دیروز از بیمارستان اومدم خونه خواهرم که گیلاس و توت فرنگی هایی که مامانم فرستاده رو بگیرم و سوار اتوبوس شم بیام. (بیمارستانم و خونه خاهرم تو یه شهرن و یه ساعت و نیم با خونه خودم فاصله دارن)
که همینکه درو باز کردم خواهرزاده ی یک سالم انننننققققدددررر ذوق کیوتی کرد که نتونستم برگردم و تا امروز صبح موندم و بیخیال برگشتن شدم :)
چشمش که بهم افتاد، رو زانو بلند شد و دستاشو باز کرد و یه خنده ی خیلی گنده و شیرین کرد که قند تو دلم آب شد :)))))
شب هم خورشت قیمه درست کردم اونجا و برای اولین بار شبیه خورشت قیمه حسابی رستورانی شد و کلی ذوق مرگ شدم طوری که مثل خرس خوردم و الان مانتوم برام تنگه :/
در این حد که یکم زیاد بخورم فرداش چاق میشم!
کلی هم مشق زبان مونده رو سرم و ظهر هم کلاس آنلاین دارم هم مطب شیفتم و واقعا نمیدونم چطوری قراره هندل کنم.