انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

پانزدهمین شب بارانی بهار ۹۹

توسط ... | شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ | 2:42

سلام

این لحظه رو میخام ثبت کنم

من هلی 23 ساله در بیمارستان شهرم و در ساختمون دوم دراز کشیدم.

روزگار سختیست شاید اوج بیماری واگیردار و ناشناخته ای به نام کروناس و شاید از اوج رد شدیم(ان شالله) و شاید خدایی نکرده هنوز مونده بهش‌، این روزا هیچکس نمیتونه اینده رو پیش بینی کنه‌. حتی دانشمندای بزرگ! حتی سیاستمدارا! برای اولین بار بعد مدتها انسان واقعا کم آورد... شاید خدا یادشون آورد که زیاد به توانایی هاشون مغرور نشن.

خیلی عجیبه که زندگی خیلی پولدارا کمی شبیه مال من شده و دارن اذیت میشن، دلم براشون میسوزه، چون من یه عمر اینو کشیدم که تو ی جایی مثل زندان باشی، چقدر سخته. ولی خب روزگار همیشه میگه تو باید بیشتر بکشی پس به قرنطینگی قبلیم بیمارستان و مشقت هاش هم اضافه شده‌.

امروز چهار روز مونده به نصف کردن دوران طرحم. زود گذشت و این زود گذشتن ترسناکه. چون باید راه چاره ای برای درامدم تا پایانش پیدا کنم.

دوران سختیست امروز هم با دکتر و هم با مریضا دعوای سختی داشتیم و از رئیس بدجوری دلخور بودیم. تو جایی هستم که نه اعتمادی هست و نه دلسوزی و مهربانیی. اما زندگی به من یاد داد که هرچقدر زجرآور باشه تا لحظه ای که نمردی باید تلاش کنی. گرونی، فارغ التحصیلی, کاهش حقوق، بیمارستان آزاردهنده، مرگ رویاها، عدم توانایی در تصمیم گیری و تلاش های نافرجام برای رهایی از وضعیت، بیماری های پارتنرم، وضعیت قرمز جنگی، پاندومی، بازهم گرونی و فقر و فقر و... بعد هر حادثه مدتی طول میکشه تا خودمو پیدا کنم. اما بعدا میفهمم که زندگی در خلال همین حادثه هاست و یعنی بلند شدن و دوباره ایستادن. خدا قدرت‌مارو تو این بلند شدن ها زیاد کنه.

 

سرم از ۲۰ ساعت موندن زیر مقنعه بشدت میخاره و بعضی کلمات رو قاطی میکنم از خستگی.

بیرون رعد و برق و بارونه. بارون بهاری. امروز ۱۶مین روز بهار زیباییست که ازمون دریغ میشه. امسال نرفتیم ۱۳ بدر و متفاوت ترین عید زندگیمو گذروندم.

این روزا بدجور از خونه بودن لذت میبرم و بودن توی بیمارستان روحمو خراش میده اما باز بعد مدتی میفهمم که باید دوباره بلند شم و شروع کنم و با همه ناملایتمی ها و جنگ و دعواها گوشه ای از کار و درگیری های این روزارو بگیرم و بتونم مفید باشم.

امروز دختر خدمانی منو برای داداشش خاستگاری کرد. برام جالب بود.

نمیدونم قراره چی بسرم بیاد و وقتی این متن رو برمیگردم و میخونم کجام و چیکار میکنم؟ فقط امیدوارم دلم پر از خوشی و امید باشه و سرشار از ذوق و انرژی برای تلاش

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .