امروز رفتار آقای دوست خیلی عجیب شده و اصلا اون آدم منطقی سابق نبود
ان شالله که موقتی باشه.
خیلی میترسم یه روزی تغییر کنه یه روز برسه که دیگه مثل قبل نباشیم. ولی خب این ترس تو هر رابطه ای هست و نمیشه بخاطرش همه چیو ول کرد!
رابطه لانگ دیستنس سختیای زیادی داره. تو شرایط الانم جز چندتا تکست در روز چیزی از هم نداریم.
+بی حسی عمل داره از بین میره و کم کم جاش درد میگیره.
دارم کلافه میشم و مامانم اذیت میکنه هی میگه میخوام برگردم کار دارم تو باغ.
میگم نمیشه پس کی پانسمان کنه زخم بازمو؟ میگه توهم باید برگردی. میخواد باز کلی پول پیاده شم تو این کرونا و گرما به صورت دراز کش هفت ساعت تو ماشین مردم بخابم و برگردم و یه بارم مسیر عوض کنیم تازه.
اونم تو این راه سخت و پر پیچ و خم که وقتی سالمم خیلی باید شانس بیارم که بالا نیارم.
+باید استعلاجیمو بفرستم بیمارستان. فک کنم پست بهترین راهش باشه.
یکم معذبم هی باید بگم کارارو دومادمون بکنه. اگه من بودم کلافه میشدم لابد اونم شده. امیدوارم بتونم جبران کنم براشون. خیلی بدم میاد که زحمت بشم رو گردن دیگران.
+ خواهرزاده ی بزرگم نه سالشه. به شدت پرحرف و حسووود و نامرتبه. دیروز دختر بچه همسایه از بالکن میخوند، رفتیم کلی تشویقش کردیم و گفتیم صدات خوبه. از دیروز خواهر زاده م چندبار اومده برامون خونده و میگه صدام خوبه؟؟ همشم چرت و پرت میگه چون هیچ آهنگی رو حفظ نیست. از دیروز شاید پنج بار با دختر همسایه دعوا کرده. عصر که خوابیده بودیم دختر همسایه داشت میخوند خواهرزاده م به بهونه این که روتوت فرهنگیاش حشره نشسته یه جیغ و دادی وسط خوندن دختره راه انداخت که همه با دلهره از خواب پریدیم. همیشه با بوه مهمون دعوا میکنه اگر توجهی به بچه بشه یا چیزی داشته باشه که اون نداره.
قطعا بچگی سختش و دربه دریش به خاطر شغل خواهرم بی تاثیر نیست ولی به نظرم بخش اعظمیش برمیگرده به ژنتیکش چون از بدو تولد همین بود!
به نظرم که به روان درمانی احتیاج داره ولی خب خواهرم هیچوقت عیب بچه شو قبول نمیکنه.
+دیروز و پریروز خوش گذشت و خوب بود کلا. اما امروز کلافه م اما به بیمارستان رفتن فعلا ترجیحش میدم.