این چند روز هر بار که گالری رو باز کردم چشمم افتاد به عکس گرافی دختر ۱۶ ساله ای که اخرین شیفتم مریضم بود که به عنوان کیس خاص بدون اسم برا خودم نگه داشتم.
یه دختر ۱۶ ساله ساده ی روستایی اومد. دستشو که گذاشت رو میز با انگشتای کج و کوله و قطع شده ش رو به رو شدم و جا خوردم. مشخص بود که بعد اون اتفاق درمان نشده و گذاشتنش به امون خدا و همون جور کج و کوله استخون انگشتاش جوش خورده.
گفتم مشکلت چیه چرا اینطور شدی؟ گفت لای در مونده!!
لای در موندن اصولا اینطور نیست که یکی در میون انگشتات له بشه.
تو گرافیش دیدم که دستش پر ساچمه های فلزی شلیک شده بود!
همراهش رفته بود صندوق رفتم تو و گفتم شکایتی نداری؟ گفت نه! گفتم مطمئنی؟؟ و با یه پوزخند گفت نه بابا!
دختر رفت و مثل خیلی از مریضای دیگه برام یه علامت سوال موند که چه بلایی سرش آوردن.
مثل خیلی از زنایی که کتک میخورن و دروغکی میگن که تصادف کردن از ترس و یا از خجالت.
یا دختر جوونی که از فشار عصبی علائم سکته داشت و همراهاش هزارتا دروغ تحویل دادن.
چقد سخته ببینی و نتونی کاری کنی.
نمیدونم آدم باید چیکار کنه که لایق این همه خشونت باشه. مردا هم وقتی اشتباه میکنن مورد خشونت خانواده قرار میگیرن؟