در مورد خونه مجردی گرفتن هم که به خاتون قول داده بودم درباره ش حرف بزنم :)
مطمئنا خانواده های مختلف و طرز فکراشون فرق میکنه پس من فقط میگم که خودم چیکار کردم بلکه کمک کننده باشه.
خانواده من مخالف این بودن که من بیام مرکز استان، چون اعتقاد داشتن دختر نباید تنها زندگی کنه و وقتی که تو خونه پدرش جا هست و اونجا کار داره اصلا چرا باید بره جای دیگه؟
اولا که من تو کل اون یه سالو نیم بهشون غر زدم که کارم سخته. مرحله دوم این بود که خاهرم ازدواج کرد و با داداشم تنها خونه موندم و پدر و مادرم باغ بودن و خونه مون هم جای امنی نبود پس اگر داداشم خونه نبود من رسما در خطر بودم و این هم به رفتنم کمک کرد.
بعد از اون صحبتهای مردم و خاهرامو به تخم سگ ترامپ گرفتم و رفتم سراغ تنها کسی که باید ازش اجازه میگرفتم یعنی بابام. بهش گفتم میخوام ادامه تحصیل بدم اما اینجا نمیتونم و محیط کارمم خوب نیست و میخام برم مرکز استان خابگاه بمونم و موافقت کرد. بعد از بسیااااار به تخم گرفتن صحبت های مردم و سختی زیاد اومدم و رفتم خابگاه و در طول 9 ماه سه تا خابگاه و شش تا اتاق عوض کردم و بازم خابگاه خودگردانای اینجا ج ن ده خونه ای بیش نبودن و تحملشون وحشتناک بود. با غر فراوان و بعدش پیدا کردن یک واجد اپارتمانی مامانی و دنج و بسیار امن و با دادن قران به قران خرج همه چیز خانواده م هم از اینجا خوششون اومد و مخالفتی نکردن. بعد هم که میومدن پیشم و خونه مو دوست داشتن الان با وجود اینکه کلا یه شهر دیگه کار میکنم کسی نگفته اونجا رو ول کن برگرد :)
خلاصه سختی هاش زیاده ولیییییی ارزش داره و توصیه ش میکنم