از دیروز همش دارم فکر میکنم اگر تو اون خراب شده زندگی نمیکردم شاید هیچکدوم ازین اتفاقا نمیفتاد. میدونم حرف منطقی نیست و شاید هرجا بودم مشکلات خودشو داشت.
اما واقعا امروز تحت فشار بودم. همه چی سخت میگذره، خیلی سخت...
صبح نامه استعلاجی که فرستاده بودم طبق معمول تو پست شهرم سرگردون بود و معلوم نبود کجاست و دست کیه. بعد 12 تا زنگ بالاخره پیدا شد. بعد الان رسید دست رئیس و کلی اذیتم کرد، گفت حق شغلتو نمیدن و سه هفته رو تایید نمیکنن و... بعد برد پیش رئیس بیمارستان و اونم که خودش جراحه گفته چرا اینجا عمل نکرده من امضا نمیکنم! حالا زنگ زدم اصرار و دلیل و... تا زبانا راضی شده حالا نمیدونم چی میشه. فقط تا رسیدن نامه استعلاجی دست رئیس انقد دردسر کشیدم، خدا بقیه شو به خیر کنه.
ازونطرف بابام زنگ زده عصبانی! این چه مریضیه که تو گرفتی که نمیتونی برگردی؟ اصن چرا اینجا عمل نکردی؟! پاشین برگردین!
نمیدونم چی شده که این حرفو زده چون قبلا میگفت بمونین تا هروقت که خوب شدی.
غمگینم... خیلی
خدایا توکل به تو