توسط ...
| پنجشنبه دوم فروردین ۱۴۰۳ | 11:53
این ماه با موقشنگ خیلی بحثم شد سر اینکه میگفت باید بیشتر بریم خونه بابام و بمونیم
دیروز ما اومدیم اینجا و قرار بود دوشب بمونیم
شب اول دیشب بود که من و موقشنگ بعد دوهفته همدیگه رو دیدیم. نزدیکای سحر بیدار شدم و سحری خوردم و قرار بود به همون دلیلی که حدس میزنید صبح قبل اذان ظهر بیدار شم و برم حموم. اما حمومشون دقیقا جاییه که بقیه همیشه میشینن و منم دیر بیدار شدم و الانم با وجود دوتا برادر شوهر مجرد و یه پدر شوهر که احترام خیلی براش مهمه نمیتونم برم حموم و احتمالا باید روزه مو باطل کنم.
و موقشنگ دریافت که من منظورم از راحت نبودن چیه خداروشکر.
اون از دستشویی که اون ور دنیاس اینم از حموم