انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

20 تیر 99

توسط ... | شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ | 18:31

حالم گرفته س

این 5 روز در ماه رو به علاوه سه چهار روز قبلش حساس میشم. کلا ما دخترا نصف ماه رفتارمون نرمال چیزی هست که باید باشه و نصفش خود واقعیمون نیستیم :)

 

+ میخوام یه ساعت دیگه برم بیمارستان دنبال شارژرم. دعا کنید پیدا بشه.

+ دفتر خاطرات دوران مدرسه م رو پیدا کردم. تقریبا مثل الان روزانه نویسی میکردم. خصوصا توی سال کنکورم. کاش میشد همه شو اینجا اپلود کنم. از تولد 16 سالگی از به دنیا اومدن خواهرزاده هام، از قهر و اشتیای تو مدرسه و از اذیت و آزار های سال کنکور که یاداوریشم دردناکه، آزمون ها و امید و ارزوها و زندونی شدن تو یه اتاق سرد ته حیاط و کنکور و کنکور... اذیت های خانواده و مدرسه تخمی و فشار روحی و مالی و درسی و... شیطنت هام و رفقای اینترنتی و خواستگارای پفکی، همه رو نوشتم. با خوندن خاطره ها خیلی حالم گرفته شد. بارها توش نوشتم که: هلی یادت باشه که هیچوقت به این خونه برنگردی. نوشتم که چقدر بهم سخت گذشته و خیلی چیزای دیگه که به کل فراموش کرده بودم!!

 واقعا که ذهن هرچیزی رو که دوست داشته باشه به یاد میاره. ما خیلی چیزهارو راحت تر از اونی که فکرشو بکنیم فراموش میکنیم. خوشحالم که یک سال اخیر رو نوشتم. چون حس میکنم لازم دارم که با جزئیات همیشه این مدت و درسایی که ازش گرفتم یادم بمونه.

با وجود این همه تذکر به خودم من همه شو فراموش کردم و برگشتم! امیدوارم که ازین ببعد متنبه بشم لااقل.

 

+ دلم به حال خانوم ز میسوزه. حس میکنم ادمیه که هیچ ایده و عقیده ای از خودش نداره. اصلا ثبات شخصیتی نداره و همش درحال عوض کردن تصمیمشه. تا میبینه من یه کاری میخام بکنم اونم میخواد بکنه و تا میبینه من بی میلم اونم بی میل میشه. هر روز که میاد شروع میکنه به حرف زدن درباره تصمیمات و طرز تفکرش و فرداش همونارو انکار میکنه انگار نه انگار هیچوقت اون حرفارو زده!

هر ماه حداقل نصف شیفتاتو جابجا میکنه. دیروز گفت من ساختمون دوم میخوابم و تا دید من برام مهم نیست و میخوام ساختمون اول بخوابم گفت نه من ساختمون اول میخوابم!! میگفت نمیخوام از بچه هام دور باشم(بچه هاش پیش باباشونن) و الان میگه میخوام ازین شهر برم. میگفت نمیخوام ازدواج کنم و بعد که گفتم بچه هات که 18 سالشون شد(5 سال دیگه) ازدواج کن، گفت اون موقع میشم پیرزن که!! تا میبینه بقیه لباس حفاظتی دارن اونم میخواد و... نمیدونم قبل طلاقش هم اینجوری بوده یا این رفتارش باعث طلاقش شده ولی مطمئنا خیلی اذیت میشه و بقیه رو هم اذیت میکنه.

 

مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .