امروز چون خیلی حالم بد بود جای خونه خودم اومدم خونه خواهرم.
قشنگ غصه هامو قورت دادم و با خواهرزاده م وقت گذروندم تا شب که وقت خواب شد و دوباره همه چیز تلمبار شد رو سرم.
دلم میخواد به مو قشنگ پیام بدم و این حرفارو بزنم ولی شاید درست نباشه.
میخوام بگم ببخشد که دختری نبودم که حتی بتونه جهیزیه شو با خودش بیاره. دختری نبودم که تخت و ماشین ظرفشویی رویاهاتو بگیره. تو همه وظایفتو انجام دادی.
خانواده ت خیلی بیشتر از کاری که باید میکردن کردن ولی من...
ببخشید که خانواده من هیییییییچ سهمی در ازدواجم نداشتن.
ببخشید که چهارسال جون کندم و الان پس اندازم ۱۵۰ میلیون نیست که باهاش ساده ترین وسایلو بگیرم.
باور کن کوتاهی نکردم...
باور کن... شانس نیاوردم... از خانواده م، از شهرم، از کشورم، از دوره ای که توش باید کار و پس انداز میکردم.
برای من ازین داستانا نگین که مهمه خودت خوب باشی و اگر دوستت داشته باشه تورو با هیچی تو میخواد و این حرفا.
خب قطعا شروع زندگی تو همچین زمونه ای با یکی مثل دوستم که چهارصد میلیون طلا، ۳۶۰ میلیون وام ازدواج و جهیزیه آماده داره خیلی راحت تر از منیه که پدر و مادرش به تخمش نمیگیرنش و تازه باید نصف جهیزیه مو داماد بخره. چون یه غلطی کرده منو گرفته.
و من این اذیتم میکنه چون من در طول زندگیم خدایی تلاشمو کردم.
نمیخوام از زخمایی ک در بچگی خودم و بیماری های روحی که به زور سرکوب کردم حرف بزنم. از نداری و ناکامی و ناامیدی هم حرف نمیزنم. ولی واقعا من هرکار تونستم کردم.
من از بچگی علایقمو سرکوب کردم و درس خوندم و همیشه به حرف بزرگترام گوش دادم و شاگرد اول شدم و همیشه کلی امید داشتم که خوشبخت و موفق میشم. جو بسیار سمی خانواده و ژن های قوی آماده افسردگی و وسواس و اضطراب رو تحمل کردم و به کسی بی احترامی نکردم. هیچوقت راه کج نرفتم. بدون هیچگونه معلمی و بدون مدرسه و با چندتا دونه کتاب تو اوج افسردگی سال اول رفتم پیراپزشکی و بازم هیچ زحمتی برای کسی نداشتم. برای احترام به خانواده م برگشتم و تو محل کارم عین سگ باهام رفتار کردن و بعد درهم شکستن های بسیار تصمیم گرفتم روحم رو نجات بدم. جسمی، روحی، مالی... شکست پشت شکست...
هر بیزنس و چیزی ک شروع کردم بخاطر اقتصاد ریده مملکت شکست خورد. هر تصمیمی گرفتم بخاطر بی قانونی و بی هدفی مسئولین ریده شد بهش.
نگین تلاش درست نکردی نگین فلانی تلاش کرد رسید تو نکردی که قبول ندارم.
قبول ندارم چون هرکسی ژن خوب داشت پارتی و... داشت الان خدایی میکنه و ما بنده شدیم.
آخر این همه بدبختی گفتم ازدواج کنم شاید در اومدن از یه عمممر تنهایی بهتره. گفتم وام ازدواج میگیرم و فلان میکنم. سه ماهه من و میبرن و میارن و امروز صبح گفتن نمیدیم. فهمیدم قطعا نمیتونم تا رفتنم به خونه خودم وام بگیرم و الان دست خالیم.
قبول ندارم چون میدونم من سخت تلاش کردم و نشد و الان شرمنده نامزدمم و حتی نمیدونم به خانواده ش چی بگم؟
روز اول از قیافه خونه مون شرمنده شدم پیش خانواده ش، بعد از چرت و پرت گفتن بابام و الان هم از آس و پاسیم.