توسط ...
| شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ | 13:5
خب بعد مدتها هلی تون اومده بنویسه
نمیدونم چرا نبودم
دستم نه به درس خوندن میرفت نه به نوشتن
اتفاقات زیادی این مدت افتاد که بارها میخواستم بیام بنویسم و نشد
عرض کنم خدمتتون که عروسی تموم شد یه عروسی خیلییییی کوچولوی ساده و بدون رقص و اینا
فقط حالت بدرقه داشت. خیلی خیلی راضیم که این سبک عروسی رو انتخاب کردم. برای ورژن آدمی مثل من بهترین گزینه بود. من از عروسی هایی که پر از خودنماییه متنفرم، زیاد اهل رقص نیستم. بیشتر وایب اون مراسم و حس خوبی که از آدمایی که دوستشون دارم میگیرم و لبخندا و غذای خوب و یه محیط خوش رنگ و لعاب کوچولو خوشحالم میکنه.
از آرایشگاهم مجددا راضی نبودم و تا همین امروز خیلی داره این قضیه اذیتم میکنه. بعد عروسی هم یه نیمچه تصادفی شد ولی خب خداروشکر به خیر گذشت و غیر از اون وایبشو کلا دوست داشتم.
فک کنم بیشتر عروسی ها مشکلات خودشو داره حالا کم یا زیاد
قضیه ارایشگاه این بود که منو ساعت 2.30 شب برد ارایشگاه و تا 11.30 روم کار کرد و اخرشم یه چیزی تحویل داد که حتی به قشنگی عقدمم نشده بود که کلا بیست دیقه کار کردن روم. بخاطر همین بشدت خسته بودم و پول زیادی خرج شد. برای عقدم 3.5 و برای عروسی 9 میلیون خرج شد و واقعا فرق نداشتن که هیچ عقدم بهتر هم بود. تازه از خستگی داشتم مییییمردم روز عروسی بخاطر اینکه سه شب بود نخوابیده بودم. ولی خب خوبیش این بود که اخلاقشون عالی بود و مثل عقد نریدن به اعصابم که با گریه بیام بیرون از آرایشگاه.
لباسم که خودمو خواهرم درست کرده بودیم عالی بود. دسته گلمم رز هلندی قرمز خالص بود و خیلی خوشکل بود. موهامو رید. دو طرفشو کلا داد عقب و پف داد و روی سرم دوتا تپه داشتم !! چشمامم خیلی کشید طوری که چشمام ریز شده بود و چون خوابم میومد ریز تر هم شد! کانتورش رو هم دوست نداشتم.
ولی کرم پودرش و رژ لبش و مژه هاش خوب بود. مشکل این بود که کلا کیوت بودن چهره م پریده بود. من این مسئله خیلی برام مهمه که چهره م کیوت بمونه.
بعد به اصرار موقشنگ و خانواده ش رفتیم خونه اونا. سه ساعت راه بود و فامیلشون کاپوت ماشینی که قرض کرده بود زد بالا و داستان شد. بعد رسیدیم و دو سه روزی بودیم و خلاصه بعدش شیفت و... که فک کنم روز اخری که خونه مادرشوهرم بودیم و روز اول شیفتم دچار افسردگی بعد ازدواج شدم چون بشدت کلافه و کسل بودم و بعدش با یه استراحت چهار روزه بهتر شد.
خونه مونو دوست دارم وایب خوبی داره. با اینکه خونه خودمون نیست و منطقه ش خیلی لوکس نیست و وسایل آنچنانی نتونستم بخرم ولی دوستش دارم چون سلیقه خودمه. رنگی که از بچگی حس خوبی ازش میگرفتم ینی کرم و قهوه ای و آجری... و یه بخشاییش رنگارنگ با رنگای پررنگ خوشکل نه رنگای پاستلی و کم رنگ.
اکثر وسایلم چوبیه. آباژور دارم میز ناهارخوری و ماشین ظرفشویی برای اولین بار تو زندگیم دارم :) تخت دارم. هرچند دی جی کالا رید به تجربه تختم و بخاطر کم و کاستی هاش هنوز نتونستیم روش بخوابیم و رو زمین وسط هال میخوابیم.
امروز موقشنگ رفته شهرستان و شیفته. اکثر شیفتامون هماهنگ بود این ماه ولی خب گاهی هم تنها بودیم. زندگی متاهلی هم خوبه هم بد. خیلی تجربه جدیدیه. تا واردش نشین نمیفهمین. و قطعا برای همه هم یه شکل نیست.
عرض کنم که زبان هم خیلی خیلی عقبم و انگلستان قوانین رو سخت تر کرده و واقعا دیگه موندیم میشه مهاجرت کرد یا نه. مدرکمم هنوز نتونستم آزاد کنم.
همکارم که باهم در یک زمان ازدواج کردیم یه ماه و نیم حامله س و من بشدت میترسم از پرگننت شدن و هنوز تدبیری نیندیشیدم.
موقشنگ بهم میگه خیلی تو مجازی مشکوکی. راست میگه خب من چیزای شخصی خودم رو دارم، کلا سبک آدمی که هستیم فرق داره! اون هیچوقت نمینویسه چت های معنی دار با رفیقاش نمیکنه. چیزای شخصی و پست و عکس و اینایی که با احساسات و درونش در ارتباطه تو گوشیش نداره. تو نت هاشم چیزی نمینویسه. واسه همین میگه تو مشکوکی. ولی واقعا هیچوقت بهش خیانت نکردم و الانم اصلا با هیچ پسری در ارتباط نیستم و امیدوارم اعتمادشو بدست بیارم.