جای همگی واقعا خالی، دارم از هوای پشت بوم خونه مون تو باغ لذت میبرم.
با مامان سیب زمینی تنوری و ماکارونی درست کردیم.
بابام با درد و لنگان از باغ برگشت. جدیدا خیلی شکسته شده و حتی درست نمیتونه راه بره. دیابت و چربی خونش داره کار دستش میده.(خدایی نکرده) با این حال یه دلستر دستش گرفته و داره هورت میکشه :))) به این میگن مقاومت تا لحظه آخر!
فک کنم این اخرین سالی باشه که بتونه تو باغ کار کنه.
اگر نگرانی مریضی اونو شیفتای بیمارستانم و اینده مبهمم و بی پولی و گرون شدن دلار نبود خیلی دیگه لحظه ی خفنی می شد :))
امروز تو یه کانال تارگتای بعدی دلار رو پیش بینی کرده بود. تا حدود شش ماه دیگه گفته ممکنه برسه به ۲۴ هزارتومن و اون موقع دیگه مثل دفعه پیش حباب نیست که بعدا افت کنه.
غمگینم. ۲۴ هزارتومن خیلی زیاده. قرار نیست حقوق زیاد شه و واقعا نمیصرفه و نمیتونم پس انداز کنم اون مقداری که میخوام.
خدایا توکل به تو.