انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

22 فروردین 99

توسط ... | شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۹ | 20:0

روزای بعد شیفت 24 ساعته خیلی کسل و بی حالم و هرچقدر هم که میخوابم خستگی جبران نمیشه و بازم حال هیچکاری ندارم و به خودم میام میبینم شب شده و موقع خواب! و اون روزم کلا رفته.

خیلی دوست داشتم جای شیفتای 24 شیفتای مثلا 12 ساعته بردارم ولی به دلایل مختلف نمیتونم. مثل اینکه بیمارستان خیلی دوره و بابت هر رفت و آمد کلی زمان تلف میشه. اگر بگم شیفت 12 ساعته بده صد در صد سواستفاده میکنن و شیفتای قمر در عقرب عجیب و غریب برام مینویسن و بعدشم همکارا پدرمو درمیارن با جابجایی های الکی و بی دلیل و عواقبش.

از طرفی هم تعداد شیفتا انقدر زیاده که نمیشه خورد خورد رفت و اگر این کارو بکنم دیگه تایمی برای استراحت و کارهای دیگه م نمیمونه. مثلا این ماه 33 شیفت داشتم.

هرکی میپرسه که شیفتات چطوره و من میگم 24 ساعته اول تعجب میکنه و بعد میگه اوکی حتما کارتون راحته و بیمارستان خلوته یا زیاد خسته نمیشین یا شبش با خیال راحت میخابین!

منم چیزی ندارم بگم فقط فک نمیکنم شیفت 24 ساعته ای که بعدش دقیقا 12 ساعت نیاز داشته باشی که ریکاوری بشی و بتونی از رخت خوابت بیای بیرون و یه کاری انجام بدی شیفت اسونی باشه.

پارسال همین موقع میرفتم کاراموزی و روزی سه ساعت با حجم کاری یک پنجم الان و بدون استرس و با روحیه خوب کار میکردم و میومدم و دو ساعت باید میخوابیدم تا سرحال میشدم. ولی خب وقتی آدم مجبور باشه دیگه مجبوره! 24 ساعت یا بهتر بگم 26 ساعت شیفت که حداقل 20 ساعتش ماسک و لباس حفاظتی تنمه و پر از استرس و تنشه چیز آسونی نیست. وقتی شیلد صورت میذارم شبا موقع خواب هنوز سنگینی شیلد رو روی پیشونیم حس میکنم.

 نمیخوام کسی برام دل بسوزونه، اینارو میگم که فقط یادم باشه که من همون هلی پارسالم که بعد کاراموزی سه ساعته اروم و خوشش خسته بود و دوساعت میخوابید و براش غیر قابل تصور بود که تو همون کاراموزی 7 ساعت باشه. میخوام بگم که انسان اگر تو موقعیتی باشه که مجبور باشه یه کاری رو انجام بده تا حد زیادی و به طرز غیرقابل باورانه ای میتونه مقاوم باشه و ادامه بده. حتی تو این شرایط شیفت های سی ساعته هم دادم که البته برای اون قطعا زمان بیشتری لازمه تا ریکاوری بشم و انقدر خسته میشم که آخراش باید خیلییی دقت کنم که کارمو اشتباه انجام ندم. حتی تو حرف زدن هم مشکل پیدا میکنم و سعی میکنم که حرف نزنم تا سوژه آشغالای بخش نشم. موقع برگشتن هم علاوه بر خستگی به شدت بدخلق میشم. چندبار هم تو همچین موقعیتایی پست گذاشتم و فرداش دیدم که کلا غلط املایی داره و حتی تاریخش رو اشتباه زدم و به نظرم معجزه ست که خداروشکر کار مریضا رو اشتباه انجام نمیدم و شاید به این دلیله که هرچی توان برام مونده مصرف میکنم که حواسم به این مسئله باشه یا اینکه برام عادت شده که به ترتیب چیکار کنم.

این شرایط برای همکارام که همه چیز به تخمشونه به مراتب راحت تره.

وقتی من با استرس چایی میریزم و سریع میخورم که نکنه مریض بیاد و معطل شه و تو اکثر مواقع چند بار میریزم و مریض میاد و پامیشم و تا برمیگردم سرد شده و دوباره تمیزکاری و دستتو بشور و... و دوباره میریزم و دوباره همون چرخه ادامه پیدا میکنه، همکارم چایی میریزه و خیلی ریلکس میخوره و مریض هم که میاد بهش میگه منتظر بمونه. قطعا شرایط برای اون آسون تره.

 

+دیروز خداروشکر شیفت آرومی بود. خانوم ز خیلی سعی داره با من مثل یه رفیق باشه و باهام صمیمی باشه ولی خب قطعا بعد حرفایی که پشت سرش زدن و چیزایی که دیدم بهش اعتماد ندارم و کل شیفتم به لبخندهای الکی و سرتکون دادن بعد حرفاش میگذره ولی خب به مرااااتب شیفت دادن باهاش بهتر از بقیه همکاراست. این که سیاستی پشت کارشه یا نه رو نمیدونم، فقط خوشحالم که خداروهزار مرتبه شکر از زیر کار دررو نیست و اذیت نمیکنه.طعنه نمیزنه و آدم رو به مرز جنون نمیرسونه.(حداقل توی شیفت) و به خاطر موقعیت پدرش خیلی حرفش برو داره و امنیتم تو شیفت با اون در مقابل با گرگایی مثل دکترای متخصص و روسای بیمارستان بیشتره. هرچند گهگاه دردسرای گنده از بعد شیفتاش پیدا میشه و چند بار باعث شده دعوا کنم با رئیس و...

خیلیم آدم بی ثباتیه و خیلی هم با مردا لاس میزنه. اما خب به من مربوط نیست و امیدوارم یقه منو نگیره این رفتاراش.

چیزی که دیروز ناراحتم کرد تو رفتار خانوم ز این بود که شب وقتی دید که روز طاقت فرسایی نبوده گفت: حالا که کم خسته شدم امروز، میخوام فردا صبح هم جای یکی از همکارا وایسم که اونم بعدا یکی از شیفتای منو وایسه. زنگ زد به پسر طرحی قدیم و گفت که من فردا شیفت شما رو وایمیسم و اصلا صحبتی ازین نکرد که بعدا یکی از شیفتامو وایسا! درحالیکه قصدش همین بود.

یادم اومد که بارها با من این کارو کرده و بعدا یه جایی مجبورم کرده شیفتشو وایسم!

به این صورت که مثلا یه شب ساعت دوازده که حاضر و اماده م که فرداش برم شیفت یهو پیام میداد که فردا میخام شیفتتو همینجوری مرامی وایسم! منم تعجب میکردم و با اینکه اماده بودم میگفتم باشه و ذوق میکردم یه شیفتم کمتر شده!

بعد مدتی یه روز مریض میشد میگفت که میشه شیفتمو وایسی من بعدا جبران کنم تو یه شیفت دیگه؟ من قبول میکردم و اون دیگه از یاد میبرد که جبران کنه! منم به خاطر اینکه قبلا یه شیفت من رو قبول کرده چیزی نمیگفتم بهش. درحالیکه اگر اینکارو نمیکردم خیلی برام راحت تر بود. یه شب که دو ساعت صرف جمع کردن وسایل فردا و اماده شدن میکردم اگر میفهمیدم که در ازای شیفت دادن فرداش قراره بعدا براش جبران کنم هرگز قبول نمیکردم!

و خب این تجربه ای شد که دیگه مثلا لطف هاش رو قبول نکنم!

 

+همچنان ساختمون دوم خدمات نداشت و رفتم دیدم خونی که دیروز ظهر روی تخت بود هنوزم هست!!! با اینکه چندتا مریض رفته اونجا.

من خدمات نیستم و حالم از خون به هم میخوره خصوصا وقتی با دستمال پاک میشه ولی پاکش کردم چون خودم حس بدی داشتم!! 

عصر هم بعد اینکه مریضی اومد که هفتاد درصد احتمال مبتلا بودن به کرونا داشت خودم رفتم و زمین اونجا رو طی کشیدم چون شب قرار بود اونجا بخابم! نمیگم این کارا برای من عاره. اصلا!

حتی مهم نیست که خودم اونجا به اندازه کافی کار دارم و اینا انرژی و وقت منو میگیره. فقط واقعا اینا وظیفه من نیست و من اصلا بلد نیستم انجامشون بدم! من حتی نمیدونستم وایتکس کجاست یا اینکه کدوم مایع مال سطوحه و چطور باید محلولشون درست بشه و... سر اینم یه روز تا مرز بیهوشی رفتم!

بعدشم که دکتر میومد و هربار باید میرفتیم ساختمون دوم و درو براش باز میکردیم و مینشستیم تا کارش تموم بشه و بعد دروبراش میبستیم و برمیگشتیم! انگار نمیتونه یه قفل معمولی رو باز و بسته کنه!

یا اینکه این وظیفه منه که اینکارو بکنم! خانوم ز بیچاره دو ساعت دیرتر سر این قضیه شام خورد. خدمات هم قبول نمیکرد که بره و اونجا بشینه!

خب یه نفر داره پول میگیره بابت اینکه خدمات اینجا باشه ولی کار نمیکنه! حتی تو ساختمون اول هم کار نمیکنه! ما تو بحرانیم و حتی یه دسمال هم نمیکشه!

این وسط هم غیر از من هیچکس اعتراض نمیکنه!

من درحال حاضر منشی هستم و با مردم و بیمه و ... سروکله میزنم. حتی اگر بیمه هارو اشتباه بزنم از حقوقم کم میکنن! خدماتم و بعد مریضای مشکوک باید برم و اتاقو تمیز کنم یا طی بکشم! و از طرفی هم هرماه کارگزینیم برای پیگیری حکمام و اشتباهاتی که میکنن.

بخدا من نه برای منشی گری آموزش دیدم و نه کارشناس بیمه م و نه خدمات بخش و متخصص این کارم و نه از کارگزینی و کارای اداری سر درمیارم! من یک تکنسینم که تخصصم تو این مورده که لای کارای جانبی بیهوده گم شده!!

این که میگن تو این مملکت هیچ کس جایی که باید باشه نیست اینه!

شب بعد طی کشیدن بوی وایتکس خیلی اذیتم کرد و تصمیم گرفتم که با ماسک بخابم. مدت زیادی در و پنجره و باز کردم و حدود یک ساعت بیدار بودم تا هوا بهتر شد. اخرش ماسکو دراوردم بالاخره. نگران ریه هامم. میترسم وایتکس و مواد شوینده برام مشکل ایجاد کنه، همونطور که برای اقای دوست ایجاد کرده و دیگه حتی بوی ادکلن هم اذیتش میکنه.

شیفت پریروز یادم رفته بود کد بیمه یکی از برگه هارو بگیرم و خاستم برگردم ساختمون دوم و بیارمش و کدش رو بگیرم و... اما فکر کردم اقای مسئول بیمه که به بهونه اون نصف ما شیفت میده پس چیکاره س؟؟؟ همینم انجام نده خیلی بهش خوش میگذره و بیخیال شدم! بعد اومد و صداش دراومده بود :) گفت چقد بیمه هات مشکل داره و با خودم گفتم به جهنم!! 

 

+ببینید ادم بیشعور و از زیر کار در رو همه جا هست. هم اینجا هست هم تو شهر دانشگاه بود و هم خارج از کشور هست. اما چیزی که اینجا نیست یه مدیر خوبه!! الان اگر شهر دانشگاه بود رئیس بخش خدمات رو پاره میکرد اگر قرار بود اینجوری کار کنه! و هرگز اجازه نمیداد همکارا انقدر کوتاهی کنن و حق مردم رو بخورن! مدیریت صحیح! ضعف اصلیمون از بالای بالا تا رئیس خودم!

 

+از طرفی نود درصد مردمی که میان عین سنگ خارا میمونن! نه میفهمن نه میشنون! ترسناکن! چون نفهمن! نمیگیرن و بعدشم فورا میرن شکایت میکنن و مسئولین اصلا براشون مهم نیست که ما چی گفتیم بهشون و فقط فکر میکنن که مریض شکایت کرده لابد یه چیزی شده!

به صورت خیلی واضحی یه سوراخ تو نایلون استیشن بخش ایجاد کردیم و خیلی بزرگ نوشتیم محل تحویل دفترچه و کلی علامت و فلش روش زدیم باز هم به جان خودم نود درصدشون میخوان دفترچه رو به زوووور از زیر نایلون بدن یا استیشن رو دور بزنن و دستی بدن به ما!

مردم خیلییی زیادی میان و به صورت کاملا واضحی میدونیم که مشکلشون یه مشکل گذراست و اینکه ظهر خوردن زمین و پاشون درد میکنه و با پای خودشون اومدن بیمارستان پاشون نشکسته و تا یه هفته بعد کاملا خوب میشن. اما دریغ از فهم! دریغ از اعتماد! کلی میشینم توضیح میدم براشون که من تضمین میدم که پاشون نشکسته و این درد به احتمال زیاد با یکم گذر زمان حل میشه! اینکه بیان و درمان های تهاجمی بکنن و خودشونو در معرض ویروس و اشعه قرار بدن تو این محیط کار صحیحی نیست. اما همه شون فکر میکنن که من دارم از زیر کارم در میرم! یا اینکه درکشون نمیکنم!

اشتباهی رسید اورژانس رو تحویل ما میدن یا اینکه سرمون کلاه میذارن و فرار میکنن و رسید نمیارن. اتاق رو اشتباه میرن. کاری که میگیم برعکسش رو انجام میدن. حتی دیروز یه خانومی بیست بار سرفه کرد بدون اینکه دهنشو بگیره و کسی جرات نداشت اعتراض کنه و تنها وسیله ترک مکان و باز کردن پنجره بود. گاهی سرمون داد میزنن، مارو مسئول بخشای دیگه میدونن و کلی شاکین که چرا من خبر ندارم که دکتر متخصص کی میاد! یا اینکه چرا کسی تو ازمایشگاه نیست یا اینکه دکتر چرا بیماریشو درست تشخیص نداده! ازمون ماسک و دستکش میخان و دستکشا رو میبینن که جلومونه و وقتی میگیم نمیتونیم بدیم و سهمیه س فکر میکنن دروغ میگیم و بیشعور بازی درمیاریم!

آقای دوست میگه اینا به خاطر استرس مردمه، میگه وقتی وارد بیمارستان میشن بخاطر بیماریشون خیلی میترسن و هول میشن. خصوصا تو این دوران. از طرفی هم به خاطر بیسوادی مردمه چون مراجعه کننده های ما اکثرا از روستا میان و زیاد درس نخوندن و جایی نرفتن و اطلاعات عمومیشون کمه و کسایی که تو شهر میشینن و تحصیل کرده ن هرگز برای درمان خودشونو نمیسپرن به این بیمارستان درپیت! تنها چیزی که مردم کم سواد میفهمن این تصور از بیمارستانه که حتما باید دارو بخورن تا خوب بشن و کارای تهاجمی روشون صورت بگیره و اینکه یه سری انسان مفت خور و تنبل اونجا نشستن که قراره حقشونو بخورن. دکترای عمومی و متخصصا هم خسته شدن و دیگه همین مدلی باهاشون رفتار میکنن. چپ و راست داروی الکی و مسکن و ازمایش و گرافی مینویسن. حق هم دارن خودم به دفعات دیدم نزدیک بوده دکتر رو بزنن وقتی گفته دارو یا گرافی یا ازمایش لازم نداری! دادوبیداد کردن و بیمارستان رو بهم ریختن!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .