انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ | 13:20

انقد چیز میز سفارش دادم نگهبانیمون صداش دراومد :/

گاهی سفارش مبدادم سه روز میموند دستش بدبخت

میگفت مسئولیت داره استرس داره، راستم میگه والا

توسط ... | جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ | 0:4

امروز روز سوم پریودمه

ینی روزی که تو اوج افسردگیم و این افسردگی با یه اشتباه شیفتی که کلی استرس بهم وارد کرد و اومدن به خونه خواهرم تشدید شد.

بشدت جو منفی تو خونه خواهرم بود چون که دومادمون آزمون استخدامی معلمی قبول نشده و مجبوره تاکسیشو ادامه بده.

منم همچنان دارم م*رینم به خودم از استرس خرید وسایل و خونه گرفتن.

دیروز بشقاب خریدم. بشقابای چینی زرین ایران. دو مدل انتخاب کرده بودم یکی سفید ساده یکی دور طلایی. دور طلاییا دو میلیون گرون تر بودن! ولی خب چون چینی زرین ایران بود احتمال خراب شدنشون خیلی کمه.

انقدر فک کردم که مغزم ترکید و اخر سر چشمامو بستم و دور طلایی رو زدم. ته دلم میدونستم یه روز پشیمون میشم و میگم حیف طلاییه خیلی قشنگ تر بود. خلاصه هم برای بشقاب هم لیوان دلو زدم به دریا و خداکنه دیگه به رود هم نزنم چه برسه به دریا چون واقعا پولام نمیرسه.

عکس سرویس بشقابام: شد ۵ میلیون و ششصد از دی جی کالا

توسط ... | پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲ | 11:51

فک کن پس فردا باز بری مدرسه

اه اه اه

هنووووزم بعضی روزا کابوس مدرسه میبینم انقدر که بدم میومد ازش

توسط ... | چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۲ | 16:6

خب هلی تون بعد روزها برگشته

رفت خونه و باغ، حال کرد با آب و هوا، برگشت و کرونا گرفت، طلاهاشو تا سوت آخر فروخت که جهیزیه بگیره، کلاس زبان رو شروع کرد. یه دو روز رفت مطب، پریود شد و همچنان با کاپ جونش رفت و اومد. امتحان شبیه ساز آیلتسشو تقریبا ر*د.

خیلاصه اینم ده روز غیبت من

+ پاییز خوشکلم داره میاد و این تابستونم خداروشکر گذشت هرچند همش به اسهال گذشت! ینی من کل تابستونو یه روز در میون اسهال بودم. گلاب و گلابی و اینا به روتون.

یه ماه دیگه خونه رو باید تحویل بدم و هنوز خونه نگرفتیم. یکمم خریدای ریز کردم ولی هنوز خرید اساسیام مونده.

میام تجربیاتمو میگم.

آقاااا چاقو خریدم چاقوی زنجان از دی جی کالا، دوتاش 350 تومن

اگر آشپز حرفه ای هستین بخرین اگر نه اصلا!

شاید باورتون نشه دوبار باهاش اشپزی کردم سه بار دستمو بریدم!!!

بشددددت تیز و خطر ناکه عین بازی با تیغ میمونه. ولی عجججگب کیفی میده کار باهاش! ادای این اشپزحرفه ایا رو در میارم!

حتما باید رو تخته خورد کنید وگرنه با انگشتاتون خدافظی‌کنید.

توسط ... | یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 17:32

رفتم اسنپ فود غذا سفارش بدم از قیمت غذا ایرانیا گرخیدم. رفتم سراغ فست فود از اونم فقط توان خرید سس کچاپ تک نفره رو داشتم.

خدایی هنوز کسی هست که غذا سفارش بده با این قیمتا؟

توسط ... | یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 17:18

خیلی جالبه که برخلاف ۹۰ درصد آدما، نه نوشابه انرژی زا به من انرژی میده، نه قهوه و نه کارای خاک بر سری!

