انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ | 8:21

پریروز طبق معمول یکسال اخیرم منو به زور بردن مهمونی

ازینن‌مهمونیا متنفرم

واقعا واقعا بهم سخت میگذره

پشت بندش یه دعوای بدی کردم

امشب خواب دیدم با همکار دوران بیمارستان زنانم نشستیم حرف میزنیم یهو نگاش کردم گفتم: چقدررر دلم تنگ شده برای اون دوران

چقد مال خودم بودم، چقد همه چی خوب بود

پول خوب میگرفتم، دوست پسر داشتم تنها یه جای خوب زندگی میکردم دوستامو داشتم، کلاس زبان میرفتم حضوری، کار چوب میکردم.

اون دوران ۹ ماه طول کشید. ولی واقعا خوش میگذشت جز اینکه برنامه ای برای آینده م نداشتم خیلی خوب بود. همون برنامه نداشتنه هم منو به این روز انداخت.

الان واقعا مال خودم نیستم. نه تعطیلاتم کامل مال خودمه نه تایم روزانم

بشور بپز، برو خونه مادرشوهر مهمونیای مسخره اعصاب خورد کن و...

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .