امروز عصر بعد شنیدن یه خبر و اینکه احتمالا مجبور بشم باز به کارگزینی زنگ بزنم و بازم دهن به دهن شم باهاشون یکم بهم ریختم. البته چند روز بود ک پکر بودم کلا. داشتم کم کم حال خودمو خوب میکردم که آقای دوست گفت: تو حرص الکی میخوری! اگر جای من بودی دیوونه میشدی!
اینو نگفت! هلی نگو ابر بهار بگو! بغضم ترکید کل غم و غصه ای که این مدت انبار کرده بودم رو زدم بیرون و نشستم یک ساعت تمام زجه زدم!
خاهر و برادرم هم میومدن گهگاه ی نیم نگاهی به اتاق میکردن و من برام مهم نبود اصلا
خیلی بهم برخورد که غم منو کوچیک میشمره همیشه و حس کردم دیگه کسی رو برای تکیه کردن ندارم.
میدونین من تو دانشگاه دوستان خیلی زیادی داشتم. دوستای صمیمی خیلی پایه و خوب داشتم. یهو جز یه سری عکس و گهگاه صدای پشت تلفن چیزی ازشون نموند و من توی این شهر هییییچکسو ندارم که در حد دو دقیقه باهاش حرف بزنم و باهاش به مشکل نخورم. جایی رو ندارم که برم. جایی ندارم توش قدم بزنم. حتی یه مغازه درست و درمون ک توش خرید کنم با حقوقی که میگی م. نه خانوادم درکم میکنن نه همکاری دارم که سگ صفت نباشه، نه دوستی نه فامیلی...
باز خداروشکر همین چندتا صدای پشت تلفن و اینجا هست.
امروز یه لحظه انقدر خسته بودم که دوست داشتم بمیرم
اما!
هلی عزیز
الان اصلا وقت مناسبی برای بد شدن حالت نیست
فقط هشت ماه مونده و باید یه غلطی برای زندگیت بکنی ان شالله
اصلا نای ناز کشیدنت رو ندارم :)