انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 9:25

در ادامه دو سه تا پست آخر، دیروز کارمو انجام دادم ولی با بدبختی. میدونستم که هرکسی از همکارای دیگه ی اونجا جای من بیاد هیچوقت انقد تایم نمیذاره برای مریض برای همین تصمیم گرفتم که انجامش بدم و تا جایی که امکانش باشه کاری کنم که با حالت عادی گرافی های مریض فرقی نداشته باشه ولی خب غُرَمم زدم و یه مریض هم این وسط فدا شد که مجبور بشن امروز کاست جدید بخرن بیارن.

پول خوبی بابت دیروز میشد در آورد واسه همین مطمئن بودم منم نباشم هرکسی حاضره بیاد کار کنه. پس گفتم بمونم پولمم بگیرم و تا جایی هم که میتونم انرژی بذارم که کار مریض راه بیفته.

خلاصه درست و غلطشو نمیدونم ولی این کاری بود که اخر سر انجام دادم.

+ توصیه ای که به شما دارم اینه که همیشه مطبای تر و تمیز برید و همه مراحل رو قشنگ چک کنید. بگید این حق منه که خبر داشته باشم از مراحل انجام کارم و تعارف و خجالت و رودربایستی نداشته باشید.

توسط ... | دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ | 15:50

این روزا خیلی خیلی تحت فشارم.

هم از لحاظ جسمی هم مالی

بخاطر قسط پول وکیل برای گرفتن مدرکم، که ماهی شش و نیم میلیونه (فعلا تا سه ماه) و نریختن یه قسمت از حقوقم و موکول شدنش به روز مبادا و چهارمیلیون پول کرایه خونه و کلاس زبان، اوضاع مالیم خیلی خیطه و چون تعداد انگشت شماری میدونن وکیل گرفتم و نمیدونن که حقوقم یه قسمتش نیست، ملت فک میکنم اوه اوه چقد وضعم خوبه و این حرفا!

در حالیکه من با شیفتای مطب این ماه ۳۷ تا شیفت هفت ساعته دادم، اونم شیفتای شلوووغ کون پاره کن خرداد ماه!

از طرفی هم یکی از سخت ترین ترم های کلاس زبانمه طوری که اگر روزی حداقل چهارساعت درس نخونم پاس نمیشم.

از طرفی هم رفت و آمد به بیمارستان که از خود خونه دو ساعت راهه و اذیتاش.

و رسیدگی به شوهر و... :)

خلاصه با این اوضاع و احوال واقعا خدا کمکم کرد که دیروز به ماشین نرسیدم و موفق نشدم بیام مطب که این وضعو ببینم و حرص بخورم و سختی بکشم.

چقد غصه خوردم که سیصد تومن ضرر کردم ولی چقد خوب شد اتفاقا. چون اون موقع هم کاستا خزاب بوده و باید ر اوج خستگی باهاشون بحث میکردم و احتمالا پولمم کامل نمیگرفتم.

عوضش قشنگ کلاس زبانمو با آرامش شرکت کردم بعدشم خونه خاهرم خابیدم.

توسط ... | دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ | 15:14

در ادامه پست قبل رفتم گفتم حقوقمو نصف کنید من نمیگیرم اونایی که تو سایز کوچیک جا نمیشه

گفت بعضیاشو که میشه، دوبار بگیر یه بار یه قسمتش یه بار قسمت دیگه ش!

واقعا تو کارشون موندم. منشیمون دیپلم نمیدونم داره یانه! ولی خیلی زرنگه. اومده کار یه آدم لیسانس علوم پزشکیو انجام میده‌.

لیسانسی که هیچ دانشگاه آزادی هم نداره باید با کون پاره بعد کنکور تجربی بخونی.

درسای سرسام آور با استادای وحشی پاس کنی و آخرشم تو شیفتای طرح شیره تو بکشن.

میاد با دوتا آموزش ساده جای این فرد که من و همکارام باشیم کار میکنه و نتیجه ش میشه چیزی که امروز هست.

داشتم نتایج مریضای دیروزو نگاه میکردم و شاید باورتون نشه ولی نمیدونستم کدوم قسمت بدن آدمیزاده!!! انقد که بد گرفته بود و توی کاست کوچیک بود!

+ الان تشریف آورد گفت که میخواد سفارش بده کاست بخره ان شالله! بلکه راست باشه

توسط ... | دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ | 14:32

واقعا اگر به پولش نیاز نداشتم هیچوقت اینجا کار نمیکردم.

شاید باورتون نشه ولی این مطبی که کار میکنم داروی دهنی یه مریض رو میخواست بده یکی دیگه بخوره که دزدکی ریختمش تو سینک.

فک کن!!! مریضی که معلوم نیست چه مرضیشه! باکتریه ویروسه چیه؟؟!!! یه نصف از یه داروی ماست مانندو تو لیوان بخوره، بعد همون نصف بعدشو بدی مریض بعدی! اونم درحالیکه هر مریض پول دوبرابر و نیم داروی لازمشو داده!

امروزم اومدم با یه عجایب روزگار مواجه شدم.

کاستای بزرگ خرابه و فقط یه کاست کوچیک کار میکنه و گفتن فقط گرافی یک سوم ریه ی مریضا رو بگیریم!!!

ینی فک کن شما پونزده برابر بیمارستان پول میدی میای مطبی که هیچ بیمه ای قبول نمیکنه، بعد مثلا غربالگری ریه داری. پول همه شو ازت میگیرن یک سوم ریه تو غربالگری میکنن بقیه ش به امان خدا!

مثل اینه از آزمایشاتت نصفشو بگیرن بقیه شو الکی بنویسن نرمال!!!

میدونم الان منم درگیر این گناهم ولی بشششدددت پول لازمم و نمیدونم واقعا چیکار کنم. رو این پول حساب کرده بودم من.

شما بودین چیکار میکردین؟

توسط ... | شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ | 10:42

دو روز بود دوستم پیشم بود و امروز سی ساعت شیفتم بعدشم کلاس زبان دارم بعدم باید برم مطب

یعنی من امروز ۴:۳۰ بیدار شدم تاااا فردا شب ساعت ۹ استراحت ندارم و بشدت ازین بابت عصبیم.

من کلا آدمیم که خواب برام خیلی مهمه

دیشب سه ساعت خوابیدم و واقعا نمیدونم چطور تا فردا شب درست حسابی نخوابم و یه ریز کار و درس و...

ینی دارم تلاش میکنم هم درس بخونم هم کار کنم هم به خانواده و دوستام برسم و پاره م و حوصله ندارم. و بشدت هم بی پولم

دیروز دوست خرپولم منو برد یه جای خفن که پیتزا بخوریم و منم چون مجبور بودم برای مراسم خانواده شوهر که عید قربان میان لباس بخرم و پول وکیل و... بدم هیچی نداشتم و ۲۰۰ هزارتومن ته حسابم بود که شصت تومنش غیر قابل برداشت بود.

نمیدونستم چیکار کنم به دوستم پیام دادم که بیرونم و کارتم یادم رفته و ۲۰۰ بریز به حسابم برمیگردونم بعدا.

خداروشکر ریخت و خداروشکر دوستم مال خودشو حساب کرد و من فقط ۲۰۰ تومن خودمو خودم حساب کردم.

بخاطر اینکه انقد حسابم تُهیه مجبورم فردا بعد از شیفت سی ساعته و بعد کلاس زبان برم مطب و کار کنم و پاره ام مننننن....

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ | 2:13

وقتی میخوابم همش خدا خدا میکنم زود خوابم بگیره تا دستشوییم نگرفته :/

شمام همینین یا فقط من انقد تباهم؟

توسط ... | پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ | 1:59

یک ماه دیگه محرمه و من از الان عزا گرفتم.

باید ببینم دقیقا چه تاریخیه اون ده روز اولو یا مرخصی بگیرم یا بکوب شیفت بدم که خونه نباشم.

پارسال گوشام به ... رفت رسما.

خونه مییییلللررززززه هااا تا یک شب

توسط ... | چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲ | 12:55

دیروز ظهر با کلی انرژی مثبت رفتم سرکار و غروب هم از هوای خوب حیاط بیمارستان لذت بردم. تا غروب همه چی بخیر گذشت اما امان از بهعدش تا رسید به امروز صبح که تجربه خیلی بدی از شیفت بود.

دیشب شلوغ بود و همکار کیونیم هی خودشو میزد به خواب و پا نمیشد درو باز کنه و همین بشدت کفریم کرده بود. مریضای مزخرف و حال خراب کنی داشتیم. یه بچه خیلی خوشکل یه پیچ تیز نوش جان کرده بود. یه نوجوون یه میخ کلفت دراز رفته بود تو مچ دستش و انگار نه انگار نه خونی نه دردی!

یکیم ناخنش کنده شده بود و انگشتشم یکم له شده بود و داشت از درد میمرد.

یه دختره هم که عروس هشت ماه پیش بود با آثار کبودی کتکای شوهر آشغالش توسط خود شوهرش آورده شده بود!

خود شوهره هم انگشتش حین کتک داغون شده بود.

دو پسر نوجوون برادر، همسایه ی موقشنگ ایناهم دیشب تصادف کردن مردن. خلاصه بعد این همه وایب منفی و فشار

از دیروز ظهر یه سردرد خفیف داشتم و دیشب خیلی بدتر شد.

صبح که پاشدیم شیفت صبحو شروع کنیم بعد از اون خواب کوتاه بیخود شب که هی وسطش پاشدیم، به همکارم گفتم که خوابت خیلی عمیقه و اصلا نمیفهمی وقتی در میزنن. با اینکه همسن من سابقه داره ولی دلیل نمیشه پدر منو دربیاره و سو استفاده کنه.

خلاصه شروع کرد به توجیه خودش و بعدش یکی از همکارا اشتباهی از یه شهر دیگه اومده بود شیفت و گفتم تو که اومدی بیا وایسا من ماه بعد یه شیفتتو وایمیسم. از خدا خواسته از بیمارستان در اومدم. سوار اتوبوس که شدم یه ربع با تاخیر حرکت کرد و اونقدر هوا گرم بود که بشدت تهوع گرفتم. از طرفی اعصابم خورد بود و خسته بودم و از طرفی کمبود خواب شدید و سردرد وحشتناک و گرمای خیلی زیاد و مانتو شلواری که از دیروز صبح تنم بود و با عرق به بدنم چسبیده بود، مقنعه مشکی منفور و بوی اتوبوس و آفتاب و...

حرکت که کرد کولرو یه نموره روشن کرد ولی بازم تهوع داشتم طوری که یه نایلون گذاشتم کنارم که اگر بالا آوردم دم دستم باشه.

مانتومو باز کردم و مقنعه مو در اوردم و همینجوری گذاشتم رو سرم، جورابامو در آوردم و هیچکس به تخمم نبود. خداروشکر دوتا صندلی داشتم. یکم که گذشت و خنک شدم باز همه مردای تو اتوبوس که کنار و پشت سرم بودن رو به تخم سگ ترامپ گرفتم و دراز کشیدم رو دوتا صندلی و نیم ساعت خوابم برد. بیدار که شدم انگار تازه متولد شده بودم طوری که حتی با اسنپ برنگشتم و با اتوبوس اومدم خونه و وسط راه هم کلی میوه اینا خریدم چون دوستم فردا قراره بیاد پیشم.

رسیدم خونه و پنکه ای که سفارش داده بودم رسیده بود. یه پنکه دستی کوچیک، ۳۰۰ تومن پولشو دادم ولی مطمئن نیستم بصرفه. پارسال ازون پنکه های کوچیک که به گوشی وصل میشه داشتم اما داداشم برد ترکیه و اونجا ازش دزدیدن.

اون پنکه خوب بود ولی تو گرمای شدید جواب نمیداد. امسال اینی که خریدم خیلی بزرگتره و شش برابر قیمتشه و خودش شارژ میشه ولی مطمئن نیستم باد خیلی بیشتری داشته باشه. باید تو موقعیتش دید.

تا حالا جمعا با بوتاکس زیر بغل، فلاسک سرد و گرم سفری و پنکه دستی، دو میلیون و نیم صرف این کردم که تابستون امسال برام تحمل پذیر باشه. دیگه امروز تازه خرداد بود من تا مرض استفراغ رفتم خدا بخیر کنه بقیه شو.

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ | 19:7

مامانم از درخت حیاط برام یکی دو کیلو گیلاس فرستاده.

منم که گیلاس رو میوه ای بهشتی محسوب میکنم و تو این گرونی اصلا نمیتونم خودم بخرم هردونه شو بیست دیقه تو دهنم نگه میدارم که مزه ش زود نره :))))))

آوردم بخش و از همکارم قایم کردم و دزدکی داشتم میخوردم که همکارم صدام زد و گفت که گیلاس آوردم بیا بخور. گفتم مرسی میل ندارم :)))))

ولی خب اون مثل من گاو نبود و به زور برام گیلاس آورده بخورم :)))))

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ | 17:1

امروز سوار مینیبوس تو گرمای سوزان 2023 داشتیم میومدیم شهر محل کارم و گرما داشت مغزمونو کله پاچه میکرد که دیدم در همون حین راننده چای داغ نوش جان میکنه :/

موندم خودمو از پنجره پرت کنم یا راننده رو؟

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ | 16:58

موقشنگ از دشویی در اومده بود زنگ زد گفت که چیکار کرده اونجا :/

گفتم: خجالت نمیکشی برام دسشویی کردنتو شرح میدی؟

گفت: آخه خوشحالم و میخام تو شادیام شریک باشی :/

برای همه تون سلامت روده و احساس خوشبختی بعد یه ر*دن خوب رو آرزومندم ولی خواهشا منو تو این شادی زیبا شریک نفرمایید باتشکر

توسط ... | سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ | 1:28

دلم میخواد یکم فحش غلیظ بدم

فعلا تصمیم نگرفتم به کی یا چی ولی فحشم میاد شدیدا

بهم آرامش و خنکای جگر میده

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ | 12:29

این مطبی که کار میکنم دکتر و منشی کیونیش بهمون عیدی ندادن

طبیعتا باید یک میلیون میدادن که ندادن

ما گفتیم اشکال نداره سیصد بده گفت میدم باز نداد. نزدیک ۱۲-۱۳ بار تا حالا گوش زد کردم و هی گفت میدم و رسما مارو خر فرض کرد و نداد!

منم که قول داده بودم شیرینی عروسی ببرم چند بار گفتن بیار و گفتم چشمممم و هنوزم نبردم و عر عر فرضشون کردم :)

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ | 9:33

دیروز از بیمارستان اومدم خونه خواهرم که گیلاس و توت فرنگی هایی که مامانم فرستاده رو بگیرم و سوار اتوبوس شم بیام. (بیمارستانم و خونه خاهرم تو یه شهرن و یه ساعت و نیم با خونه خودم فاصله دارن)

که همینکه درو باز کردم خواهرزاده ی یک سالم انننننققققدددررر ذوق کیوتی کرد که نتونستم برگردم و تا امروز صبح موندم و بیخیال برگشتن شدم :)

چشمش که بهم افتاد، رو زانو بلند شد و دستاشو باز کرد و یه خنده ی خیلی گنده و شیرین کرد که قند تو دلم آب شد :)))))

شب هم خورشت قیمه درست کردم اونجا و برای اولین بار شبیه خورشت قیمه حسابی رستورانی شد و کلی ذوق مرگ شدم طوری که مثل خرس خوردم و الان مانتوم برام تنگه :/

در این حد که یکم زیاد بخورم فرداش چاق میشم!

کلی هم مشق زبان مونده رو سرم و ظهر هم کلاس آنلاین دارم هم مطب شیفتم و واقعا نمیدونم چطوری قراره هندل کنم.

توسط ... | جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ | 23:53

خب امروز برای اولین بار زنبور نیشم زد

تو سواری بخاطر بوی عرق راننده شیشه رو تا ته کشیده بودم پایین که یه زنبور گویا اومده بود زیر رونم و کونش رو کرده بود در پایم و خودشم جان به جان آفرین تسلیم کرده بود

دل خودمو خوش کردم به اینکه زنبور عسل نیشش فایده داره و فعلا به این امید زنده م

توسط ... | پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲ | 19:37

سیصد هزارتومن دادم، کاپ قاعدگی خریدم و چپوندم اونجا و دیگه در نمیومد :|

پریود نیستم و فقط گذاشتم جهت امتحان

میدونم از نظر آناتومیکی امکان نداره گیر کنه و اینکه طول میکشه تا یاد بگیرم چجوری ازش استفاده کنم ولی در آوردنی پدرم در اومد :|

مدتی که بود انگار هیچی نبود و خیلی خوب بود! بعدش کلی ویدیو دیدم تو یوتیوب و درباره ش خوندم بازم در اوردنی، فشارم افتاد و سرگیجه گرفتم انقدر که وحشتناک بود برام. خیلی رفته بود بالا و تا درش اوردم زدم خودمو زخمی کردم و حدود 5 سی سی ازم خون اومد :|

الان منتظرم خوب شم هفته بعد باز امتحان کنم

فک نکنم هیچوقت هیچ مردی جرات همچین کاری داشته باشه و زنا هم عین چی راحت استفاده میکنن

چقدر اناتومی بدن زنا وحشتناکه و چقدر ما گناه داریم :|

همش خون و زخم و اعمال تهاجمی

الهی ماشالله به قدرتت

توسط ... | سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ | 22:20

تو یه موقعیتی موندم که واقعا نمیدونم طرف درست کیه؟

میشه شما قضاوت کنید؟

خانواده و فامیل بنده بشدت آدمای وابسته به همی هستند که تا دلشون بخواد باهم کار دارن

یعنی مثلا کارای پدر و مادرمو کلا دومادمون انجام میده درحالیکه اصلا وظیفه ش نیست.

در عوض از لحاظ سبزیجات و میوه و یه سری چیزای دیگه کاملا تامینن از طرف پدر و مادرم

الان مو قشنگ سه ماه دیگه شهر مادر و پدرمه و دعوتاشونو میره میوه هارم میگیره ولی حاضر نیست تا درمانگاه بره باهاشون که آمپولشونو بزنن و میگه وظیفه م نیست و نمیخوام فک کنن من باید این کارارو انجام بدم

از طرفی حق داره و دوست نداره خدمات بده

نمیدونم واقعا.‌.

توسط ... | سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ | 15:30

امروز از معدود دفعاتی بود تو زندگیم که حس کردم حوصله م سر رفته

تا بخواین کار داشتم برای انجام دادن ها

ولی باز حوصله نداشتم انجامشون بدم و از انجام ندادن هیچ کاریم حوصله م سر رفته بود!

اینگونه شد که از مطب زنگ زدن گفتن پاشو بیا شیفت بده که همکار تخمیت نیومده و منم با کله اومدم که یه پولی به جیب بزنم ان شالله بلکه کمی جبران ولخرجی های عجیب و غریب این مدتم بشه

توسط ... | یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ | 19:25

بدن خانوما میفهمه!

میفهمه تو روزای آخر پریودی کی نوار بهداشتی رو برداشتی، بعد دو روز خشک شدن دقیقا همون لحظه میرینه به زندگیت

پست موقت

توسط ... | شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ | 23:37

رمز همونه که گفتی خانومی

ادامه مطلب

توسط ... | جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ | 10:56

یه سری اطلاعات ارزشمند دیگه با همون رمز قبلی برای مجردای عزیز در ادامه از خانوم چ

ادامه مطلب

توسط ... | پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ | 19:12

کاش جامعه ایران مثل وبلاگ من بود

کلی ادم از همه قشرا و با عقاید بسیار متفاوت اینجا هستن ولی هیچکس نه فحش میده نه من و نه کس دیگه ای رو قضاوت میکنه :)

به همه تون افتخار میکنم و خوشحالم که اینجایید و بودنتون حس خوبی بهم میده

بازم نرفتم طلاهامو بفروشم و بی پولی بیداد میکنه

در واقع نرفتم چون پریود شدم و ازونجایی که من خیلی اهمیت میدم به خودم ترجیح دادم استراحت کنم و شنبه برم

خدارو چه دیدی شاید تا اون موقع یه پنج تومن هم از غیب افتاد تو جیبمون من این تیکه طلارو نفروشم :)

اگر این قضیه وکیل چهل میلیونی نبود خیلی وضعم بهتر بود و از پس هزینه ها برمیومدم. یا اینکه اگر لااقل قسمتی از حقوقمو برنمیداشتن که بعدا بدن :/

فک کن هرماه حول و حوش چهارمیلیونشو نمیدن بخاطر مسخره بازیای اداری گفتن پنج شش ماه دیگه یه جا میریزیم و من واقعا تحت فشارم الان

توسط ... | پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ | 15:49

اطلاعات تکمیلی با همون رمز :)

سوالاتتونو اینجا جواب میدم

و اینکه مریم خانوم اگر رمز میخوای یه ادرس بده برات بفرستم لااقل

برین ادامه

ادامه مطلب

توسط ... | پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ | 15:12

پریودم و برعکس همیشه میل سخنم زیاده!!!

از بی پولی دارم به لیس زدن ته قابلمه میرسم و قصد دارم برم طلا بفروشم

توسط ... | پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ | 15:7

در مورد خونه مجردی گرفتن هم که به خاتون قول داده بودم درباره ش حرف بزنم :)

مطمئنا خانواده های مختلف و طرز فکراشون فرق میکنه پس من فقط میگم که خودم چیکار کردم بلکه کمک کننده باشه.

خانواده من مخالف این بودن که من بیام مرکز استان، چون اعتقاد داشتن دختر نباید تنها زندگی کنه و وقتی که تو خونه پدرش جا هست و اونجا کار داره اصلا چرا باید بره جای دیگه؟

اولا که من تو کل اون یه سالو نیم بهشون غر زدم که کارم سخته. مرحله دوم این بود که خاهرم ازدواج کرد و با داداشم تنها خونه موندم و پدر و مادرم باغ بودن و خونه مون هم جای امنی نبود پس اگر داداشم خونه نبود من رسما در خطر بودم و این هم به رفتنم کمک کرد.

بعد از اون صحبتهای مردم و خاهرامو به تخم سگ ترامپ گرفتم و رفتم سراغ تنها کسی که باید ازش اجازه میگرفتم یعنی بابام. بهش گفتم میخوام ادامه تحصیل بدم اما اینجا نمیتونم و محیط کارمم خوب نیست و میخام برم مرکز استان خابگاه بمونم و موافقت کرد. بعد از بسیااااار به تخم گرفتن صحبت های مردم و سختی زیاد اومدم و رفتم خابگاه و در طول 9 ماه سه تا خابگاه و شش تا اتاق عوض کردم و بازم خابگاه خودگردانای اینجا ج ن ده خونه ای بیش نبودن و تحملشون وحشتناک بود. با غر فراوان و بعدش پیدا کردن یک واجد اپارتمانی مامانی و دنج و بسیار امن و با دادن قران به قران خرج همه چیز خانواده م هم از اینجا خوششون اومد و مخالفتی نکردن. بعد هم که میومدن پیشم و خونه مو دوست داشتن الان با وجود اینکه کلا یه شهر دیگه کار میکنم کسی نگفته اونجا رو ول کن برگرد :)

خلاصه سختی هاش زیاده ولیییییی ارزش داره و توصیه ش میکنم

توسط ... | پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۲ | 14:37

میخوام یه سری اطلاعات با ارزش بهتون بدم که کسی بهتون نمیده

مجردها درخواست رمز بفرمایید ولی اصرار نفرمایید!

ادامه مطلب

توسط ... | دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ | 13:11

کاملا بی قرارم واعصابم کار نمیکنه نمیدونم مال نزدیک شدن به پریوده یا تموم شدن قرصام

نسخه م یه عکس دست نویس بود و خیلی قدیمی بود با پیکس آرت گوشیم تاریخشو فتوشاپ کردم :/ از فروردین ۱۴۰۱ کردمش فروردین ۱۴۰۲ که داروخونه قبول کنه

دارم میرم قرص بگیرم

توسط ... | دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ | 10:44

شیفت ۳۲ ساعته م رو تازه ۳ ساعته شروع کردم و با هیچ کسم میل سخن نیست

دارم پریود هم میشم ان شالله

قرصامم تموم شده پول هم ندارم ویزیت دکترمو بگیرم دوباره قرص بنویسه

خلاصه هلی سگه سگ!

توسط ... | دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲ | 8:6

دوسال پیش یه سه ماهی من شیفت صبح ثابت بودم.

داشتم کم کم روانی میشدم

صبحها انقدر خوابم میومد که به زمین و زمان فحش میدادم.

انقدر سختم بود که بیدار مش که به همه چی فکر میکردم. از عوض کردن شغلم بگیر تا خلاصه همه چی

هرچقدرهم شب زود میخوابیدم، فایده نداشت و بازم خوابالو بودم.

واقعا موندم چه فایده ای در صبح بیدارشدن هست جز روانی شدنمون؟

توسط ... | شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲ | 14:0

۴۰ میلیون یعنی قسمت بسیار بزرگی از پس اندازمو دادم وکیل گرفتم که مدرک دانشگاه رو آزاد کنم و حتی از کارشم مطمئن نیستم

کسی هم خبر داره و کیونم هم پاره س

البته فعلا قبل رای ۲۰ تومنشو میدم

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .