چقدر بعد رفتن ما این خونه غریب میشه.
مطمئنا گذروندن زمستونا اینجا برای مامانم وقتی دیگه باغ هم نمیتونه بره، خیلی سخت خواهد بود.
چهل ساله عادت کرده به شلوغی بچه هاش دورو برش.
چقدر این خونه و این درخت گلابی تنها میشن.
مهم نیست. هر خونه ای یه روزی خالی میشه و هرجایی یه عمری داره. مهم اینه صاحباش هرجا هستن خوشحال باشن.
خدا این خوشحالی و شادی رو قسمت همه مون کنه ان شالله.
+دلم بافتن می خواد. درسته اصلا وقتش نیست ولی یهو بدجور هوس کردم. از طرفی هم شال و کلاهم کهنه شدن و یه جدیدشو میخوام.
از آغاز سال ۹۵ که درد دستام شروع شد فکر کردم که برای همیشه حسرت بافتن به دلم می مونه. اما خداروشکر میکنم که میتونم دوباره بهش فکر کنم.
یه کاموای رنگارنگ فوق العاده از یه برند خوب تو دی جی کالا دیدم اما خیلی گرون میده. باید یه روز برم بیرون و مغازه هارو ببینم. شایدم صبر کردم تا یکی دو ماه دیگه برم شهر دانشگاه و یه سر به مغازه های بزرگ و دلبر کاموا فروشی اونجا بزنم.
+ پس فردا عقد خواهرمه. نگفته بودم اما اینکه من ارایشش کنم همون موقع بعد خواستگاری لغو شد. خواهربزرگ گفته بود من تازه عمل شدم و اون روز قراره خیلی خسته بشم و با یه ارایشگر هماهنگ کرده بود. گفت ارایشگره گفته ۲۰۰ میگیرم.
گفتم لعنتی! من ارزون ترین برندای لوازم ارایشو دارم. با این وجود موادی که قراره رو صورتش بزنم از ۲۰۰ بیشتر میشه!! این قراره چی بزنه بهش :))))
بعد امروز بحثش بود ک بخاطر مرگ دختر فامیل نره ارایشگاه.
خواهرم داشت سکته میکرد چون میدونست بعد اون همه توهینی که بهم کرد من دیگه بهش دست نمیزنم :)