انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

بامداد اخر فروردین ۹۹

توسط ... | یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ | 2:7

صبح که برگشتم از روح و درونم خون میچکید. 

حس میکردم کمر روانم صد ضربه شلاق خورده.

برگشتم و این بار زیر بار کتک جسمی گرفته شدم. بازوم کبوده. پشتم درد میکنه.

کاش بعضی ادما یاد میگرفتن در لحظه هرکار دلشون بخاد نمیتونن بکنن.

میم اومده بود و نصیحت های بی سروته مسخره ش که خودشم قانع نمیکرد و باز هم زخم های عمیقی تو وجودم به جا گذاشت.

گفت حق نداری تنها ازینجا بری مگر با شوهرت! آبرومون میره. ما ازین رسم و رسوما نداریم.

گفتم یا میرم یا خودمو میکشم.

گفتم اون عوضی واقعا خجالت نکشید بعد اینکه منو زد؟ شرمسار نبود؟ اینکه من عین جنین جمع شده بودم و لگدمالم کرد؟ اینکه هیچی نگفتم به هیچکس و فقط داد زدم و خداروصدا زدم؟با اینکه میدونست چقدر حالم بده سر اینکه گفتم «چرا هواکش دسشویی رو روشن نمیکنی؟» منو کبود کرد؟

گفت بعد اون قضیه زنگ زده و زار زار گریه میکرده.

اما خب مهم اینه که به تخمشم نبوده که بیاد یه معذرت خواهی خشک و خالی ازم بکنه.

برای رفتنم فقط بابام مهمه و واقعا نمیدونم چطور باید باهاش مطرح کنم. اگر اون اجازه بده از الان باید تلاش کنم برای رفتن. اما تا نظر اونو ندونم نمیتونم تصمیم بگیرم. با بابام اصلا صمیمی نیستم.

توسط ... | شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ | 11:45

کاش زندگی بعدیم بهتر باشه

کاش زود تموم بشه این روزا

به حد غیر قابل توصیفی روحم خسته س

دلم میخاد عمیییییق بخابم

یک هفته س شب با نفس نفس از کابوسام بیدار میشم

کابوسام چین؟ یا مربوط به اون بیمارستان لعنتی نفرین شده س یا هشت ماه طرحم تموم شده و نتونستم ی کاری کنم که ازین جهنم بیان بیرون.

از خودم بدم میاد. یهو از همه چی حالم بهم میخوره

میزنم زیر گریه و حالت شرمساری و بیچارگی و بی سرپناهی میاد سراغم. شرمسارم چون حس میکنم که ضعیفم. حس میکنم به درد هیچکاری نمیخورم. به درد هیچ زندگیی.

امروز بعد برگشتن از یه شیفت غیرقابل توصیف و وحشتناک ی دعوای فیزیکی خیلی بد داشتم سر یه چیز خیلیییی الکی.

بعدش تا نا داشتم و صدام در میومد جیغ کشیدم و فرشو چنگ انداختم.

واقعا خسته م... از همه آدمای دورو برم خسته م. 

کاش ترامپ شهر مارو نشونه بگیره و منو همه همشهریام تو یه ثانیه محو شیم. متنفرم از کل این شهر و هرچی بهش مربوطه

از خودمم متنفرم چون اینجا دنیا اومدم و اسم کوفتیش تو شناسنامه مه 

 

توسط ... | شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ | 10:58

کاش ۱۶ تیر ۹۸ میمردم

شب تاریک

توسط ... | شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ | 1:43

هلی خیلی دلگیره...

دلش یه پست طولانی مثل بیمارستان نشین میخواد

ولی خیلیم خسته س

نا نداره بنویسه...

29فروردین 99

توسط ... | شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ | 0:20

 

شب هایی مثل امشب، واقعا در کار خدا و قدرت خودم در عجبم!

چطور غش نکردم؟ چطور فشارم نیفتاد؟ چرا سکته نکردم اصن؟

ظهر ساعت یک ناهار خوردیم، بعدش ساعت ۸:۳۰ شام گرفته بودیم و خیلی گرسنه بودم. نشد شروع کنیم. هفت تا تصادفی آوردن تو بیمارستان به این کوچیکی. دوتا کارشناس و سه تا دستگاه تو دو ساختمون مجزای دور از هم بودیم.

بیمارستانای بزرگ وضعشون خیلی بهتره. چون اونا همیشه شلوغن و به اندازه شلوغی کارمند گذاشتن و شیفتای پشت سرهمو تعیین کردن. اما مال ما اینطور نیست. اگر تمام شهر هم یکجا و تو یه لحظه مراجعه کنن، هر ساختمون فقط یه کارمند داره! 

یه تصادف خیلیییی وحشتناک شده بود. دو نفر مردن. یه بچه کوچولو و یه مرد سی و اندی ساله.

بقیه داغوووون بودنا!

سه ساعت تمام، درحالی که قبلشم ۱۳ ساعت شیفت داده بودیم،  توی لباس ایزوله و ماسک و شیلد و دوتا دستکش و... بین بیست، سی تا همراه مریض نگران و نفهم توی چندتا اتاق کوچیک دویدم. تماما دویدم! حتی یک ثانیه هم ننشستم! اونم با دستگاه قدیم. فقط داشتم زور میزدم برای تکون دادنش. انقد زور دادم و دویدم که حس میکردم قطره قطره دارم آب میشم و به صورت عرق میریزم بیرون و داخل لباسام خیس و خیس تر میشن. نایلون پوشیده بودم دیگه. صورتم خیییس، ماسکم خییییس. حنجره م پاره! انقدر داد زدم که گلودرد گرفتم. انقد گفتم خانوم نیا تو! آقا برو بیرون! به هر کدوم ده بار میگفتم. نگران مریضشون بودن. نمیرفتن.

شمارو به خدا قسم اگر مریض بدحال میبرین بیمارستان از اتاق برین بیرون بذارین کارشونو بکنن. بخدا همراه مریضا دوبرابر کارو سخت میکنن و خیلی وقتا باعث آسیب و خراب کردن کار میشن!

دیگه کرونا رو کسی یادش نبود اصن!

هی کار مریضو میکردیم و میفرستادیم و دکتر دوباره میفرستاد! برای چیزای الکی! دختر بچه میگفت: فک کنم پامم یکم درد میکنه دکتر میفرستادش و باز کلی بدو بدو. تا اون تموم میشد، دوباره مادره رو میفرستادن، باز اون تموم میشد، خاهره میومد. ساختمون اول، ساختمون دوم، ساختمون اول، ساختمون دوم و...

بالاخره بعد تموم شدن اونا و رد کردن مریضای سرپاییِ بعدشون، موفق شدیم شام بخوریم.

نمیخواستم پیش همکارم ضعف نشون بدم وگرنه آخرش که رفتن، قطعا میزدم زیر گریه.

واقعا خل شدم، الانم هی اشتباه تایپ میکنم و پاک میکنم.

 

 

+ مشکل من میدونین چیه؟ من زیادی دلسوزم. این همه همراهاش نفهمی کردن. حتی سر چیزایی که علمی بهش ندارن، منتظر توضیح نمیموندن، به منم اعتماد نمیکردن و سرم داد میکشیدن. 

ولی خدا شاهده یه لحظه هم عصبانی نشدم و تند برخورد نکردم، درحالیکه همکارم حتی سر مریضای سرپایی هم عصبانیتشو خالی میکرد. نگران بودم که دختر نوجوون و مادر یکی از خانواده ها جلو مردای فامیل لخت نشن.

در حالیکه همکارم هیچکدوم ازینا به تخمش نبود.

میگفت که تو کند عمل میکنی!

پتوی زن رو کشید از روش و پنج شش تا مرد بالا سرش بودن از فک و فامیلاش و دیدنش. تلاش کردن بکشن روش ولی عصبانی شد. فقط برای اینکه شاید ده ثانیه کارش سریعتر تر بشه.

اما من دختر ۱۵ ساله رو با طمانینه بردم تو اتاق و دوتا زن خاستم و لباسشو دراوردیم و همش نگران بود که کسی ببینتش و من هربار درو براش بستم یا خاستم که ببندن. چون خودمو گذاشتم جای اون و این در هیچ شرایطی برام قابل هضم نبود.

مثل همیشه غمگین و بشدددت خسته م، یا من به درد این شغل نمیخورم یا این بیمارستان...

 

مهمون واقعا ناخونده!

توسط ... | پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ | 11:45

بعد ۵۰ روز فرنطینه رو شکستم و اومدم باغ با رعایت فاصله پیش پدر و مادرم.

شاید باورتون نشه ولی تو خونه یه اتاقه، وسط کوه و تو دوران قرنطینه مهمون داشتن :/

زن عموم اومد! منم گفتم خسته م، دقیقا کونمو بهش کردم و خابیدم ولی باعث نشد که بره :/ نشست تا خود ۱۱

توسط ... | چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۹ | 16:52

به نظرم هیچوقت وارد رابطه نشین

یه بار عاشق بشین و تا آخر عمر با فکر اون شعر بگین و شعر بشنوین، فیلم ببینین و اهنگ بشنوین

خیلیییی لذتش بیشتره

بدون دردسر، بدون محدودیت، بدون بحث و جدل

بیمه کونی

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ | 10:49

وطنم پاره تنم :)))))

هزینه بیمارانی کرونایی افزایش یافت :))))

ینی اگر یکی بیاد همون سی تی اسکن رو داشته باشه ولی کرونایی نباشه با دفترچه ۱۵ و بدون دفترچه ۵۰ تومن میده

اما اگر مشکوک به کرونا باشه ۲۲ و آزاد ۱۱۰ تومن!

تمام بیمه ها هم قبولن اگر دکتر اینجا بنویسه یا بهداشت جز روستایی :)

ینی روستایی ها اگر مشکوک بودن باید ۱۱۰ هزارتومن فقط بابت یکی از تستاشون بدن!

گور پدر همه شون منم همه آزادارو با هزینه غیر مشکوک میزنم

۲۶ فروردین ۹۹

توسط ... | سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ | 1:5

امروز عصر بعد شنیدن یه خبر و اینکه احتمالا مجبور بشم باز به کارگزینی زنگ بزنم و بازم دهن به دهن شم باهاشون یکم بهم ریختم. البته چند روز بود ک پکر بودم کلا. داشتم کم کم حال خودمو خوب میکردم که آقای دوست گفت: تو حرص الکی میخوری! اگر جای من بودی دیوونه میشدی! 

اینو نگفت! هلی نگو ابر بهار بگو! بغضم ترکید کل غم و غصه ای که این مدت انبار کرده بودم رو زدم بیرون و نشستم یک ساعت تمام زجه زدم!

خاهر و برادرم هم میومدن گهگاه ی نیم نگاهی به اتاق میکردن و من برام مهم نبود اصلا

خیلی بهم برخورد که غم منو کوچیک میشمره همیشه و حس کردم دیگه کسی رو برای تکیه کردن ندارم.

میدونین من تو دانشگاه دوستان خیلی زیادی داشتم. دوستای صمیمی خیلی پایه و خوب داشتم. یهو جز یه سری عکس و گهگاه صدای پشت تلفن چیزی ازشون نموند و من توی این شهر هییییچکسو ندارم که در حد دو دقیقه باهاش حرف بزنم و باهاش به مشکل نخورم. جایی رو ندارم که برم. جایی ندارم توش قدم بزنم. حتی یه مغازه درست و درمون ک توش خرید کنم با حقوقی که میگی م. نه خانوادم درکم میکنن نه همکاری دارم که سگ صفت نباشه، نه دوستی نه فامیلی...

باز خداروشکر همین چندتا صدای پشت تلفن و اینجا هست.

امروز یه لحظه انقدر خسته بودم که دوست داشتم بمیرم

اما!

 

هلی عزیز

الان اصلا وقت مناسبی برای بد شدن حالت نیست

فقط هشت ماه مونده و باید یه غلطی برای زندگیت بکنی ان شالله

اصلا نای ناز کشیدنت رو ندارم :)

توسط ... | دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۹ | 15:10

با تمام وجودم ازین دیوونه خونه خسته م

دلم میخاد بخابم و دیگه بیدار نشم

کامنت

توسط ... | شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ | 21:34

همینجوری خاننده خاموش بمونین میزنم همه پستامو رمز دار میکنما

یکم از خاموشیت در بیایین روشن شین فرزندانم :/

کمی حس خوب

توسط ... | شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ | 20:25

عصر روز 23 فروردین 99 هست و بارون یه سره از دیروز میباره.

فضای  زیباییه و درخت گیلاس توی حیاط شکوفه داده

 

+دیروز خانوم ز میگفت بیا برو تایپیست دکتر شو دکتر خیلی با شخصیته :) چون دکتره و چون با شخصیته در نظر اون من باید با کله برم و تایپیستش شم!

االله اکبر دهن منو باز نکنید! :)

 

+امکانات بیمارستان خداروشکر هرروز بهتر میشه هرچند که هنوز هم کمبودهای اساسیی وجود داره.

+ بعد دو ماه پفک خریدم ازونا که قبلا خیلی دوست داشتم و فهمیدم که چقدر ذائقه م عوض شده و در نظرم غیر جذاب و بدمزه و چرب و چیلیه!  ینی دلم می خواست یه دمنوش تلخ بخورم جای پفک یا شیرینی! چقدر خوبه ادم ذائقه ش اینجوری تغییر کنه!

 

+شکر خدا حس میکنم کم کم تو رابطه م با اقای دوست رفتارم بهتر میشه و یاد میگیرم که غرورم و گارد گرفتنای الکیم رو بذارم کنار و سعی میکنم موقع بحث طرفم رو له نکنم! و سعی کنم با صحبت منطقی به نتیجه برسیم. اینم به لطف خودش و صبوریشه. الهی شکرت

 

 

+ مسئله ی اصلیی که میخواستم بگم اینه که این روزها به چشم خودم دارم معجزه خدارو میبینم. واقعا گاهی اشک تو چشمم جمع میشه و خداروبارهاشکر میکنم که چطور شد که دوماه گذشت و ما تو چاه عمیق این پاندومی نیفتادیم؟! روزهای اول بدون امکانات اولیه و درحالیکه تهدید میکردن که همینارو هم دراینده نزدیک نخواهیم داشت منتظر سیل عظیم بیماران بودیم و با نگرانی و تپش قلب هر لحظه منتظر بودیم که قرنطینه بشیم و بهمون شیفتای پنج روزه بخاطر شیوع حداکثری بیماری بدن. هر لحظه چشم انتظار خبری بودیم که بفهمیم اولین نفر از ما که قراره مبتلا بشه کدوممونه و تلف شدن مردم و خودمونو قطره قطره ببینیم.

خداجونم، چطوریه که هنوز هر روز تعداد ثابتی مبتلا میشن و کادرمون سالمن؟

وقتی یه فرد کرونایی رو میبینم که تو یه خانواده پرجمعیت بیشتر از ده روز بدون اگاهی ازینکه بیماریش چیه ازش مراقبت شده و خانوادش هم ازونا نبودن که خیلی بخوان رعایت کنن ولی هیچکدومشون مبتلا نشدن، واقعا به معجزه خدا ایمان میارم! شاید باورتون نشه ولی بیشتر بیماران ما هیچکدوم از اعضای خانواده شون مبتلا نشدن! حتی همسراشون!

این اگر معجزه نیست پس چیه؟ اگر یاری خدا و رحم و مهربانیش نسبت به مردم مصیبت زده ی ایران نیست پس چیه؟

خدایا شکرت... خواهش میکنم بدتر نشه و بهتر بشه. همینطوری هوامونو داشته باش. خیلیییییییی دوستت داریم.

22 فروردین 99

توسط ... | شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ | 20:0

روزای بعد شیفت 24 ساعته خیلی کسل و بی حالم و هرچقدر هم که میخوابم خستگی جبران نمیشه و بازم حال هیچکاری ندارم و به خودم میام میبینم شب شده و موقع خواب! و اون روزم کلا رفته.

خیلی دوست داشتم جای شیفتای 24 شیفتای مثلا 12 ساعته بردارم ولی به دلایل مختلف نمیتونم. مثل اینکه بیمارستان خیلی دوره و بابت هر رفت و آمد کلی زمان تلف میشه. اگر بگم شیفت 12 ساعته بده صد در صد سواستفاده میکنن و شیفتای قمر در عقرب عجیب و غریب برام مینویسن و بعدشم همکارا پدرمو درمیارن با جابجایی های الکی و بی دلیل و عواقبش.

از طرفی هم تعداد شیفتا انقدر زیاده که نمیشه خورد خورد رفت و اگر این کارو بکنم دیگه تایمی برای استراحت و کارهای دیگه م نمیمونه. مثلا این ماه 33 شیفت داشتم.

هرکی میپرسه که شیفتات چطوره و من میگم 24 ساعته اول تعجب میکنه و بعد میگه اوکی حتما کارتون راحته و بیمارستان خلوته یا زیاد خسته نمیشین یا شبش با خیال راحت میخابین!

منم چیزی ندارم بگم فقط فک نمیکنم شیفت 24 ساعته ای که بعدش دقیقا 12 ساعت نیاز داشته باشی که ریکاوری بشی و بتونی از رخت خوابت بیای بیرون و یه کاری انجام بدی شیفت اسونی باشه.

پارسال همین موقع میرفتم کاراموزی و روزی سه ساعت با حجم کاری یک پنجم الان و بدون استرس و با روحیه خوب کار میکردم و میومدم و دو ساعت باید میخوابیدم تا سرحال میشدم. ولی خب وقتی آدم مجبور باشه دیگه مجبوره! 24 ساعت یا بهتر بگم 26 ساعت شیفت که حداقل 20 ساعتش ماسک و لباس حفاظتی تنمه و پر از استرس و تنشه چیز آسونی نیست. وقتی شیلد صورت میذارم شبا موقع خواب هنوز سنگینی شیلد رو روی پیشونیم حس میکنم.

 نمیخوام کسی برام دل بسوزونه، اینارو میگم که فقط یادم باشه که من همون هلی پارسالم که بعد کاراموزی سه ساعته اروم و خوشش خسته بود و دوساعت میخوابید و براش غیر قابل تصور بود که تو همون کاراموزی 7 ساعت باشه. میخوام بگم که انسان اگر تو موقعیتی باشه که مجبور باشه یه کاری رو انجام بده تا حد زیادی و به طرز غیرقابل باورانه ای میتونه مقاوم باشه و ادامه بده. حتی تو این شرایط شیفت های سی ساعته هم دادم که البته برای اون قطعا زمان بیشتری لازمه تا ریکاوری بشم و انقدر خسته میشم که آخراش باید خیلییی دقت کنم که کارمو اشتباه انجام ندم. حتی تو حرف زدن هم مشکل پیدا میکنم و سعی میکنم که حرف نزنم تا سوژه آشغالای بخش نشم. موقع برگشتن هم علاوه بر خستگی به شدت بدخلق میشم. چندبار هم تو همچین موقعیتایی پست گذاشتم و فرداش دیدم که کلا غلط املایی داره و حتی تاریخش رو اشتباه زدم و به نظرم معجزه ست که خداروشکر کار مریضا رو اشتباه انجام نمیدم و شاید به این دلیله که هرچی توان برام مونده مصرف میکنم که حواسم به این مسئله باشه یا اینکه برام عادت شده که به ترتیب چیکار کنم.

این شرایط برای همکارام که همه چیز به تخمشونه به مراتب راحت تره.

وقتی من با استرس چایی میریزم و سریع میخورم که نکنه مریض بیاد و معطل شه و تو اکثر مواقع چند بار میریزم و مریض میاد و پامیشم و تا برمیگردم سرد شده و دوباره تمیزکاری و دستتو بشور و... و دوباره میریزم و دوباره همون چرخه ادامه پیدا میکنه، همکارم چایی میریزه و خیلی ریلکس میخوره و مریض هم که میاد بهش میگه منتظر بمونه. قطعا شرایط برای اون آسون تره.

 

+دیروز خداروشکر شیفت آرومی بود. خانوم ز خیلی سعی داره با من مثل یه رفیق باشه و باهام صمیمی باشه ولی خب قطعا بعد حرفایی که پشت سرش زدن و چیزایی که دیدم بهش اعتماد ندارم و کل شیفتم به لبخندهای الکی و سرتکون دادن بعد حرفاش میگذره ولی خب به مرااااتب شیفت دادن باهاش بهتر از بقیه همکاراست. این که سیاستی پشت کارشه یا نه رو نمیدونم، فقط خوشحالم که خداروهزار مرتبه شکر از زیر کار دررو نیست و اذیت نمیکنه.طعنه نمیزنه و آدم رو به مرز جنون نمیرسونه.(حداقل توی شیفت) و به خاطر موقعیت پدرش خیلی حرفش برو داره و امنیتم تو شیفت با اون در مقابل با گرگایی مثل دکترای متخصص و روسای بیمارستان بیشتره. هرچند گهگاه دردسرای گنده از بعد شیفتاش پیدا میشه و چند بار باعث شده دعوا کنم با رئیس و...

خیلیم آدم بی ثباتیه و خیلی هم با مردا لاس میزنه. اما خب به من مربوط نیست و امیدوارم یقه منو نگیره این رفتاراش.

چیزی که دیروز ناراحتم کرد تو رفتار خانوم ز این بود که شب وقتی دید که روز طاقت فرسایی نبوده گفت: حالا که کم خسته شدم امروز، میخوام فردا صبح هم جای یکی از همکارا وایسم که اونم بعدا یکی از شیفتای منو وایسه. زنگ زد به پسر طرحی قدیم و گفت که من فردا شیفت شما رو وایمیسم و اصلا صحبتی ازین نکرد که بعدا یکی از شیفتامو وایسا! درحالیکه قصدش همین بود.

یادم اومد که بارها با من این کارو کرده و بعدا یه جایی مجبورم کرده شیفتشو وایسم!

به این صورت که مثلا یه شب ساعت دوازده که حاضر و اماده م که فرداش برم شیفت یهو پیام میداد که فردا میخام شیفتتو همینجوری مرامی وایسم! منم تعجب میکردم و با اینکه اماده بودم میگفتم باشه و ذوق میکردم یه شیفتم کمتر شده!

بعد مدتی یه روز مریض میشد میگفت که میشه شیفتمو وایسی من بعدا جبران کنم تو یه شیفت دیگه؟ من قبول میکردم و اون دیگه از یاد میبرد که جبران کنه! منم به خاطر اینکه قبلا یه شیفت من رو قبول کرده چیزی نمیگفتم بهش. درحالیکه اگر اینکارو نمیکردم خیلی برام راحت تر بود. یه شب که دو ساعت صرف جمع کردن وسایل فردا و اماده شدن میکردم اگر میفهمیدم که در ازای شیفت دادن فرداش قراره بعدا براش جبران کنم هرگز قبول نمیکردم!

و خب این تجربه ای شد که دیگه مثلا لطف هاش رو قبول نکنم!

 

+همچنان ساختمون دوم خدمات نداشت و رفتم دیدم خونی که دیروز ظهر روی تخت بود هنوزم هست!!! با اینکه چندتا مریض رفته اونجا.

من خدمات نیستم و حالم از خون به هم میخوره خصوصا وقتی با دستمال پاک میشه ولی پاکش کردم چون خودم حس بدی داشتم!! 

عصر هم بعد اینکه مریضی اومد که هفتاد درصد احتمال مبتلا بودن به کرونا داشت خودم رفتم و زمین اونجا رو طی کشیدم چون شب قرار بود اونجا بخابم! نمیگم این کارا برای من عاره. اصلا!

حتی مهم نیست که خودم اونجا به اندازه کافی کار دارم و اینا انرژی و وقت منو میگیره. فقط واقعا اینا وظیفه من نیست و من اصلا بلد نیستم انجامشون بدم! من حتی نمیدونستم وایتکس کجاست یا اینکه کدوم مایع مال سطوحه و چطور باید محلولشون درست بشه و... سر اینم یه روز تا مرز بیهوشی رفتم!

بعدشم که دکتر میومد و هربار باید میرفتیم ساختمون دوم و درو براش باز میکردیم و مینشستیم تا کارش تموم بشه و بعد دروبراش میبستیم و برمیگشتیم! انگار نمیتونه یه قفل معمولی رو باز و بسته کنه!

یا اینکه این وظیفه منه که اینکارو بکنم! خانوم ز بیچاره دو ساعت دیرتر سر این قضیه شام خورد. خدمات هم قبول نمیکرد که بره و اونجا بشینه!

خب یه نفر داره پول میگیره بابت اینکه خدمات اینجا باشه ولی کار نمیکنه! حتی تو ساختمون اول هم کار نمیکنه! ما تو بحرانیم و حتی یه دسمال هم نمیکشه!

این وسط هم غیر از من هیچکس اعتراض نمیکنه!

من درحال حاضر منشی هستم و با مردم و بیمه و ... سروکله میزنم. حتی اگر بیمه هارو اشتباه بزنم از حقوقم کم میکنن! خدماتم و بعد مریضای مشکوک باید برم و اتاقو تمیز کنم یا طی بکشم! و از طرفی هم هرماه کارگزینیم برای پیگیری حکمام و اشتباهاتی که میکنن.

بخدا من نه برای منشی گری آموزش دیدم و نه کارشناس بیمه م و نه خدمات بخش و متخصص این کارم و نه از کارگزینی و کارای اداری سر درمیارم! من یک تکنسینم که تخصصم تو این مورده که لای کارای جانبی بیهوده گم شده!!

این که میگن تو این مملکت هیچ کس جایی که باید باشه نیست اینه!

شب بعد طی کشیدن بوی وایتکس خیلی اذیتم کرد و تصمیم گرفتم که با ماسک بخابم. مدت زیادی در و پنجره و باز کردم و حدود یک ساعت بیدار بودم تا هوا بهتر شد. اخرش ماسکو دراوردم بالاخره. نگران ریه هامم. میترسم وایتکس و مواد شوینده برام مشکل ایجاد کنه، همونطور که برای اقای دوست ایجاد کرده و دیگه حتی بوی ادکلن هم اذیتش میکنه.

شیفت پریروز یادم رفته بود کد بیمه یکی از برگه هارو بگیرم و خاستم برگردم ساختمون دوم و بیارمش و کدش رو بگیرم و... اما فکر کردم اقای مسئول بیمه که به بهونه اون نصف ما شیفت میده پس چیکاره س؟؟؟ همینم انجام نده خیلی بهش خوش میگذره و بیخیال شدم! بعد اومد و صداش دراومده بود :) گفت چقد بیمه هات مشکل داره و با خودم گفتم به جهنم!! 

 

+ببینید ادم بیشعور و از زیر کار در رو همه جا هست. هم اینجا هست هم تو شهر دانشگاه بود و هم خارج از کشور هست. اما چیزی که اینجا نیست یه مدیر خوبه!! الان اگر شهر دانشگاه بود رئیس بخش خدمات رو پاره میکرد اگر قرار بود اینجوری کار کنه! و هرگز اجازه نمیداد همکارا انقدر کوتاهی کنن و حق مردم رو بخورن! مدیریت صحیح! ضعف اصلیمون از بالای بالا تا رئیس خودم!

 

+از طرفی نود درصد مردمی که میان عین سنگ خارا میمونن! نه میفهمن نه میشنون! ترسناکن! چون نفهمن! نمیگیرن و بعدشم فورا میرن شکایت میکنن و مسئولین اصلا براشون مهم نیست که ما چی گفتیم بهشون و فقط فکر میکنن که مریض شکایت کرده لابد یه چیزی شده!

به صورت خیلی واضحی یه سوراخ تو نایلون استیشن بخش ایجاد کردیم و خیلی بزرگ نوشتیم محل تحویل دفترچه و کلی علامت و فلش روش زدیم باز هم به جان خودم نود درصدشون میخوان دفترچه رو به زوووور از زیر نایلون بدن یا استیشن رو دور بزنن و دستی بدن به ما!

مردم خیلییی زیادی میان و به صورت کاملا واضحی میدونیم که مشکلشون یه مشکل گذراست و اینکه ظهر خوردن زمین و پاشون درد میکنه و با پای خودشون اومدن بیمارستان پاشون نشکسته و تا یه هفته بعد کاملا خوب میشن. اما دریغ از فهم! دریغ از اعتماد! کلی میشینم توضیح میدم براشون که من تضمین میدم که پاشون نشکسته و این درد به احتمال زیاد با یکم گذر زمان حل میشه! اینکه بیان و درمان های تهاجمی بکنن و خودشونو در معرض ویروس و اشعه قرار بدن تو این محیط کار صحیحی نیست. اما همه شون فکر میکنن که من دارم از زیر کارم در میرم! یا اینکه درکشون نمیکنم!

اشتباهی رسید اورژانس رو تحویل ما میدن یا اینکه سرمون کلاه میذارن و فرار میکنن و رسید نمیارن. اتاق رو اشتباه میرن. کاری که میگیم برعکسش رو انجام میدن. حتی دیروز یه خانومی بیست بار سرفه کرد بدون اینکه دهنشو بگیره و کسی جرات نداشت اعتراض کنه و تنها وسیله ترک مکان و باز کردن پنجره بود. گاهی سرمون داد میزنن، مارو مسئول بخشای دیگه میدونن و کلی شاکین که چرا من خبر ندارم که دکتر متخصص کی میاد! یا اینکه چرا کسی تو ازمایشگاه نیست یا اینکه دکتر چرا بیماریشو درست تشخیص نداده! ازمون ماسک و دستکش میخان و دستکشا رو میبینن که جلومونه و وقتی میگیم نمیتونیم بدیم و سهمیه س فکر میکنن دروغ میگیم و بیشعور بازی درمیاریم!

آقای دوست میگه اینا به خاطر استرس مردمه، میگه وقتی وارد بیمارستان میشن بخاطر بیماریشون خیلی میترسن و هول میشن. خصوصا تو این دوران. از طرفی هم به خاطر بیسوادی مردمه چون مراجعه کننده های ما اکثرا از روستا میان و زیاد درس نخوندن و جایی نرفتن و اطلاعات عمومیشون کمه و کسایی که تو شهر میشینن و تحصیل کرده ن هرگز برای درمان خودشونو نمیسپرن به این بیمارستان درپیت! تنها چیزی که مردم کم سواد میفهمن این تصور از بیمارستانه که حتما باید دارو بخورن تا خوب بشن و کارای تهاجمی روشون صورت بگیره و اینکه یه سری انسان مفت خور و تنبل اونجا نشستن که قراره حقشونو بخورن. دکترای عمومی و متخصصا هم خسته شدن و دیگه همین مدلی باهاشون رفتار میکنن. چپ و راست داروی الکی و مسکن و ازمایش و گرافی مینویسن. حق هم دارن خودم به دفعات دیدم نزدیک بوده دکتر رو بزنن وقتی گفته دارو یا گرافی یا ازمایش لازم نداری! دادوبیداد کردن و بیمارستان رو بهم ریختن!

روزی باد مرا باخود خواهد برد

توسط ... | جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ | 14:0

ینی بعد رفتنم، کسی هست تو بیمارستان، دلش برام تنگ بشه؟

فک نکنم...

همیشه تو زندگیم وقتی یه جایی رو ترک کردم جای خالی عمیقی به جا گذاشتم. اما اینجا...

صبح بیست و دوم

توسط ... | جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ | 11:48

+ امروز طرحم نصف شد. ینی امروز اولین روز از نیمه دومشه و هنوز من به هیچی عادت نکردم که هیچ! خیلی بدتر دارم مقاومت میکنم و بیشتر همه چی میره رو اعصابم. چون هرروز متوجه چیزای جدید میشم.

این واقعیت که شاید مجبور بشم طرحم رو تمدید کنم وجود داره و حتی تصورش من رو به گریه میندازه. امیدوارم این اتفاق به میل و خواست خودم نیفته. امیدوارم منبع درآمد دیگه ای پیدا کنم. امیدوارم هرگز نگم خوش بحال روزایی ک تو این خراب شده بودم. ینی روزگار انقد بد نشه که الان دوران خوشم باشه. خدایا خودت کمکم کن. خودمو میسپارم به خودت، در برابر این آینده ی نامعلوم.

 

+از دوران پسا کرونا میترسم. مردمی که ماه هاست دردشونو تحمل کردن و میریزن تو بیمارستان، شلوغی و‌ دود و تصادف و...

(خطای شناختی=پیشبینی) بیا حرص نخوریم هلی! خدابزرگه. تا اون موقع، فعلا خدا کنه زودتر تموم بشه.

 

 

 

واقعا ورود به حوزه ی علوم پزشکی دل شیر میخواد

ممکنه به یه قدم به نظر خیلی ساده و روتین اندازه چند برابر ثوابی ک قرار بود ببری گناه جمع کنی به اسم خودت.

خیلی باید قوی باشی که مقاومت کنی و کار درست رو انجام بدی درحالیکه کلی فشار و تهدید و آزار مافوقات رو سرت عین پتک کوبیده میشه که مجبورت کنن مثل خودشون عمل کنی‌.

 

+خدماتی صبح اومده میگه باز نمیرم ساختمون دوم! همکارم گفت ی دستی به پذیرش بکش بی زحمت. شاید باورتون نشه ولی دوتا کاغذ از رو این میز و دوتا از رو اون یکی برداشت و انداخت تو سطل آشغال و رفت!! گفت کاری داشتین صدام کنین. حالا اکثر اوقات هم یه جوری گم و گور میشه که نشه پیداش کرد. انگار نه انگار که تو بحرانیم و مسائل بهداشتی حرف اول رو میزنه. حتی یه دسمال هم به کیبورد و صندلی و... نکشید.

رئیس زنگ زد و گفتم که اقای رییس قبلا هم گفتم ما برای ساخامون دوم خدمات نداریم! روزی حداقل یه مریض کرونا به اونجا رفت و آمد داره! 

گفت ینی چی و فلان و بهمان، مگه توبیخش نکردن و نگفتن باید بری؟ گفتم من نمیدونم! لابد نکردن که نمیکنه!

بازم این مردک چند روزه نمیره ساختمون دوم و همکارا لال شدن و کسی چیزی نگفته. ان شالله کلا لال بشن‌.

روز تعطیل بخاطر ندیدن ریخت یه سری از قلدرای بخش و رئیس و منشی جشن منه ولی خب این چیزارو هم داره. خدمات دور از چشم رئیس هیچ غلطی نمیکنه، همیشه کمبود داریم، یه روز دسمال کاغذی، یه روز دستکش، یه روز الکل!

 

+چند روز پیش داداشم داشت یه تیکه از برره رو میدید که کیانوش متوجه شده بود بخاطر اینکه خونواده خان نمیخان مردم مرغ بخورن و مرغا رو خودشون بخورن یه سری سیاست پنهان و کثیف چیدن و... و کیانوش داشت دیوونه میشد و سعی داشت مقاومت کنه.

یه لحظه همزادپنداری عجیبی باهاش کردم و دوست داشتم برم و بغلش کنم.

 

+ الان دکتر اومد نشست، خانوم ز گوشیشو دقیقا جلو دماغش گذاشت رو میز :) جوری ک توجه دکترو جلب کنه و موفق هم شد و دکتر گفت: گوشی جدید خریدین؟

۲۱ فروردین ۹۹

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ | 8:16

اینو صبح نوشتم ثبت موقت شده دستم خورده :|

خداروشکر جز اتفاقاتی ک پایین گفتم، شیفت ارومی بود. فردا هم ۲۴ ساعت شیفتم. دعام کنید.

+یه جوری مردم بیرونن که نمیدونم اگر کرونا نبود میخاستن چیکار کنن!؟

عین همه چیزای قبلی اینم برای مردم عادی شد!! دیگه واقعا این یکی نباید عادی می شد. اقای بنفش هم فرمودن باید برین سرکار همزمان کرونا رو شکست بدیم! رسما سپرده دست خدا دیگه. این وسط همه فشار و بدبختیش برای ماست. 

+ امروز ۱۵ تومن پول اضافه ای ک یکی از مریضا برنگشته بود پس بگیره حالا نمیدونم همکارم نگفته بود بهش یا خودش نخاسته بود رو از حلقوم بیمارستان کشیدم و دزدکی بردم صندوق گفتم بذاره به حساب یکی که پول نداره. حس خوبی بود. هرچند ترس از انتقاد شدید همکارا رو طبق معمول داشتم‌. امیدوارم مسئول صندوق واقعا این کارو بکنه.

 

اینم متن صبح: 

+ب طرزم انگیزی هیچ چیز سر جاش نیست

توی هر حرکت و هر رفت و آمد یه اشکالی هست و یه چیزی عین خنجر تو قلبم فرو میره. 

کلا ۲۰ دیقه س که رسیدم بیمارستان و شش بار حالم گرفته شده

از خبر شروع پیک دوم گرفته تا به تق و لق افتادن تنها دستگاه شهر که میتونه کرونا رو تشخیص بده و اینکه عمدا ماجرای بیمه هارو به دکتر نگفتن که مریض کمتر بفرسته. حتی به قیمت اینکه اون چند تا مریضی که واجبن هرکدوم سی تومن بیشتر پول الکی بریزن تو حلقوم دولت و بیشعوری همکارای دیشب که کار مریض قرنطینه رو انداختن صبح و برای همکارای صبح. تیکه انداختن های همکار بیشعور و شونه خالی کردن خدمات از رفتن به ساختمون دوم و...

هر روز بیشتر و بیشتر همه چی به تخمشونه و بیشتر رو اعصاب آدم راه میرن.

وقتی موقع تحویل شیفت لو رفت ک مریض مال دیشب بوده و گذاشتن برای صبح، خیلی جدی گفتم ینی چی مریض اونم کرونارو میذارین برای شیفت بعد؟ کارشو بکنین بعد برین.

هرچند نکردن و رفتن ولی خب دلم خنک شد و طبق معمول باید ی همچین چیزی بگم ک دفعه بعد سواستفاده نکنن.

 

+خیلی وقتا حس یه جوری بهم دست میده میگم نکنه خودم مقصرم؟ نکنه همه چیز خوبه و من توهم برداشتم؟ نکنه مشکل اصلی از منه نه محیط؟ شاید از اعتماد به نفس کممه که اینجوری میشم. این حس و این فکر واقعا غمگینم میکنه

آیا من باز الکی دارم حرص میخورم؟

گاهی

توسط ... | پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ | 0:24

گاهی به این فکر میکنم که شاید نباید خاطراتمو به شما هم بگم

یعنی نباید در دید عموم باشه. چون یه جور بی اعتمادی و ناامیدی نسبت به سیستم درمانی ایران ایجاد میکنه و برای کسی که کاری از دستش برنمیاد جز اذیت چیزی نداره‌ از طرفیم خیلی به اینجا وابسته م.

ببینید تو بخش ما هیچ کس پشیزی ارزش برای کار مریض قائل نمیشه اما همه جا اینطور نیست! تو شهر دانشگاه تو هر بخش حداقل یه آدم خیلی درست پیدا میشد که عموما خیلیم ازش حساب میبردن و اون افراد همیشه دلگرمی ما بودن.

دست خودم نیست دلتنگم. فردا صبح شیفتم و اضطراب و دلتنگی یک ساعت تمامه که نمیذاره بخوابم. ولی خب همینکه فکر میکنم تعطیله و حداقل منشی و رئیس اونجا نیستن خودش ارامشه!

پاشدم رفتم پشت بوم یه هوایی بخورم که بهتر بشم. یه تایم لپس خیلی زیبا از ابر و ماه گرفتم‌. اگر حسش بود میذارم.

 

برای رد کردن این دوره از زندگیم خیلی باید قوی باشم. بخاطر سخت بودن شرایط، هرگونه ضعف یا خطای شناختی کوچیکی تو روحیاتم خیلی خودش رو نشون میده و تحت فشارم قرار میده.

من همیشه نگران اینده بودم، همیشه بی نظمی بقیه اذیتم کرده و گهگاه حرص چیزایی ک کاری از دستم براشون ساخته نیست رو خوردم. اما هرگز به اندازه این روزا داغونم نکردن. 

19 فروردین 99

توسط ... | چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ | 22:27

+و اما 19 فروردین ماه. شب قبلش همکارم گفت که تعداد کرونایی ها زیاد شده.

خاب دیدم که کل بیمارستان پر شده از مریض کرونا و جای سوزن انداختن نبود حتی توی ساختمون دوم تخت گذاشته بودن! و اصلا فرصت پوشیدن لباس هم نداشتیم و داشتم با روپوش  و بدون ماسک میگشتم. خاب دیدم که ساختمون دوم دستگاه رو یه پسر نوجوون خراب کرد و تو خواب کلی غصه خوردم!

اقای دوست کلی دعوام کرد که چرا از همکارم امار گرفتم که اینجوری بترسم.

صبحش یه ذره به کارام رسیدم و بعدش تلاش کردم که حالمو خوب نگهدارم اما فکر بیمارستانی که تقریبا با پیک دوم کرونا مواجهه و شیفت دادن با پیری و کابوس شب قبلم مغلوبم کرد و حسابی اضطراب و دلتنگی اومد سراغم.

رسیدم بیمارستان و حدود بیست دیقه با کارمندای شیفت صبح در ارتباط بودم و تو همون بیست دیقه حسابی پر شدم از تنفر نسبت بهشون و حس غم و اندوه و تاسف! پیری داشت سر رئیس داد میزد و علاوه بر ماسکای سهمیه ش که کافی هم هست بازم ماسک میخاست! عین بچه هایی که بهونه یه چیزی رو میگیرن.

 منشیمون که حدود 45 سال سنشه همینکه من رسیدم به استیشن شروع کرد به خوندن یه اهنگ خیلی بی تربیت در مورد سینه و کون و اندام یه زن!!! یکی از همکارا هم دیدم از پشت داشت کون اون یکی رو میخاروند! بعدم که پیری شروع کرد به مسخره کردن داستان من با دکتر سر قضیه زن باردار و رئیس هم اومد و مثلا داشت نصیحتم میکرد. میگفت که هرکار گفتن بکن و مقاومت نکن. به فکر هیچکس و هیچ چیز نباش و کاری رو که میگن انجام بده. وقتی میگه زن باردار رو اشعه بده، بده!! منم گفتم این کارو هم میکردم باید رضایت میگرفتم یانه؟ به فکر مریضم نباشم، بعدا خودم تو دردسر میفتم بدون رضایت این یه اصل انکار ناپذیره! هرچی میگفتم یه جوری میپیچوند و حرفای بی سر و ته میزد که مثلا منو قانع کنه. گفت خب بخشنامه اومده که بگیرین! گفتم من بخشنامه ای ندیدم شما وظیفه تون بود به ما میدادینش. گفت همون دوروبرا تو کمدم بود K چقدر ادم میتونه بی منطق باشه؟ انتظار دارن من هرروز برم سر وسایل رئیس و کمد و کاغذاشو بگردم ببینم بخشنامه اومده یانه!!!

 بعدم تعریف کردن که رفته پیش دکتری که اون روز این همه به من بی احترامی کرد و حرفای زشت و زننده رو با دادوبیداد بهم زد. انتظار داشتم که بگن خب دکتر قانع شده و معذرت خاهی کرده!!! ولی گفتن که دکتر راضی شده بگذره ازت K گفتم چی؟؟؟ مگه من چیکار کردم؟؟ گفتن که رفته شکایت کرده و خاسته پدرتو دربیاره که مقاومت کردی درباره دستورش! بعد رئیس راضیش کرده و گفته: وظیفه ت رو انجام دادی و بخشنامه اومده و هنوز تو ندیده بودیش اون موقع!! (بخشنامه ای که اصلا مربوط  به دستگاه ما هم نیست!)

بعد وقتی میرفتم لباس عوض کنم و به خاطر بی فکری رئیس پاویون ما وچندتا از اقایون یکیه به پسر طرحی جدید گفتم که من طول میکشه کارم شما لباستونو عوض کنید من بعدا میرم.

جلو همه مردا برگشت گفت چرا؟ آرایش میخای بکنی؟ K من بیچاره که بی ارایش ترین دختر بیمارستانم!

بعدشم که بحث نبودن خدمات و اینا شد که پیری گفت: این چه وضعشه من امروز بدون اینکه اتاق ضدعفونی بشه مریض مشکوک و غیر مشکوک رو گرفتم!! چرا خدمات نداریم؟؟ فهمیدم که بله!! اینا وقتی خدمات نیست زحمت نمیدن به خودشون یه اسپری بگیرن دستشون و درراه خدا و مریض نشدن چندتا ادم بدبخت که بهشون اعتماد کردن یه تخت با عرض نیم مترو یه اسپری بزنن. بعدشم عصر منشی دکتر اونور که رفیق همیناس، برادرزاده ش رو اورده بود و با هفت نوع الکل تخت رو ضدعفونی کرد و تنها پوشش تختی که داشتیم مصرف کرد! کلی هم بهش یاد داد که چطور قدم برداره و چطور کفششو دربیاره که کثیف نشه و...

 

+عصر و شب بودم و پیری 30 ساعت شیفت بود. (پیری حس بدی بهم میده به زودی لقب جدیدی براش میذارم)

نوبت من بود که ساختمون دوم بخابم و یه حسی میگفت چون سی ساعته س و من 18 ساعته میره ساختمون دوم که اونجا راحت تر بخابه و از صبح سرش اعصابم خورد بود و هرکار میکردم نمیتونستم خودمو قانع کنم که هلی خب میری بهش میگی که نوبت توئه یا اگر همچین درخواستی رو مطرح کرد مخالفت میکنی! همین!

از ظهر که رسیدم شروع کرد به ای وای چقد خسته م و میرم استراحت کنم و اینا. همون اول گربه رو دم حجله کشتم و گفتم اقای فلانی اگر میدونی شیفت سی ساعته خسته ت میکنه برندار! بگو برات ننویسه! الان منم میتونستم سی وایسم ولی میدونم نمیتونم. اینکه شما صبح شیفت بودی هم به من ربطی نداره و دلیل نداره عصر استراحت کنی و من کار کنم! واقعا اینارو بهش گفتم و به خودم افتخار میکنم هرچند مطمئنم حسابی بهش برخورده که کسی که سنش از سابقه اون کمتره اینارو بهش میگه و به جهنم!
عصر خداروشکر خیلیییی خلوت بود و کلی تلفن به دست با اقای دوست حرف زدم و خب حالم بهتر شد.

خداروشکر امکانات بیمارستان بهتر شده بود از وقتی به خیرین گفته بودیم که امکانات رو جای انبار تحویل خود بخشا بدن شرایط خیلی بهتر شده و میارن مستقیم میدن بهمون و کسی نمیتونه بره قایمشون کنه.

یه شیلد خیلی خوب صورت دادن ولی خیلی سنگین بود طوری که اخر شیفت تو خاب هم سنگینیش رو رو صورتم حس میکردم!

 

عصر شد و نوبت استراحت من. نیم ساعت خابم برد و تلفن زنگ خورد و از همون لحظه تا اخر شب بکوب مریض داشتیم و جبران عصر هم شد. یه پسربچه 12 ساله اوردن که از پشت وانت افتاده بود و کله پا شده بود و از گوشش خون میومد و چشماش باز بود و خیره نگاهم میکرد ولی هیچ عکس العملی نداشت! باهزار مصیبت اوردنش رو تخت و بعد دیدم دستگاه گرم نیست K هزار تا فحش تو یه ثانیه به خودم دادم ولی خودمو زود جمع و جور کردم و در عرض یه دیقه هم انتقالش دادن هم دستگاه رو گرم کردم و برش گردوندن. خداروشکر همراهاش هم خیلی باشخصیت بودن و پودرم نکردن اونجا. سعی کردم با قاطعیت و سریع کارمو انجام بدم.

 

+بعد برگشتم ساختمون اول و پیری گفت: تو تبلیغ دکتر فلانی رو کردی و به مریض گفتی که بره پیش اون؟ گفتم چی؟؟ مگه دکتر فلانی اصن مطبش بازه!!؟ گفت رئیس اصلی بیمارستان اومده عصبانی شده گفته که شما تبلیغ کردین برا یه دکتر و ضد اون یکی حرف زدین گفتم شاید تو گفتی! دیگه کارد میزدن منو خون نمیومد! این دومین باری بود که این تهمت رو دقیقا درباره اون دو تا دکتر بهم میزدن! پیری شماره مریض مورد نظرو پیدا کرد و زنگ زد بهش و گفت تو گفتی؟ گفت نه والا من همچین حرفی نزدم! بعد قطع کرد و دادوبیداد کرد گفت ابروشونو میبرم و زنگ میزنم فحش میدم هرچی دکتر و رئیسه و...

گفتم یاخدا الان میخاد دعوا کنه! تلفن و برداشت و زنگ زد و مظلومانه!! گفت: سلام اقای رئیس بخدا ما نگفتیم. شماره مریضو بدم زنگ بزنین بپرسین؟ K گفت: لازم نکرده مریض الان میاد از خودش میپرسم!!! اونم گفت چشم! ببخشید مزاحم شدم!!!

بعد قطع کرد و گفت: خوب گفتم؟ K منم گفتم والا رئیس مارو به شخمشم نمیدونه و پشیزی نه ارزش قائله و نه اعتماد داره بهمون! وگرنه جای باورکردن به حرف مریضی که معلوم نیست دیوانه ست مسته و از کجا اومده حرف کارمند 24 سال سابقه ش رو باور میکرد!

یکم رفت و اومد دید خالی نشده و جرات هم نداشت زنگ بزنه باز! زنگ زد به رئیس بیچاره، کسی که فقط میتونه سر اون واقعا دادوبیداد کنه! خودشو خالی کرد سراون! گفت من و خانوم فلانی(منم قاطی کرد!) کار نمیکنیم اگر زنگ نزنی و فحشش ندی و مجبورش نکنی معذرت بخاد!!!

بعد مدتی دوباره بهش زنگ زد و گفت که قانع شده ولی خب انتظاری نداشتیم که غرورشو زیرپا بذاره و بابت بی احترامی و تهمت نابجاش برای بار دوم یه زنگ بزنه و بگه اشتباه شده!

 

+بعد از اونم چندتا مریض مشکوک داشتیم و برگشتم ساختمون اول. پیری حرصش گرفته بود که همش داره پذیرش هارو انجام میده و من اونورم برگه یه مریضو بدون اینکه پذیرش کنه فرستاده بود اونور و زنگ زد و گفت وقتی برگشتی خودت پذیرش کن! در این حد بیشعور!

برگشتنی کلی غر زد که خیلی شلوغ بوده و خسته س و وقتی سیستم رو نگاه کردم دیدم همون تعداد مریضیو داشته که من اونور داشتم با این تفاوت که کار اونور خیلی بیشتر طول میکشه!

کلا حرصش میگیره اگر طرفش بیشتر از اون کار نکنه انگار حقش خورده شده.

شب مریض زیاد بود و ساعت یازده پنجره باز بود و طبق معمول صدای دلخراش شیون چندتا زن از حیاط میومد. همکارمم که فضول! رفت اورژانس و اومد گفت که رئیس یکی از باشگاه های ورزشی رو که یه پسر جوون خیلی قوی هیکل بوده رو با گلوله شبونه کشتن.

صدای زن تا دیروقت میومد که خودشو میزد و گریه میکرد و داد میزد و بعدا چند نفر دیگه هم بهش اضافه شدن.

همون موقع تو ساختمون دوم یه مریض کرونا قطعی با همراهای نفهم داشتم و سرش خیلی اذیت شدم. زنگ زدم خدمات بیاد ضدعفونی کنه که دیدم داره یه ذره الکلی که داریم رو تو هوا اسپری میکنه! مونده بودم چرا کسی بهشون یاد نمیده که ویروس کجا هست و نیست و چطور از بین میره؟ و الکل و وایتکس رو کجا باید استفاده کرد؟ خیلیم حس بدیه که هربار باید بگم نه اینطوری غلطه. یه حس انتقادی دست میده به ادم که فک کنم بعد مدتی بربخوره بهشون و دیگه مقاومت کنن. چون من رئیسشون نیستم و این وظیفه اونه که یادشون بده!

بعد از رفتنش از نو همه چیزو ضدعفونی کردم ولی خب باز محلول یکم کم اومد که مسیری که مریض ازش رد شده ضدعفونی کنم. بعدش روتختی مریض رو با رعایت فاصله و اروم جمع کردم و انداختم تو سطل اشغال. میدونستم پر ویروسه.

 

+بعد برگشتم ساختمون اول و یاد بیمه چند روز پیش افتادم که برای یکی که باید با دفترچه حساب میشد رو ازاد زده بودم و کلی پول اضافه داده بود. دنبالش گشتم و دیدم بله! دکتر از اول براش تو برگه ازاد نوشته اما اون دفترچه داشت! خاستم برگه ش رو پیدا کنم و درستش کنم و یا پولو بهش برگردونم یه جوری یا صدقه بدم از طرفش ولی دیدم که برگه دفترچه ش نیست و فقط برگه ازاد هست. دوباره یه مورد دیگه همین شکلی اومد و گفتم برو بده دکتر برات تو دفترچه بنویسه که سی هزارتومن کمتر پول بدی. چند بار رفت و برگشت و دکتر قبول نمیکرد. همکارم که خودش از یه قرون پول هم نمیگذره و با وجود سرمایه میلیاردیش حتی یه جفت دستکش هم برای خودش اگر از خونه ش بیاره حرصش میگیره گفت: ولش کن بابا تقصیر دکتره ازاد حساب کن!

زنگ زدم دکتر و گفتم چرا تو دفترچه نمیزنی براش؟ که در کمال تعجب دیدم که دکتر اصلا خبرنداره که اینو بیمه حساب میکنه!!! یعنی در تمام این مدت کسی این قضیه رو به دکتر نگفته بود، نه رئیس ما و نه هیچ مسئولی و نه همکارای بخش! و خدا میدونه چندتا برگه رو ازاد زدن که میشد با دفترچه باشه.

حرص بخورم؟ نه هلی! فقط کاری که از دستت برمیاد انجام بده!

 

بعد ساعت نزدیک یک دو تا تصادفی اوردن که یکیش یه دختر 17 ساله بود که حسابی ترسیده بود و دماغش شکسته بود و گریه میکرد و همین مونده بود که به پام بیفته! میگفت خانووووم تروخداااا زود کارمو انجام بدین دارم میمیرم!! پیری گفت تو پذیرش کن من انجام میدم. رفتم پذیرش کنم و دیدم باز دختره هر ده ثانیه یه بار میومد میگفت خانوم تروخدااا

دیدم که پیری در کماااال خونسردی داره دختره رو دید میزنه و دستکش میپوشه انگاااار نه انگاااار که یکی اونجا داره عذاب میکشه!

 

+بعد اون بازم مریض مشکوک داشتیم و دیگه نا نداشتم انقد که رفته بودم ساختمون دوم و اومده بودم و پیری نرفته بود.

اخرشم بهش گفتم اشکال نداره شما اینجا میخابین میخام خسته نشین!! خاستم بهش یاداوری کنم که من میرم اونور میخابم. دیدم داره همینجوری نگام میکنه. گفتم نوبت منه دیگه اونور بخابم؟ گفت آره! خیالم راحت شد و بازم به این نتیجه رسیدم که الکی حرص میخوردم. چون یه بار خیکی این کارو باهام کرده بود فکر میکردم اینم این کارو میکنه. اصلا تعارف تو کارش نیست و تا صبح هم بمونی نمیگه خب بسه برو بخاب! خودم ساعت یک وسیله هامو جمع کردم و راه افتادم همینکه خاستم از در خارج شم تلفن زنگ خورد. دیدم سوپروایزر اونور سالن وایساده و تلفن دسشته و پیری گفت سوپره. گفتم یاخدا باز چی شده؟ برداشت و سوپر گفت که باید بیاین بالای سر جسد! منم وسیله هام دستم بود و نامردی نکردم و رفتم ساختمون دوم و اصلا اهمیت ندادم J دیگه این ساختمون رو برای اون جا گذاشته بودم ولی خب اگر به اینا باشه باید هرچی کار سخته طرحی انجام بده.

فکر نکنین چون مرده و سابقه ش از سن من بیشتره نترس تره ها! اتفاقا از همه ترسو تره و شک دارم بعد جسد تونسته باشه بخابه.

خلاصه رفتم ساختمون دوم و یک ساعت مشغول تمیزکاری بودم و یه چت تصویری با اقای دوست زدم که طبق معمول اخر شبا یه تصویر سیاه داشتم و حرفم نمیزد چون همکارش خاب بود و منم از زمین و زمان میگفتم. باز یه مریض اومد و چتو قطع نکردم و بدون اینکه مریض رو ببینه یا مریض اونو ببینه! در جریان کارم قرارش دادم و خیلی باحال بود.

مریض بعدی مادر یکی از همکارای شبکه بهداشت بود یه مرد حدود 50 ساله. یکم براش ضایعه های توی ریه و اینکه افیوژن داره ولی باید احتمال کرونا رو درنظر گرفت و اینا توضیح دادم هرچند غیرقانونیه نظر دادن ولی همکارا که این چیزارو نمیفهمن. تا نظرتو نگی ولت نمیکنن. اخرش ازم مشخصات خاست اینکه اسمم چیه و اهل کجام و راستش ترسیدم. ینی همیشه موقع مشخصات خاستن تو بیمارستان اولین چیزی که به ذهن ادم میرسه اینه که یه کار اشتباهی کردی و طرفت میخاد بره شکایت کنه. حالا چه کارت اشتباه بوده باشه چه قانونو اجرا کرده باشی باید بترسی چون رئیسا هیچوقت طرف تورو نمیگیرن و یه طرحی اینجا همیشه طرف مقصر تو دعواست.

 

+شب خیلی سختی بود. از ساعت یازده به بعد واقعا وحشتناک بود. مریض کرونای قطعی، تصادفی، صدای شیون های بی وقفه تو حیاط بیمارستان، پسر جوونی که به قتل رسیده بود و فضای بد حاکم. ساعت سه بالاخره خاستم بخابم و صدای جیر جیر پنجره، قطره های آب، صداهای پشت پنجره و هرچیزی منو به خودش میاورد و نمیذاشت بخابم.طبق معمول هم منتظر بودم که با صدای تلفن از خاب بپرم. بالاخره خابم برد و با وجود خستگی خیلی زیاد تا ساعت شش و نیم که خابیدم چند بار از خواب پریدم. یه بار خواب دیدم که مریض کرونا اومده و کل ساختمونو گشته بدون ماسک و... و الوده ش کرده و من اصلا لباس حفاظتی وهیچی ندارم. از خواب میپریدم. دوباره خواب میدیدم که جسد خونی آوردن بخش و زیپ کیسه رو باز میکنن و همون لحظه از خواب میپریدم و... ساعت شش که از خواب پریدم تصمیم گرفتم که دیگه نخوابم. ولی از فرط خستگی و اینکه تقریبا خیالم راحت بود که دیگه بیدارم نمیکنن نیم ساعت، چهل دیقه بعدشم خابیدم. بعد برگشتم خونه و بعد حموم و... خابیدم و دیدم رئیس زنگ زده. گفت که تو الکل میخاستی بخری؟ گفتم که نه من فقط به یه نفر که خیر هارو میشناسه گفتم و هنوز خبری ازش نشده. گفت که دیگه بیمارستان الکل نمیده!! گفتم: واقعا فکر نکردن که دستگاه بدون الکل خراب میشه و این تنها دستگاه قدیمی و حساس بیمارستان اگر خراب بشه دیگه نمیشه کرونا رو تو این شهر تشخیص داد!!؟ چرا فکر نکردن فردا پس فردا یقه خودشونو میتونه بگیره؟ گفت که باهاشون دعوا کرده ولی نتیجه ای نگرفته. حرص بخورم؟ نه هلی! تو کاری که میتونستی کردی!

 

+فردا صبحم و پس فردا 24 ساعت شیفتم. فقط دعام کنید...

عاشقانه نیست

توسط ... |

آهنگطوری

,

طراحی

| چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ | 20:1

قضیه این روزا که چند روز پست نمیذارم و یهو میام رگباری هرچی گذشته مینویسم اینه که جدیدا عادت کردم به پست گذاشتن با لپ تاپ. چون تایپ کردن با لپ تاپ بهم خستگی و حس محدودیت نمیده و هرچقدر دلم میخاد میتونم بنویسم.

بخاطر همین چند روز یکبار روشنش میکنم و دوساعت میشینم و هرچی به خودم و در ذهنم گذشت مینویسم که بمونه و خالی شم.

+ من دو سال محروم بودم از بزرگترین علایق و دلخوشی های زندگیم. یعنی طراحی کردن و نوشتن. تایپ کردن و حتی خودکار به دست گرفتن. دوسال حسرت یه چت کردن طولانی و بدون درد و تیر کشیدن دستام به دلم موند. حتی با کسایی که اصلا باهاشون راحت نبودم مجبور بودم با ویس حرف بزنم. دیگه کم کم ناامید شده بودم فک میکردم که شاید دیگه هیچوقت نتونم طرح بزنم و بنویسم.

بعد از تلاش های زیاد بالاخره مشکل دستام رو پیدا کردم خداروشکر.

 حالا بیشتر قدر سلامتیم و توانایی لذت بردن از علایقم رو میدونم. خدایا دوستت دارم که تواناییم رو بهم برگردوندی. دیگه هیچوقت همچین اتفاقایی برام نیفته باشه؟ خاهش میکنم...

 

+چند روز پیش بعد مدتها نشستم و یه طرح زدم، براساس برنامه بولت ژورنالم که برای بهتر نگهداشتن حالم و پیشرفت تو زمینه ای که علاقه و استعدادمه برنامه گذاشتم. خداروشکر که لذت بردم ازش. انقدر هیجان زده بودم که شب هم تو خاب ذوق زده بودم!!!

بالاخره طرح جدید! بعد مدتها! اونم یه عکس نوشته که عکسشو خودم گرفتم از طرحی که واقعا دوسش دارم و خودم بعد مدتها بافتمش و ترانه ای از مرد خاطره ساز و بیتی که با تمام وجود حسش میکنم. خدایا این حسای خوبو برام نگهدار...


تو ادامه مطلبن عکسا

رمزشم اینه: گل

ادامه مطلب

چه بر سر من آمد؟

توسط ... |

بیمارستان نشین

| چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ | 19:6

+نمیدونم غمگین باشم یا در عجب؟ من همون دختر کوچولوی ته تغاری خونه م! که کلی با بقیه فاصله سنی داره. اما امروز با دیدن حال برادرم بعد تعریف کردن شیفت قبلم تو سه جمله به این نتیجه رسیدم که اصلا مسائل بیمارستان رو نباید برای خانواده م تعریف کنم یا اینکه عکسامو نباید بفرستم براشون. چون تحملش رو ندارن. نه فقط چون خانواده اونا هستم بلکه به خاطر اینکه شرایط خیلی دلخراشیه.

 به کجا رسیدم؟ من کجام که حتی از شنیدن اون چیزی که بهم گذشته بزرگترهایی که همیشه تکیه گاهم بودن، چند روز داغون میشن؟ چی شد که اینطور شد؟ برادرم هر روز میاد میگه کاش میشد نری بیمارستان و هر وقت میرم کلی غصه میخوره و میگه کاش هیچوقت نمیرفتی. اینارو درحالی میگه که فقط اندکی از اون چیزی که بهم گذشته رو بهش گفتم و خبر نداره چی بر من گذشته و داره میگذره. نمیدونه چه بحران روحی بزرگی رو تو این هشت ماه پشت سر گذاشتم و چه ها که تحمل نکردم. خاهرم که همون اول باهام اتمام حجت کرد و گفت: نه میخام درباره بیمارستان چیزی بشنوم و نه ببینم. پدر و مادرم هم که اصلا چیزی بهشون نگفتم و فقط با همین مسئله که صبح علی الطلوع از لای سگای ولگرد باید رد شم تا به سرویس برسم کلی غصه میخورن و نمیدونن که این بهترین قسمت روز منه!

کسی حتی خبرنداره من تو بخش رابطه شخصیم و کسی که برای اینده م انتخاب کردم چقدر داستان غم انگیزی دارم.

 کسی درکم نکرد. با همه اینا انتظار داشتن که حالم خوب باشه. از همون اول! چقدر طول میکشه تا یه انسان حساس با یه روحیه هنری به شرایطی که حتی با شنیدنش چند روز بهم میریزی عادت کنه؟

احوال طوری

توسط ... | چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ | 19:2

تو این مدت خیلی سعی کردم که برنامه روتین روزانه داشته باشم و سعی کنم که حالمو بهتر نگه دارم.

با اینکه هنوز فقط صد صفحه از کتاب "از حال بد به حال خوب" که  نسترن معرفی کرده بود رو خوندم، اما خیلی کمک کننده بوده خداروشکر J فهمیدم دوتا خطای شناختی اساسی دارم. یکی اینکه پیش بینی منفی میکنم و هی میگم نکنه فلان بشه بهمان بشه و برای اتفاقی که هنوز نیفتاده نگرانم. و یکیم اینکه برای چیزی که نمیتونم تغییر بدم حرص میخورم!!

خداروشکر تا حدودی موفقیت امیز بوده فعلا برای مقال حدودا چهار روز پیش آقای دوست کاملا علائم کرونا داشت: از دست دادن ناگهانی چشایی و گلودرد و بدن درد و سرفه و... البته علائم الرژی هم داشت ولی خب اصلا از دست دادن چشایی و... قابل توجیه نبود باهاش! یه لحظه میخاستم غش کنم از نگرانی ولی به خودم اومدم و گفتم: هوی! هلی! هنوز که نمیدونی کرونا گرفته یا نه؟! چرا الکی خودتو سکته میدی!!؟ بعد خودمو اروم کردم و سپردم دست خدا به حدی که دیگه حتی یادم رفت بیام اینجا و درباره ش بنویسم! الانم خداروشکر بهتره و تست هم نداده و اگر خدایی نکرده کرونا هم باشه خیلی خفیف بود و گذشت و سکته کردن لازم نداشت!

خداروشاکرم که تاحالا خوب پیش رفته هرچند که دیروز دوباره یه سری افکار و اذیت ها سراغم اومد. ولی خب قرار نیست همه چی یهو درست بشه. مگه نه؟

15 فروردین 99

توسط ... | دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ | 2:33

پانزدهم فروردین با پسر طرحی جدید شیفت بودم.

صبحش سرگیجه بدی داشتم و همینکه رسیدم خاستم برم یکم دراز بکشم که جفت ساختمونا پر بود و بعد یه ساعت خیکی و پسر طرحی قدیم که شبش شیفت بودن بیدار شدن و رفتن و خیکی وقتی دید دارم میرم دراز بکشم چپ چپ نگاهم میکرد. 

 

+تا عصر اون روز همه چیز خوب بود. عصر مریض مشکوک داشتیم و به خدمات گفتم بره تمیز کنه ساختمون دوم رو و گفت نمیرم!!! شروع کرد به دعوا با خدماتی بخش بغلی و هی میخاست منم قاطی کنه. بعد زنگ زدم مسئول خدمات و گفتم یه نفرو بفرست و گفت اگر تمیز نمیکنه گزارش بنویس!! گفتم یه هفته س این اقا از رفتن به ساختمون دوم سرباز زده الان من باید گزارش بنویسم؟ همه خفه شدن و منتظرن همه چیز سر من خراب شه.

خیلی اعصابم سر این خورد بود. حتی الکل هم نداشتیم برای تمیز کردن. خدمات گفت که دیروز و روزای قبل با وایتکس تمیز کردیم و کسی چیزی نگفته تو چرا گیر دادی که باید با الکل باشه :|

ینی هیچکدوم از همکارای بی فکر و بی مسئولیتمون به خدمات نگفته بودن که اقا با الکل باید تمیز بشه چون دستگاه اصلیمونم سر همین سوخته!!

تو فکر بودم داشتم فکر میکردم که خب همکارا چطور کار کردن وقتی خدماتی تمیز نمیکرده؟ حتما خودشون تمیز میکردن و منم باید تمیز کنم خب.

بعد دیدم در کمال ناباوری پسر طرحی جدید بدون اینکه اتاقو تمیز کنه مریض مشکوک و غیر مشکوک رو پشت سر هم میفرستاد تو!!!

وقتی اعتراض کردم گفت به من ربطی نداره!!!

 

+گذشت و از بخش زنگ زدن گفتن یه دختر 18 ساله مشکوک داریم میفرستیم برای سی تی اسکن. همکارم گفت باشه. قطع که کرد خدمات گفت این حامله س!!! همکارم زنگ زد گفت: از زن حامله نمیشه سی تی گرفت. گفتن که باشه خبر میدیم.

بعد همکارم رفت و من دوباره زنگ زدم و گفتم چی شد؟ گفتن دکتر گفته باید بگیرین! من بهش نزدیک نمیشم تا سی تی نشه!! گفتم: امکان نداره این بچه ناکار میشه! از روشای دیگه کمک بگیرین.

بعد قطع کرد و خیلی ترسیدم که به زور ببرنش زنگ زدم به دکتر رادیولوژیست و در کمال ناباوری گفت بگیرین!!!

اخه قبلا میگفتن حتی اگر زن حامله گرافی ساده هم بشه باید کلی جواب پس داد و دوزیمتری بشه تا مطمئن شن بچه چیزیش نشده و... اونم بچه دو سه ماهه!! حالا الان ایییین همه اشعه بدن به مادر و بچه بدبخت!

بعد زنگ زدم به رئیس که ببینم چه کنیم و حداقل یه رضایت از مادر و دکتر بگیریم. رئیس برنداشت و اسمس دادم و منتظر موندم جواب بده که تلفن زنگ خورد! برداشتم دیدم دکتر عفونیه که دستور سی تی داده. هرچی از دهنش دراومد تو چند ثانیه بهم گفت!!!

داااد و هواااار میزد سرم که تو کی هستی هااااا؟؟ من میخام بدونم که تو کی هستی که من حساب تورو برسم!!! من میخام ببینم تو با سواد چهارساله ت اونجا نشستی داری به من دستور میدی که چی؟ :| وقتی من میگم یعنی یه دستوره و تو حق نداری رو حرف من حرف بزنی. شماهارو کی توبیخ کردن که دومین بار باشه بخان بکنن سر یه همچین چیزی. خواب منو به هم ریختن از بس زنگ زدن گفتن اینا نمیگیرن! شما چیکاره ای اونجا نشستی با اون یه ذره سوادت. من تکلیفمو باهات مشخص میکنم جوجه!!! و حرفای بسیار زننده و زشت دیگه با لحن تند!!!

همه وجودم از عصبانیت و نفرت میلرزید و شوکه شده بودم ولی خونسردیمو حفظ کردم و گفتم ما یه روال قانونی داریم. اول باید رضایت نامه باشه بعد این کارو انجام میدیم. بله خیلی کارشناسا کارشون به دادگاه و ... رسیده سر این قضیه.

خلاصه هی گفت و گفتم و تلفن رو قطع کردم و به همکارم گفتم چیا گفته.

همکارم رفت که بگیره سی تی رو و بهش گفتم که حتما محافظت های لازم رو از بچه انجام بده و براش شیلد بذاره و نذاره که زیاد اشعه بخوره. همکارم به نشونه بیخیالی دستشو تکون داد و رفت.

وقتی برگشت گفتم شیلد گذاشتی؟ گفت: نه :| حتی رضایت نامه هم نگرفته بود! مادر بدبخت نیمدونست چه بلایی داره سر بچه ش میاد! دکتر هم حتی پایین نیومده بود بیاد بالاسرش!

انقدر شوکه بودم که میخاستم تف کنم تو صورتش ولی خب به یه نصیحت اکتفا کردم و گفتم اگر اون بچه بلایی سرش بیاد اینده یه انسان بهم ریخته. زندگی یه خانواده نابود شده. با یه مادر بی سواد 18 ساله از یه روستا که به اهالی بیمارستان اعتماد کرده.

هرچی میگفتم همکارم میگفت که به من مربوط نیست و مردم حقشونه اینطوری باهاشون برخورد شه و...

گفتم به فکر مردم نیستی به فکر خودت باش که فردا 360 میلیون دیه نیفته گردنت!

واقعا اینا سربازان سلامت نیستن اینا گل به خودی های سلامتن! اینا جای فداکاری و کار خیر دارن گناه میکنن! ان شالله که من نکنم. خدا کمک کنه که خیلیییییی مسئولیت سنگینیه که اگر یه قدم اونور تر برداری ثوابت میشه اتیش جهنم.

الان حس میکنم دیروز دفترچه یکی رو تشخیص ندادم و جای 15 تومن 50 تومن ازش گرفتم. الان بقیه پولش حق الناسیه که گردن منه.

 

+بعد خدماتی با رئیس کار داشت شماره شو گرفت و زنگ زد بهش. رئیس تلفنو برداشت! درحالیکه حتی اسمس منم جواب نداده بود که گفتم که کار ضروری دارم. بعد اون گفتم بهش بگو برداره میخام حرف بزنم باهاش که پسر طرحی ترسو گفت نه نه ولش کن!! گفتم برو بابا!

دوباره بهش زنگ زدم و برداشت و گفتم که واقعا چرا برنمیداشتین؟؟؟ هرچند آبی ازش گرم نمیشد ولی ازش درخواست کردم بره و دکتر رو ادب کنه. تازه داشت میگفت که در کمال ناباوری نامه اومده که در صورت ضرورت زن باردار رو میشه با کم کردن دوز دریافتی و محافظت سی تی کرد. گفتم خب نامه اومده نباید بگین؟؟؟ گفت که به درد دستگاه ما نمیخوره و دستگاه ما اصلا قابلیت اینو نداره که دوزش کم بشه.

جالب این جاست که پسر طرحی ترسو که داشت لنگاش میلرزید وقتی زنگ زدم به رئیس که بگم دکتر چه غلطی کرده بعدش شاخ شده بود و میگفت باید دکتر رو فحش میدادی و الانم باید شکایت کنی! اگر من بودم همین کارو میکردم. شما بگین اسم این رفتار چیه؟

 

+بعد سوپروایزر زنگ زد و گفت که رئیس داخلی مریض سفارشی داره!! گفتم مریض سفارشی دیگه چه صیغه ایه خانم؟ من کار همه مریضا رو تا جایی که میتونم درست انجام میدم. دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم لابد میخاد براش فرش قرمز پهن کنم؟ سوپروایزر که معلوم بود خیلی با حرفم حال کرد گفت اره تا تو فرشو پهن میکنی، من زنگ میزنم میگم سفارششو رسوندم.

 

+بعد یه مریض اومد و سی تی داشت. میشد 50 هزار تومن. گفت چقدر گرون! شروع کرد به بحث با همکارم که چرا دفترچه ش کار نمیکنه تو این بخش؟ فک کردم که پول نداره و خاستم برم سمتش و بگم اشکال نداره شما چیزی پرداخت نکنین و برگه شو گم و گور کنم که گفت: من خودم رئیس تامین اجتماعیم!!! ینی چی که دفترچه کار نمیکنه تو این مورد؟؟؟ جاخورم و فهمیدم از جمله مسئولین اشغالمونه که خودش از کار خودش سردرنمیاره. رفتم ساختمون دوم و وقتی برگشتم همکارم گفت که داد و هوار راه انداخته و زنگ زده به کارشناسش با وجود اینکه اونم گفته کاربرد نداره بازم قبول نکرده و حرفای زشت زده!! بعد کارشناسه گفته که ازش پول نگیرین تا اینکه درستش کنیم و دم همکارم تو این مورد گرم گفته بود: اشتباه کردین که کردین. شما فک کن پول ایشونو برگردوندیم پول اون چند هزار نفری که براشون قبلا ازاد حساب شده چی میشه؟ و خلاصه پولو از حلقومش کشیده بود. دستش درد نکنه!

بعدش رئیسه انداخته بود گردن مردم و گفته بود که مردم به فکر خودشون نیستن و دنبالش نرفتن ببینن که چرا دفترچه حساب نیست! 

اخه مردک عوضی! مردم مگه بیکارن که برای ریز و درشت کاراشون بیان در به در و اداره به اداره پیگیر بشن؟ توی بیشعور مگه وظیفه ت نیست که این کارارو درست انجام بدی؟ مردم به من و شما اعتماد کردن که میان اینجا و حساب و کتاب رو میسپرن به ما. اکثرشونم در اون لحظه اصلا حال خوبی ندارن. دیگه اگر قرار بود همه از بیمه سردر میاوردن که کارشناس بیمه نمیخاستیم!!

 

+ساختمون دوم که بودم لباس حفاظتی نداشتم به امید اینکه از پشت شیشه به بیمار و همراهاش اموزش میدم و نمیرم داخل. مریض اول تست کرونا داشت بعد سکته. که برای سکته ش باید میرفتم داخل اتاق. منم گفتم اگر منفی بود میرم با همین لباسا. تست گرفتم تستش هفتاد درصد مثبت دراومد. گفتم من میرم لباس بپوشم و شمام ماسک بیارین براش. رفتم لباس پوشیدم و اومدم و همه دادوبیداد کردن و زنگ زده بودن به سوپروایزر و ... همراه مریض دادو بیداد میکرد میگفت مریض من کرونا نداره شما چرا مارو معطل کردی!! هرچند هم که میگفتم که اقا تخصص شما نیست شما از کجا انقد مطمئنی و من باید کارای محافظتی رو انجام بدم و... مردک نمیگرفت و حرف خودشو میزد. اخرشم ماسک مریضو نزد.

 

+بعد اون حسابی اعصابم خورد بود. سر اینکه خدمات چرا تمیز نمیکنه؟ چرا الکلا تو کمد رئیسه و دم دست نداریم که دستگاه ها بیشتر از این خراب نشن؟ چرا همکارا انقدر بیخیالن؟ چرا همکارم شبیه یه قاتل عمل می کنه؟؟؟ چرا دکتر قبل اینکه سنگین ترین تست تهاجمی رو که حتی برای ادمای سالم هم تو شهرای دیگه به زور انجامش میدن به یه زن حامله تحمیل کنه براش بقیه تستارو انجام نداد؟؟؟ چرا انقدر بیشعوره که همچین حرفای خارج از انسانیتی به من زد؟ چرا فکر میکنه چون دکتره هر بی احترامی که میخاد میتونه بکنه؟ چرا جامعه ما اینارو اینطور بار اورده و همچین دیدی ایجاد کرده که باید جلوشون سر خم کرد؟ چرا فکر میکنه تو کاری که من تخصصشو دارم اون بهتر سردرمیاره؟

چرا همکارا هی دعا میکنن که دستگاه ها خراب بشن؟ اگر دستگاه خراب بشه و کرونا تشخیص داده نشه چرا فک نمیکنن که علاوه بر مردم خودشونم درگیر میشن؟

چرا رئیس همه چیز رو اطلاع نمیده؟ چرا چون من این ماه روزای تعطیل شیفتم رئیس یه سری از امکاناتی رو که به بقیه داده از من پنهون کرده؟ چرا انقدر بی فکره که هر روز تو بخش یه چیزی گم میشه و نداریمش؟ چرا نصف دستگاه ها خرابه و کسی چیزی نمیگه؟

چرا رئیس داخلی هر روز یه مریض سفارشی میفرسته و نباید ازش پول بگیریم و عین پادشاها باید باهاش برخورد بشه درحالیکه مردم بدبخت صف کشیدن؟

چرا باید رئیس یه جایی مثل تامین اجتماعی انقدر فاسد باشه؟ چرا مردم باید انقد بی درک باشن؟ اصن مردم هیچی چرا رئیس تامین اجتماعی باید انقد کم شعور باشه که تو همچین شرایطی سرما دادوبیداد کنه وفشارو چند برابر کنه برای چیزی که خودشم میدونه حقش نیست؟

کاملا مستعد دلدرد شدید بودم اما بلافاصله با خودم گفتم: ببین هلی! هیچکدوم ازینا دست تو نیست! تو نمیتونی کاری بیشتر از این انجام بدی. پس حرص نخور! شاید باورتون نشه ولی شکر خدا دلدرد نگرفتم و خیلی بهتر بودم.

شب هم شلوغ بود و تا ساعت سه خابمون نبرد. ساعت دو، دو تا تصادفی اورده بودن ساختمون اول که من اونجا نبودم البته.

صبح هفت خوشحال ازینکه مریض نیومده و دیگه بیدار نشدم تو اون چهار ساعت، بیدار شدم و رفتم بخش و به رئیس گفتم که بهم عینکی که یه هفته س به همه داده و به من نداده رو بده و دیگه هم با خیکی و پیری برام شیفت ننویسه. بهش گفتم که تلفن و قفل و ... خرابه و الکل نداریم و خدماتا نمیدونن چطور تمیز کنن ودستور العمل بهشون نرسیده و اصلا خدماتا تمیز نمیکنن و...

گفت که هیچکدوم ازینا رو همکارا اطلاع ندادن!!! حتی خرابی تلفن رو! حتی تمیز نکردن خدمات رو!

بازم پوکر فیس و درحالیکه باخودم میگفتم اینا از کنترل من خارجه برگشتم خونه و خستکی و خاب و...

 

+خدارو هزااااااااار هززززززززااااااااار مرتبه شکر که مریضای کرونایی خیلییی کمتر شدن و بعضی روزا حتی نداریم. ولی خب اوضاع نگران کننده س و مردم دو سه روزه بدجور ریختن تو خیابون! خدا خودش کمک کنه.

بابونه

توسط ... | دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ | 1:29

آقا من واقعا یه پلیر اهنگ برای داخل پستام میخام

پلییییییز یه کد به من بدین تو بلاگفا کار کنه

 

 

+ عمه اقای دوست ازین دکترای طب سنتیه. ینی متخصصش نیستا. دوره دیده. ماماس در اصل. بعد برای کیستم بهش گفته بود. گفته بابونه و ختمی رو بجوشون و بشین توش. عسلم هم بزن. با هزار مصیبت تو این کرونا پیداشون کردم. شاید باورتون نشه ولی بعد اولین استفاده باز شد و همینجوری کم کم داره اب میاد ازش. 

خداروشکر ان شالله که عمل نخاد :(

المفید

توسط ... | یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ | 22:16

چقد خوبه دور هم چیزایی که فک میکنیم مفید و بدرد بخوره رو بهم یاد بدیم💕

بیاین تو وبلاگامون بنویسیم و به اشتراک بذاریم هرچیزی که کشف کردیم و دیدیم خوبه

ننر آقا :)

توسط ... | یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ | 17:16

این آقای دوست ما خیلی لوسه

منم مشتی طوریم

حالا هرچی به این میگم ناراحت میشه

دیروز ی گوریله بود تو اینستا گفتم عاشقش شدم، ناراحت شد :/ کلا حق ندارم عاشق چیزی بشم. حیوون، شی و...

یه بار تو همین روزا گفتم «عن نشو» هنوز هی میگه تو به من گفتی عن :/

یه بارم آخرین باری که دیدمش یه پس گردنی به سفارش هانی زدم بهش، هرروووز میگه تو دست بزن داری به من پس گردنی زدی :/

الانم بهش گفتم لوس نشو باز ناراحت شد :/

قبلا هم گفته بودم که هممممه مناسبتارو اگر یک درصد بهش مربوط باشه حتما باید بهش تبریک بگم سروقت. 

خیلی لوسه

چه کنم یکم مشتی بشه؟

 

+ برای بولت ژورنالم دوستای گل ز جمله«جرقه» جون برین وب ماهی ببینید، کامل توضیح داده.

http://mahhtisa.blogfa.com/

فقط به تجربه خودم چندتا چیز اضافه کنم. یکی اینکه حتما حتما از دفتری که خیلی دوسش دارین استفاده کنین تا جذاب باشه براتون

من مثلا دفتر کلاسوری ازونا ک برگه کم و زیاد میشه بهش دوست دارم و دفتر قبلی رو منظم پر نمیکردم چون دوسش نداشتم.

یکیم اینکه حتما اهداف از بلند مدت به کوتاه مدت مرتب شه.

صفحه اول اهداف سالانه

صفحات بعدی به ترتیب ماهانه

بعد اهداف هرروز و...

که هرکدوم ک انجام شد تیک میخوره

سرباز سلامت!!

توسط ... |

بیمارستان نشین

| یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ | 1:54

+رگباری پست گذاشتم امشب  تازه فردام میام 15 فروردینو میذارم ان شالله

 

موقع دیدن تشکرای پیاپی تو ورودی شهر و بیمارستان و اینور و اونور از کادر درمان تعجب میکنم و عین کسیم که یه عمر از تشنگی نالیده و کسی صداشو نشنیده و وقتی به تشنگی عادت کرده تازه سرشونو برگردوندن سمتش و براش دل میسوزونن. بیمارستان فقط این روزا سخت نیست. بیمارستان همیشه کارش سخت بوده. من شب های زیادی وقتی تنها بودم و نگهبان درست حسابی نداشتیم و تازه کلیم ازم دور بوده تو یه بخش اخر بیمارستان، در خطر حمله افراد مست یا لات و لوت خیابونی بی سروپا بودم. شب های زیادی خارج شهر تو یه ساختمون جدا و وحشتناک در حالیکه صدای بارون و.. میومده با استرس خابیدم. حتی شده وقتی خاب بودم پنجره اتاق رو از بیرون کوبیدن و با صداش از خواب پریدم و مجبور بودم که کاملا خونسرد باشم یا اینکه یهو دیدم یکی پشت در وایساده و نگاهم میکنه. و این ادما رو نه میشناختم و نه معلوم بود که کین و از کجا اومدن فقط مریضایی بودن که باید کارشون انجام میشد. یا شب ها بیدارمون کردن و سریع اعزام شدیم به سردخونه و پیش جسد یا اینکه یه ادمی که سرتا پاش به دلایل مختلف خونیه. چیزایی که خیلیا فکر میکنن فقط تو فیلمای وحشتناک هست.

خوابم کاملا به هم ریخته. بارها و بارها حقم خورده شده و بهم بی احترامی شده هم از رئیس هم از مریض. بی امکاناتی همیشه بوده و تحت فشار خیلی زیاد شده که کار کنم طوری که اسم خودمم دیگه یادم نیاد.

بار ها به تنهایی مریضی زیر دستم بوده که درحال مرگ یا خونریزی شدید بوده و صدتا همراه منو محاصره کردن و با چشمای منتظر و بیشتر مواقع پر تهدید و عدم اعتماد منتظر بودن کارمو بکنم و امان از وقتی که یه ذره کارم طول بکشه یا فکر کنن که مسلط نیستم یا اینکه کاری کنم که باب میلشون نباشه که پدرمو به صد مدل شکایت و فحش و دادو بیداد و... در بیارن. تازه پشت این مریض کلی مریض سرپایی منتظر و شاکی هم وایساده!!

تو مسیر خونه به بیمارستان درحالیکه صبح بوده و هنوز تاریک بوده سگ دنبالم کرده. سرویس توی برف و دمای زیر 16 درجه سانتی گراد منو کاشته. با مریضای تنفسی واگیردار قبلا هم در ارتباط بودیم. حتی وحشتناک تر از اون با مریضای پوستی واگیردار!

بعد تازه یادشون اومده کادر درمان سختی میکشن! تازه دلسوز شدن اطرافیان! قبلا ما قشر مرفه و مفت خور و کار خراب کن و از خودراضی بودیم الان شدیم سرباز فداکار! باز خوبه خداروشکر. این کرونا خیلی چیزارو یاد نسل بشر انداخت.

12 فروردین 99

توسط ... | یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ | 1:53

یه خلاصه ای هم از دوتا شیفت قبل بگم تا یادم نرفته اول تو این پست دوازدهم رو بنویسم:

+قبلش باید بگم اپ نکردن این چند روزم بیشتر بخاطر این بوده که برنامه زندگیم خدارو هزار مرتبه شکر منظم تر شده به خاطر بولت ژورنال با کمک ماهی عزیز :) و این باعث میشه وقت کمتری گیر بیارم برای روشن کردن لپ تاپ و نوشتن. همچنین خداروشکر حالمو خیلی بهتر کرده. خصوصا صفحه شکرگذاریش خیلی خوبه و یادم میاره که چیا هنوز دارم و براشون خداروشکر کنم و خوشحال باشم. ان شالله که همینطور ادامه پیدا کنه.

 

+ خب شیفت قبل تر یعنی 12 فروردین تقریبا شیفت بی دردسری بود خداروشکر. با پسر طرحی قدیم شیفت بودم و صبحشم با اون و خیکی. خیکی فقط اومد کار پدربزرگشو انجام داد و بقیه شو به بهونه بستری کردن پدربزرگش کلا بخشای دیگه بود و گوشیشم گذاشته بود رو میز و انقدر از اول شیفت زنگ خورد که منو پسر طرحی قدیم اخراش عین دیوونه ها شده بودیم از دستش. ولی خداخیرش بده تنها کار مفیدی که کرد این بود که زنگ زد و رفتن به بخش قرنطینه کرونا رو لغو کرد. حالا اگر ما زنگ میزدیم و میگفتیم نمیایم شش تا توبیخ برامون مینوشتن ولی چون خیکی از مفت خورای با سابقه ی بیمارستانه، حرفش خیلی میره.

عصرشم خیلی از پسر طرحی جدید ناراحت شدم چون فهمیدم حرفایی که پیشش زدم که کمکش کنه حقش رو نخورن رو گفته به پسر طرحی قدیم و امیدوارم حداقل به بقیه نگفته باشه.

شبشم از پسر طرحی قدیم ناراحت شدم. خب من فکر میکردم که نوبت منه که برم و ساختمون دوم بخابم و به هوای همین از ظهر زیاد کار کردم و شبم نرفتم قبل دوازده استراحت کنم با وجود اینکه از خستگی چشمام باز نمیشد. از ظهر هم به پسر طرحی قدیم هی میگفتم تو که امشب قراره ساختمون اول باشی و خسته بشی برو استراحت کن و کمتر کار کن که نا داشته باشی تا صبح ادامه بدی و هی میگفت نمیرم. تازه اخر شب که داشتم وسیله جمع میکردم که برم اونور گفت نوبت منه اونور بخابم!! کاملا شوکه شدم!! گفتم نه بابا!! گفت چرا به فلان نشون نوبت منه ودیدم راست میگه. بعد گفت: ولی توبرو اونور بخاب من این چیزا برام مهم نیست برا تو مهمه K

خب اگر برات مهم نیست چرا میگی اصلا و اصرار داری بهم ثابت کنی؟ خیلی ناراحت شدم که زودتر نگفته و منو خر فرض کرده و میگه برام مهم نیست. انقدر خسته بودم که اون لحظه فقط میخاستم سرمو بذارم روش بالش و اصلا باورم نمیشد که باید تا یه زمان نامعلومی بیدار باشم و هی مریض مشکوک بیاد و ضدعفونی کاری و...

شب سختی بود و بعد رفتنش که خیلی زودم رفت، چهارتا مریض داشتم و هی از خستگی پس میفتادم و تلفن زنگ میخورد.

انقدر اون روز رفتم تو خواب و بیداری و تلفن زنگ خورد یا سر تصادفی و قرنطینه و... اماده باش خوردیم که یه جورایی عین کسی که هی بهش ضربه های شلاق بزنن و اخرش دیگه صداش درنمیاد شده بودم و وقتی برگشتم خونه و رفتم حموم و شیرو باز کردم، ازدوش اب یخ ریخت روم. یه ثانیه شوک بهم وارد شد ولی سریع اروم و مظلوم وایسادم انگار که عادت کرده باشم. بعدم رفتم تو اینستا پروفایل یکیو دیدم اسمون بود و با تیکه های ابر شبیه عفونت کرونایی گراوند گلس لعنتی! ناخوداگاه یه ثانیه قلبم به تپش افتاد.

هوای غیر آزاد

توسط ... | یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ | 0:38

 

بدون رمز میذارم من که دیگه رد دادم به قول بهتاش، هرچی هست گفتم اینم روش!

 

بخش ما تو بیمارستان کلا یه دونه دسشویی هم برای بیمارا هم برای پرسنل داره(شاهکار دیگری از بیمارستان ما)

بعد این دسشوییه کلا دو متر و نیم از پذیرش فاصله داره و روبه روشه دقیقا.

اقا چشمتون روز بد نبینه روز اول طبق معمول همیشه که استرس میگیرم سندروم روده تحریک پذیر لامصب به کار افتاد و روده هامون شروع کرد به حرکت و نفخ و... :)))

با دلدرد و نفخ شدید رفتم دسشویی و قشنگ کارمو کردم و سرحال اومدم بیرون :))))

دیدم رئیس و دو نفر از همکارا نشستن تو پذیرش. 

 

سه ماه گذشت...

یه روز اومدم دیدم خانوم ماست هار هار میخنده و یکی از همکارا از پیشش میره اشپزخونه و اونم میخنده. گفتم چی شده؟ گفت: همراه یکی از مریضا نمیدونسته صدای دسشویی اینجا واضح میاد اون تو گوزیده :)))))))))))))))))))

شاید فکر کنید من یه قطره اب شدم و رفتم تو زمین وقتی یاد روز اول افتادم. اما نه!!!

با خودم گفتم حیف شد باید میومدم بیرون تو صورتشون میگوزیدم :d

بی تربیت و بی نزاکت و گوزو هم خودتونید :ddddddd

دسشویی که نشه توش گوزید دسشویی نیست

پانزدهمین شب بارانی بهار ۹۹

توسط ... | شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ | 2:42

سلام

این لحظه رو میخام ثبت کنم

من هلی 23 ساله در بیمارستان شهرم و در ساختمون دوم دراز کشیدم.

روزگار سختیست شاید اوج بیماری واگیردار و ناشناخته ای به نام کروناس و شاید از اوج رد شدیم(ان شالله) و شاید خدایی نکرده هنوز مونده بهش‌، این روزا هیچکس نمیتونه اینده رو پیش بینی کنه‌. حتی دانشمندای بزرگ! حتی سیاستمدارا! برای اولین بار بعد مدتها انسان واقعا کم آورد... شاید خدا یادشون آورد که زیاد به توانایی هاشون مغرور نشن.

خیلی عجیبه که زندگی خیلی پولدارا کمی شبیه مال من شده و دارن اذیت میشن، دلم براشون میسوزه، چون من یه عمر اینو کشیدم که تو ی جایی مثل زندان باشی، چقدر سخته. ولی خب روزگار همیشه میگه تو باید بیشتر بکشی پس به قرنطینگی قبلیم بیمارستان و مشقت هاش هم اضافه شده‌.

امروز چهار روز مونده به نصف کردن دوران طرحم. زود گذشت و این زود گذشتن ترسناکه. چون باید راه چاره ای برای درامدم تا پایانش پیدا کنم.

دوران سختیست امروز هم با دکتر و هم با مریضا دعوای سختی داشتیم و از رئیس بدجوری دلخور بودیم. تو جایی هستم که نه اعتمادی هست و نه دلسوزی و مهربانیی. اما زندگی به من یاد داد که هرچقدر زجرآور باشه تا لحظه ای که نمردی باید تلاش کنی. گرونی، فارغ التحصیلی, کاهش حقوق، بیمارستان آزاردهنده، مرگ رویاها، عدم توانایی در تصمیم گیری و تلاش های نافرجام برای رهایی از وضعیت، بیماری های پارتنرم، وضعیت قرمز جنگی، پاندومی، بازهم گرونی و فقر و فقر و... بعد هر حادثه مدتی طول میکشه تا خودمو پیدا کنم. اما بعدا میفهمم که زندگی در خلال همین حادثه هاست و یعنی بلند شدن و دوباره ایستادن. خدا قدرت‌مارو تو این بلند شدن ها زیاد کنه.

 

سرم از ۲۰ ساعت موندن زیر مقنعه بشدت میخاره و بعضی کلمات رو قاطی میکنم از خستگی.

بیرون رعد و برق و بارونه. بارون بهاری. امروز ۱۶مین روز بهار زیباییست که ازمون دریغ میشه. امسال نرفتیم ۱۳ بدر و متفاوت ترین عید زندگیمو گذروندم.

این روزا بدجور از خونه بودن لذت میبرم و بودن توی بیمارستان روحمو خراش میده اما باز بعد مدتی میفهمم که باید دوباره بلند شم و شروع کنم و با همه ناملایتمی ها و جنگ و دعواها گوشه ای از کار و درگیری های این روزارو بگیرم و بتونم مفید باشم.

امروز دختر خدمانی منو برای داداشش خاستگاری کرد. برام جالب بود.

نمیدونم قراره چی بسرم بیاد و وقتی این متن رو برمیگردم و میخونم کجام و چیکار میکنم؟ فقط امیدوارم دلم پر از خوشی و امید باشه و سرشار از ذوق و انرژی برای تلاش

پیف

توسط ... | پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۹ | 1:10

آقا یه خاطره خیلی کثیف و خجالت آور ولی باحال و جگر خنک کن از روز اول کاریم تو مرداد ۹۸ دارم :)

تعریف کنم با رمز بذارمش؟

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .