دیشب یه مسئله ای رو برای چندمین بار تو اینستا خوندم و برای اولین بار عمیق درکش کردم.
یه دختری رو نشون داد ۲۲ ساله که پستونک میذاشت و عروسک داشت و همیشه دوست داشت موقع رابطه ج نقش بچه رو بازی کنه که طرفش بهش تجاوز میکنه. این دختر تو سن ۱۱ تا ۱۳ سالگی مرتبا بهش تجاوز شده بود توسط سرپرستش و هیچوقت محبت کودکی ندیده بود.
اون میخواست که دوباره اون موقعیت رو تجربه کنه که حس سلطه رو به اون موقعیت سخت بدست بیاره.
«ما آدما سراغ چیزی میریم که در گذشته ازش آسیب دیدیم، بخاطر اینکه میخوایم دوباره به جنگش بریم و به خودمون ثابت کنیم که بهش تسلط داریم.»
من پدر ساده و عصبی داشتم، سر این مسئله مادرم و ما آسیب دیدیم و من دقیقا با کسی ازدواج کردم که این ویژگی رو داره و وقتی سر چیز کوچیک استرس میگیرتش و عصبی میشه باهاش مقابله میکنم و وقتی در بحث برنده میشم احساس لذت میکنم. انگار دوست دارم این شرایط رو!
موقشنگ خیلی تنبلی میکنه و بابت هر کاری که حتی وظیفه ش باشه باید زورش کنم و وقتی مجبورش میکنم انجامش بده حس لذت میکنم.
وقتی تو جامعه م و برای کوچک ترین حقم میجنگم، وقتی برنده میشم احساس لذت میکنم.
تو بیمارستان ناخودآگاه خودمو مینداختم جلو برای بحث کردن با مردم سر نوبت دهی که لذت پیروزی تو بحث با اونا و گرفتن حقمون رو بچشم.
من تو خانواده پر جمعیت فرزند آخر بودم که همیشه زیر دست و پا بود و هرکی ناراحت بود سر من خالی میکرد و اگر به داد خودم نمیرسیدم زیر دست و پا له میشدم.
من تو جامعه و مدرسه ای بزرگ شدم که بشدت توش ناعدالتی بوده. از همون اول ابتدایی که دختر معلم رو گذاشتن جلوی کلاس و من رو بردن عقب تا راهنمایی و دبیرستان که نفر اول شورای مدرسه شدم اما نتیجه انتخابات رو به نفع یکی از دختر معلما عوض کردن تا کنکور و سهمیه ها و استخدامی و بازم سهمیه ها و پارتی و...
من یاد گرفتن که بجنگم و نگران آینده ی خودمم. ظاهرا عادت دارم برم سمت چیزایی که لازمه براش بجنگم و آرامش رو حق خودم نمیدونم. حتی تو روزمره هروقت وقتم خالیه یه کاری برای خودم میتراشم چون نمیتونم آرامش خودمو ببینم.
کاش میدونستم چطور میشه این تله رو نابود کرد...