فوق العاده شب مزخرفیه، جای دشمنتون خالی
هنوز بعد تلفن خواهرم خوابم نبرده.
انقد گیج و منگم که جای آقای دوست به خواهرم پیام دادم و خدارحم کرد که چیز خاصی نبود.
پادردم هی شدید تر میشه.
از زمین و زمان و از خودم و همه چی متنفرم.
خیلی خسته م، روحی و جسمی و واااقعا حس میکنم گیر افتادم.
این مدت( بعد ۱۰ تیر و شروع شیفتای وحشتناک و فشرده) خیلی تحمل کردم، خیلی به آینده فکر کردم و با همین امید ادامه دادم و گریه نکردم.
اما امشب دیگه بغضم ترکید تا میام سرمو دوباره بذارم رو بالش گریه م میگیره.
خسته م از همه چی
از گرونی
از دوری آقای دوست تنها آدمی که حس میکنم بهم احترام میذاره.
از بیمارستان. از شغلم. از مریضا. ا ازهمکارو و رئیس و... از دلار. از خونه، ازین شهر بی دروپیکر خراب شده، از همه چی
بدجور گیر افتادم. عجب حماقتی کردم همون شهریور پارسال کارمو ولنکردم. الان دیگه واقعا نمیشه.
اگر پرونده اعمال کاملی داشتم شاید آرزوی مرگ میکردم.
حس میکنم از خستگی ممکنه غش کنم یا بزنه به یه جای بدنم مریض شم.
کاش زودتر پاییز بشه. آفتاب تند حالمو بد میکنه.
خدایا نذاری پای ناشکری، بدبخترم نکنی