و البته ازون ور با دوغ و ماست هم خوابم نمیگیره.

تنها چیزی که مود منو تغییر میده و فکر میکنم انسانم باهاش اینه که بعد غذاخوردن خوابم میاد.

توسط ... | شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ | 18:16

خب ظاهرا وامی که میخواستیم با خرید امتیاز از بانک مهر هم بگیریم تعطیله و باید به فکر راه سوم برای پول جور کردن بیفتم.

احتمالا طلاهای مادرمو بفروشم وقتی که وام ازدواجو دادن براش بخرم به همون وزن. هرچند ریسکه ولی مجبورم.

و اینکه خواهر بزرگم گفت از خواهرا قرض کن آااااممااا از مادرم میگیرم. هرچند خودش اینو نگفته ولی باید بده. میدونین چرا؟ چون باعث و بانی قسمت زیادی از اینکه پدرم برای ازدواجم ریالی خرج نکرد اونه. ببین چه انتقام نرمی دارم میگیرم! هرچند انتقامم نمیشه گفت.

توسط ... | شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ | 18:13

ای درد،

ببین به استخوان رسیدی...

توسط ... | شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ | 12:40

دارم میرم شیفت

خدا رحم کنه چه شیفتی بشه بعد تعطیلات!

امتحان اسپیکینگ هم دارم :/

معلوم نیست کی میخوان زنگ بزنن ازم بگیرن

میخوام پس فردا برم خونه طلاهامو بفروشم و جهیزیه مو بخرم

حس میکنم با اینکه تورمی وجود نداره ولی همه چیزو دارن ناجوانمردانه گرون میکنن پس بهتره هر چه زودتر دست به کار شم. راستی اگر برند خوش قیمتی از هر وسایلی تو خونه، مبل و میز و وسایل برقی و... دارین یا میشناسین و خیلی راضی هستین بهم معرفی کنید.

توسط ... | شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۲ | 1:22

امروز رفتم آزمون آزمایشی آیلتس دادم

فردا هم بخش سپیکینگشو آنلاین قراره بدم.

امروز صبح ساعت ۵:۳۰ موقشنگو به زور بردم شهری که یه دوساعت و نصفی دوره. شب دوسه ساعت خوابیده بودیم و منم زیاد نخونده بودم.

بساط صبونه برده بودم که اگه زود رسیدیم بخوریم.

آقا ما نیم ساعت زود رسیدیم ولی تو حوزه هیچ خبر نبود حتی درا بسته بود. نشستیم صبونه خوردیم. از تایم ورود گذشت باز کسی نیومد. با هزار بدبختی شماره موسسه رو پیدا کردم و زنگ زدم و گفتن که محلو عوض کردن! مثلا پیامک کردن ولی چیزی واسه من نیومده بود. همون موقع یه پسر دیگه اهل همونجا هم اومد و اونم سردرگم بود و پیامکی نگرفته بود. آدرس جدیدو گرفتم و اون سر شهر بود و اون پسر خوب بلد بود خداروشکر و ماشین خودشو جلو روند و من و موقشنگ پشتش رفتیم. خیلی خوب شد چون داشتم از استرس میمردم و اصلا انرژی و تمرکز تحلیل گوگل مپ رو برای موقشنگ نداشتم.

وقتایی که باهم رانندگی میکنیم و از رو گوگل مپ بهش آدرس میدم اگر اشتباه دربیاد خیلی وقتا جروبحثمون میشه‌ و اصلا حوصله نداشتم و خداروشکر امروز پیش نیومد. اشتباه دراومدنش اینه که تا امروز من نمیدونستم چطوری تو چهارراه ها بفهمم از روگذرا باید رد شیم یا زیرگذرا. بعد که یه ورودی از چهار ورودی هر روگذر زیر گذرو اشتباه بری باید کل شهرو دور بزنی.

خلاصه رسیدیم و آزمون و دادم و بخیر گذشت.

برگشتنی هم عین اسب تو ماشین خوابیدم.

بعد رسیدنمون فهمیدم یه تلخی تو گلومه که نمیره.

دهنمم بو میداد. نمیدونم اینا از استرس بودن یا از انرژی زایی که صبح خوردم تا خوابم نبره سر جلسه.

اولین بار بود انرژی زا میخوردم و جالب اینه که تاثیر چندانی نداشت. کلا سیستم من خیلی جالبه انگار کافئین بی اثره روم!

توسط ... | چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 9:41

جدیدا متوجه شدم بعضی رسپی های غذای ایرانی به درد من و خانواده م نمیخوره.

بخاطر موقعیت جغرافیایی طبع غذایی ما بیشتر به عراق و ترکیه رفته.

اینجا برنج اونقدرا محبوب نیست و غذای خشک مثل برنج و جوجه هم همینطور.

همچنین غذا زیاد بوی زعفرون بده اصلا دوست ندارن و ازش با عنوان بوی خشت! یاد میکنن.

غذاهایی که اینجا مورد پسنده بیشتر غذاهای گوشتی با نون لواش تنوریه.

توسط ... | سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲ | 0:20

چیزایی که یادم باشه بنویسم:

داستان خرید طلا توسط خانواده شوهر

ریدن بابام وسط مهمونی

توسط ... | دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 23:59

از پریروز شروع کنم:

ظهر با انرژی خوب رفتم ترمینال که برم شهر بیمارستان محل کارم و شیفت ۲۴ ساعته.

تو راه ک بودم همکارم گفت اتوبوس تصادف کرده و کلی مردم کشته شدن.

همینکه رسیدم رفتم پیگیری کردم و گفتن نه یه اتوبوس دیگه بوده ولی اتوبوس شما هم نیست.

رفتم پیش سواریا که با اونا برم و همکارمم رسید. باهم رفتیم که سوار شیم دیدیم بر خلاف همیشه پر مسافره. همین ک خواستیم سوار شیم یهو زنی ک مسافر بغلی بود گفت: کرایه چرا هشتاد تومن؟؟ مگه ۶۰ تومن نیست؟

همکارم رفت سمت جمع راننده ها و گفت: از کی شده ۸۰ تومن؟ گفتن از امروز! همه چی گرونه برامون نمیصرفه! چهارنفر سوار میکنیم نفری هشتاد هزار! گفتم چی شده؟ اتوبوس نیست مسافر زیاده گرون کردین؟

رفتم پایانه و پرسیدم گفتن همون شصت تومنه و یکم پیگیری کردم، راننده هارو صدا کردن، راننده کونی ک با من حرف زده بود اومد تو و انکار کرد!! گفت: نه اگر سه نفر سوار کنیم نفری هشتاد!!

گفتم واقعا خجالت داره. هیچی خلاصه یه دعوا و جرو بحثی شد و بقیه راننده ها ریختن گفتن ما کرایه رو زیاد میکنیم و کمه و این حرفا.

یک ساعت تمام این داستان طول کشید که راننده ها این بار به من و همکارم حمله کردن. همکارم که زبونشونو نمیفهمید و خیلیم ترسیده بود چیزی نگفت. همه عین وحشیا دورمون جمع شده بودن و شروع کردن به تهدید کردنمون.

ده تا مرد گولاخ غریبه داشتن سرم داد میزدن و منم همه شونو شستم گذاشتم کنار. بدون هیچ وقفه ای جواب همه رو دادم و تازه تهدیدیشونم کردم که کارشون به منم میفته.

گفتن هیچ کدوم از ما، شمادوتارو نمیبریم. باز رفتیم شکایت که اینا دولتین و حق ندارن نبرن. خلاصه بعد کلی دعوا یکیشون سوارمون کرد و تا خود مقصد فقط جروبحث کرد.

به بیمارستان که رسیدیم و تازه میخواستیم شیفت سخت رو با انرژی شروع کنیم، دیدیم تهی از هرگونه انرژی هستیم.

همکارم گفت ولی خوب وایسادی جلوشون ایول! گفتم: اینی که میبینی حاصل چهار سال جنگیدن برای ادامه دادن تو ایرانه. من چهارسال پیش همچین آدمی نبودم. همیشه اشکم لب مشکم بودو خیلی میترسیدم ولی از وقتی از دانشگاه فارغ شدم. انقدر شکستم و بلند شدم و جنگیدم که شدم این. گفت ناراحتی؟ ترسیدی؟ گفتم اصلا. ولی قلبم شکسته. از اینکه از ده پونزده نفر سواری اینجا یک نفرشون حتی به مغزش خطور نکرد بگه مال حروم نخورم. همشون به من و تو که از همه چیزمون برای این کار گذاشتیم گفتن حروم خور!

قلبم شکسته از آدمایی که دوروبرمن. از اینکه انتظار خیلی بیشتری داشتم ازشون. همینا وقتی میان بیمارستان من ریسک کسور خوردنم رو قبول میکنم و همیشه سعی میکنم ارزون ترین خدمت رو براشون وارد کنم بعد میان بیست تومن اضافه ازم میگیرن یه حروم خور هم میچسبونن وسط پیشونیمون.

تا فردا صبحش همکارم همش داشت میگفت وای چیکار کنیم اتوبوس نباشه اینا سوارمون نمیکنن و بدبخت میشیم و اینا.

صبح که شد ماجرای وام ازدواج پیش اومد و دیگه ناراحتی هاش رو تو پست قبل نوشتم. واقعا مونده بودم چه غلطی میخوام بکنم با چه پولی جهیزیه بگیرم؟ من قول دادم تا یه ماه و نیم دیگه وسایلمو تحویل بدم. خیلی خیلی شیفت شلوغی بود.بین مریضا هی تلفن میزدم ببینم چاره ای نیست و نشد که نشد. حدود یک میلیون هم سر ثبت نام وام و متعلقاتش خرج کرده بودم که همش به فنا رفت. چقدرهم تایم گذاشته بودم. چقد روش حساب کرده بودم. همه چی پوچ شد. هرچقد فکر میکردم کل داراییم از صد میلیون بیشتر نیست و چیزایی ک باید بخرم و حلقه و کت شلوار داماد با این پول جور نمیشه.

خانواده مم که به تخمشونم نیستم و اصلا براشون مهم نیست چه گوهی میخورم. همینکه شوهر کردم کافیه! دیگه برو بمیر!

بعدش زنگ زدم ترمینال که برگردیم گفتن که اتوبوس تا دو هفته نیست. قبول نکرده بره اربعین دیگه نمیذارن سرویس بگیره تا پایان موعدی ک باید میرفت. همکارم زد تو سرش و منم دیگه قلبم داشت وایمیساد از این همه فشار و بدبختی تو ایران زندگی کردن. بهش گفتم نترس هیچی نمیشه. اینا غلط میکنن سوارت نمیکنن. این حروم خورا فقط دنبال پولن. هشتاد تومنو میدی زهرمار کنه میبرنت.

خلاصه من تصمیم گرفتم بمونم خونه خواهرم و برای همکارم زنگ زدم سواری بیاد. سواری اومد همکارمم شناخت و فهمید همونیه که اعتراض کرده، شصت تومن هم گرفت! گویا موفق نشدن کرایه رو زیاد کنن و خوشحالم ک شاید یه تاثیری داشتیم.

بعدشم که اومدم خونه خواهرم و دو پست قبلی...

توسط ... | دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 2:26

هلی عزیز هرچند انگار اون روز خوبی ک قراره تو خوشبختی باشی و این روزا رو بخاطرش می نویسی که یادت بمونه چ سختی هایی کشیدی قرار نیست برسه اما باز مینویسم:

یادت باشه امشب تو خونه خواهرت بعد اینکه همه خوابیدن رفتی ته حیاط، خیره شدی به ماه و دست به دست بغضت، باهم شکستید...

یادت باشه امروز تو بخش وسط کار و شلوغی زیاد از حال بد مجبور شدی اب بخوری از ترس اینکه سکته بزنی از این همه فشار

توسط ... | دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 2:19

امروز چون خیلی حالم بد بود جای خونه خودم اومدم خونه خواهرم.

قشنگ غصه هامو قورت دادم و با خواهرزاده م وقت گذروندم تا شب که وقت خواب شد و دوباره همه چیز تلمبار شد رو سرم.

دلم میخواد به مو قشنگ پیام بدم و این حرفارو بزنم ولی شاید درست نباشه.

میخوام بگم ببخشد که دختری نبودم که حتی بتونه جهیزیه شو با خودش بیاره. دختری نبودم که تخت و ماشین ظرفشویی رویاهاتو بگیره. تو همه وظایفتو انجام دادی.

خانواده ت خیلی بیشتر از کاری که باید میکردن کردن ولی من...

ببخشید که خانواده من هیییییییچ سهمی در ازدواجم نداشتن.

ببخشید که چهارسال جون کندم و الان پس اندازم ۱۵۰ میلیون نیست که باهاش ساده ترین وسایلو بگیرم.

باور کن کوتاهی نکردم...

باور کن... شانس نیاوردم... از خانواده م، از شهرم، از کشورم، از دوره ای که توش باید کار و پس انداز میکردم.

برای من ازین داستانا نگین که مهمه خودت خوب باشی و اگر دوستت داشته باشه تورو با هیچی تو میخواد و این حرفا.

خب قطعا شروع زندگی تو همچین زمونه ای با یکی مثل دوستم که چهارصد میلیون طلا، ۳۶۰ میلیون وام ازدواج و جهیزیه آماده داره خیلی راحت تر از منیه که پدر و مادرش به تخمش نمیگیرنش و تازه باید نصف جهیزیه مو داماد بخره. چون یه غلطی کرده منو گرفته.

و من این اذیتم میکنه چون من در طول زندگیم خدایی تلاشمو کردم.

نمیخوام از زخمایی ک در بچگی خودم و بیماری های روحی که به زور سرکوب کردم حرف بزنم. از نداری و ناکامی و ناامیدی هم حرف نمیزنم. ولی واقعا من هرکار تونستم کردم.

من از بچگی علایقمو سرکوب کردم و درس خوندم و همیشه به حرف بزرگترام گوش دادم و شاگرد اول شدم و همیشه کلی امید داشتم که خوشبخت و موفق میشم‌. جو بسیار سمی خانواده و ژن های قوی آماده افسردگی و وسواس و اضطراب رو تحمل کردم و به کسی بی احترامی نکردم. هیچوقت راه کج نرفتم. بدون هیچگونه معلمی و بدون مدرسه و با چندتا دونه کتاب تو اوج افسردگی سال اول رفتم پیراپزشکی و بازم هیچ زحمتی برای کسی نداشتم. برای احترام به خانواده م برگشتم و تو محل کارم عین سگ باهام رفتار کردن و بعد درهم شکستن های بسیار تصمیم گرفتم روحم رو نجات بدم. جسمی، روحی، مالی... شکست پشت شکست...

هر بیزنس و چیزی ک شروع کردم بخاطر اقتصاد ریده مملکت شکست خورد. هر تصمیمی گرفتم بخاطر بی قانونی و بی هدفی مسئولین ریده شد بهش.

نگین تلاش درست نکردی نگین فلانی تلاش کرد رسید تو نکردی که قبول ندارم.

قبول ندارم چون هرکسی ژن خوب داشت پارتی و... داشت الان خدایی میکنه و ما بنده شدیم.

آخر این همه بدبختی گفتم ازدواج کنم شاید در اومدن از یه عمممر تنهایی بهتره. گفتم وام ازدواج میگیرم و فلان میکنم. سه ماهه من و میبرن و میارن و امروز صبح گفتن نمیدیم. فهمیدم قطعا نمیتونم تا رفتنم به خونه خودم وام بگیرم و الان دست خالیم.

قبول ندارم چون میدونم من سخت تلاش کردم و نشد و الان شرمنده نامزدمم و حتی نمیدونم به خانواده ش چی بگم؟

روز اول از قیافه خونه مون شرمنده شدم پیش خانواده ش، بعد از چرت و پرت گفتن بابام و الان هم از آس و پاسیم.

توسط ... | یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ | 12:44

امروز روحا و جسما خسته ترینم...

یه جورایی زخمیم...

کامنتاتونو با حوصله خواهم خواند و جواب خواهم داد❤️

اصلا حالم اوکی نیست

توسط ... | پنجشنبه نهم شهریور ۱۴۰۲ | 23:4

بعد از سالها من یه دوسالی میشه که پدر و مادرم رو بخشیدم و به نظرم این یکی از بزرگترین قدم های زندگیم بوده.

فک کنم بیشتر ایرانیا نیاز دارن پدر مادرشونو ببخشن

بخاطر کم امکاناتی، رفتاری که باهاشون داشتن یا حتی دنیا آوردنشون تو بدترین شرایط

دوتا از خواهرامو میدونم که بعد چهل سال نتونستن ببخشن و این بار کینه بسیار سنگینه

خداروشکر که از پسش براومدم. خیلی سبکتون میکنه و زندگیتون راحت تر میشه

توسط ... | سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲ | 14:39

هلی عزیز

چند چیز را به یاد داشته باش که حالت بهترشود:

یک: فشارهای خانواده شوهر برای هرچه زودتر عروسی کردن را نادیده بگیر.

دو: جوگیر نشو و چیز گرانتر از حدی که تعیین کردی نخر.

سه:این ماه چون آه در بساط نداری چیزی نخر

چهار: وقتی فعلا قصد خرید نداری انقد دی جی کالا و ترب رو نگرد.

توسط ... | دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ | 9:59

امروز صبح که بیدار شدم حس کردم دارم یه منتال بریک داون رو تجربه میکنم. خیلی حالم بد بود و کل شب کابوس دیده بودم. بعد یادم اومد یه هفته س قرصمو نخوردم :/ اونم چطوری!؟ چشمم افتاد به قرصم تو کیفم وگرنه صدسال دیگه هم یادم نمیومد

آخه دختر! تو که میدونی آلردی وضع سلامت روانت ریده س. دیگه یه هفته قرص نخوردنت تو این ریدمان چه کوفتی بود؟

توسط ... | یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ | 13:12

نمیدونم کار درستی کردم یا اشتباه که وسط این ماه برای آزمون ماک آیلتس ثبت نام کردم.

یعنی پنج روزه مطلقا نتونستم چیزی بخونم.

بشدت روزهام درگیر کار، وام ازدواج، خرید طلا، دوخت لباس، رفتن به خونه و... شده

هبچوقت انقدر سرم شلوغ نبوده.

باز خداروشکر سر شلوغ خوبه باعث میشه سگ سیاه افسردگی فرصت نکنه پوزه شو بکنه تو ما تحتمون

توسط ... | پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ | 16:22

امروز یکی از استرس زا ترین روزای زندگیم بود

دندونمو تو خواب از استرس شکوندم

میام تعریف میکنم حالا

توسط ... | چهارشنبه یکم شهریور ۱۴۰۲ | 23:27

امروز اندازه یک ماه پرکار طولانی گذشت.

تصمیم گرفته بودم امروز زبان بخونم. نمیدونم واقعا تو این اوضاع چطور بخونم، چطور تمرکز کنم؟ هی هم وظایف زیادتر میشه و عروسی نزدیک تر.

دیشب طبق معمول این مدت خیلی دیر خوابم برد و کابوس و کابوس...

صبح که بیدار شدم پیامک اومد از طرف بانک که برم برای ثبت نام و کارای وام ازدواج. مونده بودم کی و چطور برم شهر خودم(۶ساعت راه)(چون واممو اونجا ثبت نام کردم)

همزمان داشتم به وکیلی که برای گرفتن مدرکم گرفتم زنگ میزدم و نامرد جواب نمیداد و استرسم زیاد شده بود.

بانک هم تلفنو برنمیداشت که ببینم ضامنمو این دفعه ببرم یانه.

از طرفی هم یه شیفت میخواستیم جابجا کنیم و هی زنگ میزدم همکارم برنمیداشت.

ازون طرف هی موقشنگ زنگ میزد میگفت که بابام اینا میگن باید فردا بری شهر ما (۳ساعت) و طلاهاتو بخری، این هفته ممکنه گرون شه. حالا من مونده بودم برم خونه یا برم اونجا. قبول نکردن تنها خودشون طلاهارو بخرن. قبول نکردن عقب بندازن و شیفتام شلم شورباوی بود که منم نمیشد وقت دیگه ای برم بانک. زنگ زدم ترمینال و قرار شد عصر برگردم اما فکر اینا که بعدا طلا گرون نشه بندازن گردنم و... آرومم نمیذاشت.

اصن یه اوضاعی بود.

خلاصه دو سه ساعت نشستم پای تلفن تا همه اونایی که باید تلفن رو برمیداشتن برداشتن. شیفت جابجا نشد. خداروشکر بانک ضامنو فعلا نمیخواست. دستیار وکیل اخرش تلفنو برداشت و همه وی اوکیه ظاهرا. بلیطمو لغو کردم. عوضش قرارشد فردا برم شهر موقشنگ ژلا بخریم. ازونجا بریم شهر مادریم. شنبه صبح برم بانک و عصر شنبه برم شهر محل کارم شیفت!

خلاصه با باسنی پاره برخواهم گشت.

عصر امروز هم رفتم طلا خریدم که بدم مامانم اینا از طرف خودشون بدن به من! ۱۴ میلیون ناقابل! کمتر از ۶ گرم طلا

بعد انقد کم ته حسابم مونده یود ک ی ساعت تو اون درگیری فکری فک کردم ک چطور ماهو به پایان برسونم با این پول.

و اینکه نشستم حساب کتاب کردم ببینم واقعا میتونم خرجایی ک مربوط به خانواده عروسه و جهیزیه رو با پس اندازم و وام ازدواجم بخرم؟ تازه قول دادم اگر بخوایم یه خونه کوچیک اطراف شهر بگیریم پس اندازمو بدم موقشنگ که باهم بخریمش. پس انداز من خیلییی کمه ولی باز ی گوشه از کارو میگیره.

دوستم نامرد ۳۶۰ تومن وام ازدواج گرفت چون باباش ایثارگره.

همون دوستم با همون سهمیه قبول شد، فارغ شد، الانم استخدامه، خاک تو سر من که تو این مملکت دنیا اومدم.

خرید عروسی برا اونا قشنگه که برنامه دیگه ای تو زندگی ندارن و هر چقدر هم بخوان خرج میکنن و بیشار به فکر مارک و مدلن تا اینکه سر پیدا کردن کمترین قیمت تو باز و اینترنت زوال عقل بگیرن.

اصلا باورم نمیشه پدر و مادرم صفر ریال قراره خرج عروسی من کنن! امروز به مادرم گفتم کاش منم یه بچه عین خودمون برای شما داشتم! نه تربیت لازم داشت نه خرجی داشت به گوشه بزرگ شد خودش درس خوند شوهر کرد نشست سر زندگیش.

هفته پیش زنگ زدم ببینم دو تومن از پول کادوی خودشون به منو! میتونم بگیرم ازشون که مامانم شروع کرد :) وای تلویزیونمون سوخته بابات تلویزیون خریده ۷ میلیون بدهکاریم. وای گردو امسال نیست فلان امسال نیست پول نداریم نون بخریم و... وای زانوم کمرم فلان فلان

پاهام درد میکنه و... تازه قرار شد تو این فشار براشون توالت فرنگی هم بخرم. البته خودم گفتم میخرم. لعنت به این دل من.

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .