دیشب سخت ترین شیفت بیمارستانم تا حالا بود :/
انقد که دلم نمیخواد درباره ش بنویسم ولی خب باید بنویسم که فراموش نکنم.
شب آقای میم، همکار اشغالم، گفت که با اورژانس هماهنگ میکنم مریضارو بفرستن پیشت مستقیما و منو بیدار نکنن پذیرشا رو هم خودت بکن. با وجود اینکه شیفت قبل که باهاش بودم و من ساختمون اول بودم، قبل و بعد هر مریض الکی بیدارم میکرد.
ساعت دو دکتر سونوگرافی داشت درو براش باز کردم و گفت تو بخواب من قفل میکنم روت گفتم باشه.
یه ساعت بعد از ترس اینکه در درست قفل نشده باشه با تاکی کاردی از کابوسی که میدیدم از خواب پریدم. تو خوابم یه جونور پلنگ مانند دم در بود و میخواست حمله کنه.
بیدار که شدم درو باز کردم دیدم یه هزارپای تقریبا بزرگ دم دره و داره میره سمت اتاق کنترل. با اینکه خیلیییی میترسم از جونورایی که نیش میزنن هرطور شده کشتمش.
بعد با ترس وجود هزار پا دوروبرم خوابم برد. ساعت پنج یهو درو پنجره رو چند نفر شروع کردن کوبیدن. انقدر محکم درو میکوبیدن که واقعا داشتم سکته میکردم. همینجوری میکوبیدن که یهو چراغ سالن هم خاموش شد. زنگ زدم اورژانس گفتن به ما ربطی نداره سه تا مریض دیوونه ی سرپایین خودتون یه کاریش کنین. زنگ زدم سوپروایزر و گفت به منم ربطی نداره زنگ بزن همکارت بیاد. میدونستم همکارمم نمیاد.
حالا من، تنها تو یه ساختمون که یه دوربین هم نداشت با سه تا مریض مست کرونایی دیوونه و عصبی که درو میکوبن و هیچکسم به تخمش نبوده و نیست که لااقل یه زنگ به من بزنن. چاره ای نداشتم و توکل به خدا درو باز کردم. عصبی بودن. بحث کردم باهاشون و طی بحث متوجه شدم اینا رفتن ساختمون اول و همکارم گفته به من مربوط نیست. اورژانس هم که همکارم درست هماهنگ نکرده بود باهاشون یه سریشون نمیدونستن که باید بهم زنگ بزنن و همکار آشغالم با اینکه میدونسته سه تا جانی دارن میان زحمت نداده بود یه زنگ بهم بزنه.
بعد که کارشونو انجام دادم زنگ زدم همکارم و کلی دادوبیداد کردم سرش. با اینکه همسن بابای منه. گفتم خجالت بکشین شیفت قبل شش بار بی خود و بی جهت منو بیدار کردین الان یه زنگ نمیتونستین به من بزنین؟ شما که بیدار بودی و دیدی اورژانس زنگ نزده و اونم به تخمش نبود طبق معمول!
تا صبح میلرزیدم و کابوس میدیدم و گریه هم کردم. ولی وقتی صبح برگشتم باز سعی کردم به خودم بقبولونم که انسان ها اشغال تر و بیشعور و بی رحم تر از هر حیوونی میتونن باشن و من تنهام و خودم باید به داد خودم برسم. دیشب هیچکس حتی منو یه راهنمایی هم نکرد حتی زحمت ندادن یه زنگ بهم بزنن و اطلاع بدن. نگهبان هم که همیشه خوابه. اگر منو اونجا به قتل هم میرسوندن کسی نمیفهمید.
من اونجا وسط کلی لاشخور هستم و خودم باید به داد خودم برسم. اومدنی خواستم زنگ بزنم به رئیس و هر دو شب شیفتم با این عوضی رو براش تعریف کنم اما پشیمون شدم و به یه اسمس که فک نکنم چندان اثر کنه با مضمون: لطفا با اقای میم در صورت امکان شیفت ننویسید قضیه رو پایان دادم. فکر کردم که به جای دست و پا زدن برای فرار از مسئله باهاش روبه رو شم هرچند ممکنه خیلی اذیت بشم. بالاخره هرجا برم همکار بد هست و باید یاد بگیرم چطور رفتار کنم.