+نمیدونم غمگین باشم یا در عجب؟ من همون دختر کوچولوی ته تغاری خونه م! که کلی با بقیه فاصله سنی داره. اما امروز با دیدن حال برادرم بعد تعریف کردن شیفت قبلم تو سه جمله به این نتیجه رسیدم که اصلا مسائل بیمارستان رو نباید برای خانواده م تعریف کنم یا اینکه عکسامو نباید بفرستم براشون. چون تحملش رو ندارن. نه فقط چون خانواده اونا هستم بلکه به خاطر اینکه شرایط خیلی دلخراشیه.
به کجا رسیدم؟ من کجام که حتی از شنیدن اون چیزی که بهم گذشته بزرگترهایی که همیشه تکیه گاهم بودن، چند روز داغون میشن؟ چی شد که اینطور شد؟ برادرم هر روز میاد میگه کاش میشد نری بیمارستان و هر وقت میرم کلی غصه میخوره و میگه کاش هیچوقت نمیرفتی. اینارو درحالی میگه که فقط اندکی از اون چیزی که بهم گذشته رو بهش گفتم و خبر نداره چی بر من گذشته و داره میگذره. نمیدونه چه بحران روحی بزرگی رو تو این هشت ماه پشت سر گذاشتم و چه ها که تحمل نکردم. خاهرم که همون اول باهام اتمام حجت کرد و گفت: نه میخام درباره بیمارستان چیزی بشنوم و نه ببینم. پدر و مادرم هم که اصلا چیزی بهشون نگفتم و فقط با همین مسئله که صبح علی الطلوع از لای سگای ولگرد باید رد شم تا به سرویس برسم کلی غصه میخورن و نمیدونن که این بهترین قسمت روز منه!
کسی حتی خبرنداره من تو بخش رابطه شخصیم و کسی که برای اینده م انتخاب کردم چقدر داستان غم انگیزی دارم.
کسی درکم نکرد. با همه اینا انتظار داشتن که حالم خوب باشه. از همون اول! چقدر طول میکشه تا یه انسان حساس با یه روحیه هنری به شرایطی که حتی با شنیدنش چند روز بهم میریزی عادت کنه؟