انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ | 22:34

دیشب تو بالکن رو به آسمون نشستم دعا کردم

گفتم خدایا... خواهش میکنم خلاصم کن ازین درد

چیه که باعث میشه هفته ای یه بار یاد آلبوم و عکس عروسیم بیفتم و گریه کنم؟ ینی واقعا انقد به همچین چیز بیخودی باید اهمیت بدم؟ چیه این درد عمیق پشتش؟ چی پشتشه که انگار یه آلبوم و چندتا عکس از درون داره پاره پاره م میکنه؟

اومدم تو، یه ساعت نگذشت نمیدونم چی شد که قهو به دلم افتاد: شوگرکوت کردن!

شوگرکت کردن ینی یکی برینه بهت از طرفی ولی جوری قضیه رو جلوه بده که خودتم باورت بشه بهت لطف کرده! و این یکی از عمیق ترین تروماهای من و بزرگترین علت های افسردگیم بود. زیاد بهش توجه نکرده بودم واسه ی همین درون من ناله میکرد. من در کودکی انقدر در گوشم خونده بودن این جمله رو که : هیچکس اندازه تو نازشو نکشیدن! ما انقدر بیجاره بودم فلان بودیم بهمان بودیم تو انقد خوشبختی! در حالیکه شاید باورتون نشه اما تا همین یه سال پیش فک میکردم کودکی خیلی خوبی داشتم! ولی هرچی مرور کردم بیشتر وحشت اون دوران برام زنده و آشکار شد. نمیخوام باز کنم چیا بهم گذشته بیخیال

قضیه آلبوم و فیلم شاید انقدر بزرگ نبود برای من، اما ریشه ی بسیاااار عمیق و بزرگی داشت.

به من گفته بودن و خودمم حتی به خودم گفته بودم که ببین برات آلبوم گرون قیمت خریدن! ببین برات خرج کردن و چیزی نگفتن. ببین برای مردم طلا نخریدن و برای تو خریدن!

پس چرا انقدددر ناراحتی؟

دیشب بعد اون جرقه و یهو رسیدن اون آگاهی و درک عمیق، به خودم گفتم: عزیزم بازم شوگرکت کردن قضیه رو برات! تو حقت بود آلبوم خوب فیلم خوب و طلای خوب داشته باشی و همه ش هم به میل خودت، اینا حقته لطف نیست!

اینکه به زور همه رو به بدترین شکل کردن تو پاچه ت لطف نکردن بهت!

اینکه ریدن به فیلمت و حتی نذاشتن عکسای آلبومتو انتخاب کنی و به بدترین شکل بدون اجازه ت و درحالیکه گفتی نمیخوایش خودشون چاپ کردن و منت قیمتشم روت گذاشتن ظلمه! با نکردنش فرقی نداره! خوب کردی پاره کردی انداختی دور که بفهمن چه خبره.

برای طلاهم اینکه نذاشتن جایی ک میخوای و حتی خیلی ارزونتر بود بخری و به زور و تو بدترین شرایط و مریضی و گرما مجبورت کردن بری جایی ک میخوان تو یه شهر دیگه و انتخاب کنی و بعدشم به زور و درحالیکه چشمات پر اشک بود و مریض و بشدت معذب بودی و صدبار گفتی نمیام و سوار نمیشدی به زور بردنت خونه شون که مثلا بهت لطف کنن بهت دو لقمه غذا بدن بهت، لطف نبوده عزیزم! تلاش برای خوب نشون دادن خودشون به شیوه ای بوده که خودشون دلشون میخواد! اگر واقعا میخوان خوب باشن یه بار فقط یه بار بیان نظرتو بپرسن بگن تو چجوری دوست داری؟ یا حداقل وقتی نظر میدی عین وحشیا بهت حمله نکنن و همه چیو به زور نکنن تو پاچه ت. از مهمونیای پاگشای عذاب آور زوری گرفته تا انتخاب طلا و آلبوم و عکس.

هیچکس هیچوقت به نظر من احترام نذاشت و آخرش همه حتی خودم به این نظر بودیم که چقد خوبن که طلا خریدن! چقد خوبن مهمونی دعوت کردن چقد خوبن همه کار کردن.

و اینجاست که به خودم گفتم هلی جان! درد تو واقعیه! دردتو واقعیه! کسی بهت لطفی نکرده وظیفشونه و وظیفه شونم درست انجام ندادن و با شوگرکت کردن عذابت دادن.

قضیه شوگرکت کودکیم رو کجا فهمیدم؟ وقتی جندماه پیش خونه خواهرم بودم همون ک خیلی اذیتم کرده. خواهرزاده ی هفت ساله م که هرروز ازش فحش و کتک میخوره و تحقیر میشه کنارش نشسته بود و بهش گفت: هیچ دختربچه ای اندازه تو خوشبخت نیست! گفتم خدایا چقدر این جمله آشناست! یادم اومد بعله! صدبار اینو به من گفته تو بچگی

من درونیش کردم و همیشه از خودم بدم میومد ک چرا با وجود شرایط خوب افسرده م

و از دیشب، انگار یه آب سردی ریختن رو آتیش درونم...

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .