توسط ...
| یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ | 8:21
پریروز طبق معمول یکسال اخیرم منو به زور بردن مهمونی
ازیننمهمونیا متنفرم
واقعا واقعا بهم سخت میگذره
پشت بندش یه دعوای بدی کردم
امشب خواب دیدم با همکار دوران بیمارستان زنانم نشستیم حرف میزنیم یهو نگاش کردم گفتم: چقدررر دلم تنگ شده برای اون دوران
چقد مال خودم بودم، چقد همه چی خوب بود
پول خوب میگرفتم، دوست پسر داشتم تنها یه جای خوب زندگی میکردم دوستامو داشتم، کلاس زبان میرفتم حضوری، کار چوب میکردم.
اون دوران ۹ ماه طول کشید. ولی واقعا خوش میگذشت جز اینکه برنامه ای برای آینده م نداشتم خیلی خوب بود. همون برنامه نداشتنه هم منو به این روز انداخت.
الان واقعا مال خودم نیستم. نه تعطیلاتم کامل مال خودمه نه تایم روزانم
بشور بپز، برو خونه مادرشوهر مهمونیای مسخره اعصاب خورد کن و...