چند روز بود مامانمو دعوا میکردم بخاطر اینکه میخاد منو با این اوضاعم برگردونه شهرمون، درحالیکه هیچکس اصراری به برگشتش نداره و کار مهمی هم جز درست کردن مربا و چیدن سبزی هاش نداره.
امروز فهمیدم که از دومادمون میترسه چون چند نفر تو محل کارش کرونا گرفتن. نمیدونم چی بگم. حق بدم بهش یا ندم. خب نگرانه و باید به نگرانیش احترام گذاشت.
+امشب بازم انگشتمو کردم تو زخمم و خراشیدمش. بیشتر از اینکه درد داشته باشه، ترسناک بود. آخرای موقعی که مامانم با گاز داخلشو تمیز میکنه، بدنم داغ میشه و عرق می کنم.
+قضیه استعلاجی کمم منو مصمم تر میکنه که برم شبکه بهداشت، چون فشار کارش کمتره. ولی مشکل مرخصی هامه و نمیدونم میتونم ازشون بگیرمشون یانه.
+ ذهنم امروز بشدت درگیر بود و فردا باید بشینم خوب فکر کنم. این هفته باید برگردم شهرم چون تا اخر هفته بیشتر ایناخونه نیستن خودشون. از طرفی قضیه عروسی و استعلاجی کمم و...
هنوز نمیدونم چطور میشه برگشت با این حال. نه میتونم بشینم و نه تو ماشین دراز بکشم. اونم هفت ساعت تو گرما و اون جاده که بدتر از جاده چالوس پیچ و خم داره.
میدونم پیش بینی کار خوبی نیست ولی دست خودم نیست، منتظر دردسرا و بحثای تو بیمارستانم همش و نگرانم. اونا وحشی هایی بیش نیستن و در هر صورت ذره ای دلشون به حال آدم نمیسوزه.
همه چی قاطیه
الهی توکل به تو...