خدایا شکرت ولی امشب خیلییی دل این بنده ت گرفته
هیچوقت پارسال فکرشو نمیکردم امسال همین موقع تو این موقعیت باشم
هیچ چیز اون طوری که میخواستم و فکر میکردم پیش نرفت
کار پیدا نکردم، طرحم تمدید نشد، مدرکمو نتونستم بگیرم، حتی جایی پیدا نکردم بیمه رد کنه برام.
موقشنگ بهتر نشد و همون آدم سرده، نه بلده ابراز احساسات کنه نه هیچ اهمیتی میده به اینکه درد میکشم و نه بلده دل منو نگهداره.
امروز و دیروز تیر خلاص بود.
ازونجایی که من همون احمق همیشگی هستم که همیشه خودشو فدا میکنه و آخرش گوز هم بهش نمیرسه. سه ماه برای تولد موقشنگ برنامه ریختم و تو اوج بیکاری و بی دولی دیشب گوشیی که چندساله میخواست بخره رو بهش کادو دادم درحالیکه خودم یه تبریک خشک و خالی بیشتر برای تولدم نگرفته بودم.
پشیمون نیستم ولی خب انتظاراتم بیشتره. نه اینکه امشب که پریود شدم و بعد انجام دادن همه کارا نشستم و داشتم از درد ناله میکردم از اتاق بیرونم کنه بگه پیش من ناله نکن.
این چند روز خیلی آرزوی مرگ کردم. میدونم ناشکریه ولی واقعا از درون شکستم.
به طرز عجیبی هیچی خوب پیش نرفت تو این دوماه و واقعا امشب رسیدم به آخر خط.
نمیدونم انرژی منفی دورمه یا چی
و اینکه چطور میتونم از خودم دورش کنم؟
به یه مسافرت، به دور شدن از همه چی نیاز دارم.
میخوام چند روز از هرچی بهش تعلق دارم دور شم ولی متاسفانه نه پولشو دارم نه کسی که باهاش برم.
خدایا چقد دلم گرفته... چقد تنهام