صبح که برگشتم از روح و درونم خون میچکید.
حس میکردم کمر روانم صد ضربه شلاق خورده.
برگشتم و این بار زیر بار کتک جسمی گرفته شدم. بازوم کبوده. پشتم درد میکنه.
کاش بعضی ادما یاد میگرفتن در لحظه هرکار دلشون بخاد نمیتونن بکنن.
میم اومده بود و نصیحت های بی سروته مسخره ش که خودشم قانع نمیکرد و باز هم زخم های عمیقی تو وجودم به جا گذاشت.
گفت حق نداری تنها ازینجا بری مگر با شوهرت! آبرومون میره. ما ازین رسم و رسوما نداریم.
گفتم یا میرم یا خودمو میکشم.
گفتم اون عوضی واقعا خجالت نکشید بعد اینکه منو زد؟ شرمسار نبود؟ اینکه من عین جنین جمع شده بودم و لگدمالم کرد؟ اینکه هیچی نگفتم به هیچکس و فقط داد زدم و خداروصدا زدم؟با اینکه میدونست چقدر حالم بده سر اینکه گفتم «چرا هواکش دسشویی رو روشن نمیکنی؟» منو کبود کرد؟
گفت بعد اون قضیه زنگ زده و زار زار گریه میکرده.
اما خب مهم اینه که به تخمشم نبوده که بیاد یه معذرت خواهی خشک و خالی ازم بکنه.
برای رفتنم فقط بابام مهمه و واقعا نمیدونم چطور باید باهاش مطرح کنم. اگر اون اجازه بده از الان باید تلاش کنم برای رفتن. اما تا نظر اونو ندونم نمیتونم تصمیم بگیرم. با بابام اصلا صمیمی نیستم.