انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ | 11:13

من هر وقت از یه جایی درمیام و یه حس دلهره ی خفیفی ته دلمه میدونم که یه چیزی جا گذاشتم یا یه کاریم ناتموم مونده. یعنی انگار ناخودآگاهم خبر داره ولی خودآگاهم هرچند زور میزنه چیزی یادش نمیاد.

مثلا وقتی از مطب میام بیرون و یه جوریم به احتمال زیاد یا یه دستگاهو خاموش نکردم یا یه کاریو ناتموم انجام دادم.

دیروز اما اومدم بیرون و این حسو داشتم و هرچقدر فک کردم و چک کردم همه چی درست بود.

چند قدم که دور شدم منشی زنگ زد گفت یه مریض جامونده تو راهه داره میاد 🥲 با اینکه به من گفته بودن مریضا تموم شده و من اصلا خبر نداشتم یه مریض مونده بازم به طرز عجیبی حس ناتموم موندن شیفتم ولم نمیکرد تا منشی زنگ زد!

واقعا باید به حس ششم ایمان بیارم؟

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .