تو یه سایت خارجکی خوندم که ادمایی که افسرده ن همدم های بهتری برای سختی و تنهایی و غم ادم هستن. بیشتر درک میکنن و کمتر قضاوت میکنن.
اخ که راست میگه. افسردگی از من یه ادم جدید ساخت. من ادمی بودم به شدت اهل قضاوت بقیه و فک میکردم هرکار من میکنم درسته. نمیدونم تا چه حد هنوز این رفتارا در من هست اما افسردگی من رو خیلی تغییر داد. بعد از افسردگی بیشتر دیگران رو درک میکردم و همیشه وقتی میخواستم کسی رو قضاوت کنم اول خودمو میذاشتم جاش یا اینکه فکر میکردم زندگی ادما خیلی پیچیده س و ممکنه یه چیزایی پیش بیاد که ادم رو به هر چیزی وا بداره. حتی یادمه دخترداییم داشت در مورد یه دختره که ج... هست و از 13 سالگی این کار و کرده و تو همون 13 سالگی بچه سقط کرده و اینا حرف میزد و بهش فحش میداد و من تو دل خودم میگفتم خب شاید تو همچین شرایطی بزرگ شده. قطعا کارش اشتباهه ولی خب من حق ندارم درباره زندگیش نظر بدم. عجب ادم مهربونی بودم!! هه هه
مورد بعدی که مبارزه با افسردگی به من یاد داد به شخم گرفتن حرف دیگران بود. واقعا دیگه به اندازه قبل به حرف مردم اهمیت نمیدادم و سعی میکردم همه رو به شخمم بگیرم و خیلی لذت بخش بود و باعث شد خیلی تو زندگی پیشرفت کنم و واقعا هم اونطوری که فکر میکردم وای اگر این کارو کنم مردم فلان حرف رو بهم میزنن و اینا نبود و وقتی مردم میدیدن با چه شجاعتی دارم کاری رو انجام میدم که براشون تابو هستش خفه خون میگرفتن و حتی حسرت میخوردن.
یکی از مثال هاش تنها زندگی کردن بود. حتی وقتی ازدواج کردم خانواده داماد کسی بودن که انقدر فکرشون عقب بود که بعضی عروساشون هنوز با خانواده مادرشوهر تو یه خونه زندگی میکردن! چه برسه به اینکه یکی بخواد تنها خونه بگیره تو یه شهر دیگه اونم دختر!
ولی من به شخمم گرفتم و بارها در مورد خونه مجردیم باهاشون حرف زدم و خداروشکر فعلا که چیزی نشنیدم. هر چی هم بگن باز هم میگم به تخم چپ سگ خدابیامرز ترامپ :)
خلاصه افسردگی مرحله فوق العاده سختی بود. یک سال و نیم از زندگیم رو رسما نابود کرد. از مرداد 98 تا پاییز 99 تو همین وبلاگ شواهدش موجوده. ولی خب انگار مرحله ای بود که برای بزرگ تر شدنم لازم داشتم بگذرونم. هنوزم جرات نکردم قرص هام رو قطع کنم انقدر که سخت گذشت ولی خب یه خوبی هایی هم داشت که امیدوارم پابرجا بمونن