از پریروز شروع کنم:
ظهر با انرژی خوب رفتم ترمینال که برم شهر بیمارستان محل کارم و شیفت ۲۴ ساعته.
تو راه ک بودم همکارم گفت اتوبوس تصادف کرده و کلی مردم کشته شدن.
همینکه رسیدم رفتم پیگیری کردم و گفتن نه یه اتوبوس دیگه بوده ولی اتوبوس شما هم نیست.
رفتم پیش سواریا که با اونا برم و همکارمم رسید. باهم رفتیم که سوار شیم دیدیم بر خلاف همیشه پر مسافره. همین ک خواستیم سوار شیم یهو زنی ک مسافر بغلی بود گفت: کرایه چرا هشتاد تومن؟؟ مگه ۶۰ تومن نیست؟
همکارم رفت سمت جمع راننده ها و گفت: از کی شده ۸۰ تومن؟ گفتن از امروز! همه چی گرونه برامون نمیصرفه! چهارنفر سوار میکنیم نفری هشتاد هزار! گفتم چی شده؟ اتوبوس نیست مسافر زیاده گرون کردین؟
رفتم پایانه و پرسیدم گفتن همون شصت تومنه و یکم پیگیری کردم، راننده هارو صدا کردن، راننده کونی ک با من حرف زده بود اومد تو و انکار کرد!! گفت: نه اگر سه نفر سوار کنیم نفری هشتاد!!
گفتم واقعا خجالت داره. هیچی خلاصه یه دعوا و جرو بحثی شد و بقیه راننده ها ریختن گفتن ما کرایه رو زیاد میکنیم و کمه و این حرفا.
یک ساعت تمام این داستان طول کشید که راننده ها این بار به من و همکارم حمله کردن. همکارم که زبونشونو نمیفهمید و خیلیم ترسیده بود چیزی نگفت. همه عین وحشیا دورمون جمع شده بودن و شروع کردن به تهدید کردنمون.
ده تا مرد گولاخ غریبه داشتن سرم داد میزدن و منم همه شونو شستم گذاشتم کنار. بدون هیچ وقفه ای جواب همه رو دادم و تازه تهدیدیشونم کردم که کارشون به منم میفته.
گفتن هیچ کدوم از ما، شمادوتارو نمیبریم. باز رفتیم شکایت که اینا دولتین و حق ندارن نبرن. خلاصه بعد کلی دعوا یکیشون سوارمون کرد و تا خود مقصد فقط جروبحث کرد.
به بیمارستان که رسیدیم و تازه میخواستیم شیفت سخت رو با انرژی شروع کنیم، دیدیم تهی از هرگونه انرژی هستیم.
همکارم گفت ولی خوب وایسادی جلوشون ایول! گفتم: اینی که میبینی حاصل چهار سال جنگیدن برای ادامه دادن تو ایرانه. من چهارسال پیش همچین آدمی نبودم. همیشه اشکم لب مشکم بودو خیلی میترسیدم ولی از وقتی از دانشگاه فارغ شدم. انقدر شکستم و بلند شدم و جنگیدم که شدم این. گفت ناراحتی؟ ترسیدی؟ گفتم اصلا. ولی قلبم شکسته. از اینکه از ده پونزده نفر سواری اینجا یک نفرشون حتی به مغزش خطور نکرد بگه مال حروم نخورم. همشون به من و تو که از همه چیزمون برای این کار گذاشتیم گفتن حروم خور!
قلبم شکسته از آدمایی که دوروبرمن. از اینکه انتظار خیلی بیشتری داشتم ازشون. همینا وقتی میان بیمارستان من ریسک کسور خوردنم رو قبول میکنم و همیشه سعی میکنم ارزون ترین خدمت رو براشون وارد کنم بعد میان بیست تومن اضافه ازم میگیرن یه حروم خور هم میچسبونن وسط پیشونیمون.
تا فردا صبحش همکارم همش داشت میگفت وای چیکار کنیم اتوبوس نباشه اینا سوارمون نمیکنن و بدبخت میشیم و اینا.
صبح که شد ماجرای وام ازدواج پیش اومد و دیگه ناراحتی هاش رو تو پست قبل نوشتم. واقعا مونده بودم چه غلطی میخوام بکنم با چه پولی جهیزیه بگیرم؟ من قول دادم تا یه ماه و نیم دیگه وسایلمو تحویل بدم. خیلی خیلی شیفت شلوغی بود.بین مریضا هی تلفن میزدم ببینم چاره ای نیست و نشد که نشد. حدود یک میلیون هم سر ثبت نام وام و متعلقاتش خرج کرده بودم که همش به فنا رفت. چقدرهم تایم گذاشته بودم. چقد روش حساب کرده بودم. همه چی پوچ شد. هرچقد فکر میکردم کل داراییم از صد میلیون بیشتر نیست و چیزایی ک باید بخرم و حلقه و کت شلوار داماد با این پول جور نمیشه.
خانواده مم که به تخمشونم نیستم و اصلا براشون مهم نیست چه گوهی میخورم. همینکه شوهر کردم کافیه! دیگه برو بمیر!
بعدش زنگ زدم ترمینال که برگردیم گفتن که اتوبوس تا دو هفته نیست. قبول نکرده بره اربعین دیگه نمیذارن سرویس بگیره تا پایان موعدی ک باید میرفت. همکارم زد تو سرش و منم دیگه قلبم داشت وایمیساد از این همه فشار و بدبختی تو ایران زندگی کردن. بهش گفتم نترس هیچی نمیشه. اینا غلط میکنن سوارت نمیکنن. این حروم خورا فقط دنبال پولن. هشتاد تومنو میدی زهرمار کنه میبرنت.
خلاصه من تصمیم گرفتم بمونم خونه خواهرم و برای همکارم زنگ زدم سواری بیاد. سواری اومد همکارمم شناخت و فهمید همونیه که اعتراض کرده، شصت تومن هم گرفت! گویا موفق نشدن کرایه رو زیاد کنن و خوشحالم ک شاید یه تاثیری داشتیم.
بعدشم که اومدم خونه خواهرم و دو پست قبلی...