یه همکار بشدت تخمی تو یکی از مطبا بود ک منو یاد بدبختیام مینداخت
یک روز باهاش شیفت بودم که بهم زور میگفت و تحقیر مانند باهام حرف میزد
روز دوم که خواستم برم قبل رفتن زدم زیر گریه، دیدم نمیتون مبرم نرفتم. روزای بعد با بقیه همکارا رفتم.
امروز دوباره دیدمش و آشفته شدم ولی تصمیم گرفتم با اقتدار باهاش برخورد کنم. همین که چشمم بهش افتاد یهو قند تو دلم آب شد انگار عزیزی رو دیدم خواستم مهربون و نرم باشم باهاش ولی خودمو کنترل کردم و با اقتدار ولی احترام برخورد کردم و شاید باورتون نشه اما اصلا نتونست زور بگه یا بی احترامی کنه.
حالا این یعنی چی؟
تو تله های کودکی یه تله داریم بدرفتاری
طرف که یکی از نزدیکانته، پدر مادر خواهر برادر، باهات بدرفتاره ولی تو چون بهش نیاز داری بدرفتاریشو تحمل می کنی و بعد سرکوب ناراحتیت از بدرفتاریش باز میری سمتش و هی خودتو میچسبونی بهش که محبت کنه بهت و این چرخه ادامه دارد تاااا اطلاع ثانوی در بزرگسالی و در اجتماع!
حالا اینجا توضیح بیشترش از حوصله خارجه ولی کتابی ک گفتم قشششنننگ توضیحش داده.