انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

۲۸ و ۲۹ تیر ۹۹

توسط ... | یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۹ | 18:52

+ دیروز عصر یه دست فروشو اوردن که ماشین بهش زده بود و دوتا استخوناش نصف شده بود.

دوتا از مریضایی هم که دیشب از ساعت دو به بعد اومدن یکی یه کارمند 43 ساله بانک بود که کرونای شدید داشت و با امبولانس اوردنش و معلوم نیست زنده بمونه یا نه. دوتا هم آدم مست آوردن که نصف شبی تصادف کرده بودن. خداروشکر پرستار و همراه باهاشون بود.

صبح هم که قرار بود شیفت باشم اما همون موقع ها که بارئیس دعوا کردم سر شیفت زیاد برام آف کرده بود. با سرعت نور از بخش فرار کردم چون  منشیمون تو مرخصی کروناس و فک کنم رئیس این مسئله رو فراموش کرده بود که بدون اون و من قراره چقدر شیفت شلوغی شه و ترسیدم اگر بمونم مجبورم کنه که وایسم.

انقد خسته م که نمیدونم چطور دوتا شیفت آینده رو برم. ماه بعد هم که بماند که باز هم همین آشه و همین کاسه. کل امیدم به چند تا نیروی 89 روزه ایه که ممکنه بیارن.

صبح اومدم و  الان هنوز لود نشدم و فردا باز تا ظهر سرکارم و مجددا پس فردا صبح میرم تا ظهر روز بعدش، ینی سی ساعت  :/

واقعا خسته م. یه جور خستگی که اصلا نای هیچ کاریو ندارم و کسلم خوابم میاد و سرم سنگینه و نمیدونم چطور باید خستگیو جبرانش کنم نه با قهوه نه خواب نه ورزش درست نمیشه و فقط نیاز به زمان داره که نیست! و تا بخوام خستگیم در بره نوبت شیفت بعدیه.

حس میکنم جسم و روحم بیشتر از این کشش نداره. همه چیز به کنار استرس و شیفت شبا واقعا ادمو داغون میکنه. با وجود اینکه تغذیه م به مراتب از دوران دانشگاه بهتره اما جواب آزمایشام اندازه اون موقع خوب نیست. دو شیفت قبل از ترس کرونا رفتیم چند سی سی خون دادیم که لااقل یه ازمایش سی بی سی داده باشیم هرچند زیاد معتبر نیست. بعدش بی حال شدم و سرگیجه گرفتم و در جوابش دیدم که بازم کم خون تر شدم.

همیشه در طول تحصیلم خوشحال بودم که رشته من موظفی کمتری داره و کمتر لازمه کار کنیم در طول ماه. وقتی انتخاب رشته کردم، وقتی دانشگاه رفتم، کلا تا لحظه ای که رفتم سرکار هیچوقت فکرشو نمیکردم مجبورم کنن دو برابر و اندی موظفی خودم وایسم. این همه اضافه کار تو شیفتای پر استرس و کرونا و... که میشه حدود یک میلیون تومن!!!

در واقع من به جای دو نفر کار میکنم که یکیشو حقوق خودمو میگیرم ینی حدودا چهار و نیم و یکیش یک میلیون تومن :| اونم یک میلیونی که شش ماه بعد که دلار شد 40 هزار تومن قراره بهم بدن.

به خاطر این هیچوقت در مورد اضافه کار اجباری نشنیده بودم که قبلا هیچوقت انقدر نیرو کم نداشتن. خصوصا تو شهر دانشگاه همیشه نیروشون تکمیل بود و الان هم خیلی وضعشون از ما بهتره اما بخاطر اینکه کمبود بودجه دارن مجبورن نیروی کمتری رو مجبور به کار بیشتر با حقوق کمتر کنن.

انقدر همه چیز درهمه و هیچ چی سرجاش نیست که دیگه نای تعجب کردن و گله کردن هم برام نمونده! تنها چیزی که این روزا خیلی می خوام اینه که شیفتام کم بشه که بتونم یکم به زندگیم برسم. از 10 تیر نه هیچ مطالعه ای داشتم نه کار مفیدی کردم. 

گاهی دلم برای دکترای اورژانس میسوزه و میگم من اینجوریم اینا چی میکشن. کل شب رو بیدارن. کل فشار تصادفی و کرونا و ... رو دوششونه. فقط جلوی من روزی حداقل چند نفر فحششون میدن یا تهدید میکنن که بخاطر تشخیص اشتباه یا عدم توجه و ... فلان و بهمان میکنن. اما بعدش میگم دلت به حال خودت بسوزه هلی خانوم. اون دکترا اولا که حداقل حقوقشون از تو بیشتره و اگر بخوان میتونن یه تغییری تو زندگیشون بدن مهاجرت کنن یا هرچی. دوما اینکه حضور اینا اینجا کاملا موقته و نصف ماه رو تو شهر و دیار خودشون که اکثرا شهرای بزرگ و با امکاناته میگذره. بعدم اینکه کلی حق انتخاب دارن و بیست تا مرکز بهداشت و بیمارستان هست که از هر کدوم که خوششون اومد میتونن برن اونجا و مثل من به اجبار تو یه بخش سی متری گیر نکردن. و مهم ترینش اینکه هرطور بخوان لباس میپوشن و هروقت بخوان میرن و میان و چون پزشکن و اهل اینجا نیستن کسی کاریشون نداره.

 

+ دیروزم از شیفتایی بود که عصرش خانوم م منشیمون بود. شیفتی نیست که در مورد شوهر کردن با من حرف نزنه. هر شیفت حتما باید کلی برای من برنامه بچینه که اره طرحتو همینجا تمدید کن یه شوهر از همکارای خودت پیدا کن. فلان کن بهمان کن.

جالب اینجاست که اینایی که این حرفارو بهم میزنن هیچکدوم از زندگی خودشون راضی نیستن و دائما ناله میکنن و میخوان که منم راه اونارو برم. هیچوقت برام قابل درک نشد که چرا؟؟ اصرارشون برای چیه؟

خانوم ز و خانوم م جاری همدیگه بودن و بعد طلاق خانوم ز بینشون شکراب شد و دیگه هیچوقت حتی باهم شیفت هم برنداشتن.

کارشون اینه که میشینن غیبت همدیگه رو میکنن. 

چند روز پیش خانوم ز خاهرش عقد کرد و کلی خرج الکی کرده بودن برای یه عقدی که کلا بیست نفر توش شرکت داشتن. 

خانوم ز بدون اینکه من بپرسم کل اینارو داشت به من میگفت و تعریف میکرد که چقدر تشریفاتی مراسم رو برگزار کردن و من واقعیتش اصلا برام مهم نبود و همینجوری متعجب از اینکه "خب به من چه؟" بهش نگاه میکردم.

دیروز در یک اقدام کاملا اشتباه که بابتش کلی پشیمونم دو تا استوری خانوم ز رو نشون خانم م دادم و گفتم که چیا گفته در باره مراسم و چطور برگزار شده. خانم م داشت میترکید از حسودی :| و من باز هم درک نکردم! همش داشت غیبتشونو میکرد و من با یه چه بدونم والا! بحثو پایان میدادم. جهت اینکه از گناهش شاید کاسته شه و شر هم نشه میخوام به خانوم ز خیلی نامحسوس بگم که استوری هاش رو دیده که احتمالا خیلی هم خوشحال بشه چون میدونه که حسودی خانم م رو برانگیخته!

 

+ واقعا نیاز به یه سفر دارم. با ذهن باز و خیال راحت!

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .