انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 7:9

میدونین چی شد؟؟؟

موقشنگ قرار بود هشت صبح بره و من برای ناهارش شب گوشت گوساله بار گذاشتم.

ساعت ۱۰ اینا بود. رو کمترین حالت کوچیکترین شعله گذاشتم و ساعت دو که خواستم بخوابم دیدم شعله خیلی کم بوده و نپخته.

منم گوشیمو تنظیم کردم برای ۴ که پاشم شعله رو خاموش کنم و به موقشنگ گفتم اگر میخوای خونه آتیش نگیره حواست به زنگ گوشی من باشه.

آقا چشمتون روز بد نبینه ساعت ۷ موقشنگ بیدارم کرد :/

گفت پاشدی؟ بعد دوباره خوابش برد

گوشیمو برداشتم ساعتو دیدم ۷!!! اونطور که متوجه شدم زنگ خورده تو خواب خاموش کردم.

گفتم دیگه از دنیای دیگه در خدمتتون هستم اما شاید باورتون نشه ولی گوشته یه قطره آب کم نکرده بود!!! انقد که شعله کم بوده. هیچی دیگه یه صدقه باید بدم.

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .