انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

شب کذایی

توسط ... | سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹ | 2:19

فوق العاده شب مزخرفیه، جای دشمنتون خالی

هنوز بعد تلفن خواهرم خوابم نبرده.

انقد گیج و منگم که جای آقای دوست به خواهرم پیام دادم و خدارحم کرد که چیز خاصی نبود.

پادردم هی شدید تر میشه.

از زمین و زمان و از خودم و همه چی متنفرم.

خیلی خسته م، روحی و جسمی و واااقعا حس میکنم گیر افتادم.

این مدت( بعد ۱۰ تیر و شروع شیفتای وحشتناک و فشرده) خیلی تحمل کردم، خیلی به آینده فکر کردم و با همین امید ادامه دادم و گریه نکردم.

اما امشب دیگه بغضم ترکید تا میام سرمو دوباره بذارم رو بالش گریه م میگیره.

خسته م از همه چی

از گرونی

از دوری آقای دوست تنها آدمی که حس میکنم بهم احترام میذاره.

از بیمارستان. از شغلم. از مریضا. ا ازهمکارو و رئیس و... از دلار. از خونه، ازین شهر بی دروپیکر خراب شده، از همه چی

بدجور گیر افتادم. عجب حماقتی کردم همون شهریور پارسال کارمو ول‌نکردم. الان دیگه واقعا نمیشه. 

اگر پرونده اعمال کاملی داشتم شاید آرزوی مرگ میکردم.

حس میکنم از خستگی ممکنه غش کنم یا بزنه به یه جای بدنم مریض شم.

کاش زودتر پاییز بشه. آفتاب تند حالمو بد میکنه.

خدایا نذاری پای ناشکری، بدبخترم نکنی

خستگی و حواس پرتی

توسط ... | سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۹ | 0:33

انقد که خسته م، خُل شدم. امروز کلی حواس پرتی های عجیب کردم. با اینکه سه بار یادم انداختن قسطای وام دانشگاهو بدم باز یادم رفت. لباس زیرامو تو حموم جاگذاشتم و داداشم رفت حموم و دیدشون. داشتم به خواهرم کیک پختن یاد میدادم تو اونم هی یادم میرفت چیکار کنم.

از 10 تا 12 خوابیدم بعد با تلفن خواهرم بیدار شدم یادم اومد چقد حواس پرتی کردم و رفتم قسطامو دادم و لباسامو برداشتم. الانم از درد پاهام خوابم نمیبره.

حالا چطوری میخوام یه شیفت 30 ساعته هم فردا وایسم، الله اعلم!

خدایا رحم کن دیگه نمی کشم.

۳۰ تیر ۹۹

توسط ... | دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۹ | 21:19

کارمند بانکی که شیفت قبلم آوردن رو کرونا کشت 😔

+ امروز رو در رو با دکتر صحبت کردم درباره سیگار کشیدنش تو پاویون.

اولاش محترمانه صحبت کردم بعد دیدم گارد گرفت گفتم مگه ما مزاحمتی برا شما ایجاد میکنیم که شما ایجاد میکنید؟ هیچی دیگه قرار شد فردا با رئیس حرف بزنه اتاقشو جدا کنن.  خدا رحم کنه شر نشه و ان شالله که بشه اتاقشو جدا کنن.

انقدر استرس گرفتم موقع صحبت که همکارم گفت چرا رنگت پریده نکنه کرونا گرفتی😐 واقعا نمیدونم استرسش برا چی بود؟ چرا من تو این بیمارستان کوفتی عادت نمیکنم به هیچی و همش استرس میکشم. عجیییب بود که خانوم ز پشتم درومد و ازم حمایت کرد پیشش.

+ با دوستم تو اینستا حال و احوال کردیم و فهمیدم تو مرکز استان خودشون طرحه و ۲۰ شیفت در ماه بدون شیفت شب وایمیسه. هیچی دیگه افسردگی و حسرت بی خود اونم بهم اضافه شد.

 

فردا سی ساعت شیفتم. همچنان عین کنه چسبیدم به رئیس و هر دیقه میپرسم چی شد؟؟ نیرو نمیارین؟؟

بدون منشی صبح امورات سخت میگذره و امروز آقای میم از خود راضی خیکی هم سن بابام رو به زور چندبار کشوندم پای پذیرش وگرنه نمیومد نوبت خودشو پذیرش کنه. بعد ۲۴ سال سابقه هنوزم تو کار بیمه ها لنگ میزنه. خانوم ز هم همینطور. کاملا هم حق دارن چون واقعا وظیفه ما نیست‌.

+ خداروشکر خبرای خوبی از واکسن مدرنا داره میاد. امروز مرحله دومش تایید شده که ان شالله تا دو سه ماه اینده تولید شه و تا دو سه ماه بعدش برسه دستمون‌. خدایا ینی میشه برگردیم زندگی عادی؟

+امروز دو ساعت با هندزفری و صدای بلند آلن واکر گوش دادم بعدش گوشام ویز ویز میکرد. انگار یادم رفته چطور دو سال سر هندزفری و صدای بلند گوش درد داشتم.

الهی به امید تو

شب بخیر 💕🌺

۲۸ و ۲۹ تیر ۹۹

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ | 18:52

+ دیروز عصر یه دست فروشو اوردن که ماشین بهش زده بود و دوتا استخوناش نصف شده بود.

دوتا از مریضایی هم که دیشب از ساعت دو به بعد اومدن یکی یه کارمند 43 ساله بانک بود که کرونای شدید داشت و با امبولانس اوردنش و معلوم نیست زنده بمونه یا نه. دوتا هم آدم مست آوردن که نصف شبی تصادف کرده بودن. خداروشکر پرستار و همراه باهاشون بود.

صبح هم که قرار بود شیفت باشم اما همون موقع ها که بارئیس دعوا کردم سر شیفت زیاد برام آف کرده بود. با سرعت نور از بخش فرار کردم چون  منشیمون تو مرخصی کروناس و فک کنم رئیس این مسئله رو فراموش کرده بود که بدون اون و من قراره چقدر شیفت شلوغی شه و ترسیدم اگر بمونم مجبورم کنه که وایسم.

انقد خسته م که نمیدونم چطور دوتا شیفت آینده رو برم. ماه بعد هم که بماند که باز هم همین آشه و همین کاسه. کل امیدم به چند تا نیروی 89 روزه ایه که ممکنه بیارن.

صبح اومدم و  الان هنوز لود نشدم و فردا باز تا ظهر سرکارم و مجددا پس فردا صبح میرم تا ظهر روز بعدش، ینی سی ساعت  :/

واقعا خسته م. یه جور خستگی که اصلا نای هیچ کاریو ندارم و کسلم خوابم میاد و سرم سنگینه و نمیدونم چطور باید خستگیو جبرانش کنم نه با قهوه نه خواب نه ورزش درست نمیشه و فقط نیاز به زمان داره که نیست! و تا بخوام خستگیم در بره نوبت شیفت بعدیه.

حس میکنم جسم و روحم بیشتر از این کشش نداره. همه چیز به کنار استرس و شیفت شبا واقعا ادمو داغون میکنه. با وجود اینکه تغذیه م به مراتب از دوران دانشگاه بهتره اما جواب آزمایشام اندازه اون موقع خوب نیست. دو شیفت قبل از ترس کرونا رفتیم چند سی سی خون دادیم که لااقل یه ازمایش سی بی سی داده باشیم هرچند زیاد معتبر نیست. بعدش بی حال شدم و سرگیجه گرفتم و در جوابش دیدم که بازم کم خون تر شدم.

همیشه در طول تحصیلم خوشحال بودم که رشته من موظفی کمتری داره و کمتر لازمه کار کنیم در طول ماه. وقتی انتخاب رشته کردم، وقتی دانشگاه رفتم، کلا تا لحظه ای که رفتم سرکار هیچوقت فکرشو نمیکردم مجبورم کنن دو برابر و اندی موظفی خودم وایسم. این همه اضافه کار تو شیفتای پر استرس و کرونا و... که میشه حدود یک میلیون تومن!!!

در واقع من به جای دو نفر کار میکنم که یکیشو حقوق خودمو میگیرم ینی حدودا چهار و نیم و یکیش یک میلیون تومن :| اونم یک میلیونی که شش ماه بعد که دلار شد 40 هزار تومن قراره بهم بدن.

به خاطر این هیچوقت در مورد اضافه کار اجباری نشنیده بودم که قبلا هیچوقت انقدر نیرو کم نداشتن. خصوصا تو شهر دانشگاه همیشه نیروشون تکمیل بود و الان هم خیلی وضعشون از ما بهتره اما بخاطر اینکه کمبود بودجه دارن مجبورن نیروی کمتری رو مجبور به کار بیشتر با حقوق کمتر کنن.

انقدر همه چیز درهمه و هیچ چی سرجاش نیست که دیگه نای تعجب کردن و گله کردن هم برام نمونده! تنها چیزی که این روزا خیلی می خوام اینه که شیفتام کم بشه که بتونم یکم به زندگیم برسم. از 10 تیر نه هیچ مطالعه ای داشتم نه کار مفیدی کردم. 

گاهی دلم برای دکترای اورژانس میسوزه و میگم من اینجوریم اینا چی میکشن. کل شب رو بیدارن. کل فشار تصادفی و کرونا و ... رو دوششونه. فقط جلوی من روزی حداقل چند نفر فحششون میدن یا تهدید میکنن که بخاطر تشخیص اشتباه یا عدم توجه و ... فلان و بهمان میکنن. اما بعدش میگم دلت به حال خودت بسوزه هلی خانوم. اون دکترا اولا که حداقل حقوقشون از تو بیشتره و اگر بخوان میتونن یه تغییری تو زندگیشون بدن مهاجرت کنن یا هرچی. دوما اینکه حضور اینا اینجا کاملا موقته و نصف ماه رو تو شهر و دیار خودشون که اکثرا شهرای بزرگ و با امکاناته میگذره. بعدم اینکه کلی حق انتخاب دارن و بیست تا مرکز بهداشت و بیمارستان هست که از هر کدوم که خوششون اومد میتونن برن اونجا و مثل من به اجبار تو یه بخش سی متری گیر نکردن. و مهم ترینش اینکه هرطور بخوان لباس میپوشن و هروقت بخوان میرن و میان و چون پزشکن و اهل اینجا نیستن کسی کاریشون نداره.

 

+ دیروزم از شیفتایی بود که عصرش خانوم م منشیمون بود. شیفتی نیست که در مورد شوهر کردن با من حرف نزنه. هر شیفت حتما باید کلی برای من برنامه بچینه که اره طرحتو همینجا تمدید کن یه شوهر از همکارای خودت پیدا کن. فلان کن بهمان کن.

جالب اینجاست که اینایی که این حرفارو بهم میزنن هیچکدوم از زندگی خودشون راضی نیستن و دائما ناله میکنن و میخوان که منم راه اونارو برم. هیچوقت برام قابل درک نشد که چرا؟؟ اصرارشون برای چیه؟

خانوم ز و خانوم م جاری همدیگه بودن و بعد طلاق خانوم ز بینشون شکراب شد و دیگه هیچوقت حتی باهم شیفت هم برنداشتن.

کارشون اینه که میشینن غیبت همدیگه رو میکنن. 

چند روز پیش خانوم ز خاهرش عقد کرد و کلی خرج الکی کرده بودن برای یه عقدی که کلا بیست نفر توش شرکت داشتن. 

خانوم ز بدون اینکه من بپرسم کل اینارو داشت به من میگفت و تعریف میکرد که چقدر تشریفاتی مراسم رو برگزار کردن و من واقعیتش اصلا برام مهم نبود و همینجوری متعجب از اینکه "خب به من چه؟" بهش نگاه میکردم.

دیروز در یک اقدام کاملا اشتباه که بابتش کلی پشیمونم دو تا استوری خانوم ز رو نشون خانم م دادم و گفتم که چیا گفته در باره مراسم و چطور برگزار شده. خانم م داشت میترکید از حسودی :| و من باز هم درک نکردم! همش داشت غیبتشونو میکرد و من با یه چه بدونم والا! بحثو پایان میدادم. جهت اینکه از گناهش شاید کاسته شه و شر هم نشه میخوام به خانوم ز خیلی نامحسوس بگم که استوری هاش رو دیده که احتمالا خیلی هم خوشحال بشه چون میدونه که حسودی خانم م رو برانگیخته!

 

+ واقعا نیاز به یه سفر دارم. با ذهن باز و خیال راحت!

زندگی

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ | 4:27

هر روز صبح که میام شیفت، فکر میکنم ینی امروز چه آدمایی هستن که همراه با من آماده میشن و سرحال و سالم میان بیرون و یهو تو به ثانیه در اثر تصادف، سقوط و... زندگیشون عوض میشه و کارشون به من میخوره.

تصادفی ها اکثرا لباسای مرتب و عادی ولی خاکی و پاره دارن. بعضیا فقط دستشون شکسته بعضیا مهره شون، بعضیا دماغشون و حتی بعضیا قطع نخاع شدن یا خون ریزی مغزی کردن. همه اینا صبح با سلامتی کامل از خونه زدن بیرون.

چقدر سخت میشه به دست آورد و چقدر ساده و تو یه ثانیه میشه همه چیز رو از دست داد.

 

دیگه چه رعایتی

توسط ... | شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ | 18:13

دلم برا این مریضایی میسوزه که با کلی امکانات الکل و دستکش و... میان و میبینن آلوده ن :)

البته خوبه لااقل منتقل نمیکنن

و اینکه تعدادشون خیلییی کمه!

معمولا اونایی که آلوده ن ماسک هم به زور میزنن

جایزه

توسط ... | شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ | 9:57

گایز

بیاین بگین ببینم من چی جایزه بدم به خاتون؟

بخاطر اینکه معمای پست ۲۶ تیر ۹۹ رو حدس زد.

چاقالا

توسط ... | شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ | 9:31

اومدم شیفت، مونده بودم اول صبحی این همه مریض چیه که دیدم بله! دوتا چاقال خیکی که دیروز شیفت بودن همه رو نگه داشتن برا شیفت بعد که ما باشیم 😐

شب و صبح ۷ تیر ۹۹

توسط ... | جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹ | 23:51

دیشب سخت ترین شیفت بیمارستانم تا حالا بود :/

انقد که دلم نمیخواد درباره ش بنویسم ولی خب باید بنویسم که فراموش نکنم.

 شب آقای میم، همکار اشغالم، گفت که با اورژانس هماهنگ میکنم مریضارو بفرستن پیشت مستقیما و منو بیدار نکنن پذیرشا رو هم خودت بکن. با وجود اینکه شیفت قبل که باهاش بودم و من ساختمون اول بودم، قبل و بعد هر مریض الکی بیدارم میکرد.

ساعت دو دکتر سونوگرافی داشت درو براش باز کردم و گفت تو بخواب من قفل میکنم روت گفتم باشه‌.

یه ساعت بعد از ترس اینکه در درست قفل نشده باشه با تاکی کاردی از کابوسی که میدیدم از خواب پریدم. تو خوابم یه جونور پلنگ مانند دم در بود و میخواست حمله کنه.

بیدار که شدم درو باز کردم دیدم یه هزارپای تقریبا بزرگ دم دره و داره میره سمت اتاق کنترل. با اینکه خیلیییی میترسم از جونورایی که نیش میزنن هرطور شده کشتمش. 

بعد با ترس وجود هزار پا دوروبرم خوابم برد. ساعت پنج یهو درو پنجره رو چند نفر شروع کردن کوبیدن. انقدر محکم درو میکوبیدن که واقعا داشتم سکته میکردم. همینجوری میکوبیدن که یهو چراغ سالن هم خاموش شد. زنگ زدم اورژانس گفتن به ما ربطی نداره سه تا مریض دیوونه ی سرپایین خودتون یه کاریش کنین. زنگ زدم سوپروایزر و گفت به منم ربطی نداره زنگ بزن همکارت بیاد. میدونستم همکارمم نمیاد. 

حالا من، تنها تو یه ساختمون که یه دوربین هم نداشت با سه تا مریض مست کرونایی دیوونه و عصبی که درو میکوبن و هیچکسم به تخمش نبوده و نیست که لااقل یه زنگ به من بزنن. چاره ای نداشتم و توکل به خدا درو باز کردم. عصبی بودن. بحث کردم باهاشون و طی بحث متوجه شدم اینا رفتن ساختمون اول و همکارم گفته به من مربوط نیست. اورژانس هم که همکارم درست هماهنگ نکرده بود باهاشون یه سریشون نمیدونستن که باید بهم زنگ بزنن و همکار آشغالم با اینکه میدونسته سه تا جانی دارن میان زحمت نداده بود یه زنگ بهم بزنه.

بعد که کارشونو انجام دادم زنگ زدم همکارم و کلی دادوبیداد کردم سرش. با اینکه همسن بابای منه. گفتم خجالت بکشین شیفت قبل شش بار بی خود و بی جهت منو بیدار کردین الان یه زنگ نمیتونستین به من بزنین؟ شما که بیدار بودی و دیدی اورژانس زنگ نزده و اونم به تخمش نبود طبق معمول!

تا صبح میلرزیدم و کابوس میدیدم و گریه هم کردم. ولی وقتی صبح برگشتم باز سعی کردم به خودم بقبولونم که انسان ها اشغال تر و بیشعور و بی رحم تر از هر حیوونی میتونن باشن و من تنهام و خودم باید به داد خودم برسم. دیشب هیچکس حتی منو یه راهنمایی هم نکرد حتی زحمت ندادن یه زنگ بهم بزنن‌ و اطلاع بدن. نگهبان هم که همیشه خوابه. اگر منو اونجا به قتل هم میرسوندن کسی نمیفهمید.

من اونجا وسط کلی لاشخور هستم و خودم باید به داد خودم برسم. اومدنی خواستم زنگ بزنم به رئیس و هر دو شب شیفتم با این عوضی رو براش تعریف کنم اما پشیمون شدم و به یه اسمس که فک نکنم چندان اثر کنه با مضمون: لطفا با اقای میم در صورت امکان شیفت ننویسید قضیه رو پایان دادم. فکر کردم که به جای دست و پا زدن برای فرار از مسئله باهاش روبه رو شم هرچند ممکنه خیلی اذیت بشم. بالاخره هرجا برم همکار بد هست و باید یاد بگیرم چطور رفتار کنم.

۲۶ تیر ۹۹

توسط ... | جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹ | 2:3

امروز روز شلوغی بود ولی خب خداروشکر استراحت خودشم داشت. پدر آقای ق رو درآوردم و شاد و خندان از انتقامی که ازش گرفتم از آهش عصر پدرم در اومد :))))

الانم ساختمون دومم و نشستم منتظر که گوشیم شارژ شه و دعا کنان که مریض نیاد وبخوابم.

یه حسی بهم میگه پیک دوم کرونا داره میخوابه که خیلی هم ترسناک بود و اگر نگرفته باشیم واقعا از بیخ گوشمون گذشت. ان شالله که تا وقتی واکسنش میاد برامون(شاید حدود پنج ماه دیگه) پیک سومی نداشته باشه ولی با این وضع مراعات مردم بعید میدونم نباشه.

اینا باز احتمالات و تصورات منه و بر اساس اون فکری نکنید.

 

داشتم پستای پارسالو میخوندم (طبق معمول :)))) دیدم روزای اولی که اومدم سرکار یه جا نوشتم که: "باآرایش خوابیدم"

خواستم امروز رو ثبت کنم به عنوان روزی که بعد پنج سال کوچیکترین آرایشی نکردم و حتی به آینه نگاه نکردم و اومدم بیرون.

دانشگاه که بودم که هیچی! قشنگ یه ارایش‌خوشکل و لباس خوب و... میرفتم کاراموزی.

بعد که اومدم سرکار با یه آرایش خفیف تر شیفت میدادم. کم کم ذوقم کور شد و آرایشام هر ماه یه قلمش کم میشد. بعد یه مدت دیگه مداد چشم نمیکشیدم، بعد دیگه فرمژه نمیزدم. کرم پودرمو گذاشتم کنار و رژم هی کمرنگ تر شد و...

آخرین قلم، مرتب کردن حجم عظیم ابروهام بود که به میمنت و سلامتی امروز اونم کنار گذاشته شد :)))

یه شلوار مشکی مارک داشتم که قبل تحریما خریده بودم و کلی دوستش میداشتم که اونقدر برای شیفتای طولانی و طاقت فرسا پوشیدم که خشتکش پاره شد :)))) انقد پاره شد و دوختم که دیگه داشت خشتکش میرسید به زانوم! شلوار زیبایی بود تن خورشم قشنگ بود. بعد اون یه شلوار پارچه ای گشاد میپوشیدم و بعد اومدن کرونا هم شلوار مخصوص بوت زمستونم تو دانشگاه رو میپوشیدم چون تنگ بود و برای زیر لباس حفاظتی خوب بود. بعد اونم به فاک دادم :))) حدس بزنید الان چی میپوشم؟؟ بیژامه!! ازین شلوارای اسپورت طوسی که تو خونه میپوشن :))) دیدم راحته گفتم بپوش بابا! همون روز پسر طرحی جدید گفت: مارو آدم حساب نمیکنی جلومون پیزامه میپوشی؟ :))

گفتم: نه! (کلیک کنید)

زنگ زدگی فلزای دمپاییم هم بخاطر مصرف زیاد وایتکسه.

این مسئله ساده و ساده تر شدن من یه دلیلش بی ذوق شدن و از بین رفتن سرزندگیم تو این خراب شده بود. یکیشم متعهد شدن به آقای دوست بود و همچنین اینکه دوست نداشت اونطوری بگردم روم تاثیر داشت.

+ امیدوارم بعد رفتنم ازینجا بازم یکم آرایش کنم موقع بیرون رفتن. آرایش کردن بهم حس خوبی میده. حس میکنم اون روز اونقدری حالم خوب بوده که برم سراغ آرایش‌.

 

+ وضعیت گوارشم اصلا خوب نیست. روزایی که شیفتم بشدت نفخ میکنم و رفلاکس و...میگیرم. انقد اذیت میشم که گاهی فک میکنم باید همون لحظه برم دکتر.

هنورم استرس زیادی دارم با اینکه خیلی قلقای کار دستم اومده. اما هنوزم با دعوا کردن با مریض و همراهاش یا تلفنای نصف شب یا تصادفیای بدحال با سی چهل تا همراه استرس میگیرم و معده و خواب و خوراکم بهم میریزه. آقای دوست میگه بخاطر اینه که من ذاتا به درد این کار نمیخورم. از اول هم نمیخوردم! اولاش که خیلیییی بدتر بودم و تازه الان خوب شدم که شدم این!

 

+امروز دوتا مریض مست داشتیم. یکیش خواسته بود شنا کنه شیرجه زده بود رو سنگ با دماغ له اومده بود :))))

 

+ با اقای دوست داریم برنامه می چینیم دو سه ماه آینده همو ببینیم ان شالله. بعد نزدیک یکسال!

کی‌ میدونه دفعه قبل که همو دیدیم چرا تو ارشیو نیست؟ ببینم کی از همه باهوش تره :)))

 

+درسته که روزگار تخمییه و تورم و کرونا و بیمارستان و شهر تخمی و... پدرمو درآورده. اما یه سوسوهای امیدی هست که خدانگیره ازم ان شالله، این روزا سرپا نگهم داشتن.

امید به دیدن آقای دوست، امید به واکسن کرونا، خواهرم ازدواج کرد، پنج ماهم مونده به اتمام طرح، احتمالش هست نیروی جدید بیاد، ان شالله پیک دوم رو رد کردیم، محل عملم بهتره

بریم ببینیم کدوم یک ازینا عملی میشه یا پایدار میمونه ان شالله.

الهی به امید تو

اخ جون یه روز دیگه هم گذشت و شد ۲۷ تیر

دعا کنید مریض نیاد. شب بخیر 💕

کراشینگ

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ | 23:26

یه مریض داشتم در ابتدا که وارد شد بوی عطرش پیچید. بعد صداااااش! چقد گیرا بود لعنتی :/ بعدم اسمش! شاهرخ! چه اسم قشنگی. بعد دیدمش وای وای وای چه جیگری! 

۴۳ سالش بود :/ خیلی جوون تر میخورد شبیه مهدی پاکدل بود . چقدم جنتلمن بود.

از معدووود مریضایی بود که هم ترو تمیز بود هم محترم.

خلاصه که من یه خیانتکار بیشعورم که رو یه مریض کرونایی ۴۳ ساله کراش زده :/

 

سربازای اعجوبه

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ | 16:35

یه چیزی بگم کرک و پرتون بریزه :))))

سه تا سرباز حول و حوش ۲۰ ساله اومدن، دوتا همراه و یه مریض

فقط یه همراها ماسک داشت

گفتم بدون ماسک ارائه خدمات نداریم برین برا دوستتون ماسک بیارین.

کلی بهونه آوردن که ول کن و اینا گفتم نه.

برگشتم دیدم همراهه ماسکشو درآورد و داد به مریض زد و یه نگاه پیروزمندانه به من کرد :)))))))))))))

 

هر روز دارم مدل عجیب تری از رعایت نکردن مردم میبینم.

خدایا شکرت که همه رو یهو نشون ندادی وگرنه سکته میکردم :/

جغد

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ | 13:52

+ امروز ماسک ان نودو پنج زدم ازونا که نوکش درازه. با عینکم که دایره بزرگه دقیقا شبیه جغد شدم.🦉

 

+مخ زنای بلاگفا پیشرفت کردن :)

یکی دیروز کامنت گذاشته به اسم مشاور! 

نوشته هروقت خواستین با کسی صحبت کنید و کسی نبود به وب من مراجعه نمایید! لاس زن محترم تشریف داشتن :)

امروزم یکی کامنت گذاشته که: کراش دارم رو وب و مطالبت اگر دوست داشتی یه سر به وبم بزن :) ایشونم کراش زن اعظم تشریف داشتن :)

یک سال قبل

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ | 7:59

پارسال تو همچین روزی، ۲۶ تیر۹۸، انتخاب کردم که برای ادامه کار و زندگی تو این شهر بمونم. 

سالگرد این ننگ رو به خودم تسلیت میگم.

 

+ همچنین یکسال پیش همچین روزی اسم وبلاگ رو از "بی سرزمین تر از باد" تغییر دادم به "انتهای خیابان پاستور"

۲۴ و ۲۵ تیر ۹۹

توسط ... | پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۹ | 0:10

انقد این دو روز اتفاق افتاد که نمیدونم از کجا شروع کنم.

دیروز صبح که شیفتم تموم شد و اومدم بخش، دیدم که منشی بدون ماسک داره با بقیه همکارا حرف میزنه و به منم نزدیک میشه. منم که میدونستم کرونا داره انقدر با عجله فرار کردم که چندتا وسیله هم یادم رفت.

بعدش سرراه رئیسمون رو دیدم و بهش گفتم که یه کاری بکنه و انقدر چرت و پرت گفت که واقعا دیگه مونده بودم چی بگم.

میگفت از کجا میدونی کرونا داره؟ گفتم از اونجایی که تمام خانواده ش آلوده ن و خودشم همه علایم رو داره.

گفت: کدوم آلودگی؟ اون دو سه تا لکه تو ریه زنش رو میگی کرونا؟ اون که خیلی کم بود!!!

خواستم بگم مگه کرونا کم و زیاد داره که بیخیال شدم و به همین اکتفا کردم که گفتم: حداقل بگین ماسکشو بزنه.

قبلا هم بیشعوریشون رو بارها دیده بودم و سرش حالم بد شده بود اما بعدا اون مسئله رو قبول کرده بودم و سعی کرده بودم که بیخیال باشم و ازشون دور بمونم. 

اما بعد از دیدن این صحنه ی منشی که درحالی که میدونه الوده س اینطور رفتار میکنه و رفتار رئیس و همکارا به درجه جدیدی از عرفان رسیدم و فهمیدم اینا اگر ادم هم بکشن براشون مهم نیست و باز هم بیشعور تر از حدی هستن که من براشون تعیین کرده بودم تو ذهنم و خب قبولوندن این درجه جدیدشون به خودم زمان میخواست و طبیعتا حالم خیلی بد بود صبح.

آقای دوست هم پکر و بی حال تر از من بود و شب که باهاش حرف زدم فهمیدم دوست صمیمیش که این همه بهش اعتماد داشت و حتی بین رفیقاش شماره منو به اون داده بود که اگر اتفاقی افتاد بهم پیام بده به زن حامله ش خیانت کرده. اونم با یه زن شوهردار که شوهرش یه وحشی تمامه که اگر ادمم بکشه براش مهم نیست. میگفت که کلی قربون صدقه اون زنه میره و رابطه جنسی و... اما با زن خودش عین یه غریبه مزاحم رفتار میکنه و اصلنم قصد ندارن شرایط رو تغییر بدن. این مسئله هم قبول کردنش از دوست نزدیک یکم سخته اونم برای اقای دوست که قبلا یه بار نامزدیش سر خیانت بهم خورده و زخم خورده ست.

عصر که برگشتم انقد پکر و بیحال بودم که هیچی نمیفهمیدم و خواهر بزرگ و مادرم هی سر به سرم میذاشتن و با حرفای خاله زنکیشون اذیتم میکردن. رفتم بیرون دنبال کاموا و طبق معمول تو این شهر کوچیک خراب شده پیدا نشد.

برگشتم و آخر سر به خاطر بی حالی و دل گرفتگی! و ترس از اینکه آلوده باشم تو مراسم عقد شرکت نکردم و پاشدم رفتم خونه خواهر بزرگ و تا اخر شب تک و تنها نشستم. مراسم عقدی که مدتها منتظرش بودیم و از پارسال همین مواقع داشتم تمرین ارایش میکردم که خوشکلش کنم تو این روز و کلی برنامه دیگه. تبدیل شد به یه شب معمولی که تنها تو خونه خواهرم گذشت. زندگی همینه!

اخر شب برگشتیم و ارایشای صورت خواهرم هنوز رو صورتش بود انقد بشاش شده بود که نگو. شروع کرد به آشتی کردن با من و چرت و پرت گفتن انگار نه انگار که تو این مدت چه حرفایی بهم زده و چقدر قلبمو شکسته. تا حالش بده باید برینه به حال من و وقتی هم که خوشحاله انتظار داره فراموش کنم. منم اوایل سرسنگین بودم باهاش و بعدا عادی شدم ولی اصلا دلیل نمیشه که فراموش کرده باشم و اخر ماه میخوام دو میلیون بریزم به حسابش به همون دلیل که تو پستای قبلی گفته بودم. 

شب خوابیدیم و صبح رفتم شیفت و با اقای ق شیفت بودم که کلی اذیتم کرد. چند لحظه که میرفتم تو پاویون و میومدم بیرون الکی میگفت کلی مریض داشتیم نبودی و مجبورم میکرد کار کنم اما بعدا که لیست رو نگاه میکردم میدیدم فقط یکی دو تا مریض بوده و نصف منم کار نکرده. تا جایی که تونستم مقاومت کردم ولی خب مشکل اینجاست فردا صبح هم باهاش شیفتم اونم بدون منشی!

ظهر دیدم منشی حالش بدتر شده. یکی از همکارا اومد گفت پاشو برو سی تی بده تو کرونا داری من میدونم. منم فرصت رو غنیمت شمردم و ماسک و شیلدمو برداشتم و گفتم بریم من سی تی تونو میگیرم. اصلا نذاشتم جواب بده و گفتم من رفتم بیاین دنبالم. سی تیش رو گرفتم و کرونا مثبت بود. حالا همکارای اشغالم ناراحت بودن که دیگه منشی نداریم!! بعدشم داشتن سکته میکردن و هی داشتن حساب میکردن چقدر باهاش شیفت بودن و بهش نزدیک شدن. جالبه تو این چند روز که منشی میدونست کرونا داره ولی به روش نمیاورد هربار میومد اشپزخونه و با بقیه صبونه کوفت میکرد. انگار نمیتونست تو خونه یه چیزی بخوره که اونجا ماسکشو در نیاره که شروع کنه به سخن رانی.

خلاصه فرستادیمش بره دنبال مرخصی استعلاجی که دیگه نیاد.

+بعد برگشتم خونه و دیدم اقای دوست چای سازی رو که برای مامان و بابام به عنوان کادوی روز پدر و مادر( که نداده بودم) از مغازه شون فرستاده، رسیده و کلی شاد گشتم.

بعدم چند تا کاموای رنگارنگ خوشکل از نت سفارش دادم که ان شالله زود برسه دستم و بتونم ببافم.

+از وقتی ورزش نمیکنم حس میکنم درد گردن و ستون فقراتم برگشته.

+ خیلی روزای عجیبیه. هر روز ممکنه هزار تا اتفاق بیفته. اگر همکارا الوده بشن بیچاره میشیم. کلا باید تو بیمارستان زندگی کنیم. این هفته بیمارستان خیلی شلوغ بود. از طرفی به خاطر کرونا و شدید و شدیدتر شدنش و از طرفیم به خاطر اینکه باز مردم خسته شدن و ریختن بیمارستان برای درمان دردای الکی.

نمیدونم گفته بودم قبلا یا نه اما نود درصد مریضایی که میان بخش ما هزینه اضافه رو دوش بیمارستان و بیمه و خودشون میذارن و الکی مارو هم خسته میکنن چون اصلا تشخیصشون با گرافی انجام نمیشه! مثلا یکی پاش پیچ خورده و با پای خودش میاد بخش و ما مطمئنیم که این پاش نشکسته اما به خاطر اصرار خودش و بی حوصلگی ترس یا بی سوادی دکتر اورژانس مجبوریم گرافیش رو بگیریم و همیشه این داستان بوده و هست.

+خبر خوب هم اینکه امروز داخل شهر یه مطب افتتاح کردن و ازین به بعد یه سری از مردم رو میفرستیم اونجا و به امید خدا بار کاری کمتر میشه ان شالله.

+دعا کنید برامون نیرو بیارن. احتمالش هست. چون گفتن 2 تا 89 روزه شاید بیارن اما خب با این سرعت و دقت اهالی بیمارستان ما و کارگزینیمون برای کی اینا کارشون جور شه خدا میدونه!

+ من امروز به این نتیجه رسیدم که فکر کردن به یک بحران از بودن وسطش بدتره. همونطور که فکر یک اتفاق خوب از خود اون اتفاق بهتره.

+این روزا همش چشمم به ساعته و منتظر گذشتن زمانم. هرروز بعد ساعت 12 شب به تقویم نگاه میکنم و کلی ذوق میکنم که یه روز دیگه هم گذشت. خیلی غم انگیزه که تو 23 سالگی هر روز منتظر گذشتن زمان باشی. من آدمی بودم که اکثرا در لحظه زندگی میکردم و لذت میبردم و فک کنم تا امسال هیچوقت آرزوی گذشتن زمان رو نکرده بودم.

خوشحالم که زمان چیزیه که زود میگذره. خوشحالم که زندگی یه روزی تموم میشه و این جنگیدن و خستگی یه روز تموم میشه. کاش خوب تموم شه.

+فردا دوباره شیفتم. 13 شیفت تو 6 روز دارم. کاش این ماه هم سی روز بود.

دعام کنید

سخت میگذره... سخت!

 

شعر زیباطوری

توسط ... |

شعر

| چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۹ | 13:26

در حال دوست داشتنت هستم

مثل پیچک، بی دیوار...

الزامات

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹ | 13:50

هم اکنون نیاز دارم دست اقای دوست رو بگیرم برم یه جای خیلیییی دوووور

جوری که هیچ اثری از زندگی قبلیم نبینم.

هلی و خواب های صادقه اش (۵)

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹ | 13:35

شب خواب دیدم چند نفر کنارم بودن یادم نیست کی بودن ولی میشناختمشون. کرونا مثبت بودن و میگفتن و میخندیدن و سرفه میکردن تو صورتم و من هی نگران بودم و متعجب که اینا چرا انقدر بیخیالن و چه مرگشونه.

صبح که بیدار شدم دلم لرزید میدونستم یه اتفاق مربوط به خوابم میفته.

 

امروز شبیه کابوس هامه

کابوس های من اکثرا این مدلی بودن که یه اتفاق عجیب ترسناک میفتاد ولی من عین خیالم نبود و ازشون نمیترسیدم!

امروز سالن بیمارستان پر صدای سرفه ست و من دیگه سر شدم! دیگه ترسم ریخته.

قضیه تا جایی رفته که منشیمون کرونا گرفته و یه ماسک نازک زده و چپ و راست میاد سرفه میکنه و عین خیالش نیست و نمیره مرخصی.(تعبیر خوابم)

بقیه هم بخاطر فشار کاری زیاد بهش اصرار نمیکنن بره مرخصی. همه دفترچه ها و جوابای مریضا رو تحویل میده و برای ما هم میشینه سخن رانی میکنه.

جالبه که صبح قبل اینکه بدونه کرونا داره کلی به مردم بد و بیراه گفت و گفت که آدم وقتی میفهمه کرونا داره باید قرنطینه بشه باید تو خونه بمونه و غذای خوب بخوره و به کسی نزدیک نشه.

بعدشم که سی تی خانومش مثبت در اومد رئیس و آقای س نمیدونستن چطور بپیچونن میگفتن که انقد حالا کرونا نیست که! آلودگیش خیلی کمه!!!

کلا ازشون قطع امید کردم چون میدونم اینا همه چیو میدونن فقط خودشونو میزنن به نفهمی! و تلاش من برای حالی کردنشون کاملا بی فایده س.

+یادمه پارسال همین مواقع بود که یه کابوس دیدم و اینجا نوشتمش.

خواب دیدم یه موجود ترسناک اومده بود تو سالن بیمارستان و همه ازش فرار میکردیم.

+من و خواب های صادقه ای که وقتی بیدار میشم بیشتر ازشون میترسم تا وقتی خوابم. چون مطمئنا بعدش یه اتفاقی میفته.

+ یه بار چند ماه پیش خواب دیدم که بیمارستان انقد مریض کرونای بدحال داشت که جا نداشت بخابن و حتی تو ساختمون دوم هم تخت مریض گذاشته بودن. خدایا اینو دیگه به واقعیت تبدیل نکن.

+ خدایا خودت ازم محافظت کن، من معمولا نسبت به بقیه خیلی سخت سرما میخورم‌.

صبح دل انگیز تابستون_پاییزی!

توسط ... | دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۹ | 8:7

صبح دل انگیزی بود

دما ۱۷ درجه بود و بارون اومد. بیمارستان خارج شهره  و تو کل مسیر که از کوهستان رد شدیم بوی بارون زیادی میومد و من پنجره رو زده بودم کنار و گهگاه یه گوشه ماسکمو آزاد میکردم تا ازین بوی دل انگیز لذت ببرم.

الانم طبق معمول تا مریض میاد، به بهونه عملم تو پاویونم :))) پنجره رو باز کردم و هنوزم بوی بارون خیلی خوبی میاد.

+خوشحالم که بالاخره واکسن کرونا ساخته شد.

چندین ماهه همه منتظر این خبریم.

خداروشکر

ان شالله پروسه تولید انبوهش و اینکه به دست ما برسه کمتر از اون چیزی که در تصورمونه طول بکشه.

میگن سه تا شش ماه ممکنه بکشه و با توجه به اینکه توی ایران، آخرین نقطه دنیا، هستیم ممکنه آخر همه برسه دستمون. ولی باز شکر، چه میشه کرد.

۲۲ تیر ۹۹

توسط ... | یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ | 23:50

چقدر بعد رفتن ما این خونه غریب میشه.

مطمئنا گذروندن زمستونا اینجا برای مامانم وقتی دیگه باغ هم نمیتونه بره، خیلی سخت خواهد بود.

چهل ساله عادت کرده به شلوغی بچه هاش دورو برش.

چقدر این خونه و این درخت گلابی تنها میشن.

مهم نیست. هر خونه ای یه روزی خالی میشه و هرجایی یه عمری داره. مهم اینه صاحباش هرجا هستن خوشحال باشن.

خدا این خوشحالی و شادی رو قسمت همه مون کنه ان شالله.

 

+‌دلم بافتن می خواد. درسته اصلا وقتش نیست ولی یهو بدجور هوس کردم. از طرفی هم شال و کلاهم کهنه شدن و یه جدیدشو میخوام.

از آغاز سال ۹۵‌ که درد دستام شروع شد فکر کردم که برای همیشه حسرت بافتن به دلم می مونه. اما خداروشکر میکنم که میتونم دوباره بهش فکر کنم.

یه کاموای رنگارنگ فوق العاده از یه برند خوب تو دی جی کالا دیدم اما خیلی گرون میده. باید یه روز برم بیرون و مغازه هارو ببینم. شایدم صبر کردم تا یکی دو ماه دیگه برم شهر دانشگاه و یه سر به مغازه های بزرگ و دلبر کاموا فروشی اونجا بزنم.

 

+ پس فردا عقد خواهرمه. نگفته بودم اما اینکه من ارایشش کنم همون موقع بعد خواستگاری لغو شد. خواهربزرگ گفته بود من تازه عمل شدم و اون روز قراره خیلی خسته بشم و با یه ارایشگر هماهنگ کرده بود. گفت ارایشگره گفته ۲۰۰ میگیرم.

گفتم لعنتی! من ارزون ترین برندای لوازم ارایشو دارم. با این وجود موادی که قراره رو صورتش بزنم از ۲۰۰ بیشتر میشه!! این قراره چی بزنه بهش :))))

بعد امروز بحثش بود ک بخاطر مرگ دختر فامیل نره ارایشگاه.

خواهرم داشت سکته میکرد چون میدونست بعد اون همه توهینی که بهم کرد من دیگه بهش دست نمیزنم :)

پنکیک

توسط ... |

اشپزی

| یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ | 20:42

پنکیک کره بادوم زمینی درست کردم و خداروشکر مثل دو دفعه پیش شبیه لنگه کفش نشد و خوشمزه بود.

سریع دستورشو اینجا بنویسم که یادم نره و بعدا بتونم بهش رجوع کنم چون دستورای اشپزی رو خیلی زود فراموش میکنم.

اول که دستور کلیش رو که میذارم تو ادامه

و اما چند نکته در موردش:

1_ من اول با همزن برقی تخم مرغ رو حسابی زدم تا قشنگ تبدیل به کف کرم رنگ شد.

2_ بعد اضافه کردن مواد خشک نباید زیاد همش زد، فقط اروم با قاشق یکم همش میزنیم. این نکته ایه که هم تو کیک هم تو پنکیک باید رعایت بشه وگرنه عین لنگه کفش سفت میشه. حتی اگر دونه های ارد خوب حل نشدن هم اشکال نداره.

3_ نباید زیاد بمونه و زود باید بپزینش بعد نیم ساعت کم کم سفت میشه.

4_ من دو برابر این مواد رو درست کردم چون انقد برای دو نفره، یعنی دو وعده و کمه. بنابراین باید دو پیمونه و نیم شیر میریختم که چون شیرم کم اومد دو پیمونه شیر و بقیه شو اب ریختم و احتمالا اینم بی تاثیر نبوده.

5_ حتما باید تابه کاملا نسوز باشه و هرچی کوچیک تر بهتر، چون اون موقع میتونین پر تابه درست کنین و پنکیکای گرد خوشکلی ازش در بیاد.

6_ من با کره بادوم زمینی و کنجد درست کردم. ینی ارده

 

عکسشم بعدا اضافه میکنم به پست. زیاد خوشکل نشدن چون مایه ش رقیقه و پخش میشه و من تابه کوچیک نداشتم که دایره کامل شن.

ادامه مطلب

نصف شب نویسی

توسط ... | یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۹ | 1:12

خب شارژرمو پیدا کردم خداروشکر :)))))) در یک اقدام بعید گذاشته بودم تو کمدم که جای سوزن انداختن نبود.

بعدشم رفتم و یکم خرید کردم. شلوار و تیشرت و جوراب و... و چقدر همه چیز جنسش بد و قیمتش گرون شده. ینی علاوه بر این که قدرت خرید اومده پایین خیلی هم همه چیز بی کیفیت شده و واقعا به نظرم بهترین استراتژی در حال حاضر خرید آنلاینه. اگر ادم بتونه چیز اصل و با کیفیت و قیمت مناسب از انلاین شاپ مطمئن پیدا کنه عالیه.

اینطور که پیداست مردم هرروز بیخیال تر میشن و دیگه موردای کرونا قطعی که میشنوم از خونه زدن بیرون و بین مردم میچرخن خیلی زیاد شده و کلا از رعایت کردنشون قطع امید کردم و فقط منتظر واکسنم.

 

+داستان جدید داریم از بیمارستان!!

جدیدا نمیذارن کارمندا به سادگی مثل مردم عادی تست کرونا بدن. چرا؟ چون باید مرخصی استعلاجی بهشون بدن :) میگن خیلیا الوده شدن و بار فشار کاری بیمارستان مونده رو دوش یه سری. خداروشکر فعلا تو بخش ما کسی نگرفته وگرنه بیچاره میشیم. چون تعدادمون خیلی کمه و نبود یه نفر بشدت فشار کارو افزایش میده.

یعنی اگر دکتر اورژانس یه مریض که از مردم عادی بود رو فرستاد باید سریع تستش گرفته بشه اما کادر درمان باید هفت خان رستم رو طی کنن و متخصص ببینتشون و...

 

 

+چیزایی که فکر میکنم بعد رفتنم ازینجا دلم براشون تنگ میشه:

1_ خلوتی شیفت شبای بیمارستان بعد ساعت 1

2_ بابا و مامانم و باغمون

3_ تمیزی خونه و خیلی خوراکی های در دسترس

4_ خرج کمم اینجا

5_ آب و هوای اینجا

6_ خواهرزاده هام

7_وای فایمون

 

چیزایی که دلم براشون تنگ نمیشه :)

1_ بیمارستان و کلیه متعلقاتش به جز موردی که بالا ذکر شد

2_ محدودیت

3_ فضولی مردم و عدم راحتی به دلیل سرهای که در کون آدم است

4_ بی امکاناتی(نبود نونوایی مناسب، مغازه لوازم بهداشتی و پوشیدنی و... نبود مغازه هایی که بعضی خوراکی هارو مثل روغن زیتون اصل و... رو داره. نبود باشگاه مناسب، کلاس زبان مناسب، بسیااااری از بانک ها و موسسات و کارگزاری ها و دکتر ها و ازمایشگاه ها و داروها و وسایل و نبود اتوبوس و تاکسی مسیری، نبود کتاب فروشی مناسب و جامع، مجبور شدن به خریدن وسایل بی کیفیت بخاطر نبود وسایل خوب و تنوع و...)

5_ خواهر و برادرم :)))

6_ خیابونای اینجا

7_ بازار و مغازه های اینجا

8_ اداره جات و کارمندا و بی مسئولیتیشون صدبرابر جاهای دیگه

9_ خونه مون جز موردی که بالا ذکر شد

10_ جک و جونورایی که همه جا موجودن از محل کار وزندگیم گرفته تا باغ و همه جا

11_ سوپری محله

12_ خونه های فضول همسایه

13_ نون اینجا

14_ فرهنگ مردم(تحقیر کردن و محدود کردن زنان، فضولی و اصرار برای شوهر کردن و بی احترامی به کادر درمان و کم سوادی اکثر مردم و هرچی دلتون بخواد!)

15_ عروسی های مسخره اینجا

16_ بقیه مراسماتی که به تخمشون نیست و حیف میشن. نه بلدن تبریک تولد بگن نه یلدا و نوروز رو جشن میگیرن نه هیچی

17_ بی دوست و رفیقی و تنهاییم تا حدودی

18_ فک و فامیلمون

خب فعلا همینا یادم میاد. یه سریشم کنتاکت داره و شاید تکراری به نظر بیاد ولی مهم نیست.

شاید اینا تغییر کنه. شاید هیچکدومش نشه یا حتی جابجا بشن. اما فعلا این نظرو دارم با توجه به تجربیاتی که از شهر دانشگاه و خوابگاه نشینی دارم.

استقلال و خرجاش

توسط ... | شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ | 18:43

این روزا با فکر کردن به رفتنم به شهر دانشگاه  و مستقل شدنم متوجه شدم که خرج بزرگی در راه است. چقدر وسیله س که نیاز خواهم داشت! 

فقط قیمت سه تا قابلمه ای که میخوام رو که آقای دوست از مغازه خودش قراره برام بفرسته و تازه سودشم نگیره میشه 500 تومن. کلی هم وسایل خونه دیگه. به علاوه اینکه پالتوم کهنه شده و بارونی هام هم همینطور. مانتو جدید هم صد در صد لازم دارم و شلوار بیرونی و لباس تو خونه و مقنعه و کوله پشتی و چمدون و... چون یکساله تقریبا جز راه بیمارستان و خونه جایی نمیرم هیچکدوم ازینا رو نمیخواستم.

ولی ارزشش رو داره. و البته تجربه هم ثابت کرده این خرجا بعد یه مدت خیلی کم میشه چون ادم از یه جایی به بعد هرچی لازم داره خریده!

فکر کردن بهش هم شیرینه لعنتی.

20 تیر 99

توسط ... | شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ | 18:31

حالم گرفته س

این 5 روز در ماه رو به علاوه سه چهار روز قبلش حساس میشم. کلا ما دخترا نصف ماه رفتارمون نرمال چیزی هست که باید باشه و نصفش خود واقعیمون نیستیم :)

 

+ میخوام یه ساعت دیگه برم بیمارستان دنبال شارژرم. دعا کنید پیدا بشه.

+ دفتر خاطرات دوران مدرسه م رو پیدا کردم. تقریبا مثل الان روزانه نویسی میکردم. خصوصا توی سال کنکورم. کاش میشد همه شو اینجا اپلود کنم. از تولد 16 سالگی از به دنیا اومدن خواهرزاده هام، از قهر و اشتیای تو مدرسه و از اذیت و آزار های سال کنکور که یاداوریشم دردناکه، آزمون ها و امید و ارزوها و زندونی شدن تو یه اتاق سرد ته حیاط و کنکور و کنکور... اذیت های خانواده و مدرسه تخمی و فشار روحی و مالی و درسی و... شیطنت هام و رفقای اینترنتی و خواستگارای پفکی، همه رو نوشتم. با خوندن خاطره ها خیلی حالم گرفته شد. بارها توش نوشتم که: هلی یادت باشه که هیچوقت به این خونه برنگردی. نوشتم که چقدر بهم سخت گذشته و خیلی چیزای دیگه که به کل فراموش کرده بودم!!

 واقعا که ذهن هرچیزی رو که دوست داشته باشه به یاد میاره. ما خیلی چیزهارو راحت تر از اونی که فکرشو بکنیم فراموش میکنیم. خوشحالم که یک سال اخیر رو نوشتم. چون حس میکنم لازم دارم که با جزئیات همیشه این مدت و درسایی که ازش گرفتم یادم بمونه.

با وجود این همه تذکر به خودم من همه شو فراموش کردم و برگشتم! امیدوارم که ازین ببعد متنبه بشم لااقل.

 

+ دلم به حال خانوم ز میسوزه. حس میکنم ادمیه که هیچ ایده و عقیده ای از خودش نداره. اصلا ثبات شخصیتی نداره و همش درحال عوض کردن تصمیمشه. تا میبینه من یه کاری میخام بکنم اونم میخواد بکنه و تا میبینه من بی میلم اونم بی میل میشه. هر روز که میاد شروع میکنه به حرف زدن درباره تصمیمات و طرز تفکرش و فرداش همونارو انکار میکنه انگار نه انگار هیچوقت اون حرفارو زده!

هر ماه حداقل نصف شیفتاتو جابجا میکنه. دیروز گفت من ساختمون دوم میخوابم و تا دید من برام مهم نیست و میخوام ساختمون اول بخوابم گفت نه من ساختمون اول میخوابم!! میگفت نمیخوام از بچه هام دور باشم(بچه هاش پیش باباشونن) و الان میگه میخوام ازین شهر برم. میگفت نمیخوام ازدواج کنم و بعد که گفتم بچه هات که 18 سالشون شد(5 سال دیگه) ازدواج کن، گفت اون موقع میشم پیرزن که!! تا میبینه بقیه لباس حفاظتی دارن اونم میخواد و... نمیدونم قبل طلاقش هم اینجوری بوده یا این رفتارش باعث طلاقش شده ولی مطمئنا خیلی اذیت میشه و بقیه رو هم اذیت میکنه.

 

شارژر

توسط ... | شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ | 13:34

شارژر نازنینم گم شده و عصر باید برگردم بیمارستان دنبالش :/

دعا کنید پیدا شه چون به طرز عجیبی گم شده که احتمال نمیدم هیچ جا باشه!!

۱۹ تیر ۹۹

توسط ... | جمعه بیستم تیر ۱۳۹۹ | 0:14

خب من تا دوم دبیرستان که بچه بودم. بعدشم که کنکوری بودم و کلا از خانواده دور بودم. بعدشم که دانشگاه بودم و حتی تابستونا به ندرت میومدم. پس زیاد نشناختمشون!

اما تو این یکسال متوجه شدم که خانواده من واقعا هیچی به تخمشون نیست. اینکه با چیزی مخالفت یا موافقت هم کنن خیلی گذراست و بعدا یادشون میره.

این از یه جهت که کمتر کار به کار آدم دارن خوبه و از جهتی دیگه که آدم گاهی واقعا حس میکنه بهش بی توجهی میشه بده.

اصلا هم مسئولیت اجبار و فشارهاشون رو نمیپذیرن. بعد فارغ التحصیلی با فشار اونا برگشتم و بعدش هر روز اشک منو دیدن و خودم مقصر همه ش بودم! در نظر همه من ناسازگار و تحت تاثیر رفیق نابابم و بیمارستان و خونه و همه جا عالیه!

سر قضیه ازدواج خواهرمم باز اصرار داشتن برا ازدواج و بعدشم چقدرسر خبر قطعی شدن خواستگارش اشک شوق ریختن.

بعدش که بخاطر مراسم ترحیم دخترِ دخترعموم بهم خورد. 

و بعد اون هیچکس به هیچ جاش نیست و با این همه دست و پا زدن خواهرم کسی جوابشو نمیده و تکلیفشو مشخص نمیکنه که تا کی قراره عقدو عقب بندازن. یه عقد ساده محضری!

شاید باورتون نشه ولی (انگار) سر چیدن توت تو باغ دو روز و سر اینکه دومادمون جمعه ها تعطیله و با خانواده میره پیکنیک یک روز عقدشو عقب انداختن تاحالا و بعدشم معلوم نیست کی و چطور میشه :/

از طرفی خانواده خواستگار محترم فشار آوردن بهش و میخوان هرچه زودتر سر بگیره چون همه مردم این شهر کوچیک فهمیدن رابطه این دوتارو و هیچ عقدی درکار نیست و دیگه قضیه حیثیتی میشه از نظر اونا. از طرفی بیخیالی خانواده من و مشخص نکردن تکلیفش. همه اینا باعث شده خواهرم عصبی بشه و کاسه کوزه ها سر من بدبخت که کوتاه ترین دیوار ممکن و بی ربط ترین شخص به این ماجرام شکسته بشه :/

هنوزم تا از کنارش رد میشم فحشم میده و هیچکس نمیدونه چرا :/

البته معلومه چرا! فحشارو به من میده ولی در واقع هدفش بقیه ن!

 

+ از ده تیر بعد شوک بزرگ شروع شیفتا، دلار و موج دوی کرونا و مرگ اون دختر، هیچ غلطی نکردم :/

نه مطالعه ای نه کار مفیدی! همش تو آشپزخونه م و با اشپزی خودمو مشغول میکنم و با اقای دوست چرت و پرت میگیم و خیالبافی میکنم.

با جفت افراد تو این خونه هم قهرم و حرف نمیزنم.

برادرم چند بار سعی کرده سر حرفو باز کنه اما من قسم خوردم تا معذرت خواهی نکنه باهاش حرف نمیزنم تا فکر نکنه هروقت دلش خواست ارین غلطا میتونه بکنه و طرفش هیچی نگه. چند بارم سعی کردم از طریق مادر و خواهرم به گوشش برسونم که بیاد معذرت بخواد حالا یا بهش نگفتن یا نمیخواد بیاد.

 

+ دنبال فیلم طنز بودم که به فیلم بورات۲۰۱۶ رسیدم. نیم ساعت اولشو دیدم و انقدر حال بهم زن و ضد زن و مسخره بود که ادامه ش ندادم و رفتم سراغ مستر بین عشق همیشگیم که واقعا کمدین باهوش و بامزه ایه و تلاشش این نیست با مسائل جنسی و وسیله قرار دادن زنا خودشو بامزه نشون بده.

 

+ شاید به نظر خیلیا مردم محلی یکجا که فرهنگ خاصی دارن و لباس خاصی دارن و تو شهر و روستاهای کوچیک زندگی میکنن چیز جذابی باشن اما مدتیه تا چشمم به همچین عکس و فیلمایی ازین مردم میفته حالم بد میشه و یاد شهر ایکبیری و تخمی خودم میفتم.

معمولا این جورجاها فرهنگای غلط و باورهایی وجود داره که تا حد مرگ بهش پایبندن و کسی نمیدونه از کجا در اومدن و بخاطر همین چیزا خیلی محدودن.

معمولا همیشه زنا دست کم گرفته میشن و حقوقشون پایمال میشه.

خلاصه به نظرم زندانی شدن تو یه فرهنگ و باوری که به آدم تحمیل میشه خیلی مسخره س. آدم باید راحت لباس بپوشه. راحت بره و بیاد. همسرش شغلش و همه چی زندگیش رو خودش انتخاب کنه. فک کنم حالا حالا ها دنیا کار داره تا همه جاش به این مرحله برسه.

من با شخصیت آرتمیس گیر افتادم تو جامعه ای با فرهنگ تخمی و زنگ زده که تنها کار یه زن شوهر کردن و رسیدگی به یه لندهور نامهربونه. ته تهش مثل من تو یه جای مسخره تر از خونه ش میتونه کار کنه و چندرغاز حقوقشو نگهداره برای جهیزیه ش. پیشرفت هم در به دنیا آوردن فرزند بیشتره!

جایی که یه زن حق نداره دو تا خیابون قدم بزنه. جایی که استفاده از وسایل ورزشی پارک براش حرامه. دوچرخه که گناه کبیره س. ولی خب یه خر آرایش کردن و رفتن به یه عروسی مسخره فامیل کاملا مجاز و حتی واجبه.

شخصیت ارتمیس:

جنگاور
رقابتجو
آسیب ناپذیر
خواهر
کمانگیر
عشق شدید به طبیعت بكر
مستقل
هدفگرای بی منطق
حفظ هویت فردی
ورزشكار
نامنفعل
كله شق و لجباز
عجول
دختری عاری از زنانگی
پرانرژی، هیجان زده و آزاد
متنفر از نشانه های زنانگی
حمایت از ضعیف ترها
الگوی قدرتمند در ارتباط با مردان
طرفدار حقوق زنان
پیچیده ترین خدای المپ

 

+ باید اعتراف کنم اینارو دارم :/ علاوه بر اینا بقیه خصوصیتایی که تو نت هست براش رو هم بیشترشو دارم! اما خب تفاوتم اینه که من گاهی خیلی احساساتیم و اشکم لب مشکمه. به هنر و زیبایی علاقه دارم و در اتفاقی غیرقابل باور در آینده در صورت امکان قصد ازدواج دارم :/

 

+ شفاف سازی:

من عاشق اسلامم و دوستش دارم و شاید خیلی بهش عمل نکنم ولی خیلی قبولش دارم. به نظر من اسلام خیلییی مهربونه. اسلام یعنی آزادی و در عین حال سلامتی و آسان سازی و اکثر این فرهنگ های تخمی دقیقا عکس گفته اسلام عمل میکنن. اگر قشنگ بهش نگاه کنیم میبینیم واقعا هرچی از منابع درستش میگه به نفعمونه و باعث محدودیت نمیشه! یه سری اشغال عوضی اسم اسلامو بد کردن. خودشون میدونن کیارو میگم. داعش جای خود داره اونو نمیگم.

برای ازدواج هم من ازدواجی که خانواده م برام در نظر دارن رو گفتم که مراقبت از یه لندهوره و... خانواده من معتقدن که مرد حتی اگر بیرون هم کار نکنه نباید تو خونه کار کنه! باید لنگاشو بذاره رو هم تلویزیونشو ببینه و هر غلطی دلش خواست بکنه و هرجا دلش خواست بره و اصلا از زنش اجازه نخواد اما برعکس قلم پای زن شکسته خواهد شد اگر بی اجازه کاری کنه یا جایی بره :)

 

+ فردا شیفتم، التماس دعا💕

۱۷ تیر ۹۹

توسط ... | چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹ | 2:12

دلم یه روزیو میخواد که همه بیان اینجا بهم تبریک بگن :/

نمیدونم بابت چی ولی یه اتفاق گنده خوش ایند! یه پیشرفت حسابی.

+از وقتی شرایط خونه مون بدتر شده خداروشکر شرایط بیمارستان بهتر شده.

اگر چشم نزنم :/ باید بگم که خداروشکر منشی عصری که آوردن اوضاع‌ رو خیلی بهتر کرده. منشی بخش اعظمی از اعصاب خوردیای بیمارستان اعم از دعوا با مردم و رئیس و دکتر و... رو به دوش میکشه!

راستش قبلا من هیچوقت به ذهنمم نرسیده بود که بعد پاس کردن اون همه واحد درسی نصف کار بیمارستانم منشی گری و سرو کله زدن با مریض و دکترا باشه. تقریبا ۹۰% درسی که خوندیم عملا فایده ای نداره. ازون ده درصد هم 2 درصدشو روزانه استفاده میکنیم و بقیه ش گهگاه برای کمک به مریض بد نیست عوضش تا دلتون بخواد مهارت های منشی گری و شناخت بیمه ها و تعمیر کامپیوتر پذیرش و تمیز کاری جای خدمات و... به درد میخوره :/

کلا رشته مون رشته آسون و چرتیه. بخاطر همینم انتخابش کردم :/ واقعا میشه در حد کاربردی عملی یاد گرفت.

 رییس داخلی هم عوض شده و اون تخم سگ پاچه خوارو از بس گند بالا آورده بود عین موش کردن تو یه شبکه بهداشت. طفلی بعد اون همه پاچه خواری مسئولین انتظار ارتقا داشت :)

دیگه خدمتتون عرض کنم که بخاطر کرونا بیمارستان خلوت تر شده (از بیمارای غیر کرونا)

ولی کرونا خیلی زیاد شده. امروز بعد دادن خبر سلامتی و خروج کرونا از بدن یکی از مریضای بسیار متشخصم چنان ذوق مرگی شدم که نگو. 

 

+ یه اتفاق باحالی که این روزا میفته:

از وقتی کرونا اومده دستگاه رو با توجه به قد مریض تنظیم میکنم بعد میگم مریض بره تو و دیگه من همراهش نمیرم.

بعد یه سری اقا پسرای شاخ شمشادی هستن وقتی یه دختر ازشون قدشونو میپرسه، جوگیر میشن و ده سانت بلندتر میگن :)))

شاید باورتون نشه ولی سر همین برای نصف پسرای جوون که مثلا دستگاه بر اساس قدشون تعیین شده مجبورم دوباره برم تو اتاق و دستگاه رو بیارم پایین تر :)

 

اسکولاسیون

توسط ... | سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۹ | 12:41

نمیخوام الکی جو بدم و شایعه بندازم

 ولیهرروز که آمار کرونا رو میبینم، حس اسکول شدن بهم دست میده.

سه هفته س یه آمار ثابت میدن در حالیکه تو این سه هفته اکثر شهرای کشور برگشتن به حالت قرمز و به وضوح تو بیمارستانا‌ تعداد داره بیشتر میشه

واتس گوینگ آن؟؟

۱۶ تیر ۹۹

توسط ... |

اشپزی

| سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۹ | 0:2

۱۶ تیر ۹۸

روزی که برای همیشه از شهر دانشگاه برگشتم خونه.

یادمه صبحش خواهرم بدجوری اعصابمو بهم ریخت. ینی در واقع اعصاب خوردیای خونه از همون روز شروع شد.

من برگشتم! و زندگی جدید شروع شد! روزگار روی جدیدش رو نشون داد و همه چیز عوض شد! لبخندام مرد...

ازین ببعد با یاداورهای هرروز پارسال همراه ما باشید :))))

 

بستنی درست کردم. اولش بد شد به خاطر دستور غلطی که داده بودن تو اینستا :/ بعد تقریبا درستش کردم و خداروشکر عالیه.

دو لیوان شیر، ۱۲۰ گرم شکر و یک سوم قاشق چای خوری ثعلب و ۵۰ گرم خامه.

اول شیر و خامه رو قاطی میکنی و رو گاز به مدت ده دیقه رو شعله کم هم میزنی. بعد شکر و ثعلبو که قاطی کردی کم کم اضافه میکنی و پنج دیقه هم میزنی باز.

بعد از رو گاز برمیداری و هرچی دلت خواست میریزی. گلاب و زعفرون معمولا گزینه خوبیه. تا نزدیک ۸ ساعت هر یک ساعت یکبار از یخچال در میاری و با همزن برقی میزنی. اخرشم گردو یا هرچی دلت خواست اضافه میکنی.

 

+دلم بارون و پاییز و یه دیت با آقای دوست میخواد. خیلی وقته همو ندیدیم هر دو بسیااار دلتنگ...

+فردا ۲۴ شیفتم. همچنان روزشماری میکنم تا ۴ دی ۹۹ که طرحم تموم شه.

همش نگرانم نکنه بی پول بشم. نکنه اس و پاس شم.

خدا نکنه! توکل به خودش... مجبورم ریسک کنم و این کار اعصاب خورد کنو ول کنم تا برم سراغ بقیه زندگیم. خانوادم جز یکی از خواهرام نمیدونن که من تا چهار سال میتونم سرکار بمونم ولی قصد دارم سر یکسال و نیم که طرح اجباری تموم شد، بیام بیرون.

 

+راستی! قصد دارم رشته ای که میخوام در آینده دنبالش برم رو انتخاب کنم ان شالله.

قضیه ازونجایی شروع شد که برای رزومه جمع کردن تصمیم گرفتم پیام بدم به استادم برای مقاله نوشتن و دادم! چند نفرو بهم معرفی کرد اما بعدش فکر کردم واقعا هلی میخوای همیشه تو این شغل بمونی؟؟  دیدم به احتمال زیاد جوابم منفیه. روحیه من لطیفه و چیزی که باعث میشه زمانو احساس نکنم چیز دیگه ایه!

پارسال موقع تحقیق درباره ارشد خیلی اطلاعات کسب کردم ولی کافی نبود.

راستش حتی اگر موفق به مهاجرت نشم مطمئن نیستم بخوام تو علوم پزشکی بمونم. اگه به من بود آقای دوست هم نمیذاشتم کار کنه. حتی بهشم گفتم بچسب به کار ازاد و یه روز باهاش بحث کردم که اورژانسو ول کن اما بعدش پشیمون شدم. چون من اونو همینجوری پذیرفتم و نباید تلاش کنم طوری که میخوام تغییرش بدم. هرچند شیفتاش، شب کاری هاش و ریسک کاریش الان که دوریم اذیت میکنه چه برسه تو زندگی مشترک.

برای خودم به احتمال زیاد رشته هنری انتخاب کنم. من از بیوتکنولوژی خیلی خوشم میاد ولی میدونم کون و انرژی درس خوندن ندارم‌. تو رشته های هنری هم مشکل اینه همه رزومه یا توانایی حرفه ای لازم دارن برای ارشدش که من ندارم! با اقای دوست که صحبت کردیم فهمیدیم گرافیک خیلی پایه لازم داره و باید بیخیالش شم. نویسندگی هم خیلی به مغزم فشار میاره و خل و چل میشم روزایی که هدف دار مینویسم.

رسیدیم به تدوین! تقریبا رشته ای ترکیبی از همه اینا! خیلی دوستش دارم و به نظرم پایه کمتری لازم داره یا حداقل راحت تر میشه یادگرفت‌. استعدادشم شکر خدا هست. فعلا که تدوینو انتخاب کردم با تحقیق های بیشتر در آینده همراه ما باشید.

 

+امروز تستی که هدی داده بود رو دادم و شخصیتم آرتمیس دراومد! جالبه! تقریبا ۹۰ درصد ویژگی هاش رو تا پارسال داشتم ولی خب با ورود آقای دوست به زندگیم یکم تغییر کردم و شد ۷۰ درصدش. جالب بود. لینکشم تو پست اضطراب جدایی تو کامنتا هدی گذاشته.

بعدشم یه تست هوش دادم و توجیه خوبی نیست اگر بگم راهنمارو خوب نخوندم بخاطر اینکه فک کردم جزو زمان خودشه، چون خود همینکه فک کردم جزو زمان خودشه کم هوشیه :) با این وجود بین هوشای پایین و هوش متوسط و باهوش و تیز هوش و نابغه و نابغه و سرآمد، شدم تیزهوش :))) تقریبا یه تیزهوش متوسط به بالا و خب خوشحالم. هرچند خیلی چیزارو مادرزادی نداشتم: تربیت و توجه، پول، شهر خوب، فرهنگ خوب و...

خوشحالم خدا اینو بهم بخشید و بابتش شاکرم.

 

+‌عضلات کونم کوچیک شده :))

از بس که بعد عمل بی تحرک بودم و خم و راست نشدم و ورزش نکردم. ان شالله خوب که شدم باید ورزشو شروع کنم

 

 

+راستی دوستایی که اینجارو میخونن، با یه کامنت �میخونمت� انگیزه بدین خب :))مثلا مثل نسترن جون که گفت همیشه میخونمت.

حدود 30_40 نفر هر روز دارن سر میزنن به اینجا. اما شاید روزی سه تا کامنت بیاد.

ادامه مطلب

اضطراب جدایی

توسط ... | یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ | 13:0
ادامه مطلب
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .