روزی که عروس شدم، چقدر معصوم بودم... چقدر دلم به حال خودم اون روز آتیش میگیره...
چقدر نمیدونستم چطور خودمو دوست داشته باشم و دووم بیارم در مقابل فشارای بقیه و خواسته های مزخرف خانواده ها
چقدر آرزو داشتم، چقد ذوق داشتم و نشد..
برای خودم میخواستم پرده مکرومه ببافم و ببرم تو طبیعت پشتش عکاسی کنیم :) نصفشم بافتم... ولی انقدر فشار کار و خونه و جهیزیه و شیفت تنهایی رو دوشم بود که نت نتونستم. چقد برنامه های اینجوری و ذوق ها داشتم
آخرش انقدر فشار بهم اومد ک شبش نخوابیدم و مجبور شدم برم یه ارایشگاه مزخرف ک الان اصلا دلم نمیخواد اون ارایش و مدل موی مزخرف ک اصلا بهم نمیومد رو رو چشای خسته و خوابالودم ببینم تو عکسا واسه همین آلبوممو پاره کردم.
الهی بمیرم واسه خودم... چیا میخواستم و چقدر تحت فشار بودم و حتی نمیدونستم که این شرتیط نرمال نیست. بورسیت شانه گرفتم و بعد دوسال و اندی هنوز خوب نشدم.
الهی بمیرم واسه خودم... هلی چی کشیدی... چقدر کسی نفهمیدت. چقدر تنها بودی... چقدر ذوق داشتی و نشد... چقدر قلبم درد میکنه برات، چقدر هیچکس حتی خودت پشتت نبود