یه خلاصه ای هم از دوتا شیفت قبل بگم تا یادم نرفته اول تو این پست دوازدهم رو بنویسم:
+قبلش باید بگم اپ نکردن این چند روزم بیشتر بخاطر این بوده که برنامه زندگیم خدارو هزار مرتبه شکر منظم تر شده به خاطر بولت ژورنال با کمک ماهی عزیز :) و این باعث میشه وقت کمتری گیر بیارم برای روشن کردن لپ تاپ و نوشتن. همچنین خداروشکر حالمو خیلی بهتر کرده. خصوصا صفحه شکرگذاریش خیلی خوبه و یادم میاره که چیا هنوز دارم و براشون خداروشکر کنم و خوشحال باشم. ان شالله که همینطور ادامه پیدا کنه.
+ خب شیفت قبل تر یعنی 12 فروردین تقریبا شیفت بی دردسری بود خداروشکر. با پسر طرحی قدیم شیفت بودم و صبحشم با اون و خیکی. خیکی فقط اومد کار پدربزرگشو انجام داد و بقیه شو به بهونه بستری کردن پدربزرگش کلا بخشای دیگه بود و گوشیشم گذاشته بود رو میز و انقدر از اول شیفت زنگ خورد که منو پسر طرحی قدیم اخراش عین دیوونه ها شده بودیم از دستش. ولی خداخیرش بده تنها کار مفیدی که کرد این بود که زنگ زد و رفتن به بخش قرنطینه کرونا رو لغو کرد. حالا اگر ما زنگ میزدیم و میگفتیم نمیایم شش تا توبیخ برامون مینوشتن ولی چون خیکی از مفت خورای با سابقه ی بیمارستانه، حرفش خیلی میره.
عصرشم خیلی از پسر طرحی جدید ناراحت شدم چون فهمیدم حرفایی که پیشش زدم که کمکش کنه حقش رو نخورن رو گفته به پسر طرحی قدیم و امیدوارم حداقل به بقیه نگفته باشه.
شبشم از پسر طرحی قدیم ناراحت شدم. خب من فکر میکردم که نوبت منه که برم و ساختمون دوم بخابم و به هوای همین از ظهر زیاد کار کردم و شبم نرفتم قبل دوازده استراحت کنم با وجود اینکه از خستگی چشمام باز نمیشد. از ظهر هم به پسر طرحی قدیم هی میگفتم تو که امشب قراره ساختمون اول باشی و خسته بشی برو استراحت کن و کمتر کار کن که نا داشته باشی تا صبح ادامه بدی و هی میگفت نمیرم. تازه اخر شب که داشتم وسیله جمع میکردم که برم اونور گفت نوبت منه اونور بخابم!! کاملا شوکه شدم!! گفتم نه بابا!! گفت چرا به فلان نشون نوبت منه ودیدم راست میگه. بعد گفت: ولی توبرو اونور بخاب من این چیزا برام مهم نیست برا تو مهمه K
خب اگر برات مهم نیست چرا میگی اصلا و اصرار داری بهم ثابت کنی؟ خیلی ناراحت شدم که زودتر نگفته و منو خر فرض کرده و میگه برام مهم نیست. انقدر خسته بودم که اون لحظه فقط میخاستم سرمو بذارم روش بالش و اصلا باورم نمیشد که باید تا یه زمان نامعلومی بیدار باشم و هی مریض مشکوک بیاد و ضدعفونی کاری و...
شب سختی بود و بعد رفتنش که خیلی زودم رفت، چهارتا مریض داشتم و هی از خستگی پس میفتادم و تلفن زنگ میخورد.
انقدر اون روز رفتم تو خواب و بیداری و تلفن زنگ خورد یا سر تصادفی و قرنطینه و... اماده باش خوردیم که یه جورایی عین کسی که هی بهش ضربه های شلاق بزنن و اخرش دیگه صداش درنمیاد شده بودم و وقتی برگشتم خونه و رفتم حموم و شیرو باز کردم، ازدوش اب یخ ریخت روم. یه ثانیه شوک بهم وارد شد ولی سریع اروم و مظلوم وایسادم انگار که عادت کرده باشم. بعدم رفتم تو اینستا پروفایل یکیو دیدم اسمون بود و با تیکه های ابر شبیه عفونت کرونایی گراوند گلس لعنتی! ناخوداگاه یه ثانیه قلبم به تپش افتاد.