انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ | 1:19

خدایا شکرت ولی امشب خیلییی دل این بنده ت گرفته

هیچوقت پارسال فکرشو نمیکردم امسال همین موقع تو این موقعیت باشم

هیچ چیز اون طوری که میخواستم و فکر میکردم پیش نرفت

کار پیدا نکردم، طرحم تمدید نشد، مدرکمو نتونستم بگیرم، حتی جایی پیدا نکردم بیمه رد کنه برام.

موقشنگ بهتر نشد و همون آدم سرده، نه بلده ابراز احساسات کنه نه هیچ اهمیتی میده به اینکه درد میکشم و نه بلده دل منو نگهداره.

امروز و دیروز تیر خلاص بود.

ازونجایی که من همون احمق همیشگی هستم که همیشه خودشو فدا میکنه و آخرش گوز هم بهش نمیرسه. سه ماه برای تولد موقشنگ برنامه ریختم و تو اوج بیکاری و بی دولی دیشب گوشیی که چندساله میخواست بخره رو بهش کادو دادم درحالیکه خودم یه تبریک خشک و خالی بیشتر برای تولدم نگرفته بودم.

پشیمون نیستم ولی خب انتظاراتم بیشتره. نه اینکه امشب که پریود شدم و بعد انجام دادن همه کارا نشستم و داشتم از درد ناله میکردم از اتاق بیرونم کنه بگه پیش من ناله نکن.

این چند روز خیلی آرزوی مرگ کردم. میدونم ناشکریه ولی واقعا از درون شکستم.

به طرز عجیبی هیچی خوب پیش نرفت تو این دوماه و واقعا امشب رسیدم به آخر خط.

نمیدونم انرژی منفی دورمه یا چی

و اینکه چطور میتونم از خودم دورش کنم؟

به یه مسافرت، به دور شدن از همه چی نیاز دارم.

میخوام چند روز از هرچی بهش تعلق دارم دور شم ولی متاسفانه نه پولشو دارم نه کسی که باهاش برم.

خدایا چقد دلم گرفته... چقد تنهام

توسط ... | چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 5:8

این چند روز موندن تو خونه پدری من تجربه خیلی جدیدی تو زندگی مشترک ما بود.

وجود خواهرم و دومادمون و بچه هاشون خیلی کار رو سخت کرد و باعث شد من دیدم نسبت به خواهرم دیگه خوب نباشه.

بودنشون خیلی جارو برامون تنگ کرد و متاسفانه خواهرم هیچ درکی نداشت.

نه مکان خصوصی برامون مونده بود نه تفریحی که تنهایی استفاده کنیم. همه جا بودن و بچه هاشون تو صف اول بودن و خواهرم چون حامله س کلی کار مینداخت گردن بقیه و همش ناراضی از همه چی و شوهرشم که قبل ذکر بیشعوریشو اینجا زیاد کردم.

هرچی گذشت موقشنگ بی حوصله تر میشد و این چند روز خیلی نسبت بهم بی توجهی میکرد طوری که بشدت حساس شده بودم و تند تند بهش یادآوری میکردم که بهم توجه و محبت کنه اما چیزی نمیدیدم.انگار غریبه بود. ساکت مینشست و هی بیشتر تو خودش فرو میرفت. من از درون داشتم میسوختم که چزا اینطوریه و همش فکر میکردم نکنه بعد ازدواج عوض شده، نکنه به کسی فکر میکنه و...

اینم ذکر کنم ما اسفند ماه مدت خیلی خیلی کمی رو به لطف شیفت های طولانی و خونه پدر رفتن موقشنگ باهم گذروندیم طوری که من کمبود محبت گرفته بودم آنچنان که زود زود بهش یادآوری میکردم که برای نگهداری دل من این کافی نیست!

همه اینا ادامه پیدا کرد تا اینکه دیروز موقع رفتن به سیزده بدر کلی آرایش کردم و لباس قشنگ پوشیدم، ازونجایی که میدونم عاشق اینکاره منتظر بودم که دوباره برگرده به حالت قبل اما وقتی رفتم بیرون و پرسیدم چطور شدم؟: مثلا با حالت شوخی گفت نظری ندارم!!! منم تا چند ساعت بعدش قهر کردم و اوایل سیزدهمون خراب شد. بعدش رفتیم پیاده روی و شروع کردیم به صحبت. بهم گفت خیلی بهونه گیر شدی. منم گفتم عوض شدی و اصلا محبت نمیکنی و... اون آدم قبل نیستی و من دل تو دلم نیست و انگار دوریم از هم.

گفت بخاطر بودن اینجاست من خیلی معذبم و خواه ناخواه مشکلات اینجا و حس بدی که از بعضی اعضای خانواده و ساختمون خونه بابات میگیرم روم تاثیر گذاشته و از طرفی هم اصلا تامین ج نیستم و حالم بده.

قرار شد من بیشتر درک کنم و اونم بیشتر هوامو داشته باشه.

ولی یه حرفی که اول همون پیاده روی زدم رو کاش نمیزدم چون از ته دلم بود و واقعیتی انکار نشدنی بود. بهش گفتم: من از کسی گدایی محبت نمیکنم. شاید من دیروز و امروز اعتراض میکردم و گریه میکردم که بهم محبت کن و دوست داشتنت رو نشون بده، ولی از فردا دیگه برام عادی میشه. مهرت از دام پاک میشه و منم سرد تر از خودت میشم.

باوجود صحبت برای حل مشکلات از صبح که از خواب بیدار شدم شدم یه آدم جدید! همون چیزی که هم خوبه گاهی هم بد.

هیچوقت انقدر بی حس نبودم نسبت به موقشنگ! انگار نیاز درونیم به محبت از بین رفته بود هیچ! خودمم حس محبت کردن بهشو نداشتم. انگار شده یه آدم معمولی تو زندگیم. خیلی ناراحت بودم انقدری که حس میکردم با حس بد دیروز برابری میکنه.

اینکه اون حس علااقه ی خوب برگرده یانه رو نمیدونم. فقط میخوام بگم مراقب دلی که به دست آوردید باشید. به صداش گوش بدید و بهش رسیدگی کنید وگرنه یهو یه روز برمیگردید و میبینید و دست و بال زدن هاش دیگه تموم شده، بی حس شده و رفته.

توسط ... | دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 1:48

این چند روز اتفاقات ریز و درشتی افتاد

دوتا پست پیشم واسه اینکه مشخصه حالم سر جاش نبود رو پست نکرده بودم وگرنه مال چند روز پیشه :)

چند روز پیش اومدیم خونه پدر و مادرم. موقشنگ بشدت معذبه و حق داره چون واقعا هیچ حریم خصوصی اینجا وجود نداره انقد که مهندسیش بده و خواهرم و بچه هاشم مثل نگهبان جهنم بالاسر ما بودن که دست نزنیم به هم.

قرار بود بریم یه مطبی برای بیمه من، بریم شبکه بهداشت برای کار احکام من، بریم تسویه حساب موقشنگو کنیم که فعلا هیچ کدوم عملی نشد دوستان. دکتر مطب تعطیلات بود، کار احکام من رفتن حضوری نخواست و تسویه موقشنگ فعلا افتاده ۱۴م.

منم بشدت سرما خوردم از دیشب و همین باعث شد امروز نتونیم بریم باغ ولی خب فردا از عصر قراره بریم ۱۳ ان شالله و همش دعا میکنم لااقل بدن دردم درست شه که بتونم طاقت بیارم.

من و موقشنگ همچنان داریم بعدهای جدیدی از شخصیت و گذشته همو کشف میکنیم.

این چند روز چیزای عجیب و غریبی از خانواده من دید :) مثلا با خواهر روان پریشم آشنا شد و مونده بود من چطوری باهاش زندگی کردم. ینی بیش از پیش از گذشته خودم ناامید شدم. راست میگه ها. تو این خونه کوچیک با این خواهرای بزرگتری که از مشکلات فراوان درونی رنج میبردن خدایی خوب دراومدم ها. الان باید گوشه تیمارستان بودم.

توسط ... | دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 1:30

بنده در تاریخ 16 بهمن یک کامنتی دریافت کردم که بهش قول دادم جوابش رو توی یه پست بنویسم و چون آدم خیلی خوش قولیم جوابش رو میخوام امروز بنویسم!!!

این متن کامنت بود:

سلام ،ممنون میشم اگه نظرتون رو بگین.من میخونمتون خیلی وقته وخب اینجا فهمیدم ،شماازدواجتون سنتی نبوده.ازتون میخوام راهنماییم‌کنید ،در شرُرف ازدواج با‌پسری که اگه وصال صورت بگیره ،ازدواجمون میشه مدرن.دوستیم باهم ولی من یجاهایی اینجا تو خونه پدرم چالش داشتم ،همش میترسم اونم مثل بابام باشه ،البته تا الان که ۳ساله دقیق تر میشناسمش و سر جمع ۵ساله مینشاسمش ،۹۹درصد خصلت هایی رو داره که من دوست داشتم همسرم داشته باشه.هلی؟واقعا شرایط رفتن ب مشاور و اینا رو ندارم ولی خیلی میترسم ،میترسم پسر خوبی نباشه!و تو آینده م دچار چالش شم.البته مامانم نظرش اینه من افسرده م و محدودیت هایِ خونه پدریم باعث شده نسبت ب همه پسرا دیدم بد باشه.ولی میدونی هلی ،۲۶سالمه و اینقدر چالشام با پدرم زیاده که...
ممنونت میشم به عنوان کسی که ازدواجت مدرنه بگی نظرت رو
آیا شناخت این مرحله ،کمک مرحله بعد میکنه یانه

و اما جواب من:

دوست خوب من، اولا معذرت میخوام که انقد جوابت موند. بعدش واقعیتش من خیلی باور دارم که کسایی که خودمون انتخاب میکنیم شبیه پدر یا مادرمون میشن. مثلا ممکنه دوست پسر شما شبیه مادر یا پدرتون باشه.

بعدم شما یک عمر میخوای زندگی کنی اگر فکرمیکنی مشاور لازمی به هر قیمتی برو

فقط خواهشا مشاور درست برو چون خیلیا بدتر میرینن به احوال ادم

و اینکه یکم حرفات باهم نمیخونه

از طرفی میگی ۹۹ درصد چیزی ک میخوام داره

از طرفی میگی میترسم بد باشه

واقعیتش من مشاور نیستم و تجربه مم زیاد نیست ولی حس میکنم شاید به اندازه کافی دوستش نداری یا فقط دنبال کیس مناسبی که بری ازون خونه یا شاید یه ترسی تو وجودته

ولی یه چیزو مطمئنم تا تعارضات زندگی شخصیتو حل نکنی ریسک ازدواج ناموفق نمیاد پایین

از خانواده به یه بهانه دانشگاهی کاری چیزی جدا شو خودتو سرو سامون بده، اوضاع روحیت... جسمیت... بعدا سعی کن کیستو انتخاب کنی اینجوری به احتمال خیلی بیشتری موفقیت امیزه

در مورد سوالت هم بله شناخت تو این مرحله قطعا کمک میکنه ولی خب صددرصدی نیست

شما وقتی دیدی طرفت خسیسه بدان و اگاه باش تو زندگی مشترک ده برابر خساستشو حس میکنی و... هرویژگی خوب و بدشو ضرب ده کن و ببین میتونی بسازی یا نه

خیلی چیزاشم بعدا کشف میکنی.

ولی به نظرم یه بیرون رفتن سالم بدون اینکه از لحظه اول بیفتین رو هم خیلی کمک میکنه.

فقط یه چیزی رو خاهشا در نظر بگیر

نه بهونه بیار برای اخلاقای بدش نه بهونه هاشو قبول کن

اگر میگه من خرج نمیکنم چون ازدواج نکردیم، اگر میگه من موقعیت ندارم وگرنه کمتر دعوا میکنیم. اگر فک میکنی بعدا که محرم شدی میلش زیاد میشه. اگر سر ششلوغه واسه همین پیام نمیده. همشششش بهونه الکیه ادم بخواد کاریو بکنه در هر شرایط معلومه که انجام میده یانه

در نتیجه بهونه نیار و قبول کن. اگر مشکلی هست قبولش کن و ببین میتونی بسازی باهاش یانه

توسط ... | دوشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 0:51

بنده پریود که میشم ضریب هوشیم بیست تا میاد پایین

خسته که میشم ۲۰ تا دیگه میاد پایین

استرس که دارم بیست تا دیگه

هم اکنون بنده همه اینارو دارم و داشتم وسط خیابونی که خیلیاش منو میشناسن بستنی میخورپم که با تیکه هایی که مردم میندازن فهمیدم رمضونه

توسط ... | پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ | 15:33

بنده پریود که میشم ضریب هوشیم بیست تا میاد پایین

خسته که میشم ۲۰ تا دیگه میاد پایین

استرس که دارم بیست تا دیگه

هم اکنون بنده همه اینارو دارم و داشتم وسط خیابونی که خیلیاش منو میشناسن بستنی میخورپم که با تیکه هایی که مردم میندازن فهمیدم رمضونه

توسط ... | پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ | 13:5

I'm losing my job

There is a feeling of fear and anxiety. But I'm not sad. That's weird!

I don't like my current job but I'm not sure if I'm strong enough to lose it.

توسط ... | پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ | 10:6

خب بیاین یکم حرف بزنیم و وضعیتو تجزیه تحلیل کنیم

قرار بود شش ماه تمدید شم که لغو شد و از ۲۲ فروردین طرحم تموم میشه

واقعیتش ناراحت نیستم!

چرا؟

راستش همکارای بیمارستان که سنشون بالاتره و آینده ی یکی مثل منن خوشحال نیستن!

ینی وقتی نگاهشون میکنم جز خستگی و بی حوصلگی و کمبود انرژی و خودشونو دنبال زندگی کشیدن چیزی نمیبینم.

نمیدونم چیکار میخوام بکنم و آینده م چه شکلی میشه ولی خب خدا بزرگه بذار یه ریسکی کنیم ببینیم چی میشه.

پس هلی عزیزم به یاد داشته باش. اگر حتی وضعیت بهتر نشد وضعیتی که در انتظارت بود چیزی نبود که میخواستی‌.

من و موقشنگ کار چندانی نداریم فعلا میخوایم بریم دنبال کار ان شالله، یه دونه مطب درامد ماهی حدودا ۶ تومن اینا داریم فقط شیفتاش کمه

امروز میخوایم بریم خونه خواهرم دعوت پاگشا, بعدش مبخوایم بریم شهر خودم گردش و اینا یه چند روزی

+ راستی ترس از دعوتا رو متوجه شدم احتمالا واقعا آنتی سوشالم و باید برم مشاور

ینی یه طوری که نرمال نیست. توی جمع تپش قلب میگیرم

خواهرم توصیه فرموده برم مشاور

توسط ... | جمعه سوم فروردین ۱۴۰۳ | 19:46

19 روز دیگه طرحم تموم میشه... طرح موقشنگ هم چهار روز پیش تموم شد

قرار نیست تمدید بشیم و هنوز من و موقشنگ بیرون بیمارستان کار چندانی نداریم و این ماه پر از چالشه برامون

ولی باز خداروشکر

بالاخره یه روزی این روز میرسید

این دو روز که خونه مادرشوهرم بودیم گلایه های بیخود فامیلاشون خیلی دلنشین نبود! واسه همین یه چهارپنج باری چشم به اشک سپردم!!

درحالیکه خونه بابام غلغله بود.

کباب و دورهمی و جشن سال نو... و من خونه مادرشوهر با گفته های دلنشین فک و فامیلشون و بدون هیچ جشنی

بله خواهر... ازدواج اینارم داره...

توسط ... | پنجشنبه دوم فروردین ۱۴۰۳ | 11:53

این ماه با موقشنگ خیلی بحثم شد سر اینکه میگفت باید بیشتر بریم خونه بابام و بمونیم

دیروز ما اومدیم اینجا و قرار بود دوشب بمونیم

شب اول دیشب بود که من و موقشنگ بعد دوهفته همدیگه رو دیدیم. نزدیکای سحر بیدار شدم و سحری خوردم و قرار بود به همون دلیلی که حدس میزنید صبح قبل اذان ظهر بیدار شم و برم حموم. اما حمومشون دقیقا جاییه که بقیه همیشه میشینن و منم دیر بیدار شدم و الانم با وجود دوتا برادر شوهر مجرد و یه پدر شوهر که احترام خیلی براش مهمه نمیتونم برم حموم و احتمالا باید روزه مو باطل کنم.

و موقشنگ دریافت که من منظورم از راحت نبودن چیه خداروشکر.

اون از دستشویی که اون ور دنیاس اینم از حموم

توسط ... | چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳ | 3:46

غروب غرغرانم بود که من همه اعیاد امسال رو تنها بودم و فلان

شب پدر مادرم تصویری زنگ زدن و بعد دو دیقه طاقتم سرامد و خدافظی کردم با اینکه گفتگو خوب بود!

بعد یادم افتاد که بععععله هلی خانوم آنتی سوشال تشریف دارن.

من امروز هم میتونستم خونه مادرشوهرم باشم هم خونه مامانم ولی نرفتم! بهونه آوردم و تنها نشستم!

الانم دارم میگم ای وا من چرا تنهام!

برو هلی خودتو اصلاح گن!

خیلاصه

سال نو همگی خیلیییییی مبارک باشه

امسال پرررر خوشبختی و سلامتی و خوشحالی و پول و برکت باشه براتون ان شالله

دوستتون دارم رفیقای ندیده من❤️به امید روزهای خوب و توکل به خدا

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .