انتهای خیابان پاستور

در جستجوی خوشبختی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط ... | یکشنبه سی ام آبان ۱۴۰۰ | 13:30

بلک فرایدی بعنی تو این ایام ۲۵۰ هزارتومن تو حسابت پول داشته باشی و هیچ خریدی نتونی بکنی :,)

توسط ... | یکشنبه سی ام آبان ۱۴۰۰ | 12:54

یخچالم خراب شده و غم گین ترین آدم شهر دانشگاهم :,)

قسمت فریزر کار میکنه و قسمت بالاش که یخچال باشه عین کمد شده! حالا باید برم دنبال تعمیرکار! وسایلامم گذاشتم تو بالکن

دعا کنید درست شه، تاره دو هفته س خریدمش :(

امان از بی پولی و چیزای دست دوم...

نه گازم به درد خورد نه یخچالم

توسط ... | جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰ | 9:29

من عاااشق کاکائو و قهوه و خلاصه کافئینم که قشننگ آدمو مست کنه :))))

هر چند وقت یه بار یه مدل شکلات خارجی ازینا که این شاخای اینستا برای ولنتاین دوست دختراشون میخرن، میگیرم که تست کنم که شکلات نخورده نمیریم :)

امروزم اسنیکرز گرفتم.

قیمتشون چهاربرابر شکلاتای ایرانیه. جوری که آدم تا مریش میسوزه وقتی حساب میکنه. ولی خب یه بار امتحانش می ارزه.

به جرات میتونم بگم هیچ کدومشون اندازه ی بایکیت دارک خودمون و رامیتن تلخ شونیز که یک هشتم قیمته اسنیکرزه، خوشمزه نیستن جز اورئو و نوتلا که هم سطحشن.

 

اما هنوزم هیچ قهوه یا نسکافه و هات چاکلت و... ای تو مارکای ایرانی همتای مارکای خارجی پیدا نکردم. ایرانیا همه آبکی و بی مزه ن اصلا کافئین لازم آدمو تامین نمیکنن. اگر میشناسید بگید لطفا

و البته چیپس ایرانی معادل اون چیپسای لوله ای یارو سیبیلوئه

توسط ... | جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰ | 8:46

دیشب با همکلاسی دوران دانشگاهم شیفت بودم.

یه پسره س زمان دانشگاه بوی سگ میداد، الان ببینیش یه باکلاسی شده :) یه کت یه ذره بلند انقد شیک خردلی رو تیپ سرتا پا مشکی پوشیده بود با یه ادکلن که بوش هرجا میرفت تا نیم ساعت میموند. فک کنم ازدواج بهش ساخته :)

 

+ دیروز با پیرزن همسایه م بدجور یعنی در حد داد وبیداد و فحش دعوام شد. همینجوری عین دیوونه ها بی هیچ دلیلی فحش میداد. تعجب کردم از رفتارش. بعد که زنگ زدم هیئت مدیره گفتن تنها زندگی میکنه و شوهر و بچه هاش ترکش کردن. دلم براش سوخت. کسی نیست ببرتش دکتر. ظاهرا هرروز با یکی دعوا میکنه و کلا آرامش اعصاب نداره. اینجوری اعصاب اطرافیانشو میگ... که هیچ! خودش بیشتر اذیت میشه! حالا من میگم دیوونه س به جهنم. اما درک میکنم که چجوری آتیش درونش با کوچکترین چیزی فوران میکنه و راهی برای آروم شدن نداره‌.

کاش خودش بره روانپزشک تا بهش قرص بده و آروم بشه.

باور کنین درمان این آدما اصلا سخت نیست. زندگی که نابود شده شاید با دوتا قرص میتونست برگرده‌.

توسط ... | جمعه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۰ | 0:3

این داستان تازه ای که تو اینستا مد شده که شخصیتت شبیه کدوم کاراکتره. اولا فک میکردم هیچی! چیز خاصی به ذهنم نرسید.

بعدا دیدم چقد با قسمت دخترونه فیلم predestination همزاد پنداری دارم.

بسیاااااااار سینمایی جذابی هست اگر ندیدین نصف عمرتون به چس رفته پس ببینید :)

هلی برق گرفته

توسط ... | پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰ | 22:15

داشتم جارو میزدم سیم جارو کشیده شد دوشاخه با پریز پرید بیرون!

رفتم نگاه کردم دو تا سیم لخت نگام میکرد! اصلا نمیتونستم باور و درک کنم که الان یه برقی تو این سیما در جریانه که اگه بخورم بهش میمیرم!

با هزار ترس و لرز و دستکش پلاستیکی و چند لایه مشما دورش(تنها چیزی که داشتم) دور پلاستیک پریز رو گرفتم و نصفه و نیمه و کج و کوله گذاشتم سرجاش!

بعدشم زنگ زدم هیئت مدیره و سپردم یکیو بفرستن که درستش کنه.

اصلا هم به خانوادم و موقشنگ نگفتم که میدونم اگر بفهمن خیلی نگران میشن. مامانم همش نگران برق گرفتگی و گاز و... س. خونه قدیمی همینه دیگه! متوجه شدم همه پریزاش همینطورین. همه شل! اگر دستمو نگیرم به دور پریز، موقع کشیدن دو شاخه پریز باهاش در میاد!

طبقه بالا هم که از وقتی که من اومدم آب داده از کفش به سقف خونه من و یه تیکه بزرگش خیسه و خیلی نگرانم کپک زده باشه و مریض بشم.

بمیرم برا خودم که از بچگی تو همچین جاهایی بزرگ شدم. هرجا رفتم سیستم برقش با تف به هم وصل بوده و دیواراش همیشه در حال کپک زدن!

خونه خودمون تو شهرستان که دو تا گوشی خودمو سوزوند تو پریزاش! هر روز دعا میکردم که سقف رو سرم خراب نشه! یا برق نگیرتم!

توسط ... | پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰ | 14:49

پیرزن همسایه م درو کوبید با لحن خیلی بدی گفت که آب اشغالت ریخته، اولین بار بود باهاش حرف میزدم

همشم چند قطره بودا

یه جوری دادو بیداد و تهدید کرد که نگو

میگن این پیرزنه دیوونه س ها

منم تمیزش کردم بعد رفتم پادری باکلاسشو لگد کردم دلم خنک شد :)

زندانی

توسط ... | پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰ | 10:22

خونه م انگار بمب خورده و بازم مهمون دارم

یه دیروزو نرفتم بیرون، شب حس میکردم انگار مریضم :/

خدایی من چطور تو شهر خودم دووم میاوردم؟ گاهی یه هفته میموندیم تو خونه جایی نداشتیم بریم...

الکی انقد روح و روانم حساس نشده والا!

یکی از خواهرام که نمیتونه درست راه بره، به خاطر اینکه هروقت میرفت بیرون با ترحم و موج سوالای مردم بی فرهنگ که میپرسیدن چرا پات میلنگه؟؟!! مواجه میشد یه بار سه ماه از خونه نیومد بیرون!

 

+بعد شبهای فراوان یه دیشب رو کابوس ندیدم. قبل خواب دعا خوندم و آرزو کردم که کابوس نبینم و خوشبختانه ندیدم.

یه مدته کابوسام زیادتر شده. همیشه بودا! ولی این یه هفته خیلی دیگه زیاد بود. انقدر وحشتناکن که اصلا نمیشه تعریفشون کرد. یعنی تعریف کردنشونم شبیه کفر میمونه. اوایل نمیترسیدم ولی چند شب اخیر از خواب میپریدم.

حالا میگن کابوس یه جور آمادگی ذهن و احساسه برای آمادگی و کاهش استرس در روبه رویی با اتفاقات تلخ در بیداری

ولی آخه لعنتی تو بیداری کی میاد کاسه سر یکیو دربیاره توش خونشو بخوره ؟ :/

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰ | 19:25

هنوز فیلم جدید ادل رو ندیدم ولی با همون تیکه های تو اینستاش حس میکنم عاشق ادل شدم :,) من با این عاشق شدنای بی وقتم چیکار کنم؟ پسر دختر هم نمیشناسه لعنتی

توسط ... | سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰ | 1:54

واکسن زدم

برین کنار هلی با تابوتش می آید

برای سومین بار با واکسن داره پدرم در میاد

جای شمام خالی نیست.

حالا مثلا گفتم خواهرم بیاد مراقبم باشه.

این داماد اوسکولمونو سالی یه بار نمیبینم دقیقا امروز اومده باهاش!

اون یکی خواهر بیچاره م هم از تهران تازه رسیده‌ بعد ی سال دارم میبینمش.

این داماد ما اگر عقل داشت، میگفت من این همه نرفتم خونه پدر خانومم و اقوامش یه امروزم نمیرفتم که این مریضه و اون یکیم خسته و از سفر رسیده س و احتمالا چیز مناسب هم نداره بپوشه تو اون خونه کوچیک :/ 

کاش قیافه مارو ببینید.

یه تیپی زدیم شبیه کولی های قاجار شدیم. حالا باز خاهرم از من بهتره. چون شلوار مناسب داشت و از من ریزتره یه جوری تیپشو با لباسام سرهم کرد.

من یه بلوز آستین دار طوسی پوشیدم با شلوار گل گلی صورتی

روشم پیراهن قرمز گل گلی :/

با روسری صورتی.

این دفعه رفتم خونه یادم باشه پیراهن بلند و... بیارم.

نازایی

توسط ... | یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۰ | 20:21

مریض لخت دراز کشیده بود، لنگش باز بود دهانه رحمشو پیدا نمیکردیم. داشت جیغ و داد میکرد. رئیسمون بهش میگه: دکترمون آغاس مشکلی ندارین بیاد معاینه تون کنه؟ 

مریض گفت: هرکی میخواد بیاد فقط خلاصم کنید.

رئیس میگه: باشه خواستی میتونی روسریتو سر کنی :)))))  

 

آخرشم یه هفت هشت باری با یه چیز لوله مانند به مریض تجاوز کردیم تا دهانه رحمش پیدا شد :(

یه بارشو داد به من دستام میلرزید اصلا نتونستم ببرم داخل!

انقد که زخم شد و مریض داد میزد :(

همه اینا برای تشخیص مشکل نازایی بود :(

ان شالله هرکی میخواد بچه بیاره راحت و بی دردسر بتونه بیاره

بعد هفت هشت باری که این عملیاتو میبینم اصلا برام عادی نمیشه و اونجاش که با یه چیزه چنگک مانند داخل رحم مریضو قلاب میگیریم و زخم میکنیم، انگار دارن با قلب من اینکارو میکنن :/

بیوگرافی هلی

توسط ... |

بیمارستان نشین

| شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰ | 0:58

در مورد مهاجرتم به یه شهر دیگه قرار بود یه ماه قبل بنویسم که الحمدلله نشد :)))

عرض کنم خدمتتون که اینجانب یه دختر ته تغاری از یه شهر دور افتاده با فرهنگ 120 سال پیش هستم که به دلیل بی امکاناتی و فرهنگ و همه چی تصمیم گرفتم فرار کنم و با مشقت فراوان بیام و در مرکز استانم، یعنی جایی که تو دانشگاهش درس خوندم سکنی بگذینم. که در این راه سختی ها و مشقات فراوانی را متحمل شدم اعم از اینکه تیر 98 که فارغ التحصیل شدم و برگشتم خونه! بخاطر خانواده و اینکه من نباید از خانواده جدا بشم مگر بعد شوهر کردن و... طرحم رو در بیمارستان ان شهر کذایی اغاز نمودم که ک و ن اینجانب تا گردن پاره شد اونقددددر که من اونجا اذیت شدم. انقدر اثارش عمیق بود که هنوزم که هنوزه بدون قرص افسردگی اون ادم سابق نمیشم.

توی فک و فامیل و شهر من و حتی خانواده من اهمیت جنس مرد بسیار بیشتر از جنس زن هست طوری که خواهرای خودم همه اونقدری بچه دار شدن که پسر دار بشن و بعد استاپ زدن! و اگر بچه اول پسر باشه همونجا استاپ زدن! با اینکه خودشون همیشه مینالیدن که به برادرم چهار برابر اونا توجه شده اما این فرهنگ رو بدون کم و کسر به ارث بردن.

توی شهر من یه خانوم اگر کار یا خرید (به دفعات محدود و با رعایت موازین مخصوص) نداشته باشه دلیلی نداره از خونه بیاد بیرون! مثلا چیزی به اسم پیاده روی و... برای یه خانوم وجود نداره! تو شهر من خیلی کم  پیش میاد کسی بخاطر بیماری های روان بخواد بره دکتر و اگر هم بره همه بهش میگن دیوونه و اون دیگه در چشم بقیه یک آدم معمولی نیست.

در شهر من یه دختر رسالتش اینه که ازدواج کنه و حتما بچه پسر بیاره. یه دختر بدون شوهرش نباید بره سفر مگر برای دانشگاه یا کار اداری واجب و ... وگرنه خیلی خیلی چیز عجیبیه و اون دختر ادم خرابیه اگر بخواد بره مسافرت تفریحی یا تور!

اصلا کسی اسم تور رو نشنیده!

تو شهر من وقتی ساندویچ میخری پول سسش رو باید جدا بدی! در شهر من وقتی آب منظقه ای قظع میشه تا چند سال 50 درصد مواقع قطعه و هیچکس به تخمش نیست. 

در شهر من همه زنها چیزی به اسم صاحب باید داشته باشن! در شهر من همه زن های بالای 35 سال و بسیاری از خانوم های کمتر از 35 سال هم اندام جنسی (ک ل  ت) اونها طی عملیات ختنه در کودکی بریده شده و عملا یک مجسمه جنسی شدن و هیچوقت تحریک نمیشن و از رابطه چیزی نمیفهمن و فلسفه این کار هم عدم خیانت خانوم ها و لذت نبردن از رابطه هست. چون خانوم فقط باید بچه دار شه و این  چیزا معنی نداره. در شهر من هنوز هم هستند عروس هایی که با خانواده مادر شوهر زندگی میکنن و حق ندارن لباس راحت و ... بپوشن. حتی بسیاری خانواده ها اعم از خانواده خودم باید پیش پدر و برادر دامن و روسری بپوشن و حتی تو خواب هم دامن بلند با شلوار زیرش داشته باشن حتی تو گرمای تابستون! در شهر من شما اگر طلاق بگیری و زن مطلقه باشی نمیگن طلاق گرفتی و همیشه از واژه طلاق داده شدن برای زن استفاده میشه حتی اگر زن خواهانش باشه. یک زن مطلقه حکم یک انسان خراب رو داره که هیچ جا نباید تنها باشه چون ممکنه بده! و شوهر مردم رو از راه به در کنه! در شهر من چادر چیز غیر عرف و عجیب و غریبیه و هرکس وقتی میاد بیرون عشقش بکشه چادر مشکی بپوشه یا باید غیر بومی اون شهر باشه یا باید به همه جواب پس بده که چی شده و چرا از راه به در شده که چادر بپوشه. در شهر من یک  پسر و دختر اگر قبل ازدواج بخوان اشنا شن باید فقط تلفنی و مدت کوتاه باشه وگرنه بیرون رفتن و اینها که حکم قتل داره! مگر اینکه دزدکی دوست پسرش باشه و سر راه موقع رفتن به محل کار و ... از دور ببیندش

و...

(بسه دیگه واقعا اعصابم نمیکشه هزاران چیز دیگه م هست :|)

خلاصه 17 ماه دست و پا زدم و هر روز گریه و مقاومت و اعتراض در مقابل ظلم روسا و همکارا تا بالاخره طرح اجباریم تموم شد. طرحی که نه میتونستم نرم! (چون مدرک دانشگاهیم باطل میشد و حدود 6 سال زحمتم به فاک میرفت) و نه میتونستم ادامه بدم جون جهنم شده بود برام! ولی خب هرطور شده خودمو دنبال کارا کشیدم و 17 ماه تموم شد. خداروشکر خواهرم ازدواج کرد و تو خونه فقط من و برادرم موندیم و پدر و مادرم (در باغ) و خواهرام به دلیل اینکه برادرم یکم رفیق بازه دوست نداشتن من خونه بمونم و شوهر هم نمیکردم پس راضی شدن که من برم. حدود سه سال تمدید طرح با حقوق نسبتا خوب داشتم که همه براش سر و دست میشکوندن. خصوصا در شرایط کسی مثل من که هیچوقت هیچ ساپورت مالی و... از خانواده ش دریافت نمیکرد.

در نهایت سرگردانی اومدم شهر دانشگاه. ممکن بود کارمو از دست بدم و مچبور بشم با حقوق نصف مطب کارکنم. اما ارزششو برام داشت. هر طور شده جور شد که طرحم تو شهر دانشگاه تمدید بشه. مسئولی که طرح من رو تمدید کرد انقدر لطف خودشو بزرگ دید که منو تو بیمارستان خار و خفیف کرد و سه ماه تمام در نقشی که یک فرد بیسواد هم میتونست انجام بده گذاشت و بقیه که هم سطح من (از لحاظ مدرک و سواد) بودن رو تو جایکاه های خوبی گذاشت. موقعیتی که توش بودم اذیت شدنش بخاطر کارش نبود بلکه بیشتر به خاطر فحش ها و بی احترامی هایی بود که از جانب دکترا به من میشد. انقدری که هرروز گریه میکردم و کار خودمو تموم شده میدیدم. بعد سه ماه گریه و زاری و خار و خفیف شدن و فحش شنیدن از دکترا بالاخره تصمیممو گرفتم و رفتم پیش رئیس و گفتم یا به من موقعیتی در شان خودم بده یا نامه استعفای منو امضا کن. اخ اخ که چقدر روزای سختی بود. خودمو تهی میدونستم و میترسیدم که نکنه کارمو از دست بدم و نتونم  کار دیگه ای پیدا کنم و توی این شهر آواره بشم.

رئیس در کمال ناباوری در لحظه اخری که فقط مونده بود نامه استعفا رو بده دستم. راضی شد موقعیتم رو درست کنه.

این از موقعیت شغلیم. و اما محل زندگیم که از یه خوابگاه به خوابگاه دیگه و از اونجا به اتاق دیگه تغییر پیدا کرد. بعدش داستان های مختلفی که داشتم مثل سروکله زدن با دخترای فراری و سوسکاس بی امان و...!

از اونجا هم با هزار مصیبت و موافقت و مخالفت هیئت مدیره مجتمعی که نزدیک بیمارستانه و سال پیش میخواستم بیام بعد 9 ماه تونستم یه خونه 50 متری اجاره کنم و الان در خدمت شما هستم.

+آیا دلم برای پدر و مادرم تنگ نمیشه ؟ ایا دلم برای شهرم تنگ نمیشه؟

برای شهرم ابدا و خیر! برای  پدر مادرم صد در صد. با اینکه از لحاظ تفکر فرسنگ ها فاصله داریم و بیشتر از یه هفته نمیتونیم همو تحمل کنیم اما به شدت دوستشون دارم چون تنها کسانی هستند که در این دنیای پر ظلم و سختی در هر شرایطی بچه شون رو بی چشم داشت دوست دارن. حتی اگر نتونن کاری کنن!

پدر و مادر من پیرو ضعیفن و هر لحظه ممکنه خدایی نکرده مریضی هاشون کار دستشون بده و من خیلی نگرانم. اما ایا این دلیل میشه که من بخام زندگیم رو در شهر خودم نابود کنم و منتظر مرگ پدر و مادرم باشم؟

امیدوارم اگر خدایی نکرده اتفاقی براشون افتاد از عذاب وجدان نمیرم ولی خب... بچه ها موجودات جدای از پدر و مادر هستند و نه عمر اونا باید صرف ما بشه و نه عمر ما صرف اونا! اگر قرار باشه فرزند همیشه در اختیار والدین باشه و زندگی مستقلی نداشته باشه که هیچکس تو دنیا پیشرفت نمیکنه!

پس به همین دیدار های گهگاه اکتفا میکنم و دعا میکنم که در اینده بتونم مسئولیت تصمیمم رو بپذیرم و تو همین دیدارها براشون کم نذارم و اینکه بهشون بی احترامی نکنم. (احترام به معنای بله و چشم گفتن نیست!)

میدونم اگر پیششون باشم ذره ذره باید آب شدنم رو ببینن و رنچ بکشن. 

احساس تنهایی و عدم امنیت نمیکنم؟

خیلی کم! اوایل این حس رو خیلی داشتم. شاید اوایل که رفته بودم طرح! حس میکردم چقد خوب بود کسی پشتم بود... کسی کارامو راست و ریست میکرد. کسی بهم میرسید و...

اما به مرور فهمیدم ادمی تنها تر از اون چیزیه که فکرشو میکنه و تنها پشت و پناهش خداست و خودش! پدر و مادر خوبن. دوستان و خانواده خوبن اما اونا خدا نیستن که همیشه بشه بهشون تکیه کرد! باید تو هر موقعیتی بتونیم تنهایی گلیممون رو از آب بکشیم وگرنه تو زندگی حس ضعف و زندانی بودن بهمون دست میده. ما تنها افریده شدیم و تنها محشور میشیم. فقط در این راه انسان هایی در کنارمون هستن که ممکنه هر لحظه از دستشون بدیم. تنها چیزی که پا برجاست خداست و روح  جاودانه ما!

بسه زیاد وارد فلسفه نشم :|

+ کلیه گفته های این پست نظرات شخصی من هست و دلیلی نداره که کسی موافقش باشه. اینجا وبلاک منه و دوست دارم با نوشتن اینجا ذهنم رو سروسامون بدم. پس اگر نوشته های من اذیتتون کرد یا مخالفش بودین میتونین با من در میون بذارین اما انتظار تایید از جانب من رو نداشته باشین و البته و صد البته این ها گفته نشدن که به کسی تحمیل بشن.

شب همگی شکلات تلخی (خوردنیی که به همه چی ترجیحش میدم!)

توسط ... | جمعه بیست و یکم آبان ۱۴۰۰ | 1:35

بعد مدتها امروز آف کامل بودم و کلللل خونه رو تمیز کردم.

موکتارو شستم خیلییی چیزارو شستم

اشپزخونه و بالکنو بخارشو زدم. همه خونه رو جارو زدم. بازیافتی ها و دور ریختنی هارو جدا کردم.

لباسای تابستونی رو جدا کردم.

غذا درست کردم.

ظرفای مونده رو شستم. گاز و اپن و... رو تمیز کردم.

کللللی لباس شستم.

حموم و دسشویی رو شستم وووو...

این اسباب کشی های من تمومی نداره :)

 

+ اونی که تو یه سال چهار بار اسباب کشی میکنه کیه؟؟؟ :))))

اگر مجردی زندگی نمیکردم هیچ کدوم ازین دردسرا رو نداشتم و امروزم مال خودم بود ولی همه اینا برای من شیرینه.

باز بستگی به خود آدم داره دیدش چطور باشه

توسط ... | پنجشنبه بیستم آبان ۱۴۰۰ | 15:58

امروز خواهرم زنگ زد و نوبت ام ار ای برای دوستش خواست که شوهرش هفت هشت سال پیش خودکشی کرد و بعدش با خیاطی و کمک مردم دوتا دخترشو بزرگ کرد و سر همین خیاطی الان کمر درد داره و میخواد بیاد ام آر آی

 گفت فلان روز بهش نوبت بده چون با فلان فامیل میخاد بیاد و تنهایی نمیتونه. حتی اگر پول بیشتر بده میخاد اون روز باشه.

گفتم ینی تنهایی نمیتونه سوار یه اتوبوس شه؟؟ اینجام که اگر احیانا موندگار شد میتونه بره هتل

گفت اون انقدری مستقل نیست که تنها بیاد یه شهر دیگه.

به فکر افتادم...

اول گفتم چقد بده که ۹۵ درصد خانوما مستقل نیستن و...

بعد فک کردم شاید لازمه ی طبیعت همینه... اینکه خانوما مستقل نباشن! محتاج باشن!

وقتی یه زن همه کاراشو خودش بتونه بکنه و هیچ نیازی جز نیاز عاطفی و جنسی به مرد نداشته باشه و خیلی وقتا مشکلاتی که با یه مرد زندگی کردن به وجود میاد، انقد زیاده که باعث میشه بیخیال نیاز جنسی و عاطفیش شه، باعث میشه این مدل خانوما کمتر ازدواج کنن و کمتر تولید مثل صورت بگیره و اگر همه خانوما اینطور باشن قطعا فحشا هم زیاد میشه و...

پس شاید نباید بقیه رو زور کنم که مثل من باشن و نیازی به مرد نداشته باشن. شاید بهتر باشه برای بقا نیازمند باشن!

مردا خیلییی کمتر از خانوما پیش میاد که به زن نیاز نداشته باشن. چون هم خیلی میل جنسیشون بیشتر اذیتشون میکنه. هم اینکه درصد کمی از مردا از پس همه کاراشون مثل شستشو و اشپزی و خیلی از مسائل زندگی برمیان.

یکی مثل من! شاید در ناخودآگاهم عمدا با یکی دوست شدم که حالا حالاها نتونه ازدواج کنه.

۲۵ سالمه ولی اصلا آمادگی ازدواج ندارم.

وقتی میدونم تنهایی بهتره دلم نمیخاد ازدواج کنم. اون نیاز لازم رو به وجود دیگری در زندگیم نمیبینم.

شاید باید ضعیف باشیم و نیاز داشته باشیم کسی بالاسرمون باشه تا بتونیم ازدواج کنیم و از ازدواج پشیمون نباشیم!

همکارم دختر مستقلیه. ازدواج کرده  و همیشه میناله که همه کارای زندگی رو دوش اونه حتی تعمیر ماشین! ناراحته که یکی مزاحم و وارد زندگیش شده. نگرانم... نکنه منم بعد ازدواج اینطوری شم؟

توسط ... | پنجشنبه بیستم آبان ۱۴۰۰ | 13:48

کسی میتونه بگه این تبلیغ چیه میاد رو وبم؟

توسط ... | پنجشنبه بیستم آبان ۱۴۰۰ | 11:55

تو این بی پولی جای خرید شارژ دستم خورد به بسته مکالمه و 65 تومن از حسابم کسر شد و هم اکنون معده درد گرفتم از حرص :,)

توسط ... | چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰ | 20:50

یه همکار داریم اوایل خیلی به نظرم موفق و باهوش میومد و هی حسرت میخوردم که مث اون موفق نیستم.

خیلیم بهش میگفتم تو موفقی و بهت میاد رئیس بشی و ازین حرفا

چقد جالبه که شخصیت آدما دیر مشخص میشه.

بعد ۹ ماه تازه فهمیدم عجب آدم تخمی و کم عقل ‌‌و جوگرفته ایه و هیچیم حالیش نیست!

چیزایی که پزشونو میداد وقتی معلوم شدن، دیدم به درد لای جرزم نمیخورن. خودشم که یه آدم بشدت جوگیر و دروغگوییه.

همکارم میگفت زنگ زده از مهندس راه حل مشکل دستگاهو پرسیده بعد رفته به رئیس و بقیه گفته خودم پیداش کردم.

همیشه میگه من بهم میگن خوشکلی فلانی و... خیانت میکنه به شوهرش آشکارا! میگه شوهرم لیاقت منو نداره. تو شیفتاهم که اذیت میکنه. یه جووووری میلیمتری حساب میکنه که حتما تو بیشتر کار کرده باشی وگرنه بیچاره ت میکنه انقد که میگه و میگه. 

ازت شیفت میگیره بعد به بقیه میگه به زور بهم داد.

اصن یه وضعیه. دیوونه ایه برا خودش!

خدایی آدمای جالبی دیدم من تو محیط کار!  

یکی دوتا دیگه م داریم فقط پز پولشونو میدن ولی در واقع اونقدر پولدار نیستن! دوتا هم هستن که خیلی پولدارن ولی شبیه گداها لباس میپوشن :))))) امروز کیف یکیشونو دیدم کلا پاره بود. انگار از تو گل درآورده. انقد همه چیش کهنه و پاره س و خودشم کثیف و شلخته س آدم دلش میسوزه براش :)))) 

توسط ... | سه شنبه هجدهم آبان ۱۴۰۰ | 13:32

از پریروز ظهر غذای گرم نخورده بودم

عین قحطی زده ها حمله کردم به غذای بیمارستان!

دیروز روزمون بود و تو بیمارستان جشن گرفتیم و جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت. من آش پختم و بردم و همه تعریفشو میکردن ولی خب به خودم نرسید ببینم چطوریه :)

کلی هم چیزای خوشمزه خوردیم کلی کیک و شیرینی که از جاهای گرون خریده بودن و تو عمرم چیزای انقد خوشمزه نخورده بودم! خدایی چقد این همکارای من باکلاسن! حالا من باشم میگردم ببینم کجا ارزونه!

بعدش انقد خسته بودم که سردرد گرفتم و برگشتم عین جنازه افتادم. کلا این ده روز همین مدل بودم انقد که شیفتا فشرده شد بعد آفام.

 

توسط ... | یکشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۰ | 18:4

خواهرمو آوردم غربالگری و تعیین جنسیت، استرس دارم :)))))

میگم پسر میخای یا دختر؟ میگه سالم باشه فقط. لا خودم میگم آره جون خودت من که میدونم پسر میخای چون یه دختر داری

 

+جمعه رفتم تور، انصافا خوب بود. یعنی عقده ای میشدم امسال پاییز نمیرفتم طبیعت و لای برگای پاییزی. خدایا شکرت

دیگه عرض کنم خدمتتون که کلی شیفت میفت دارم و حسابی سرم شلوغه و تقریبا پیک ششم شروع شده و فاک دیس لایف

۵۸ میلیون نفر بزرگسال دوز اول زدن بازم پیک ششم! وات د فاک؟؟ مگه قرار نبود دیگه ماسکارو برداریم و برگردیم زندگی عادی؟؟

 

+ دیروز بعد مدتها زنگ زدم به دوستم که یه سال از من بزرگتره و برای بار نهم داره کنکور میده! :/

گفت دوبار کرونا گرفته (قبل واکسن) بخاطر کرونا پنج تا از دندوناشو از دست داده :/ موهاش ریخته :/ عفونت گوش میانی گرفته! و دو ماهه چشایی و بویایی نداره :/

از وقتی اینارو گفته بیشتر از کرونا ترسیدم و تصمیم دارم برم دوز سوم بزنم هرچه زودتر! :/

توسط ... | پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۰ | 18:55

تو زندگی بعدیم اگر گردن سالم و البته پول فراوون داشتم، قصد دارم یه ویولونسلیست حرفه ای بشم :/

توسط ... | چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۰ | 1:24

از مشکلات خونه عرض کنم خدمتتون کهههه

فاضلاب آشپزخونه گرفته و نمیتونم مینی واشمو وصل کنم.

سقف حموم هم چکه میکنه.

صابخونه مم شدیدا سگه و هیچی نمیتونم بگم بهش

از خوبیاشم کهههه خیلی چیزاااا

کاش ۴۰۰ میلیون داشته باشم اینجارو بخرم... یعنی میشه؟؟ هععععیییییی

توسط ... | سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰ | 19:1

انقد که این هوا خوبه و دو نفره، مطمئنم بچه من متولد مرداد خواهد بود.

وی وی اس یو اس آ

توسط ... | دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰ | 20:48

تفاوت طبقاتی فقط اونجاش که ما با هزار حساب کتاب و اگر و نگر یه مانتو پاییزه میتونیم بخریم. اونا مخصوص هالوین دو سه دست لباس سر تا پا میخرن‌.

عرب

توسط ... | دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰ | 0:52

کاش ازین عربای پولدار بودم، از نوع مردش! که تو طبقه سیصدم برجشون تو دبی زندگی میکنن و از بس پول دارن نمیدونن چیکار کنن و میرن بازیگرا و... رو از تو اینستا و... سفارش میدن براشون بیارن!

توسط ... | دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰ | 0:50

حرف چقد زیاده برا گفتن

حیف اصن فرصت نوشتن نیست

اصلا وقت نیست آدم یه کار مفید بکنه

از یک ماه پیش، اولش ده روز فشششرده شیفت بودم، بعدش یه هفته دوستام اومدن، بعدش اسباب کشی و مامان و بابام اومدن. هیچ غلطی نکردم دقیقا یک ماهه.

خونه گرفتم و شکر خدا فعلا خوبه

همین اول کاری با صاب خونه هام دعوام شد و برام مشخص شد چرا دوستم ازینجا رفت و گفت صابخونه ها دیوونه ن.

حالا ببینم چی میشه. دوستم که تونست دو سال دووم بیاره.

خانواده عجیب و جالبی دارم و واقعا فکرشون غیر قابل نفوذه.

یه داداش سااااده عصبی، یه بابای بی صبر عصبی، یه مامان وسواسی، یه خاهر ساده، همه اینجا پیشمن. از وجودشون خوشحالم ولی خب کم کم حس میکنم باید برن :))))

خیلی کمک کردن تو گذاشتن خونه جدید انصافا، جز بابام که بیشتر اذیت کرد :))))

خدارو صدهزاربار که مستقلم و امیدوارم داداشم تصمیمش برای اومدن پیش من قطعی نشه، وگرنه خاهر بزرگمو میندازم به جونش

توسط ... | پنجشنبه ششم آبان ۱۴۰۰ | 15:15

خوش شانسی یعنی دو ساعت قبل اسباب کشی پریود شی

حالا چیز سنگین بلند کردن که هیچ

از درد کمرم راست نمیشه اصن

 

توسط ... | چهارشنبه پنجم آبان ۱۴۰۰ | 18:22

یه بار دوران دانشجوییم یادمه خیلی غمگین بودم. یادم نیست دقیقا چه اتفاقی افتاده بود.

نشسته بودم تو ایستگاه اتوبوس و روبه روم یه نون فروشی بزرگ بود. با انواع نون و یه تابلوی خیلی بزرگ سردرش که روش یه دختر بچه تروتمیز با یه لبخند زیبا داشت نون میپخت و خیلی شاد میزد.

عمیقا گفتم کاش تو اون فضا و جای اون دختر بودم و مثل این لحظه ی اون شاد بودم.

چند مدت گذشت و یه بار که ازونجا رد شدم دیدم لبخند اون دختر نصفش سوخته و بقیه ش گم شده زیر دود سیاه

مغازه با تابلوش آتیش گرفته بود!

قراره همتونو آتیش بزنم مراقب باشین

توسط ... | چهارشنبه پنجم آبان ۱۴۰۰ | 14:57

گاز خریدم ژیگولر کپسول روشه امروز باید مهندس صدا کنم درستش کنه :(

نصف قیمت خریدم ولی خب باز پشیمونم

نمیدونم میگم کاش یه چیز درست درمون میخریدم

ولی خب پول مداشتم واقعا

همینم با مصیبت جور کردم.

و البته بی تجربه بودم.

امروز باید برم مبل و فرش رو شامپو فرش بزنم

بعدش باید برم دوتا پتو مسافرتی بخرم

بعد موکتارو بدم بشورن

بعد مهندس صدا کنم گازو درست کنه.

و البته قبل همه چیز باید ناهار درست کنم که ضعف کردم از گشنگی

وای چقد کار دارم

خدایا به خیر بگذرون

اگر وسایلم خراب باشن بابا مامانم اذیتم میکنن، فردا قراره بیان

 

توسط ... | سه شنبه چهارم آبان ۱۴۰۰ | 9:51

این استیکای نصرت که روشون طلا میکشه

بعدش طرف که میره دسشویی طلا میرینه؟

توسط ... | یکشنبه دوم آبان ۱۴۰۰ | 17:19

ماه قبل با پس انداز دو ماهم طلا خریدم

همون پولی که اول قرار بود بدم به دماغم بعدش قرار بود بدم رهن خونه.

طلا رو نخاستم بفروشم واسه همین الان تا خرخره افتادم تو قرض

اونم قرضی که با هزار مصیبت گرفتم. به هرکی رو مینداختم میگفت آخر ماهه ندارم. از شانس من این ماه تارخ دوئه و هنوز حقوق نریختن! از الان نگرانم حقوق رو هم که 

راستی میدونستید بانکا وام رو فقط به کسایی میدن که چند برابر اون مقدار پول دارن؟

آخه لعنتیای کو(بووووق) اگر من چند برابر پول داشته باشم دیگه وام میخام چیکار؟ مسخره کردین؟

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
اسمشو گذاشتم: انتهای خیابان پاستور...

به یاد چهار سال دانشگاه و خاطراتم تو اون خیابون...
+ یه نیمچه پروفایلی فعاله
+کامنت خصوصی جواب نمیدم
پیوندهای روزانه
  • احوال پرسی از من
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • شعر (22)
  • بیمارستان نشین (17)
  • آهنگ (8)
  • اشپزی (4)
  • آهنگطوری (2)
  • آشپزی (2)
  • طراحی (1)
  • نامه ای به فرزندم (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای انتهای خیابان پاستور محفوظ است .