شب هایی مثل امشب، واقعا در کار خدا و قدرت خودم در عجبم!
چطور غش نکردم؟ چطور فشارم نیفتاد؟ چرا سکته نکردم اصن؟
ظهر ساعت یک ناهار خوردیم، بعدش ساعت ۸:۳۰ شام گرفته بودیم و خیلی گرسنه بودم. نشد شروع کنیم. هفت تا تصادفی آوردن تو بیمارستان به این کوچیکی. دوتا کارشناس و سه تا دستگاه تو دو ساختمون مجزای دور از هم بودیم.
بیمارستانای بزرگ وضعشون خیلی بهتره. چون اونا همیشه شلوغن و به اندازه شلوغی کارمند گذاشتن و شیفتای پشت سرهمو تعیین کردن. اما مال ما اینطور نیست. اگر تمام شهر هم یکجا و تو یه لحظه مراجعه کنن، هر ساختمون فقط یه کارمند داره!
یه تصادف خیلیییی وحشتناک شده بود. دو نفر مردن. یه بچه کوچولو و یه مرد سی و اندی ساله.
بقیه داغوووون بودنا!
سه ساعت تمام، درحالی که قبلشم ۱۳ ساعت شیفت داده بودیم، توی لباس ایزوله و ماسک و شیلد و دوتا دستکش و... بین بیست، سی تا همراه مریض نگران و نفهم توی چندتا اتاق کوچیک دویدم. تماما دویدم! حتی یک ثانیه هم ننشستم! اونم با دستگاه قدیم. فقط داشتم زور میزدم برای تکون دادنش. انقد زور دادم و دویدم که حس میکردم قطره قطره دارم آب میشم و به صورت عرق میریزم بیرون و داخل لباسام خیس و خیس تر میشن. نایلون پوشیده بودم دیگه. صورتم خیییس، ماسکم خییییس. حنجره م پاره! انقدر داد زدم که گلودرد گرفتم. انقد گفتم خانوم نیا تو! آقا برو بیرون! به هر کدوم ده بار میگفتم. نگران مریضشون بودن. نمیرفتن.
شمارو به خدا قسم اگر مریض بدحال میبرین بیمارستان از اتاق برین بیرون بذارین کارشونو بکنن. بخدا همراه مریضا دوبرابر کارو سخت میکنن و خیلی وقتا باعث آسیب و خراب کردن کار میشن!
دیگه کرونا رو کسی یادش نبود اصن!
هی کار مریضو میکردیم و میفرستادیم و دکتر دوباره میفرستاد! برای چیزای الکی! دختر بچه میگفت: فک کنم پامم یکم درد میکنه دکتر میفرستادش و باز کلی بدو بدو. تا اون تموم میشد، دوباره مادره رو میفرستادن، باز اون تموم میشد، خاهره میومد. ساختمون اول، ساختمون دوم، ساختمون اول، ساختمون دوم و...
بالاخره بعد تموم شدن اونا و رد کردن مریضای سرپاییِ بعدشون، موفق شدیم شام بخوریم.
نمیخواستم پیش همکارم ضعف نشون بدم وگرنه آخرش که رفتن، قطعا میزدم زیر گریه.
واقعا خل شدم، الانم هی اشتباه تایپ میکنم و پاک میکنم.
+ مشکل من میدونین چیه؟ من زیادی دلسوزم. این همه همراهاش نفهمی کردن. حتی سر چیزایی که علمی بهش ندارن، منتظر توضیح نمیموندن، به منم اعتماد نمیکردن و سرم داد میکشیدن.
ولی خدا شاهده یه لحظه هم عصبانی نشدم و تند برخورد نکردم، درحالیکه همکارم حتی سر مریضای سرپایی هم عصبانیتشو خالی میکرد. نگران بودم که دختر نوجوون و مادر یکی از خانواده ها جلو مردای فامیل لخت نشن.
در حالیکه همکارم هیچکدوم ازینا به تخمش نبود.
میگفت که تو کند عمل میکنی!
پتوی زن رو کشید از روش و پنج شش تا مرد بالا سرش بودن از فک و فامیلاش و دیدنش. تلاش کردن بکشن روش ولی عصبانی شد. فقط برای اینکه شاید ده ثانیه کارش سریعتر تر بشه.
اما من دختر ۱۵ ساله رو با طمانینه بردم تو اتاق و دوتا زن خاستم و لباسشو دراوردیم و همش نگران بود که کسی ببینتش و من هربار درو براش بستم یا خاستم که ببندن. چون خودمو گذاشتم جای اون و این در هیچ شرایطی برام قابل هضم نبود.
مثل همیشه غمگین و بشدددت خسته م، یا من به درد این شغل نمیخورم یا این بیمارستان...