انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ | 8:39

هفته ای یه شب مجبورم بیام خونه خواهرم. به دلایلی مجبوووورم

دست گلش درد نکنه یه آوت سایدر :/ رو انقد تحمل میکنه

اما من تمام تله مله هام تحریک میشه، رفتارشو ک با بچه هاش و خودش و اینا میبینم چند بار پیش اومده میشینم گریه میکنم وقتی دعواشون میکنه :/ تن من میلرزه!

خدایا حکمت اینکه منو برمیگردونی سمت خانواده م چیه؟

اونجا یه چیزایی هست ک باید حلش کنم.

یه سری مسائل از کودکی من مونده که باید حل بشه و نباید فرار کنم ازشون.

توسط ... | شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ | 16:24

قدیما چ باحال بود

فک کن همه همه ی همسایه هاشونو میشناختن! خنوزم تو شهرای کوچیک خیلی جاها اینجوریه

من چند ساله اینجام حتی یکی از همسایه هامم نشناختم

در حد سلام علیک با یکی دوتا که دیوار به دیوارم بودن بخاطر نشتی آب و اینا وگرنه اصلاااا تو بگو یه نفرم بخوام توی کوچه بشناسم!

واسه همینه زندگی تو شهر بزرگ رو دوست دارم و البته تو فرهنگ جدید رو!

توسط ... | شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ | 11:49

یادتونه همه رو حامله کردم با‌ کاپم انقد ک گفتم ازش؟ :)

خواستم بگم هنوزم استفاده میکنم عالیه

این هفته نوبت لیزر داشتم ی ربع قبلش پریود شدم، کاپ گذاشتم با اعتماد بنفس رفتم لیزر

فقط چون خیلی گرونه نمیتونم عوضش کنم ک مناسب خودمو پیدا کنم، این یکی یکم پس میده اولاش

توسط ... | شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ | 7:58

جدیدا دو روز بعد پریودم شدید افت انرژی دارم :/

متد جدید هورمونامه!

این دو روز اصن من افسرده، یه چیز میگم یه چیز میشنوید.

آبان امسال متوجهش شدم و ازون موقع همین رویه پابرجاست. ینی این چهارمین باره که اتفاق میفته و فک کنم برای مطمئن شدن ازش کافیه

اولش گفتم نه بابا مگه میشه؟ بعد تو اینترنت سرچ کردم دیدم آره یه مبحث جدیدیه که میگن یه درصدی بعد پریود هم افسرده میشن!

توسط ... | جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ | 18:12

راستش از وقتی خودشناسی میکنم خیلی از دیگران دور شدم

چک کردم دیدم چند روزه هیچکس بهم پیام نداده

اینستامم که بستم

تلگرام هم که هیچی

مدتهاست به کسی زنگ نزدم حالشو بپرسم

تو خونه میشینم مشغول کارمم موقشنگ هم مشغول کار خودشه

گاهی مثل امروز نگران این وضعیت میشم

ولی انگار یه مدت نیاز داشتم به تنهایی

به اینکه یه تجدید نظر بکنم در مورد رفتارم با اطرافیانم چه خوب چه بد

ببینم با کیا باید بیشتر رفت و آمد میکردم با کیا باید قطع رابطه میکردم

حس میکنم این دوره زیاد داره طول میکشه ولی تایمم خیلی کمه

نمیرسم هم درس بخونم هم آشپزی و شوهر داری کنم هم شیفت بدم هم چند ساعت رو خودم کار کنم هم خواب کافی داشته باشم که متاسفانه برام خیلی مهمه. اگر خوب نخوابم کلا انرژیم افت میکنه هم روحی هم جسمی

امیدوارم که این دوره هم با کمک خدا به خیر بگذره

قطعا تغییر رفتار با بقیه قراره طوفان به پا کنه همونطور ک تغییر رفتارم با دوست صمیمیم موجب قطع رابطه م باهاش شد

تغییر رفتارم با خیلیا هم خوب جواب داده خداروشکر

باید ببینم چطور میشه

در مورد خیلی ها مثل اعضای خانواده م و نزدیک ترین کسانم هنوز تصمیم نگرفتم.

اصلی که اینجا باید بهش پایبند باشم اینه:

چون من تله بدرفتاری و طرد عاطفی دارم---> نذار به حقت تجاوز کنن و تو هم کار به کارشون نداشته باش نه خوب نه بد. و از طرفی هم عشق بده بهشون. هیچکس دشمن تو نیست همه مثل تو انسانن و لایق عشق.

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ | 19:39

یه شرایط فرضی هست که میدونم توش اشتباه کردم ولی میخوام بدونم چقدر اشتباه کردم

شما اگر تو این موقعیت باشین چیکار میکنید؟

یه دوستی دارین که ۳۱ سالشه از ۱۸ سالگی به قصد ازدواج تو روابط مختلفه و میگه چندماه دیگه میخواد ازدواج کنه. بعد هر رابطه ش که پسره میذاره میره انقد ناراحت میشه که قصد خودکشی پیدا میکنه و شما باید هر روز ساعتها باهاش حرف بزنید و جمعش کنید.

یه روز طبق معمول یه پسر پیدا میشه که از قضا ۴ سال ازش کوچیکتره و چشم و گوششو کور میکنه. پسره چندین بار دعوتش میکنه بیرون، بدون اینکه بهش پیشنهاد بده و بگه چی میخواد بوسش میکنه و دعوتش میکنه خونه ش. اونم که دختر پاکیه قبول نمیکنه و بهش بر میخوره و میاد به شما میگه. شما چی میگین؟

توسط ... | دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ | 13:52

امروز دوستم دوباره پیام داد که کاش نمیداد

چون هرچی بیشتر گفت بیشتر خودشو از چشمم انداخت

تا دیشب میگفتم عجب دختر خوبی بود حیف شرایط نداشت دوست بمونیم، حتی گاهی شک میکردم که اشتباه کردم. امروز داشتم فحشش میدادم با خودم کاری که باورم نمیشد بکنم!

انقد خودشو از چشمم انداخت با سرتق بودنش

چقدر معذرت خواستم چقدر توضیح دادم همه چیو چقد دل سوزوندم براش

چقدددررر تایم گذاشتم براش ساعت دو شب از کنار شوهرم پاشدم رفتم ساعتها به چسناله هاش گوش کردم بعد تنها پوئن مثبتی ک از من یادآوری کرد این بود ک ما باهم زیاد میخندیدیم!

بعد کلی چسناله میومد زاری میکرد میگفتم خب چرا میری بیرون با پسری ک معلوم نیس چی میخواد ک الان بخوای خودتو نابود کنی؟ ۳۱ سالشه میگه میخوام چند ماه دیگه ازدواج‌کنم بعد هر رابطه شم که هر پسری میره تعجب‌میکنه چی شد اینطور شد؟ الان منو مقصر میدونه که گفتم تکلیفتو معلوم‌کن اگر قصدت جدیه و نمیخوای اذیت شی، یه پسره هر روز میبرتت بیرون و اخرشم دعوتت کرده خونه ش و بوست کرده هنوز نمیدونی میخواد بهت پیشنهاد بده یانه.

من اشتباه کردم. باید میذاشتم انقدر بسوزه که چیزی ازش نمونه.

ازین ببعد هم من حرفشو قبول دارم نباید دل بسوزونم کار اشتباهیه همون موقع هم بهش گفتم فهمیدم کار اشتباهیه. ولی آخه جوابش اینه؟

انقددددر درگیر پسره که جز اون چشم و گوشش هیچ کس و هیچ چیزو نمیبینه هزار بار منو میفروشه به پسر الدنگی که یه بار باهاش رفته بیرون بهش پیشنهادم نداده.

دعایی برام کرد ک هرگز دلم نیومده برای دشمنمم بکنم!

خلاصه خواهر... زیاد ارزش نذارین برای کسی، چراغ قرمزارو ببینید خوب هم ببینید. از حذف آدما نترسید. ۹ میلیارد آدم رو زمینه هزاربرابر بهترشو خدا برات کنار گذاشته

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ | 11:13

از آدمای حاضر جوابی ک هر حرفی میزنی بازم قانع نمیشن بترسید

قبول نکردن چیزی ویژگی بسیار ترسناکیه هم برای طرف هم دیگران

متاسفانه در مورد دوستم اینطوری بود

خصوصا تو مبحث روابط با پسرا هرگز قانع نمیشد

منم میدیدم حالیش بده قاطی ماجرا میشدم دخالت میکردم، منم میشدم مقصر قانع نمیشد ک نمیشد

هزار بار معذرت میخواستی اونم نمیشنید

اشتباهشو میگفتی هیچوقت گوش نمیداد

والا من یادم نمیاد چیزی در مورد پسری گفته باشم گوش داده باشه، الانم میگه تو رو من تاثیر گذاشتی پسره منو گذاشته رفته!

من غلط کردم نظر دادم باید میذاشتم بسوزه تو اشتباهاتش وقتی میدیدم انقدر سفت و بی منطقه در مورد رابطه هاش.

من ک زیاد دخالت کردم هر چند از رو دلسوزی، چوبشم‌خوردم. ولی کلا نباید چیزی میگفتم حتی وقتی میدیدم داره له له میزنه چون منطق حالیش نیس این وقتا

بخدا انقدری ک زبونش جلو من درازه یک سومش جلو پسرا دراز بود حال هردومون بهتر بود.

نمیدونم چرا ولی هرچند ذهنم درگیره و خب طبیعیه اما خوشحالم تموم شد

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ | 11:1

شاید باورتون نشه ولی بعد کات کردن با دوست صمیمیم حس رهایی خوبی دارم

اصلا انتظارشو نداشتم!

حس میکنم رها شدم از گرفتن تایید دوستم و اینکه بخوام مراقب این باشم که ناراحتش نکنم!

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ | 10:14

اگر تله طرد شدگی دارید. (بعد ترک شدن توسط دیگران خیلی بد میشه حالتون، یا از طرد شدن میترسید و به دیگران وابسته اید) تستش تو اینترنت هست بزنید.

روی خودتون‌کار کنید حتما. اختصاصی روی این مسئله!

من تاحالا دو نفرو تو زندگیم گذاشتم رفتم که هردوشون بشدت تله طردشدگی داشتن

اصلا باورم نمیشه بعد این همه باوری که داشتم بهشون بعد این همه که میخواستم تا ابد کنارشون باشم یه کاری ناخودآگاه کردن که ولشون کنم برم!

نزدیک ترین آدمای زندگیم بودنا!

واقعا این تله وحشتناکه. کاری میکنه با وجود اینکه از طرد شدن میترسی، بازم ناخودآگاه یه کاری کنی بقیه ولت کنن

توسط ... | یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ | 3:10

آدما ارزشمندن

ولی اگر دیدی دو بار بهت ضربه ضردن از یه وری اگر بار سوم بهت ضربه زدن از همون ور اون بار دیگه تقصیر توئه چون دفعه دوم از زندگیت خارجش نکردی

مگر اینکه واقعا کنار اومده باشین سر یه مسئله

امشب سومین باری بود تو رابطه هفت ساله من و دوستم که من اشتباه کردم و اون بیش از حد منو تنبیه کرد و نبخشید

درحالیکه من راحت و بعد ابراز پشیمونیش میبخشیدمش

اون اینو قبول نمیکنه که معذرت خواهی من به تخمش نیست و میگه حقته هرچی سرت بیارم

میگه نباید از خودتم هیچ دفاعی کنی وقتی اشتباه میکنی!

یعنی نگی حتی آقا من حالم بد بود نسبت به خودم یه چیزی گفتم تو ببخش!

این در نظر اون اشتباهه نباید بگی حالم بد بود. یعنی بخش معذرته مهم نیست. فقط نباید توجیه بشه. باید به پاش بیفتی تازه تصمیم بگیره ببخشدت یانه

من سه سال پیش سه هفته به پاش افتادم بابت یه اشتباهی توجیه هم نکردم، امروز گفت نبخشیدمت حقتم بود هرچی باهات کردم! باید قطع رابطه میکردم باهات!

وقتی نبخشیدی چرا به صمیمیت با من ادامه دادی؟

من مگه پدرتو کشتم؟

چقد آدم باید بابت معذرت خواهی غرورشو بشکنه که توهم باز غرورشو بشکنی و جوابشو ندی؟

میگم من قصدم تهمت زدن به تو نبوده قسم خوردم به هرکی دوست داشتم بعد فک میکنید چی گفت؟ :)

گفت نپیچون منو! هرگز باور نمیکنم. لحنت چیز دیگه ای میگفت

جواب این همه بی پردگی و صمیمیت این بود. اعتماد نکردن تا این حد!

الان به نظرتون من خودمو سبک نمیکنم اگر اینو نادیده بگیرم؟ چیزی ک قبول نکرد و نمیکنه. بهش گفتم بگو اینطور برداشت کردم و خیلی ناراحت شدم ولی نگو فکر تو این بوده. قبول نکرد. منم انقدر بی ارزش نیستم بخوام باهمچین آدمی بمونم خداروشکر

دوست خیلی خیلی خوب من بود و من بهش مدیونم بابت خیلی چیزا

ولی متاسفانه اون بسیار کینه ایه. منم دیگه نمیتونم با آدم کینه ای و سفتی باشم که نه معذرت منو میبینه نه میتونه ببخشه.

قطعا اگر به رابطه م باهاش ادامه بدم بازم این اتفاق میفته پس مجبورم قطع رابطه کنم باهاش حداقل مرز بذارم براش و مثل قبل باهاش صمیمی نشم وگرنه مسئول مشکلاتم باهاش خودمم.

خوشبختانه آدم تو دنیا هم انقدر زیاده که نه قحط دوسته نه آدم. بازم میگم ارزشمند بود برام خیلیییی ولی بازم آدما تا یه جایی جا دارن تو زندگی آدم که بتونن سازش کنن. اگر ۵۰ درصد اومدی ۵۰ بقیه رو باهات بیان.

توسط ... | پنجشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۳ | 21:50

تازگی دارم میرم یه مطبی

یه خدمات مهربون داره

تولد گرفته بودن براش

یکی از بچه ها یه سینی فینگر فود و یه کیک خونگی درست کرده بود گفتم منم سهیم کنید

تقسیم بر چهار قرار بود بکنن

شده نفری ۳۵۰ تومن!!!!

چه خبره؟؟؟ چهارتا اسنک و مینی پیتزا و یه کیک اسفنجی ساده شده ۱۴۰۰؟؟؟

توسط ... | دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ | 17:59

قطعا یکی از اختراعات محض بشر ماشین ظرفشویی و لباسشوییه

شما حساب کن توی یه سال چقد زمان صرف شستن میکنی؟

حداقل هفته ای یه ساعت و نیم لباس شستن

روزی‌نیم ساعت ظرف شستن

میشه هفته ای ۵ ساعت و سالی ۲۸۰ ساعت معادل ۱۱ روز و نیم 😐

فک کن الان سالت تموم شده میگن بیا ۱۱ روز و نیم تایم (بیداری فقط) داری بیا هر کار میخوای بکن

تو اون ۲۸۰ ساعت شما میتونی یه مهارت کاملا جدید یاد بگیری!

تو دو سالش که بشه 560 ساعت میتونی زبان انگلیسیو تا سطح b2 یاد بگیری!

تا حالا کسی اینجوری قانعتون کرده بود لباسشویی و ظرفشویی بخرید؟😂

توسط ... | یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ | 8:21

پریروز طبق معمول یکسال اخیرم منو به زور بردن مهمونی

ازینن‌مهمونیا متنفرم

واقعا واقعا بهم سخت میگذره

پشت بندش یه دعوای بدی کردم

امشب خواب دیدم با همکار دوران بیمارستان زنانم نشستیم حرف میزنیم یهو نگاش کردم گفتم: چقدررر دلم تنگ شده برای اون دوران

چقد مال خودم بودم، چقد همه چی خوب بود

پول خوب میگرفتم، دوست پسر داشتم تنها یه جای خوب زندگی میکردم دوستامو داشتم، کلاس زبان میرفتم حضوری، کار چوب میکردم.

اون دوران ۹ ماه طول کشید. ولی واقعا خوش میگذشت جز اینکه برنامه ای برای آینده م نداشتم خیلی خوب بود. همون برنامه نداشتنه هم منو به این روز انداخت.

الان واقعا مال خودم نیستم. نه تعطیلاتم کامل مال خودمه نه تایم روزانم

بشور بپز، برو خونه مادرشوهر مهمونیای مسخره اعصاب خورد کن و...

توسط ... | سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ | 18:27

امسال باید بشینم رو تنفرم نسبت به تابستون کار کنم

پارسال انقد حالم بود آخراش دیگه واقعا نمیتونستم نفس بکشم

کل تابستون عین آدمایی که آسم دارن شده بودم و گلاب به روتون اسهال

قطعا حس من نسبت به تابستون و انتظارم برای زجر، زجر میاره!

توسط ... | سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳ | 11:20

دوست صمیمیم گفت دیگه در مورد رابطه از هم کمک نخوایم

من فقط بهش گفتم الان که ۳۱ سالت شده و واقعا میخوای ازدواج کنی با پسرایی که قصدشون مشخص نیست وارد رابطه نشو، با خواستگارات یا کسایی که به قصد اشنایی برای ازدواج میان بیرون حرف بزن

میگه نه باید طرف وابسته شه بعد بهم پیشنهاد ازدواج بده

دوره زمونه عوض شده کسی به قصد ازدواج پیشنهاد نمیده بهم

فعلا که دوتاشون گفتم قصدمون ازدواج نیست، خودش ضایع شده

من واقعا دلم نمیخواد حال بدشو ببینم

توسط ... | یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ | 15:41

I'm ok

No one can hurt me

But what about her?

The little me!

She's got so many bruises...

How can I make it up to you?

توسط ... | یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ | 9:48

زخمای من کی قراره دیگه تازه نشن؟

از اول زندگیم از هر موقعیت و جایی که زخممو تازه کرده و اذیت شدم، دوری کردم

ولی تا کی فرار کنم؟ دلم میخوام برم بجنگم و ب.ام زخمارو

توسط ... | پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳ | 21:16

من ی زمانی جو شهرم، مدرسه م و خونه مون خیلی اذیتم میکرد، خواستم فرار کنم و بعد دانشگاه بیام جای دیگه زندگی کنم ولی نشد

یه چیزی منو کشوند و برگردوند. حتی بعدش وقتی فرار کردم بازم منو رها نکرد. باید یه جایی روبه رو میشدم و میجنگیدم. با تمام دردهایی که کشیدم...

کائنات ول نمیکنه، باید خود حقیقیتو پیدا کنی، رها شی از همه زخمات، از همه تحقیرایی که شدی، از حسرتا و آرزوهایی که موند رو دلت. هیچ غم و دل گرفتنی بی دلیل نیست... کافیه قلم دستت بگیری تا سرازیر شه دلیلاش

توسط ... | پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳ | 20:17

بعد این پنج ماهی که رو خودم کار میکنم دیدم انقد عوض شده که خوندن دوباره قدیمای وبلاگم منو متعجب میکنه واقعا

بهتون شدیدا توصیه میکنم ژورنالینگ کنید و بنویسد تا بعدا یادتون بیاد تفکرتون چه شکلی بود و چیکارا میکردین

توسط ... | پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳ | 11:3

امروز پنجشنبه و فردا جمعه س

این ماه بخاطر فشار مالی مجبور شدم شیفت زیاد بردارم و خیلییی خوشحالم ک دوروز تعطیلم💃

توسط ... | چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ | 0:39

تا حالا شده به خدا التماس کنید که بهتون قدرت بده یکیو ببخشید که از شر کینه وخشمش رها شین؟

دقیقا همون حسو دارم

امشب به پای خدا افتادم، بهم قدرت بده که ببخشم

توسط ... | سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳ | 23:28

هی خواهر

کار تو زمینه درمان هم سختیای خودشو داره

امروز یه مریض داشتم اسپکولوم رو که زدم به واژنش دیدم دهانه رحمش جوشای سر سفید بزرگ زده

حالا همون وسایلی ک باهاشون معاینه و کار میکنی رو خودمون باید بشوریم. البته با دستکش لاتکس ولی بازم...

تو همون اتاق هم نیم ساعت بعد داشتم خرما میخوردم چون ضعف کرده بودم.

بالاخره یکی باید این کارارو کنه. ولی کاش کسی که علاقه داره بهش این کارارو کنه

توسط ... | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ | 23:50

ما در نماز سجده به دیدار میبریم

بیچاره آنکه سجده به دیوار میبرد

تا حالا نماز خوندین با معنیش؟ بدون ترس از کج شدن چادر و سجاده یا غلط بودن وضو یا حرکات؟

توسط ... | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ | 19:55

امروز روز سوم پریودمه

من هفت روز قبل پریودم و روز سوم پریودم و دو روز بعد اتمامش سگم

امروز اومدم سرکار دیدم از همه چی بدم میاد، افسرده شدم گفتم حتما یه آگاهی جدید اومده اونم اینه که من از شغلم بدم میاد ( قبلا میگفتم بی تفاوتم بهش)

بعد یادم اومد عهههه روز سوم پریودمههه :))))

توسط ... | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ | 17:38

اون موقع ها که بیمارستان بودم یه وقتایی منتال برک داون میشدم یادتونه؟

خیلی وقت بود تجربه ش نکرده بودم. خارج بیمارستان من یه بی پولم که خوب میخوابه :)

این ماه جوگیر شدم شیفت زیاد برداشتم. الان از سه شنبهیش هر روز هم صبح هم عصر یه کاری داشتم ک نشده یه دل سیر بخوابم امروز عصر باز از درون داشتم فرومیپاشیدم از بی خوابی

خدایی اگر مشکل خواب من حل شه من آدم موفق تریم

والا کمم نمیخوابم

روزی حداقل ۷ ساعت خوابیدما

ولی بدن من به زیر ۸.۵ ساعت جواب نمیده

توسط ... | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ | 14:44

یه همکار بشدت تخمی تو یکی از مطبا بود ک منو یاد بدبختیام مینداخت

یک روز باهاش شیفت بودم که بهم زور میگفت و تحقیر مانند باهام حرف میزد

روز دوم که خواستم برم قبل رفتن زدم زیر گریه، دیدم نمیتون مبرم نرفتم. روزای بعد با بقیه همکارا رفتم.

امروز دوباره دیدمش و آشفته شدم ولی تصمیم گرفتم با اقتدار باهاش برخورد کنم. همین که چشمم بهش افتاد یهو قند تو دلم آب شد انگار عزیزی رو دیدم خواستم مهربون و نرم باشم باهاش ولی خودمو کنترل کردم و با اقتدار ولی احترام برخورد کردم و شاید باورتون نشه اما اصلا نتونست زور بگه یا بی احترامی کنه.

حالا این یعنی چی؟

تو تله های کودکی یه تله داریم بدرفتاری

طرف که یکی از نزدیکانته، پدر مادر خواهر برادر، باهات بدرفتاره ولی تو چون بهش نیاز داری بدرفتاریشو تحمل می کنی و بعد سرکوب ناراحتیت از بدرفتاریش باز میری سمتش و هی خودتو میچسبونی بهش که محبت کنه بهت و این چرخه ادامه دارد تاااا اطلاع ثانوی در بزرگسالی و در اجتماع!

حالا اینجا توضیح بیشترش از حوصله خارجه ولی کتابی ک گفتم قشششنننگ توضیحش داده.

توسط ... | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ | 10:6

امروز برف فراوان اومده و هلی ذوق مرگه

البته ۶۱ تومن پول اسنپ دادم(قبلا ۳۲ تومن میدادم)

چون درصدی هم پول میگیرم مریض نداریم بخاطر برف

ولی بنظرم ارزششو داره

خدایی چقد فصلا قشنگن وقتی نمود پیدا میکنن

صدای قرچ قرچ برف زیر پا قسمت همه تون

توسط ... | دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ | 10:4

کتاب "زندگی خود را دوباره بیافرینید" رو تموم کردم

من آدم کتابخونی نیستم. ولی خب یه جاهایی آدم مجبوره

تقریبا دو سه دور خوندمش با دقت! تمزیناشم انجام دادم

ینی نمیدونید تو این دوماهه که میخوندمش چقد عر زدم سرش

با خط به خط کتاب گریه کردم. خیلیییی چیز خوبیه به همه تون که میخواین حال بهتری داشته باشین توصیه ش میکنم

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .