+و اما 19 فروردین ماه. شب قبلش همکارم گفت که تعداد کرونایی ها زیاد شده.
خاب دیدم که کل بیمارستان پر شده از مریض کرونا و جای سوزن انداختن نبود حتی توی ساختمون دوم تخت گذاشته بودن! و اصلا فرصت پوشیدن لباس هم نداشتیم و داشتم با روپوش و بدون ماسک میگشتم. خاب دیدم که ساختمون دوم دستگاه رو یه پسر نوجوون خراب کرد و تو خواب کلی غصه خوردم!
اقای دوست کلی دعوام کرد که چرا از همکارم امار گرفتم که اینجوری بترسم.
صبحش یه ذره به کارام رسیدم و بعدش تلاش کردم که حالمو خوب نگهدارم اما فکر بیمارستانی که تقریبا با پیک دوم کرونا مواجهه و شیفت دادن با پیری و کابوس شب قبلم مغلوبم کرد و حسابی اضطراب و دلتنگی اومد سراغم.
رسیدم بیمارستان و حدود بیست دیقه با کارمندای شیفت صبح در ارتباط بودم و تو همون بیست دیقه حسابی پر شدم از تنفر نسبت بهشون و حس غم و اندوه و تاسف! پیری داشت سر رئیس داد میزد و علاوه بر ماسکای سهمیه ش که کافی هم هست بازم ماسک میخاست! عین بچه هایی که بهونه یه چیزی رو میگیرن.
منشیمون که حدود 45 سال سنشه همینکه من رسیدم به استیشن شروع کرد به خوندن یه اهنگ خیلی بی تربیت در مورد سینه و کون و اندام یه زن!!! یکی از همکارا هم دیدم از پشت داشت کون اون یکی رو میخاروند! بعدم که پیری شروع کرد به مسخره کردن داستان من با دکتر سر قضیه زن باردار و رئیس هم اومد و مثلا داشت نصیحتم میکرد. میگفت که هرکار گفتن بکن و مقاومت نکن. به فکر هیچکس و هیچ چیز نباش و کاری رو که میگن انجام بده. وقتی میگه زن باردار رو اشعه بده، بده!! منم گفتم این کارو هم میکردم باید رضایت میگرفتم یانه؟ به فکر مریضم نباشم، بعدا خودم تو دردسر میفتم بدون رضایت این یه اصل انکار ناپذیره! هرچی میگفتم یه جوری میپیچوند و حرفای بی سر و ته میزد که مثلا منو قانع کنه. گفت خب بخشنامه اومده که بگیرین! گفتم من بخشنامه ای ندیدم شما وظیفه تون بود به ما میدادینش. گفت همون دوروبرا تو کمدم بود K چقدر ادم میتونه بی منطق باشه؟ انتظار دارن من هرروز برم سر وسایل رئیس و کمد و کاغذاشو بگردم ببینم بخشنامه اومده یانه!!!
بعدم تعریف کردن که رفته پیش دکتری که اون روز این همه به من بی احترامی کرد و حرفای زشت و زننده رو با دادوبیداد بهم زد. انتظار داشتم که بگن خب دکتر قانع شده و معذرت خاهی کرده!!! ولی گفتن که دکتر راضی شده بگذره ازت K گفتم چی؟؟؟ مگه من چیکار کردم؟؟ گفتن که رفته شکایت کرده و خاسته پدرتو دربیاره که مقاومت کردی درباره دستورش! بعد رئیس راضیش کرده و گفته: وظیفه ت رو انجام دادی و بخشنامه اومده و هنوز تو ندیده بودیش اون موقع!! (بخشنامه ای که اصلا مربوط به دستگاه ما هم نیست!)
بعد وقتی میرفتم لباس عوض کنم و به خاطر بی فکری رئیس پاویون ما وچندتا از اقایون یکیه به پسر طرحی جدید گفتم که من طول میکشه کارم شما لباستونو عوض کنید من بعدا میرم.
جلو همه مردا برگشت گفت چرا؟ آرایش میخای بکنی؟ K من بیچاره که بی ارایش ترین دختر بیمارستانم!
بعدشم که بحث نبودن خدمات و اینا شد که پیری گفت: این چه وضعشه من امروز بدون اینکه اتاق ضدعفونی بشه مریض مشکوک و غیر مشکوک رو گرفتم!! چرا خدمات نداریم؟؟ فهمیدم که بله!! اینا وقتی خدمات نیست زحمت نمیدن به خودشون یه اسپری بگیرن دستشون و درراه خدا و مریض نشدن چندتا ادم بدبخت که بهشون اعتماد کردن یه تخت با عرض نیم مترو یه اسپری بزنن. بعدشم عصر منشی دکتر اونور که رفیق همیناس، برادرزاده ش رو اورده بود و با هفت نوع الکل تخت رو ضدعفونی کرد و تنها پوشش تختی که داشتیم مصرف کرد! کلی هم بهش یاد داد که چطور قدم برداره و چطور کفششو دربیاره که کثیف نشه و...
+عصر و شب بودم و پیری 30 ساعت شیفت بود. (پیری حس بدی بهم میده به زودی لقب جدیدی براش میذارم)
نوبت من بود که ساختمون دوم بخابم و یه حسی میگفت چون سی ساعته س و من 18 ساعته میره ساختمون دوم که اونجا راحت تر بخابه و از صبح سرش اعصابم خورد بود و هرکار میکردم نمیتونستم خودمو قانع کنم که هلی خب میری بهش میگی که نوبت توئه یا اگر همچین درخواستی رو مطرح کرد مخالفت میکنی! همین!
از ظهر که رسیدم شروع کرد به ای وای چقد خسته م و میرم استراحت کنم و اینا. همون اول گربه رو دم حجله کشتم و گفتم اقای فلانی اگر میدونی شیفت سی ساعته خسته ت میکنه برندار! بگو برات ننویسه! الان منم میتونستم سی وایسم ولی میدونم نمیتونم. اینکه شما صبح شیفت بودی هم به من ربطی نداره و دلیل نداره عصر استراحت کنی و من کار کنم! واقعا اینارو بهش گفتم و به خودم افتخار میکنم هرچند مطمئنم حسابی بهش برخورده که کسی که سنش از سابقه اون کمتره اینارو بهش میگه و به جهنم!
عصر خداروشکر خیلیییی خلوت بود و کلی تلفن به دست با اقای دوست حرف زدم و خب حالم بهتر شد.
خداروشکر امکانات بیمارستان بهتر شده بود از وقتی به خیرین گفته بودیم که امکانات رو جای انبار تحویل خود بخشا بدن شرایط خیلی بهتر شده و میارن مستقیم میدن بهمون و کسی نمیتونه بره قایمشون کنه.
یه شیلد خیلی خوب صورت دادن ولی خیلی سنگین بود طوری که اخر شیفت تو خاب هم سنگینیش رو رو صورتم حس میکردم!
عصر شد و نوبت استراحت من. نیم ساعت خابم برد و تلفن زنگ خورد و از همون لحظه تا اخر شب بکوب مریض داشتیم و جبران عصر هم شد. یه پسربچه 12 ساله اوردن که از پشت وانت افتاده بود و کله پا شده بود و از گوشش خون میومد و چشماش باز بود و خیره نگاهم میکرد ولی هیچ عکس العملی نداشت! باهزار مصیبت اوردنش رو تخت و بعد دیدم دستگاه گرم نیست K هزار تا فحش تو یه ثانیه به خودم دادم ولی خودمو زود جمع و جور کردم و در عرض یه دیقه هم انتقالش دادن هم دستگاه رو گرم کردم و برش گردوندن. خداروشکر همراهاش هم خیلی باشخصیت بودن و پودرم نکردن اونجا. سعی کردم با قاطعیت و سریع کارمو انجام بدم.
+بعد برگشتم ساختمون اول و پیری گفت: تو تبلیغ دکتر فلانی رو کردی و به مریض گفتی که بره پیش اون؟ گفتم چی؟؟ مگه دکتر فلانی اصن مطبش بازه!!؟ گفت رئیس اصلی بیمارستان اومده عصبانی شده گفته که شما تبلیغ کردین برا یه دکتر و ضد اون یکی حرف زدین گفتم شاید تو گفتی! دیگه کارد میزدن منو خون نمیومد! این دومین باری بود که این تهمت رو دقیقا درباره اون دو تا دکتر بهم میزدن! پیری شماره مریض مورد نظرو پیدا کرد و زنگ زد بهش و گفت تو گفتی؟ گفت نه والا من همچین حرفی نزدم! بعد قطع کرد و دادوبیداد کرد گفت ابروشونو میبرم و زنگ میزنم فحش میدم هرچی دکتر و رئیسه و...
گفتم یاخدا الان میخاد دعوا کنه! تلفن و برداشت و زنگ زد و مظلومانه!! گفت: سلام اقای رئیس بخدا ما نگفتیم. شماره مریضو بدم زنگ بزنین بپرسین؟ K گفت: لازم نکرده مریض الان میاد از خودش میپرسم!!! اونم گفت چشم! ببخشید مزاحم شدم!!!
بعد قطع کرد و گفت: خوب گفتم؟ K منم گفتم والا رئیس مارو به شخمشم نمیدونه و پشیزی نه ارزش قائله و نه اعتماد داره بهمون! وگرنه جای باورکردن به حرف مریضی که معلوم نیست دیوانه ست مسته و از کجا اومده حرف کارمند 24 سال سابقه ش رو باور میکرد!
یکم رفت و اومد دید خالی نشده و جرات هم نداشت زنگ بزنه باز! زنگ زد به رئیس بیچاره، کسی که فقط میتونه سر اون واقعا دادوبیداد کنه! خودشو خالی کرد سراون! گفت من و خانوم فلانی(منم قاطی کرد!) کار نمیکنیم اگر زنگ نزنی و فحشش ندی و مجبورش نکنی معذرت بخاد!!!
بعد مدتی دوباره بهش زنگ زد و گفت که قانع شده ولی خب انتظاری نداشتیم که غرورشو زیرپا بذاره و بابت بی احترامی و تهمت نابجاش برای بار دوم یه زنگ بزنه و بگه اشتباه شده!
+بعد از اونم چندتا مریض مشکوک داشتیم و برگشتم ساختمون اول. پیری حرصش گرفته بود که همش داره پذیرش هارو انجام میده و من اونورم برگه یه مریضو بدون اینکه پذیرش کنه فرستاده بود اونور و زنگ زد و گفت وقتی برگشتی خودت پذیرش کن! در این حد بیشعور!
برگشتنی کلی غر زد که خیلی شلوغ بوده و خسته س و وقتی سیستم رو نگاه کردم دیدم همون تعداد مریضیو داشته که من اونور داشتم با این تفاوت که کار اونور خیلی بیشتر طول میکشه!
کلا حرصش میگیره اگر طرفش بیشتر از اون کار نکنه انگار حقش خورده شده.
شب مریض زیاد بود و ساعت یازده پنجره باز بود و طبق معمول صدای دلخراش شیون چندتا زن از حیاط میومد. همکارمم که فضول! رفت اورژانس و اومد گفت که رئیس یکی از باشگاه های ورزشی رو که یه پسر جوون خیلی قوی هیکل بوده رو با گلوله شبونه کشتن.
صدای زن تا دیروقت میومد که خودشو میزد و گریه میکرد و داد میزد و بعدا چند نفر دیگه هم بهش اضافه شدن.
همون موقع تو ساختمون دوم یه مریض کرونا قطعی با همراهای نفهم داشتم و سرش خیلی اذیت شدم. زنگ زدم خدمات بیاد ضدعفونی کنه که دیدم داره یه ذره الکلی که داریم رو تو هوا اسپری میکنه! مونده بودم چرا کسی بهشون یاد نمیده که ویروس کجا هست و نیست و چطور از بین میره؟ و الکل و وایتکس رو کجا باید استفاده کرد؟ خیلیم حس بدیه که هربار باید بگم نه اینطوری غلطه. یه حس انتقادی دست میده به ادم که فک کنم بعد مدتی بربخوره بهشون و دیگه مقاومت کنن. چون من رئیسشون نیستم و این وظیفه اونه که یادشون بده!
بعد از رفتنش از نو همه چیزو ضدعفونی کردم ولی خب باز محلول یکم کم اومد که مسیری که مریض ازش رد شده ضدعفونی کنم. بعدش روتختی مریض رو با رعایت فاصله و اروم جمع کردم و انداختم تو سطل اشغال. میدونستم پر ویروسه.
+بعد برگشتم ساختمون اول و یاد بیمه چند روز پیش افتادم که برای یکی که باید با دفترچه حساب میشد رو ازاد زده بودم و کلی پول اضافه داده بود. دنبالش گشتم و دیدم بله! دکتر از اول براش تو برگه ازاد نوشته اما اون دفترچه داشت! خاستم برگه ش رو پیدا کنم و درستش کنم و یا پولو بهش برگردونم یه جوری یا صدقه بدم از طرفش ولی دیدم که برگه دفترچه ش نیست و فقط برگه ازاد هست. دوباره یه مورد دیگه همین شکلی اومد و گفتم برو بده دکتر برات تو دفترچه بنویسه که سی هزارتومن کمتر پول بدی. چند بار رفت و برگشت و دکتر قبول نمیکرد. همکارم که خودش از یه قرون پول هم نمیگذره و با وجود سرمایه میلیاردیش حتی یه جفت دستکش هم برای خودش اگر از خونه ش بیاره حرصش میگیره گفت: ولش کن بابا تقصیر دکتره ازاد حساب کن!
زنگ زدم دکتر و گفتم چرا تو دفترچه نمیزنی براش؟ که در کمال تعجب دیدم که دکتر اصلا خبرنداره که اینو بیمه حساب میکنه!!! یعنی در تمام این مدت کسی این قضیه رو به دکتر نگفته بود، نه رئیس ما و نه هیچ مسئولی و نه همکارای بخش! و خدا میدونه چندتا برگه رو ازاد زدن که میشد با دفترچه باشه.
حرص بخورم؟ نه هلی! فقط کاری که از دستت برمیاد انجام بده!
بعد ساعت نزدیک یک دو تا تصادفی اوردن که یکیش یه دختر 17 ساله بود که حسابی ترسیده بود و دماغش شکسته بود و گریه میکرد و همین مونده بود که به پام بیفته! میگفت خانووووم تروخداااا زود کارمو انجام بدین دارم میمیرم!! پیری گفت تو پذیرش کن من انجام میدم. رفتم پذیرش کنم و دیدم باز دختره هر ده ثانیه یه بار میومد میگفت خانوم تروخدااا
دیدم که پیری در کماااال خونسردی داره دختره رو دید میزنه و دستکش میپوشه انگاااار نه انگاااار که یکی اونجا داره عذاب میکشه!
+بعد اون بازم مریض مشکوک داشتیم و دیگه نا نداشتم انقد که رفته بودم ساختمون دوم و اومده بودم و پیری نرفته بود.
اخرشم بهش گفتم اشکال نداره شما اینجا میخابین میخام خسته نشین!! خاستم بهش یاداوری کنم که من میرم اونور میخابم. دیدم داره همینجوری نگام میکنه. گفتم نوبت منه دیگه اونور بخابم؟ گفت آره! خیالم راحت شد و بازم به این نتیجه رسیدم که الکی حرص میخوردم. چون یه بار خیکی این کارو باهام کرده بود فکر میکردم اینم این کارو میکنه. اصلا تعارف تو کارش نیست و تا صبح هم بمونی نمیگه خب بسه برو بخاب! خودم ساعت یک وسیله هامو جمع کردم و راه افتادم همینکه خاستم از در خارج شم تلفن زنگ خورد. دیدم سوپروایزر اونور سالن وایساده و تلفن دسشته و پیری گفت سوپره. گفتم یاخدا باز چی شده؟ برداشت و سوپر گفت که باید بیاین بالای سر جسد! منم وسیله هام دستم بود و نامردی نکردم و رفتم ساختمون دوم و اصلا اهمیت ندادم J دیگه این ساختمون رو برای اون جا گذاشته بودم ولی خب اگر به اینا باشه باید هرچی کار سخته طرحی انجام بده.
فکر نکنین چون مرده و سابقه ش از سن من بیشتره نترس تره ها! اتفاقا از همه ترسو تره و شک دارم بعد جسد تونسته باشه بخابه.
خلاصه رفتم ساختمون دوم و یک ساعت مشغول تمیزکاری بودم و یه چت تصویری با اقای دوست زدم که طبق معمول اخر شبا یه تصویر سیاه داشتم و حرفم نمیزد چون همکارش خاب بود و منم از زمین و زمان میگفتم. باز یه مریض اومد و چتو قطع نکردم و بدون اینکه مریض رو ببینه یا مریض اونو ببینه! در جریان کارم قرارش دادم و خیلی باحال بود.
مریض بعدی مادر یکی از همکارای شبکه بهداشت بود یه مرد حدود 50 ساله. یکم براش ضایعه های توی ریه و اینکه افیوژن داره ولی باید احتمال کرونا رو درنظر گرفت و اینا توضیح دادم هرچند غیرقانونیه نظر دادن ولی همکارا که این چیزارو نمیفهمن. تا نظرتو نگی ولت نمیکنن. اخرش ازم مشخصات خاست اینکه اسمم چیه و اهل کجام و راستش ترسیدم. ینی همیشه موقع مشخصات خاستن تو بیمارستان اولین چیزی که به ذهن ادم میرسه اینه که یه کار اشتباهی کردی و طرفت میخاد بره شکایت کنه. حالا چه کارت اشتباه بوده باشه چه قانونو اجرا کرده باشی باید بترسی چون رئیسا هیچوقت طرف تورو نمیگیرن و یه طرحی اینجا همیشه طرف مقصر تو دعواست.
+شب خیلی سختی بود. از ساعت یازده به بعد واقعا وحشتناک بود. مریض کرونای قطعی، تصادفی، صدای شیون های بی وقفه تو حیاط بیمارستان، پسر جوونی که به قتل رسیده بود و فضای بد حاکم. ساعت سه بالاخره خاستم بخابم و صدای جیر جیر پنجره، قطره های آب، صداهای پشت پنجره و هرچیزی منو به خودش میاورد و نمیذاشت بخابم.طبق معمول هم منتظر بودم که با صدای تلفن از خاب بپرم. بالاخره خابم برد و با وجود خستگی خیلی زیاد تا ساعت شش و نیم که خابیدم چند بار از خواب پریدم. یه بار خواب دیدم که مریض کرونا اومده و کل ساختمونو گشته بدون ماسک و... و الوده ش کرده و من اصلا لباس حفاظتی وهیچی ندارم. از خواب میپریدم. دوباره خواب میدیدم که جسد خونی آوردن بخش و زیپ کیسه رو باز میکنن و همون لحظه از خواب میپریدم و... ساعت شش که از خواب پریدم تصمیم گرفتم که دیگه نخوابم. ولی از فرط خستگی و اینکه تقریبا خیالم راحت بود که دیگه بیدارم نمیکنن نیم ساعت، چهل دیقه بعدشم خابیدم. بعد برگشتم خونه و بعد حموم و... خابیدم و دیدم رئیس زنگ زده. گفت که تو الکل میخاستی بخری؟ گفتم که نه من فقط به یه نفر که خیر هارو میشناسه گفتم و هنوز خبری ازش نشده. گفت که دیگه بیمارستان الکل نمیده!! گفتم: واقعا فکر نکردن که دستگاه بدون الکل خراب میشه و این تنها دستگاه قدیمی و حساس بیمارستان اگر خراب بشه دیگه نمیشه کرونا رو تو این شهر تشخیص داد!!؟ چرا فکر نکردن فردا پس فردا یقه خودشونو میتونه بگیره؟ گفت که باهاشون دعوا کرده ولی نتیجه ای نگرفته. حرص بخورم؟ نه هلی! تو کاری که میتونستی کردی!
+فردا صبحم و پس فردا 24 ساعت شیفتم. فقط دعام کنید...