توسط ...
| چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۲ | 12:55
دیروز ظهر با کلی انرژی مثبت رفتم سرکار و غروب هم از هوای خوب حیاط بیمارستان لذت بردم. تا غروب همه چی بخیر گذشت اما امان از بهعدش تا رسید به امروز صبح که تجربه خیلی بدی از شیفت بود.
دیشب شلوغ بود و همکار کیونیم هی خودشو میزد به خواب و پا نمیشد درو باز کنه و همین بشدت کفریم کرده بود. مریضای مزخرف و حال خراب کنی داشتیم. یه بچه خیلی خوشکل یه پیچ تیز نوش جان کرده بود. یه نوجوون یه میخ کلفت دراز رفته بود تو مچ دستش و انگار نه انگار نه خونی نه دردی!
یکیم ناخنش کنده شده بود و انگشتشم یکم له شده بود و داشت از درد میمرد.
یه دختره هم که عروس هشت ماه پیش بود با آثار کبودی کتکای شوهر آشغالش توسط خود شوهرش آورده شده بود!
خود شوهره هم انگشتش حین کتک داغون شده بود.
دو پسر نوجوون برادر، همسایه ی موقشنگ ایناهم دیشب تصادف کردن مردن. خلاصه بعد این همه وایب منفی و فشار
از دیروز ظهر یه سردرد خفیف داشتم و دیشب خیلی بدتر شد.
صبح که پاشدیم شیفت صبحو شروع کنیم بعد از اون خواب کوتاه بیخود شب که هی وسطش پاشدیم، به همکارم گفتم که خوابت خیلی عمیقه و اصلا نمیفهمی وقتی در میزنن. با اینکه همسن من سابقه داره ولی دلیل نمیشه پدر منو دربیاره و سو استفاده کنه.
خلاصه شروع کرد به توجیه خودش و بعدش یکی از همکارا اشتباهی از یه شهر دیگه اومده بود شیفت و گفتم تو که اومدی بیا وایسا من ماه بعد یه شیفتتو وایمیسم. از خدا خواسته از بیمارستان در اومدم. سوار اتوبوس که شدم یه ربع با تاخیر حرکت کرد و اونقدر هوا گرم بود که بشدت تهوع گرفتم. از طرفی اعصابم خورد بود و خسته بودم و از طرفی کمبود خواب شدید و سردرد وحشتناک و گرمای خیلی زیاد و مانتو شلواری که از دیروز صبح تنم بود و با عرق به بدنم چسبیده بود، مقنعه مشکی منفور و بوی اتوبوس و آفتاب و...
حرکت که کرد کولرو یه نموره روشن کرد ولی بازم تهوع داشتم طوری که یه نایلون گذاشتم کنارم که اگر بالا آوردم دم دستم باشه.
مانتومو باز کردم و مقنعه مو در اوردم و همینجوری گذاشتم رو سرم، جورابامو در آوردم و هیچکس به تخمم نبود. خداروشکر دوتا صندلی داشتم. یکم که گذشت و خنک شدم باز همه مردای تو اتوبوس که کنار و پشت سرم بودن رو به تخم سگ ترامپ گرفتم و دراز کشیدم رو دوتا صندلی و نیم ساعت خوابم برد. بیدار که شدم انگار تازه متولد شده بودم طوری که حتی با اسنپ برنگشتم و با اتوبوس اومدم خونه و وسط راه هم کلی میوه اینا خریدم چون دوستم فردا قراره بیاد پیشم.
رسیدم خونه و پنکه ای که سفارش داده بودم رسیده بود. یه پنکه دستی کوچیک، ۳۰۰ تومن پولشو دادم ولی مطمئن نیستم بصرفه. پارسال ازون پنکه های کوچیک که به گوشی وصل میشه داشتم اما داداشم برد ترکیه و اونجا ازش دزدیدن.
اون پنکه خوب بود ولی تو گرمای شدید جواب نمیداد. امسال اینی که خریدم خیلی بزرگتره و شش برابر قیمتشه و خودش شارژ میشه ولی مطمئن نیستم باد خیلی بیشتری داشته باشه. باید تو موقعیتش دید.
تا حالا جمعا با بوتاکس زیر بغل، فلاسک سرد و گرم سفری و پنکه دستی، دو میلیون و نیم صرف این کردم که تابستون امسال برام تحمل پذیر باشه. دیگه امروز تازه خرداد بود من تا مرض استفراغ رفتم خدا بخیر کنه بقیه شو.