۷۵۰ی رو خریدم و بازم همونه!

بقیه چیزاهم بد نبودن.

توسط ... | جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ | 1:11

اگر کامنتای این پست به بیست تا برسه و اکثرتونم جزوش باشبن اونوقت عکس قدی عروسیمون رو بدون کله میذارم 🗿

توسط ... | پنجشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۲ | 15:56

وااای از پست قبلی فهمیدم نوع و رنگ کرم پودری که سفارش دادم غلطه ://///

توسط ... | پنجشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۲ | 15:43

هلی تون خدارو هزار مرتبه شکر پریوده، ولی بازم میل سخنش نیست چون خیلی خسته س و درد داره. امروز تو شیفت کلی با ملت دعوا کرده سر نوبت دهی و الان ماساژ میخواد و کسی نیست ماساژش بده.

موقشنگ امروز نمیومد خونه و تا سه شنبه نمیبینمش، زبانم که انقدر با انگیزه نیستم بخونم. در نتیجه بعد شیفت اومدم خونه خواهرم. ولی مشکل اینه لباس زیر تمیز ندارم و اینجا پریود شدم و دی جی کالا هم فردا جنسامو میاره واسه همین فردا صبح برمیگردم خونه.

جاتون خالی از وقتی اومدم دارم نون و خواهرزاده میخونم انقدر که اینا شیرینن و خوردنی.

دلم براشون تنگ شده بود.

یبسی خونه مادر شوهر هم برطرف شد و گلاب به روتون دوروزه فقط دسشوییم.

روژا تخفیف زده بود، دی جی هم همینطور امروز حدود دو و نیم فقط لوازم ارایشی بهداشتی که تموم شده بود یا دم تموم شدن بود خریدم. الحققق که از بیرون و داروخونه و مغازه ارزون تر درمیاد. ان شالله جنساشون خوب باشه.

عکس خریدامو میذارم ادامه

ببخشید یکم قرو قاطیه

اون خریدای روژا هم تخفیف خورده بودن اینا قیمتایی نیستن که من خریدم

ادامه مطلب

توسط ... | سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ | 17:14

پسرخاله ی موقشنگ دنیا اومد :////

ساعت هشت صبح

دقیقا ۱۲ ساعت بعد اینکه داشتم تو مهمونی خودخوری میکردم و تمنا میکردم از خدا که این هرچه زودتر بزاد و مهمونی تموم شه

مرسی که اومدی ولی ۱۲ ساعت دیر کردی جیگر :/

توسط ... | سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ | 0:51

طرفای ما رسمه بعد ازدواج کل فامیل باید نوبتی پاگشا بذارن برای عروس و داماد.

امشب اولین مهمونی طرف دوماد که خونه ی داییش بود برگزار شد.

صبح از خونه خودمون اومدیم شهر موقشنگ اینا که سه ساعت دوره و رفتیم خونه داییش. اینجانب آنتی سوشال بی تمرکز بی هوش اجتماعی دچار استرسی شدم که نگو و نپرس.

ینی فقط میخواستم یه جوری فرار کنم از جمع.

انقدر مغز اجتماعیم ضعیفه که پدربزرگ موقشنگ رو نشناختم بعدهم که شناختم یادم نبود بابای مامانش مرده یا باباش؟؟ ینی این پدربزرگ کدوم طرفه ؟ :/ و حتی نمیدونستم الان مامان موقشنگ که درباره مادرش میگه بگم خدابیامرزتش یا نه :/

دوتا از مهموناهم تا لحظه اخر نفهمیدم کین با اینکه کاملا خودمونی بود.

واقعا این مغز منو کسی گردن نمیگیره. نمیدونم از کی به ارثش بردم؟

اولای مهمونی داشت سرم گیج میرفت از شدت معذب بودن و بی حوصلگی و خجالت و ترس از سوتی دادن.

یه لباس تقریبا ساده پوشیده بودم و سعی کرده بودم کل سادگیم و سوتی هام و همه چیزمو با یه ارایش خوشکل بپوشونم واسه همین یه ساعت و نیم اماده شدنم طول کشید طوری که صدای پدر شوهرم دراومده بود. ولی خودم ارایشمو دوست داشتم وبنظرم حیلی قشنگ تر از عروسیم بود :/ خیلیم خوب موند! همون یکم بهم اعتماد بنفس داده بود که وسط جمع نرینم به خودم. کلی هم جوش زده بودم نزدیک پریودمه و کرم خوب هم نداشتم ولی زیاد مشکلی با این مسئله نداشتم.

ولی خب مورد تمسخر مادرشوهرم قرار گرفتم چون بادم رفته بود طلاهامو بندازم و کیف و کفش مهمونی هم نیاورده بودم :/

ینی عزوس خنگ به من میگن! هرچند قسمت طلاش به شخمم نبود کیف و کفشه رو خدا رحم کرد یه جوری سر هم کردن برام.

عرض کنم وسط مجلس دعا کردم خدایاااا خاله موقشنگکه حامله س همین الان بچه ش بیاد مهمونی تموم شه.

مهمونی کم کم بهتر و صمیمی تر شد و شاید باورتون نشه ولی کم کم خوش میگذشت و بازم شاید باورتون نشه اما خاله موقشنگ که ده روز به موعدش مونده بود اخر مجلس درداش شروع شد :/

توسط ... | دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲ | 2:39

وقتی به مراسم ازدواجم فکر میکنم فقط عقد و خواستگاری میاد جلو چشمم

عروسی کاملا فرمالیته بود و هیچ حسی نداشت

ما قبلا باهم زندگی میکردیم و کلا چیزی فرق نکرد

اما بعد عقد چرا خیلی چیزا فرق کرد

اون حس و حاله س که میمونه فقط

توسط ... | دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲ | 0:48

یادمه یه مشاور کیونیی بود سال 98 رفتم پیشش. کلی در مورد افسردگی و بدبختیام گفتم تهشم گفتم دکتر راستی ممکنه من گی باشم؟ :/ آخه حس میکنم گاهی یه دختر میبینم میگم به به چه خوشکله و اینا و تا حالا نسبت به مردا هیچ حسی نداشتم

گفتم نه بابا بیخیال

ولی من بیخیال نشدم و همچنان نگران موندم😂

و چون هیچوقت هیچ گوهی نخریده بودم و به نظرم دخترا خوشکل بودن ولی همون حسو دقیق به پسرا نداشتم و میترسیدم کلا حسی نداشته باشم.

یادمه سال آخر دانشگاه یه مرتیکه عوضی آشغالی تو تاکسی دستشو برد زیر رونم من هم حس تجاوز بسیار بدی بهم دست داد و تحریک هم شدم! بعدها هی یادم میومد میگفتم نهههه من تحریک شدم پس اوکیم🤣

ببینید هلی تون چقد پاک بوده یه زمونه ای

+ هپی نو یٍر عشقا

امسال بیشتر بخندین، بیشتر بدین، بیشتر بغل کنید و بغل بشید، بیشتر پول دربیارین، بیشتر برقصین و کمتر غمگین باشین و گریه کنین❤️🌷. لاو یو آاااال

توسط ... | شنبه نهم دی ۱۴۰۲ | 16:0

دو نوع کبود کردن داریم

یکی از عشق یکی از نفرت

کبودی عاشقی قسمتتون مشتیا❤️💙

توسط ... | شنبه نهم دی ۱۴۰۲ | 1:20

امشب آش خوردیم و منم که میشناسید روده های بسیار فعال با باکتری های دوست داشتنی دارم.

امشب موقشنگ نیومده بخوابه و فعلا تنهام تو اتاق و فقط نگرانم درو باز کنه بیاد بو بکشه این حواصل آش منو. موندم چجوری تا صبح میخواد بمونه کنارم.

البته خودشم گوزوه خداروشکر

+ امروز با جنگ و جدل موقشنگو راضی کردم یه دیپ کلینیگ داشته باشیم و سه ساعت و نیم فقط خونه رو سابیدیم. بعدشم کلی کار تنها انجام دادم.

حس میکنم بازم درد شونه م زنده شد و الان خیلی اذیم میکنه.

خدایا شکرت ولی اسکلت من انگار سنشون از سی سالگی شروع شد و الان ۵۷ سالشونه

توسط ... | پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ | 13:29

امروز به تمام معنا اعصابمو گاییدن تپ بیمارستان

از یه طرف این زنیکه تخس گوه

از یه طرف دعپا با مردم سر نوبت دادن

ریدم به این همه اعصاب خوردی ینی

ملت پنجاه میلیون درآمد دارن نصف اعصاب خوردی ندارن

توسط ... | پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ | 0:23

پیشنهاد میکنم تا ازدواج نکردین و طرفتون نزدیکتون نیست رابطه فیزیکی نداشته باشید وگرنه وقتی نیست ... میشین از هورنیدگی

آدم قبل رابطه اول چیزی نمیفهمه زیاد اوکیی کلا!

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .